4 دیدگاه

رمان گلادیاتور پارت 277

4.1
(101)

 

یزدان نگاهش را سمت آسمان تاریک بالا سرش کشید :

 

ـ فکر کنم تو سالن بریم بهتر باشه.

 

دختر سری تکان داد ………… نگاهش به یزدان به گونه ای بود که انگار را از سالیان قبل و بسیار دور او را می شناسد و با او سلام و علیکی دیرینه دارد .

 

ـ هر جور مایلید …………. فقط چیزی احتیاج دارید که بگم در اختیارتون قرار بدن ؟

 

ـ نه ممنون ……… فقط همونجور که خواسته بودم باشگاه امشب در اختیار منه ؟

 

دختر همانطور لبخند زنان سر تکان داد :

 

ـ بله همونطور که خواستید باشگاه امشب در بست در اختیار شماست …………… من داخل دفترم هستم ، هر امری که داشتید به یکی از بچه ها بگید تا به من منتقل کنه .

 

ـ حتماً .

 

با رفتن دختر و دور شدنش ، گندم با دقت بیشتری توانست نگاهش را روی ظاهر شیک و مرتب او بگرداند و برانداز کند .

 

دختر کت کوتاه مشکی رنگ به همراه شلوار لی تیره سرمه ای رنگ و بوت های چرم ساق بلند و پاشنه تخت مشکی و شال مشکی رنگی که آزادانه بر روی سرش انداخته بود ، به تن کرده بود .

 

یزدان پنجه های دست آزادش را میان پنجه های گندم فرستاد و همراه با او به سمت ساختمان یک طبقه بزرگی که در انتهای زمین چمن قرار داشت ، به راه افتاد .

 

ـ این دختره اینجا چی کارست ؟

 

یزدان نگاهش را دوری در اطرافش داد ………. در این چند سال ، گه گداری برای تمرینات تیر اندازی به این باشگاه سر میزد و تمرین می نمود .

 

ـ مدیر این باشگاست .

گلادیاتور, [19/09/1402 10:07 ب.ظ] #part643
#gladiator

 

ابروان گندم بالا رفت و نگاهش را دقیق تر به دور و اطراف و فضای سرسبز و چمن کاری شده ای که از میانش گذر می کردند چرخاند و آرام دامه داد :

 

ـ پس دختره خیلی خرپوله که چنین باشگاهی داره .

 

وارد ساختمان شدند و بعد از گذشت از راهروی پر نوری که با چراغ های سقفی کار گذاشته شده در سقف کاذب راهرو ، نور پردازی شده بود ، به در بزرگ مخمل زرشکی رنگی که در انتهایی ترین قسمت راهرو قرار داشت ، رسیدند و با ورودشان به سالن ، چشمان گندم توانست سالن تیراندازی بزرگی که یک ظلع از دیوارش پر بود از ردیف سیبل هایی که یک آدمک سیاه کاغذی بر رویشان چسبانده شده بود ، ببیند ………. و میزهای به هم چسبیده درازی که در فاصله بیست سی متری از این سیبل ها ، مقابلشان قرار داشت و تیرانداز باید پشت این میزها می ایستاد و تیر می انداخت .

 

یزدان با همان نگاه جدی شده اش به سمت میز ها رفتن و کیف در دستش را روی میز قرار داد و پنجه های دست دیگرش را از میان پنجه های گندم بیرون کشید و بعد از نگاهی که دور تا دور سالن چرخاند و اطمینان از اینکه جز خودشان دو نفر شخص دیگری در سالن حضور ندارد ، در کیف چرمی بزرگی که با خود آورده بود را باز کرد و گندم با ابروان بالا رفته به دو اسلحه ای که در کیف جاسازی شده بود نگاه کرد .

 

به مغزش هم خطور نکرده بود که این کیف بزرگ در دست یزدان ، ممکن است کیف اسلحه ها باشد .

 

یزدان به دو اسلحه ای که در کیف قرار داشت نگاه کرد و اسلحه بلند را برداشت و در دست گرفت و رویش را به سمت گندم چرخاند :

 

ـ اسمش کلاشینکفِ . البته بهش کلاش هم میگن . ساخت کشور روسیه است و بخاطر کارکرد خوبش محبوب ترین اسلحه ما بین اسلحه های جنگی بحساب میاد ………….. بیشتر افرادِ من تو ماموریت ها از این مدل اسلحه استفاده می کنن . هرچند شعار همیشگی من این بوده که حد المقدور از درگیری رو در رو ، دوری کنیم …………. اما خب گاهی هم آدم تو شرایطی قرار می گیره مجبور به مداخله در درگیریه .

گلادیاتور, [20/09/1402 10:21 ب.ظ] #part644
#gladiator

 

گندم با چشمانی لرز برداشته به اسلحه بلندی که در دستان یزدان قرار داشت نگاه انداخت ………… همیشه این مدل اسلحه ها را در فیلم ها و از پشت قاب تلویزیون دیده بود …….. نه انقدر نزدیک .

 

ـ مگه …….. مگه قراره چی کار کنید که احتیاج به استفاده از این اسلحه ها رو پیدا می کنید …………. یه جا به جایی محموله ساده است دیگه .

 

یزدان نگاه جدی و تاریک شده اش را سمت چشمان او بالا کشید …………. نگاه به لرز نشسته گندم را دید ، اما هیچ قدمی برای آرام کردن او برنداشت .

 

حالا که قرار بود گندم در این ماموریت همراهش بیاید ، باید با واقعیت دنیای او مواجه می شد تا بتواند از خودش در مقابل چیزهایی که ممکن بود در آینده با آن مواجه شود محافظت نماید .

 

اندکی ابرو درهم کشید …………. نمی خواست از خودش نرمشی نشان دهد . نمی خواست به گندم آسان بگیرد .

 

ـ قراره لب مرز بریم و محموله طلاها رو با خودمون بیاریم …………. اونجا ممکنه به پست صد ها مزاحم بخوریم .

 

نفس میان سینه گندم حبس شد …………. هیچ گاه این روی کار یزدان را از نزدیک لمس نکرده بود .

 

ـ مزاحم ؟

 

یزدان انگار که بجای گندم ، الان یکی از افراد و نگهبانان زیر دست خودش مقابلش ایستاده ، پوزخندی بر لب نشاند و نگاه ظلمانی شده اش را از چشمان او نگرفت .

معتقد بود اگر گندم بترسد ، برای حفظ جان خودش هم که شده تمریناتش را محکم تر و جدی تر پیش می گیرد .

 

ـ آره …………. مزاحم هایی که نه به صغیرش رحم می کنن و نه به کبیرش …………. نه به زن جماعت رحم دارن و نه به دختر جوون …………. حتی سر بریدن براشون راحت تر از آب خوردنه .

 

بخاطر همینه که میگم باید کار با این اسلحه ها رو یاد بگیری ………… البته اگر تصمیمت برای اومدن با من به این ماموریت جدیه .

گلادیاتور, [21/09/1402 10:12 ب.ظ] #part645
#gladiator

 

گندم نگاه لرز برداشته و شوکه شده اش را پایین آورد ………….. یعنی یزدان در تمام این ماموریت هایش با چنین چیزهایی دست و پنجه نرم می کرد ؟؟؟

 

حتی اگر تا آن لحظه یک درصد هم از رفتن به این ماموریت پشیمان شده بود ، حالا با شنیدن حرف های او و خطرات احتمالی که ممکن بود در این ماموریت یزدانش را تهدید کند ، دیگر ممکن نبود اجازه دهد این مرد یکه و تنها پا در این ماموریت بگذارد و خودش در آن عمارت خراب شده منتظر بازگشتش بماند ………….. امکان نداشت دلِ لامصبش آرام و قرار بگیرد .

یزدان در چشمانش نگاه کرد :

 

ـ آماده ای ؟

 

گندم پلکی زد …………. به هیچ وجه آماده نبود . با شنیدن حرف های یزدان تمام جانش در آشوبی غرق شده بود که انگار دیگر هیچ راه خلاصی از آن وجود نداشت .

 

اما برعکس چیزی که داشت در وجودش اتفاق می افتاد ، گفت :

 

ـ آ ….. آره .

 

یزدان نگاهش را با مکث از گندم گرفت و به اسلحه را در دستش فشرد ………….. حال گندم را می فهمید ………… ترس نشسته در جانش را حس می کرد …………. اما باز هم هیچ قدمی برای آرام کردن او برنداشت .

ـ همونطور که گفتم اسمش کلاشه ………… سه تا ضامن روی بدنه اسلحه قرار داره ………… اینجا …

 

و رو بدنه سمت چپ کلاش ضامن را نشانش داد و ادامه داد :

 

ـ وقتی ضامن بالا باشه یعنی اسلحه آزاده …………. وقتی ضامن و وسط بذاری روی رگبار میره و فشنگات و یکجا روی هدفت خالی می کنه …………. وقتی هم ضامن و پایین بفرستی به حالت تک تیر در میاد و فشنگات و یکی یکی میزنه .

گلادیاتور, [23/09/1402 10:25 ب.ظ] #part646
#gladiator

 

سمت کیف چرخید و از داخل زیپ کوچک داخل در دیواره کیف ، فشنگ های هفت سانتی مسی رنگی را درآرود و مقابل گندم قرارش داد .

 

ـ اینا فشنگ های کلاشه ………… داخل خشابش بیستا از این فشنگ ها جا میشه . اینی که روی دیواره سمت راست کلاشه ، بهش میگن گلنگدن …….. باید این و عقب بکشی تا اسلحه آماده تیراندازی بشه ……….. تا اینجا همه چیز و فهمیدی ؟

 

گندم در سکوت سری تکان داد و یزدان اسلحه را بالا گرفت و رو به سیبل ایستاد و انگار که بخواهد آماده تیراندازی شود ، به هدف رو به رویش نگاه انداخت و در همان حال توضیحاتش را ادامه داد :

 

ـ تمام هوش و حواست و بده من و نحوه دست گیری اسلحه تو دستام ……… زمان شلیک پای راست و جلو میذاریم و پای چپ و به عنوان ستون تن عقب قرار میدیم ………….. اسلحه باید بالا بیاد و انتهاش بره نزدیک زیر بغل و انگشت سبابه هم برای تیراندازی بره رو ماشه …………. از داخل مگسک ، یعنی همین سوراخ سر اسلحه ، هدفت و نشونه میری و بعد از چند ثانیه شلیک می کنی ………… حالا من و تماشا کن .

 

و خودش آدمک مقابلش را نشانه رفت و پا یکی جلو گذاشته و دیگری را عقب فرستاده ، آدمک سیاه مقابلش را نشانه رفت و بعد از اینکه اسلحه را در حالت تک تیر قرار داد ، تیرهایش را یکی بعد از دیگری به فاصله چند ثانیه از هم روی آدمک خالی کرد .

 

گندم بدون آنکه نگاهش را سمت سیبل بکشد ، بی اختیار نگاهش روی یزدانی که با آن قد بلند و شانه های چهارشانه ، همچون تک تیرانداز های سینمایی ، هدفش را نشانه رفته بود و تیر می انداخت نگاه کرد .

 

آنقدر صدای تیرهایی که از کلاش خارج می شد برای گندم بلند و کوبنده به نظر می رسید که با هر تیری که از اسلحه خارج می شد ، بی اختیار شانه هایش جمع می شد و به بالا می پرید .

تا حالا هرگز یزدان را در حال تیراندازی ندیده بود ………… به نظرش گاهی یزدان می توانست به حد مرگ خوف انگیز و خطرناک به نظر برسد ……….. حس می کرد این مرد کنارش الان همان فرشته مرگی است که همه از آن حرف می زنند ، نه یزدان خودش ….

گلادیاتور, [24/09/1402 10:23 ب.ظ] #part647
#gladiator

 

با خالی شدن خشاب ، یزدان سر اسلحه اش را پایین آورد و با فشردن شاسی سیاه بر روی میز ، سیبل تکان خورد و به سمت آنها آمد و ثانیه بعد مقابلشان قرار گرفت و گندم توانست سوراخ های ریز ایجاد شده بر روی آدمکِ کاغذی که همه دقیقاً در وسط پیشانی اش ایجاد شده بود را ببیند .

 

یزدان آدمک کاغذیِ چسبیده به سیبل را کند و مقابل چشمانش بالا آورد و لبخند یک طرفه غرور آمیزی بر روی لبانش ظاهر شد و نگاهش را سمت گندم کشید :

 

ـ حالا فهمیدی چطوری باید با این اسلحه کار کنی ؟ اصلاً کار سختی نیست و اتفاقاً هم آسونه ، فقط تمرین و پشت کار می خواد .

 

و در حالی که برگه آدمک کاغذی جدیدی را به سیبل می چسباند ، با فشردن شاسی دیگری سیبل را به جای اولش برگرداند ، ادامه داد :

 

ـ حالا تو اسلحه رو دستت بگیر و همه اون چیزهایی که بهت گفتم و مو به مو انجام بده .

 

و کلاش را به دست گندم داد و گندم به اسلحه بزرگ درون دستانش نگاه کرد ………….. انگشتانش از استرس و هیجانی که وارد رگ و پی تنش شده بود ، فرقی با قندیل نداشتند …….. این اسلحه برای دستان کوچک و ظریفش زیادی بزرگ و زمخت بود .

ـ یالا گندم وقت نداریم ……………. بیا اینجا وایسا ………..

 

و دست پشت شانه گندم قرار داد و او را مقابل خودش رو به سیبل قرار داد و ادامه داد :

 

ـ اسلحت و بیار بالا …………. آها ، انتهاش باید بچسبه به شونت .

 

گندم اسلحه را بالا آورد و یزدان به زیر بازوی او ضربه آرامی زد :

 

ـ بالاتر گندم ………… زاویه دست چپت باید 90 درجه بشه …………. دست راستت هم پایین تر نزدیک به لوله قرار بگیره …………

 

و خودش جای دستان گندم را درست کرد :

 

ـ حالا درست شد …………

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا 101

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
motahareh
motahareh
28 روز قبل

چه روز هایی پارت میزاری؟

آدم معمولی
آدم معمولی
30 روز قبل

شاه خشت و کی پارت گذاری می کنین؟

آدم معمولی
آدم معمولی
30 روز قبل

یکم ببرش جلو کلا محتوای خاصی نداره این رمان اوباش خوب بود

Suتل
Suتل
30 روز قبل

بیشتر پارت بزار حتما تا دوماه آینده هم قراره تو این سالن ادامه بدن .و گندم خانم تبدیل میشه به یه چریک…یکم بیشتر بنویس

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x