1 دیدگاه

رمان گلادیاتور پارت 276

4.2
(118)

 

و نگاهش را روی یزدان انداخت و با مکثی پرسید :

 

ـ جاییتون ضرب دیده یزدان خان ؟

 

یزدان نفسش را صدا دار بیرون فرستاد :

 

ـ نه حمیرا من خوبم ………….. نه جاییم ضربه دیده و نه کوفته شده .

 

ـ پس به چیزی احتیاج ندارید ؟

 

ـ نه ممنون . می تونی بری .

 

ـ پس با اجازتون .

 

یزدان سری برای او تکان داد و با بیرون رفتن حمیرا و بسته شدن در ، یزدان نگاهش را به سمت گندمی که حالا شانه به شانه اش نشسته بود چرخاند …………. دردش لحظه به لحظه محو تر و کمتر از ثانیه های قبل می شد .

 

ـ من حساب توی لعنتی رو بعداً کف دستت میذارم .

 

گندم نگاهش را سمت او کشید و دندان های سفیدش را به رخ او کشید و ابرویی برای او بالا انداخت :

 

ـ اقرار کن که توقع نداشتی این مدلی زمین گیرت کنم .

 

یزدان دست به دور گردن او انداخت و او را به سمت خودش جلوتر کشید و در چشمان عسلی و درخشان شده اش نگاه انداخت .

 

گندم راست می گفت …………. او به هیچ عنوان توقع نداشت گندم اینگونه مقابلش ظاهر شود و او را در چند دقیقه کیش و مات کند ………… گندم را دست پایین گرفته بود …………. این دختر را دست کم گرفته بود و از موضع پایین با او مبارزه کرده بود .

 

ـ الان خیلی خوشحالی ؟

 

گندم شانه هایش را جمع نمود و لبخند نشسته بر روی لبانش پهن تر از قبل شد .

گلادیاتور, [13/09/1402 09:54 ب.ظ] #part637
#gladiator

 

می دانست از این آزمون سر بلند بیرون آمده . می دانست بلیط سفرش با یزدان فراهم شده . هر چند باید اقرار می کرد که شانس هم به مقدار خیلی زیادی با او یار بود که چنین موقعیت خوبی برای منفعل کردن یزدان ، به دستش رسیده .

 

وگرنه او کجا و قدرت بازو و تکنیک یزدان کجا …….

 

ـ جان تو ، تو پوست خودم نمی گنجم .

 

ـ از فردا برنامه هات و یه جوری ردیف کن که بعد از چهار پنج خالی باشی .

 

گندم سوالی نگاهش کرد :

 

ـ چطور ؟

 

ـ قراره از فردا کلاس کار با سلاح گرم و داشته باشی .

 

چشمان گندم مات شد …………. سلاح گرم ؟ منظورش کار با اسلحه بود ؟ یعنی تفنگ به دست بگیرد و تیراندازی کند ؟

 

ـ یعنی ………. کار با تفنگ و اینجور چیزا ، منظورته ؟

 

یزدان سری برای او تکان داد :

 

ـ آره باید تیراندازی یاد بگیری …….. همه چیز مبارزه تن به تن نیست . باید بتونی از راه دور ، هدفت و نشونه بگیری .

 

لبخند از روی لبان گندم اندک اندک رفت و ناپدید شد ……….. هرگز به این فکر نکرده بود که شاید روزی مجبور شود ، اسلحه به دست بگیرد و تیراندازی کند .

 

ـ قراره بازم برام مربی بگیری ؟

گلادیاتور, [14/09/1402 10:30 ب.ظ] #part638
#gladiator

 

یزدان نفس عمیقی کشید ………….. در این چند روز کم برای پیدا کردن یک مربی تیراندازی ماهر و قابل اعتماد و چشم و دل سیر ، دوندگی نکرده بود …………. اما بعد از تمام این دوندگی ها بعد از اینکه دید مربی ای که بتواند با اعتماد کامل و خیال جمع گندم را به دستش بسپارد ، پیدا نکرده ، مجبور شد راه حل دیگری را برای آموزش او پیش بگیرد .

 

ـ نه قراره خودم بهت آموزش بدم …………. پیش خودم و زیر دست خودم تعلیم ببینی خیالم راحت تره .

 

گندم پلکی زد ………… گندم هرگز از دنیایی که یزدان در آن زندگی می کرد و با آن خو گرفته بود خوشش نمی آمد …………. اما انگار خودش هم اندک اندک داشت پا در دنیای او می گذاشت .

 

بی اختیار خودش را جمع کرد و نگاه مات شده اش را از چشمان سیاه او نگرفت .

 

ـ اگه ………….. اگه دلم نخواد تیراندازی رو یاد بگیرم ………… چی ؟

 

یزدان جدی شد . زمانی که بحث کار به میان کشیده می شد ، او با هیچ بنی بشری تعارف نداشت ………… پس بهتر بود همین ابتدا سنگ هایش را با این دختر وا می کند و می گفت که قرار است در این سفر پا در چه مسیری بگذارند .

 

او اجازه نمی داد کسی در کارش احمال و کم کاری کند …………. او همیشه صد بود و توقع صد هم داشت .

 

ـ تو این سفر چیزی دلبخواه تو نیست که بخوای براش تصمیم بگیری …………… این یه دستورِ . یه فرمانِ . و تو وظیفه داری غیر از اطاعت کردن از من ……… نداری .

 

ابروان گندم بی اختیار درهم کشیده شد ………… در دنیای او جایی برای آدم کشی وجود نداشت .

 

ـ من دلم نمی خواد به کسی شلیک کنم …………. نمی خوام باعث مرگ کسی بشم .

 

یزدان دست از دور گردن گندم آزاد نمود و کامل به سمت او چرخید تا تسلط کامل بر روی گندم داشته باشد .

 

گندم با بیرون آمدن از آغوش یزدان ، انگار که به یک آن حس تهی بودن به او دست داده باشد بی اختیار بیشتر از قبل در خودش جمع شد و بازوانش را بغل گرفت .

 

ـ جایی که قراره بریم ، به تمام این فن و فنون احتیاج داری …………. برای اینکه بتونی از خودت دفاع کنی باید چنتت پر باشه …………. وقتی ببینی یکی قصد جونت و کرده …………. وقتی ببینی ، اگه نزنی ، می زننت ، هیچ راهی جز شلیک نداری . می دونم قبولش این ابتدا سخته ، اما تو به من نشون دادی که از پس هر چیز غیر ممکنی بر میای .

گلادیاتور, [15/09/1402 10:07 ب.ظ] #part639
#gladiator

 

گندم نگاهش را از نگاه او که اندک اندک داشت تیره و تار و ظلمانی می شد گرفت ………… این نگاه یزدان تنها یک معنی می داد ………. که دیگر هیچ راهی برای عقب نشینی کردنش وجود ندارد .

 

یزدان ادامه داد :

 

ـ فردا ، چهار به بعد منتظرم باش که بریم باشگاه تیر اندازی .

 

گندم نگاهش را از او گرفت ………… نگاهش اندک اندک داشت از جان می افتاد .

 

– چرا تو همین باغ یادم نمیدی ………… باغتم که بزرگه .

 

یزدان از جایش بلند شد و دستی به کمرش گرفت …………… درد به مقدار زیادی محو شده بود و دیگر درد آنچنانی حس نمی کرد .

 

ـ نمی خوام جلوی نگهبانا باهات تمرین کنم ……….. نمی خوام کسی متوجه بشه که دارم آمادت می کنم .

 

گندم تنها به تکان دادن سر اکتفا کرد و یزدان باز ادامه داد :

 

ـ من فردا تا عصر باید به دنبال کارای شرکت برم ………….. عصر به بعد سرم خلوت میشه و کار خاصی ندارم ………… برای فرداتم یه دست لباس راحتی و آزاد بپوش .

 

و گندم باز هم نتوانست هیچ عکس العملی جز سر تکان دادن انجام دهد .

***

یزدان لباس پوشیده و آماده پشت در اطاق گندم ایستاد و ضربه ای به در زد و گندم که می دانست فرد پشت در کسی نیست جز یزدان ، به سمت در قدم تند کرد و با باز کردن در ، اجازه داد نگاه یزدان بر رویش بنشیند .

 

یزدان نگاهی به تیشرت آستین کوتاه در تنش انداخت .

 

ـ تو که هنوز آماده نشدی .

گلادیاتور, [16/09/1402 10:09 ب.ظ] #part640
#gladiator

 

ـ تا دو دقیقه دیگه آمادم .

 

ـ خیله خب ، پس من میرم پایین تو ماشین می شینم …….. زود بیا .

 

ـ باشه .

 

موزیک آرام و پاپی درون ماشین پخش می شد و به سمت باشگاهی که یزدان دیروز از آن حرف زده بود می رفتند .

 

گندم از گوشه چشم ، نگاه به یزدانی انداخت که نگاهش را به جاده پیش رویش داده بود . نگاهی به ابروان درهم فرو رفته او که چهره اش را متفکر نشان می داد ، انداخت ………….. نمی دانست چه اتفاقی افتاده که یزدان را اینچنین ساکت و متفکر کرده .

 

نگاهش را روی شلوار کتان مشکی رنگ در پایش که به خوبی پاهای کشیده و عضلانی اش را قاب گرفته بود انداخت و نگاهش را ارام بالاتر کشید و روی پیراهن آبی نفتی در تنش که آستین هایش را تا آرنج بالا زده بود و اجازه داده بود ساق های مردانه اش با آن ماهیچه های درهم پیچه و رگ های برجسته بر روی ساقش که نگاه هر بیننده ای را به سمت خودش می کشید ، نشست ………… و در پایان ساعت گران بهای نشسته بر روی مچ چپش که انگار تکمیل کننده تیپ و ظاهر مردانه اش بود .

 

ـ میگم ، خیلی دوره ؟

 

یزدان با شنیدن صدای گندم پلکی زد که نشان دهنده پاره شدن رشته افکار در سرش بود ……………… نفس عمیقی کشید و نگاهی به ساعت بر روی مچش انداخت .

 

ـ اون طرف کرجِ ………… سمت محمد شهر .

گندم سری تکان داد و دیگر هیچ نگفت و همانطور ساکت تمام مسیر را طی کرد .

باشگاه در انتهای جاده نچندان پهن سنگلاخی بود که دو طرفه جاده را درختان سر به فلک کشیده و بلند ، پوشانده بود و اطراف جاده هم تا چشم کار می کرد زمین های کشاورزی بود که در تاریکی زیادی خوفناک به نظر می رسید .

 

چند کیلومتری را در جاده پیش رفتند و ساعت های حدود شش شب بود که به باشگاه مورد نظر یزدان رسیدند …………… باشگاهی که از نظر گندم در منطقه خوف انگیز و بسیار خلوت و ساکتی بود .

گلادیاتور, [17/09/1402 10:08 ب.ظ] #part641
#gladiator

 

با توقف مقابل در آهنی قهوه ای رنگ بزرگ و درازی که تنها یک لنگه اش باز بود ، یزدان بوقی زد و منتظر دربان باشگاه ماند تا آن یکی لنگه در را هم باز کند تا او بتواند ماشین را داخل ببرد .

 

لنگه بسته مانده در ، به سرعت توسط مردی که با سرش به یزدان سلام کرد ، باز شد و یزدان با نیش گاز خفیفی ماشین را به داخل کشید و گندم توانست محیط سرسبز و چمن کاری شده باشگاه را با آن نورافکن های سه فاز بسیار بزرگی که دو سمت زمین چمن قرار داده بودند و محیط باز بیرونی را کاملاً روشن نموده بود را ببیند . این مدل نور افکن ها را تنها داخل استادیوم های ورزشی ، از داخل تلویزیون دیده بود .

 

یزدان ماشین را به سمت پارکینگ مسقف شده ای که در کنار زمین چمن قرار داشت کشید و پارک کرد ………. جز دو سه ماشین ، دیگر خبری از هیچ ماشین دیگری نبود .

 

ـ پیاده شو .

 

گندم در حالی که نگاهش را دور و اطرافش می چرخاند پیاده شد و دستی به مانتو ارتشی اسپرت در تنش کشید که نگاهش به سمت دختری که لبخند زنان و با گام هایی موزون و آرام به سمتشان می آمد افتاد و بی اختیار دستش به سمت شال بر روی سرش رفت و شالش را صاف و صوف نمود .

 

از لبخندی که دختر بر روی لبانش نشانده بود و نگاه آشنایی که بر روی یزدان انداخته بود ، می شد فهمید که به هوای سلام علیک با آنها دارد جلو می آید .

 

گندم به سمت یزدانی که آن سمت ماشین ایستاده بود و داشت از صندلی عقب ، کیف چرمی بلند و نسبتاً دراز مشکی رنگی را بیرون می آورد رفت و کنارش قرار گرفت که دختر هم به آنها رسید .

 

ـ سلام یزدان خان . خیلی خوش اومدید .

 

یزدان در حالی که در عقب را می بست ، کمر صاف نمود و آرام جواب سلامش او را با تکان دادن سری داد .

 

دختر مجدداً گفت :

 

ـ سالن و برای تمرین انتخاب می کنید یا می خواین تو محیط باز تمرین کنید ؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 118

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
motahareh
motahareh
1 ماه قبل

کی پارت بعدیشو میدی؟

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x