4 دیدگاه

رمان گلادیاتور پارت 279

4.2
(115)

 

دست در پشت پیراهن در تنش کرد و کلت مشکی رنگ کلاسیکش را بیرون کشید و مقابل گندم گرفت .

 

گندم نگاهش را به کلت در دستان او داد …………. این کلت را یک بار دیگر هم دیده بود . زمانی که در عمارت فرهاد در باستی هیلز بود و آن مرد مست به قصد آزار اذیت او را میان خودش و دیوار زندانی کرده بود ……….. همان زمان بود که یزدان با همین کلت در دستش مغز مرد را نشانه گرفت .

 

از یادآوری آن روز لرزی بر تنش نشست و بی اختیار شانه هایش درهم جمع شد …………… یزدانِ آن روز آنقدر خشمگین و عصبی و غیر قابل کنترل بود که اطمینان داشت اگر جلو نمی رفت و التماسش را نمی کرد ، همانجا تمام تیرهایش را در سر مرد خالی می کرد .

***

سی و هشت روز از تمرینات تیراندازی گندم با کلاش و کلت شخصی ای که یزدان به او داده بود می گذشت …………. سی و هشت روزی که تنها پانزده روز ابتدایی آن یزدان هم پای او به باشگاه تیراندازی می آمد و او را در تیراندازی راهنمایی و کمک می کرد ……….. بعد از آن پانزده روز با حس اینکه گندم دیگر می تواند به تنهایی تمریناتش را ادامه دهد ، اجازه داد گندم تنهایی به باشگاه برود و تمریناتش را ادامه دهد …………. در حالی که آوردن و بردن او را هم بر عهده معین گذاشته بود .

 

زمانی که گندم شنید یزدان دیگر قصد همراهی با او در باشگاه را ندارد ابتدا اندکی جا خورد و حتی تا حدی دمغ شد …………. اما با این فکر که می تواند زمان رفت و برگشت از باشگاه ، ماشین را از معین بگیرد و بعد از نزدیک به یک ماه باز پشت فرمان بنشیند و دل خیابان های بی انتهای تهران را بشکافت و ویراژ دهد ، حالش خوب شد و از آن حالت دپرسی که در آن گرفتار شده بود ، بیرون آمد .

 

هرچند آنقدر احمق نبود که همان ابتدا زمان خروجشان از عمارت و یا زمان ورودشان به عمارت پشت فرمان بنشیند و رازش را لو دهد …………… همیشه یک خیابان بالاتر از عمارت جایش را با معین عوض میکرد و ماشین را از او تحویل می گرفت و دقیقاً سر همان خیابان زمان برگشت ، ماشین را به او تحویل می داد .

گلادیاتور, [02/10/1402 10:04 ب.ظ] #part655
#gladiator

 

کلت زیبای طلایی رنگش را میان پنجه هایش گرفته بود و به سمت سیبل نشانه رفته بود . بعد از نزدیک به چهل روز هر روز تمرین کردن و شلیک نمودن ، به هدف زدن دیگر آنقدر ها هم سخت و دشوار به نظر نمی رسید .

 

به پهلو ایستاده و دست به حالت 90 درجه بدون هیچ لرزش و خمودگی ، بالا آورد و پا به عرض شانه باز نمود و در حالی که شکاف v مانند انتهایی کلت و مگسک سر کلت را در یک راستا قرار می داد و هدف مورد نظرش را طبق آموزش های یزدان ، از طریق آن رصد می نمود ، شلیکش را با اعتماد به نفس مقبولی انجام داد .

 

یزدان که بدون هیچ اطلاع قبلی و برای سرکشی بر روند تمرینات گندم بعد از بیست و خورده ای روز به باشگاه آمده بود ، در حالی که کت در تنش را در می آورد و بر روی ساق دستش می انداخت ، با قدم هایی موزون و آرام وارد باشگاه شد و بدون آنکه بخواهد به گندم نزدیک شود ، همان ابتدای ورودی سالن ، یک شانه به دیوار تکیه داد و دستانش را میان آغوشش درهم چفت کرد و شکلیک های پشت سرهم گندم را با همان ریزبینی های همیشگی اش ، از نظر گذراند .

 

او نه اهل ارفاق دادن بود و نه اهل تشویق بیجا و الکی و پوشالی ……………… خودش هم این مدلی آموزش ندیده بود که حالا بخواهد برای گندم چنین کارهایی کند .
با اینکه گندم عزیز تر از جانش بود و نفسش به نفس این دختر بند بود و حتی حاضر بود تمام زندگی اش را برای خوشبختی این دختر وسط بگذارد …………… اما مسئله آموزش چیزی نبود که بخواهد اندکی از سخت گیری هایش کم کند و یا حتی باعث شود در برابر این دختر کوتاه بیاید .

 

وقتی بحث آموزش وسط می آمد بین گندم و ایکس و ایگرگ ، هیچ فرقی به میان نمی آمد . همه در یک ردیف قرار می گرفتند .

 

نگاه از سیبل گرفت و به سمت چهره جدی و متمرکز شده گندم کشاند …………… از جدیت نشسته در چهره اش خوشش آمد ………….. جدیت در چهره گندم دقیقاً همچون جدیت خودش بود . انگار گندم بدون آنکه بخواهد و یا بداند ، حتی در کوچک ترین امور هم از او تقلید می کرد .

گلادیاتور, [03/10/1402 10:10 ب.ظ] #part656
#gladiator

 

به نظرش پیشرفت گندم آن هم بعد از نزدیک به چهل روز تمرین خوب و قابل تحسین بود …………… اینکه بتوانی از سیزده تیر در خشابت ، از فاصله بیست متری ، هفت تای آن را بر روی سیبل بنشانی ، چیز کمی نبود ………….. گندم حتی در تمرین و پشت کارهایش هم شبیه خودش بود .

 

دست از میان سینه اش بیرون آورد و نگاهی به ساعت مچی اش انداخت ………….. ساعت یک ربع به نه شب بود و خستگی بسیاری بر روی شانه هایش سنگینی می کرد ………… آنقدر که زمان خروجش از شرکت بسیار راغب بود تا به عمارت برود و اجازه دهد بعد از نزدیک به هفتاد و دو ساعت بی خوابی ، خواب به چشمانش بیاید ………….. اما با تمام این وجود نتوانست بی خیال تمرین گندم و بازدید از آن شود و با تمام خستگی هایی که در تنش حس می کرد ، به باشگاه آمد .

 

با دیدن اینکه گندم به سمت میز خم شد تا خشابش را برای تیراندازی بعدی پر کند ، به سمت او راه افتاد ………….. به نظرش تمرین برای امشب کافی بود .

 

ـ برای امروز کافیه ……….. جمع کن بریم .

گندم که به هیچ عنوان توقع حضور یزدان آن هم در پشت سرش نداشت ، به سرعت گردن به عقب چرخاند و با چشمان گشاد شده و لبانی که لبخندی بهت زده و ناباور بر رویشان نشسته بود ، به یزدان نگاه کرد و بی اختیار کلت در دستش را روی میز انداخت و کامل به سمت یزدان چرخید :

 

ـ یزداااان .

 

یزدان لبخندی یک طرفه بر لب نشاند و ابرویی برای او بالا انداخت و در حالی که سری برایش تکان می داد گفت :

 

ـ نه ، از کارت خوشم اومد . خوب یاد گرفتی که چجوری هدفت و نشونه بری .

گلادیاتور, [04/10/1402 10:06 ب.ظ] #part657
#gladiator

 

گندم بی طاقت دو سه متر فاصله میانشان را با قدم های بلند جلو رفت و سینه به سینه اش ایستاد و با همان چشمان گشاد شده از بهت و لبان خندان از ناباوری اش ، سر به سمت چشمان او بالا کشید و نگاهش کرد ………….. طاقت نداشت منتظر بماند تا یزدان با همان قدم های موزون ، آهسته آهسته انگار که هیچ عجله ای برای رسیدن به او ندارد ، به سمتش گام بردارد .

 

هر قدمی که یزدان بر روی زمین می گذاشت و بلند می کرد ، به گونه ای بود که انگار با هر گامِ پر صلابتش ، قدرت و اقتدار بی نظیرش را به رخ زمین و زمان می کشد . اصلاً انگار به عالم و آدم فخر فروشی می کرد .

 

ـ از کی داری نگام می کنی ؟

 

یزدان اندک ابرویی درهم کشید و نگاهی متفکر به خود گرفت :

 

ـ فکر کنم هجده نوزده سالی میشه .

 

لبخند بر روی لبان گندم عظیم تر شد .

 

اینکه با شنیدن این حرف از لبان او ، وزش نسیم خنکی را در دلش حس کند ، چیز عجیب و غریب و غیر معمولی بود ؟؟؟

 

ـ منظورم اینه که از کی تیراندازیم و زیر نظر گرفتی ؟

 

ـ از آخرین خشابی که پر کردی و زدی .

 

گندم سری به معنای فهمیدن تکان داد و در حالی که شانه هایش را بالا می داد و با دستانش خودش را در آغوش می کشید ، با همان لبخند بر لب به یزدانی که در این روزها دیگر آنچنان فرصتی برای رو به رو شدن با او و هم کلام شدن باهاش را پیدا نمی کرد ، نگاه نمود .

 

تمام این روزهایش خلاصه شده بود در تمرینات رزمی با مربی جدیدش ، آن هم تا ساعت یک ظهر و بعد از آن ناهار و یک استراحت کوچک و بعد از آن هم آماده شدن برای آمدن به این باشگاه و تمرین تا شب .

گلادیاتور, [05/10/1402 10:25 ب.ظ] #part658
#gladiator

 

آنقدر یزدان این روزهای گندم را با تمرین و کلاس های آموزشی پر کرده بود ، که دیگر علناً همچون گذشته فرصتی برای با هم بودن پیدا نمی کرد …………… به غیر از آن چند دقیقه ای که کنارش پشت میز شام می نشست و شام می خورد و یزدان گزارش مختصری از فعالیت روزانه اش می گرفت .

 

این دیدارهای روزانه سر میز شام که عموماً عمرشان حتی به یک ساعت هم نمی رسید ، آنقدر کم بود که عملاً جواب گوی دل تنگ شده او نبود …………. او سهم بیشتری از یزدان می خواست . زیاده خواه شده بود .

 

اما الان آنقدر خوشحال و سر ذوق بود که حتی چشمان به رنگ عسلش هم ناب تر و پر نور تر از همیشه به نظر می رسیدند ………….. کم چیزی اتفاق نه افتاده بود ……… یزدان به دنبالش آمده بود .

 

ـ چی شد که اومدی ؟ اون مدلی که تو گفتی از اینجا به بعدش و باید خودم تنهایی تمرین کنم و جلو برم ، گفتم دیگه این طرفا پیدات نمیشه .

 

یزدان سری به معنای تایید برای او تکان داد و دست به کمر گرفته و پا به عرض شانه باز نموده ، ابرویی برایش بالا فرستاد و سر به سمتش خم کرد .

 

ـ هنوزم همین و میگم ………… احتمالاً 14 روز دیگه اگه همه چیز طبق برنامه پیش بره ، قراره که حرکت کنیم . من این مدت انقدر کار سرم ریخته که وقت سر خاروندن هم ندارم …………. در نتیجه ، تو هنوزم خودتی و خودت .

 

گندم هم مثل خودش ابرو بالا داد و نور پر تلالویی که در چشمانش به رقص درآمد بود را به رخ یزدان کشید :

 

ـ حالا با این همه کار و مشغله ای که می فرمایین ، چی باعث شده که یزدان خان منت سر بنده بذارن و سر تمرینم حاضر بشن ؟

 

گوشه لب یزدان بالا رفت ……….. عاشق این زبان طناز گندم بود ………… زبانی که گاهی زیادی دراز می شد .

گلادیاتور, [06/10/1402 10:03 ب.ظ] #part659
#gladiator

 

بدش نمی آمد خم شود و نوک بینی این دختر زبان دراز را ببوسد .

 

ـ یزدان خان اومده که پیش رفت این مدت جوجه مرغش و ببینه و بسنجه .

 

گندم گردن به یک سمت خم نمود که موهای کوتاهش در هوا تابی خورد …………. هنوز هم ابروانش آن بالا قرار داشت که چشمان عسلی اش را اندکی درشت تر از حد معمولی نشان می داد .

 

ـ حالا از نظر یزدان خان کارم چطور بود ؟

 

لبخند یک طرفه یزدان بیشتر کش آمد :

 

ـ اِی ، بدک نبود . قابل تحمل بود .

 

ابروان گندم نه تنها پایین افتاد ، بلکه درهم ، هم فرو رفت و گردنش صاف شد و دستانش آزاد کنار تنش پایین افتاد .

 

ـ ای بدک نبود ؟ قابل تحمل بود ؟ …………. بگو روم نمیشه بگم یه دختر رو دستم بلند شده ………. اقرار کن که کفت بریده . نترس به روت نمیارم که ضایع شی به غرور مردونت بر بخوره .

 

لبخند بر روی لب یزدان رنگ و بوی تمسخری به خود گرفت و بیشتر از قبل گردن به سمت گندم خم نمود و با تمسخر گفت :

 

ـ من ضایع نشم ؟ رو دست من بلند شدی ؟ ……….. پس بهتره که تماشا کنی .

 

و در حالی که کمر صاف می نمود ، یک دست به پشت کمر شلوارش می فرستاد تا کلتش را بیرون بیاورد ، دست دیگرش را به دور شانه گندم پیچاند تا او را به سمت چپ خودش بکشاند .

 

بدون آنکه بخواهد پشت میز برود و به ایستد و یا ثانیه های زیادی را برای تمرکز گرفتن صرف کند ، 10 سیبل تمیز در سالن که در سمت چپ و راست سیبل گندم قرار داشتند را هدف قرار داد و تنها در عرض کمتر از 10 ثانیه ، مرکز تمام سیبل ها را نشانه رفت و زد .

 

نگاه شوکه و متعجب گندم بی اختیار با هر شکلیکی به سمت سیبل بعدی کشیده می شد …………… شلیک یزدان را در آن چند روز ابتدایی تمریناتش دیده بود ………….. اما هرگز این مدل شلیک ، آن هم بر روی هدف هایی مختلفی که از هم فاصله های نسبتاً زیادی هم داشتند ، ندیده بود …………. بی شک اگر هر موجود زنده ای در هر نقطه ، هدف یزدان قرار می گرفت ، امکان نداشت بتواند از زیر تیرهای دقیق او جان سالم به در ببرد .

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.2 / 5. شمارش آرا 115

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
23 روز قبل

خیلی کش اومده این رمان

آدم معمولی
آدم معمولی
23 روز قبل

این رمان دیگه خیلی داره کش دار میشه هنوز یزدان به گندم احساسی پیدا نکرده گندم اصلا معلوم نیست با خودش چند چنده ووووو بعد سیصد قسمت انگار تازه قسمت بیستمیم

Suتل
Suتل
23 روز قبل

اگه قراره عاشق هم باشند چرا بهم نمیگن؟!رو مخن اینا ،کاش زود اعتراف کنند بهم

رضا
رضا
پاسخ به  Suتل
15 روز قبل

نحوه ی پارت دادنه بیشتر رو مخ

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x