2 دیدگاه

رمان گلادیاتور پارت 275

4.1
(121)

 

باید به هر روشی که می شد و امکان داشت یزدان را زمین گیر می کرد ، قبل از اینکه توسط او زمین گیر می شد .

 

سرش را تا سر حد سر او پایین کشید و با دستش را نوازش وار روی کمر او کشید و آرام گفت :

 

ـ می خوای برم برات آب بیارم ؟

 

یزدان هنوز هم در همان حالت سجده اش باقی مانده بود ………… بدون آنکه سرش را بالا بیاورد و یا از حالت خارج شود ، با درد نالید :

 

ـ از مردونگی انداختیم دختره الاغ .

 

گندم باز لب زیرینش را گزید تا تنها از پهن تر شدن خنده بر روی لبانش جلوگیری کرده باشد ……… و باز به نوازش بیهوده کمر او ادامه داد .

 

درست بود که یزدانش از درد در خود می پیچید و روی زمین افتاده بود . اما او از نتیجه کارش راضی بود و به هیج وجه از کاری که کرده بود پشیمان نبود …………. او به این پیروز احتیاج داشت .

 

ـ قبول شدم یزدان جونم ؟ ………… حالا من و با خودت میبری ؟

 

یزدان گردن بالا کشید و در چشمان گشاد شده او نگاه کرد ……….. حاضر بود قسم بخورد که در این چشم ها خنده می بیند ………… حاضر بود قسم بخورد که گندم به سختی دارد مقابل خنده هایش استقامت می کند ……….. حاضر بود قسم بخورد اگر گندم رویش می شد ، زمین را از خنده هایش گاز می زد .

 

ـ من تو رو با خودم قبرستونم نمی برم دختره احمق .

 

گندم در حالی که باز لبش را می گزید از کنارش بلند شد و با گفتن :

 

ـ میرم برات یه لیوان آب قند بیارم ……

 

و از کنارش گذاشت و بعد از برداشتن کارت مخصوص طلایی رنگ اطاق یزدان از روی میز توالتش ، با قدم هایی بلند و سریع آنجا را ترک کرد و خارج شد …………… دیگر نمی توانست در اطاق بماند و از پس این خنده های نفرین شده بر بیاید .

…………………………………………………………..

وقتی گندم به سیم آخر می زنه و یزدان و از هستی ساقط می کنه 😂😂😂

گلادیاتور, [07/09/1402 10:10 ب.ظ] #part631
#gladiator

 

با اندکی دور شدن از اطاق یزدان تازه به خنده هایش اجازه تخلیه شدن داد و بلند بلند در راه پله خندید .

 

در حالی که حس می کرد بخاطر خنده های ثانیه های قبل از جای جای تنش حرارت بیرون می زد و احتمالاً گونه هایش هم گل انداخته است ، وارد آشپزخانه شد و رو به حمیرا گفت :

 

ـ میشه یه لیوان آب قند برام درست کنید .

 

حمیرا نگاهش را چرخی روی سر تا پای او داد :

 

ـ برای خودت می خوای ؟

 

ـ نه برای یزدان خان می خوام …………… مثل اینکه یه ذره فشارشون پایین افتاده ، گفت براش یه لیوان آب قند ببرم .

 

حمیرا سری تکان داد و به یکی از دختران درون آشپزخانه دستور داد که برای گندم آبقندی آماده کند و به دستش بدهد .

 

حمیرا به کارت طلایی درون دست گندم نگاهی انداخت و ثانیه بعد نگاهش را تا صورت گل انداخته او بالا کشید …………. یزدان خان هیچ وقت کارت اطاقش را به دست کسی نمی داد و الان جای تعجب داشت که کارت را درون دستان گندم می دید .

 

این دختر کم سن و سال و به قول خودش نابلد و خام ، تمام معادلاتش را بهم ریخته بود . بیش از هفت ماه بود که گندم پا در این عمارت گذاشته بود و نه تنها خبری از رسیدن تاریخ انقضایش نبود که یزدان خان برای این دختر برنامه های جدیدی هم تدارک می دید و حتی متفاوت از تمام معشوقه های سابقش با این دختر رفتار می کرد .

 

همین چند روز پیش بود که از یکی از خدمتکاران شنیده بود که یزدان خان این دختر را بغل کرده و از پله ها بالا برده بود …………. چیزی که هیچ گاه سابقه نداشت ………… چیزی که حتی باورش هم سخت به نظر می رسید ………….

گلادیاتور, [08/09/1402 10:17 ب.ظ] #part632
#gladiator

 

گندم آب قند به دست از پله ها بالا رفت و با کارت طلایی در دستش در را باز کرد و وارد اطاق یزدان شد …………… یزدان هنوز هم به همان حالت سجده ، روی زمین نشسته بود .

 

کنارش نشست و دستش را باز نوازش وار روی کمر او بالا و پایین کرد :

 

ـ یزدان جونم ……… یزدان ………. بلند میشی این و بخوری ؟ برات آب قند آوردم .

 

ـ من از دست تو کوفتم نمی خورم ذلیل شده .

 

گندم اینبار نوک زبانش را گاز گرفت و پلک بست …………. گونه هایش داشت بالا می امد و خنده لامصبِ نفرین شده اش باز داشت سر و کله اش پیدا می شد .

 

نفس عمیقِ بی صدایی کشید و پلک گشود و باز کنارش سر خم کرد :

 

ـ ببخشید دیگه …………… خودت گفتی بیا مبارزه کنیم . خب ، خب …….. تو مبارزه هم که چنین چیزایی هست .

 

یزدان از حالت سجده خارج شد و به سختی کمر صاف نمود …………. التهاب صورتش بهتر شده بود و رنگ و رویش اندکی برگشته بود ………… هرچند هنوز هم حس می کرد درد میان ران ها و ستون فقراتش می چرخد و دور می خورد .

 

در حالی که دستی به پیشانی عرق کرده از دردش می کشید ، ابرو درهم کشیده غرید :

ـ یه مبارزه ای نشونت بدم دختره احمق که صدتا مبارزه از بغل گوشت بزنه بیرون …………. از مادر زاده نشده کسی که بتونه یزدان خان و زمین بزنه .

استقامت در مقابل این خنده منفور حتی از کوه کندن هم سخت تر و دشوار تر به نظر می رسید ………. دیگر دست به هر عملی می زد تا تنها بتواند این خنده نفرین شده را در مقابل چشمان حرصی و عصبانی یزدان پوشش دهد .

گلادیاتور, [09/09/1402 10:06 ب.ظ] #part633
#gladiator

 

شانه بالا داد و چشمانش بی اختیار اندکی گشاد شد و لبانش را تا جایی که ممکن بود بر روی هم فشرد تا غلطی در مقابل چشمان عصبی یزدان نکند .

 

اما مگر می شد !!!

 

ـ بپا یه وقت از خنده منفجر نشی .

 

دیگر نمی شد برای این خنده نفرین شده کاری کرد ……….. آن هم وقتی یزدان با آن چهره ملتهب و ابروان درهم کشیده ، اینگونه خنده اش را به رویش می آورد .

 

چشم گشاد کرد و سعی کرد توجیهی برای این خنده مسخره نشسته بر روی لبانش بیاورد …………… اما انگار مغز لامصبش هم همه چیز را به امان خدا رها کرده بود و پا روی هم انداخته بود و تنها هر هر می خندید .

 

ـ ببخشید ببخشید غلط کردم …………. حالا قربونت بشم بیا این آب قند و بخور یه ذره حالت و رو به راه کنه …………. اصلاً می خوای یه چیز دیگه برات بیارم ؟ ها ؟

 

یزدان هنوز هم همانطور اخم کرده و چپ چپ در حالی که یک دستش میان پاهایش نشسته بود ، نگاهش می کرد . گندم باز از خنده لب گزید و لیوان آب قند را به لبان او نزدیک کرد تا یزدان جرعه ای از مایع شیرینش بخورد .

 

یزدان تا نصفه لیوان را بالا رفته بود که سر عقب کشید :

 

ـ دیگه نمی خورم .

 

گندم لیوان را روی زمین و کنار پایش قرار داد و دست به زیر بغل یزدان فرستاد :

 

ـ بلند شو کمکت کنم بری روی تختت یه ذره دراز بکشی .

 

و کمکش کرد تا از روی زمین بلند شود .

 

ـ آخ خدا ………… خدا لعنتت کنه گندم ………. آخ خدا ………….. تموم جونم تیر می کشه .

 

و دلا دلا به سمت تختش رفت و لبه تخت نشست . نگاه گندم بی اختیار به سمت دست اویی که هنوز هم میان پایش جای گرفته بود رفت و ثانیه ای بعد خجالت زده در حالی که لبانش از خنده فرو خورده ، کش آمده بود ، به سرعت نگاه از دست او گرفت و تا صورت اندک ملتهب مانده اش بالا آورد .

گلادیاتور, [10/09/1402 10:04 ب.ظ] #part634
#gladiator

 

یک جایی هم ضربه اش را وارد کرده بود که نه می توانست پیشنهاد ماساژ دادن بدهد و نه حتی کمکی در کمتر شدن دردش کند .

دقیقه ای نگذشته بود که ضربه ای به در اطاق یزدان خورد و سر او و گندم همزمان با هم به سمت در چرخید :

 

ـ برو ببین کیه ………….. من با این وضعم حتی نمی تونم یه قدم بردارم .

 

گندم سری تکان داد و به سمت در رفت و با باز کردن در ، حمیرا را پشت در دید .

 

ـ آقا داخل اطاقشه ؟

 

ـ آره .

 

حمیرا که از جایی که ایستاده بود هیچ دیدی به تخت یزدان نداشت ، صدایش را به گونه ای که به گوش یزدان برسد ، بلند کرد و قبل از ورودش گفت :

 

ـ آقا می تونم بیام داخل ؟

 

ـ بیا داخل حمیرا .

 

حمیرا بدون آنکه دیگر چیزی بگوید گندم را کنار زد و داخل شد و مقابل یزدان ایستاد و نگاهی به صورت او که هنوز هم اندکی از التهاب دقایق قبلش باقی مانده بود و می شد با ذره ای دقت شبنم های ریز عرق را بر روی پیشانی اش دید ، انداخت .

 

ـ حالتون خوبه آقا ؟ گندم خانم اومدن پایین گفتن فشارتون افتاده …………. نگران شدم .

 

یزدان نگاه حرصی اش را به سمت گندمی که لب می گزید کشید و نگاه حرصی و چپ چپی به او انداخت .

 

ـ خوبم حمیرا ………… گندم بزرگش کرده .

 

حمیرا نگاهش را چرخی در صورت ملتهب او داد :

 

ـ صورتتون سرخِ آقا ……. می خواین دکتر خبر کنم ؟

گلادیاتور, [11/09/1402 10:17 ب.ظ] #part635
#gladiator

 

یزدان که بلافاصله با ورود حمیرا به اطاق دستش را از میان پایش برداشته بود و روی رانش گذاشته بود ، دستش را مشت کرد .

 

دردش نسبت به دقایق قبل خیلی کمتر شده بود اما تیر کشیدنِ گاه و بی گاهش هنوز پا برجا بود .

 

ـ نه حمیرا یه ذره دراز بکشم بهتر میشم . حجم کارای این روزام یه ذره زیاد شده ، فکر کنم بخاطر همینه کمی فشارم پایین افتاده .

و باز نگاه چپ چپش را سمت گندمِ خیره سر کشید .

 

ـ می خواین برای شام امشبتون بگم سوپ شیر بذارن ؟

 

ـ نه احتیاجی نیست . ممنون .

 

گندم خودش را جلو و کنار یزدان کشید و ایستاد :

 

ـ برای کوفتگی و ضرب دیدگی چی خوبه حمیرا خانم ؟

 

یزدان لبانش را بر روی هم فشرد و چشم غره ای به سمت گندمی که کنارش ایستاده بود و به حمیرا نگاه می نمود رفت و مچ دستش را گرفت و حرصی به سمت خودش کشید که گندم بی تعادل کنارش افتاد و شانه اش به شانه او چسبید .

 

یزدان زیر لب در حالی که دندان بر روی هم می فشرد ، هشدار آمیز غرید :

 

ـ گندم .

 

فقط همین مانده بود که گندم به اهالی این عمارت بگوید که چه بلایی بر سر او درآورده .

 

حمیرا متعجب نگاهش را میان یزدان و گندم چرخاند ………… نه سر از حرف گندم در می آورد و نه سر از کار یزدان .

 

ـ ضرب دیدگی ؟ خب برای ضرب دیدگی با تخم مرغ و زرد چوبه یه مایه خمیر تور درست می کنن و به محل ضرب دیدگی می مالن و بعد برای اینکه گرم بمونه می پیچنش .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا 121

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Kosar
Kosar
1 ماه قبل

وجدانن خود نویسنده خسته نشد از این رمان؟
الان دو سال شده که داره پارت گذاری میشه
ولی همچنان‌ مثل خواهر برادرن
اکثر متن رمان هم هی داره به شکل های مختلف تکرار میشه توی طول رمان

خواننده رمان
خواننده رمان
1 ماه قبل

لطفا امشب هامین و آووکادو رو هم بذارین از هفته ای دو پارت درشون بیارین

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x