9 دیدگاه

رُمانِ«تُنگ بُلور»پارت9

2
(1)

تـُنـــگ بـلـور:

 

راوی

 

 

با صنم حرف میزند ، از او میخواهد به پناه نزدیک تر شود و او را هم به باشگاه رفتن راضی کند.

 

شاید ورزش بتواند کمی روحیه‌اش را تغییر دهد و اعتماد به نفس از دست رفته اش را برگرداند.

 

– مهراب ..

 

با صدای مادرش چشم از صنم میگیرد و به عقب می چرخد

 

– جان

 

– ماهور رو بیار پیش خودم ..

 

متعجب به چهره مادرش زل میزند و ثریا ادامه میدهد

 

– پرستار نمیخواد ، دلم راضی نمیشه اون طفل معصوم رو دست کسی بسپارم…خودم حواسم بهش هست.

 

– اذیتت میکنه مامان جان …بحث یکی دو روز که نیست ..!

 

– اذیت شدم یه پرستار براش پیدا میکنم…فعلا خودم هستم ..!

 

به ناچار قبول میکند و با رفتن ثریا ، صنم است که به حرف می آید

 

– داداش…

 

منتظر نگاهش میکند و صنم تا میخواهد دهان باز کند حرفی بزند صدای زنگ آیفون بلند میشود.

 

صنم هیجان زده از جا میپرد

 

– وای حنانه اومد..

 

می گوید و با قدم های تند به سمت درب ورودی راه می افتد.

 

 

راوی

 

 

نگاهش قدم های پر شتاب صنم را دنبال میکند …حنانه؟

 

اسمش آشنا نبود؟

 

– اِ حنانه اومده…!

 

به سمت صدا می چرخد …نگاهی به چهره مادرش می اندازد و میپرسد

 

– کیه این حنانه؟

 

– دوست صنم …یادت نیست؟

 

– چیو؟

 

– وا مهراب ، تصادف صنم رو یادت رفته؟ …حنانه برده بودش بیمارستان …

 

شانه بالا می اندازد و ثریا کفری می گوید

 

– دختره برات مغز نذاشته ..

 

ابرو درهم میکشد و با تشر صدایش میزند

 

– مامان ..

 

ثریا دستپاچه زمزمه میکند

 

– خیله خب …چیزی نگفتم که…چرا صداتو میبری بالا؟

 

لحظه ای سکوت میکند و بعد خیره در چشمان مادرش می گوید

 

– لازم نیست واسه ماهور دنبال پرستار باشین …خودم براش پیدا میکنم ..!

 

چشم از چهره هاج و واج مانده ثریا میگیرد و بی توجه به صدا زدن هایش را خروج را در پیش میگیرد ..

 

 

راوی

 

هنوز دستگیره در را لمس نکرده است که ثریا بازویش را میگیرد

 

– چرا تو زود ترش میکنی بچه جان؟

 

چیزی نمی گوید و ثریا لب به توضیح باز میکند

 

– خدا شاهده که پناه هم واسه من یکیه مثل صنم ، خواهر خودتم که بود همینو میگفتم ، آخه مادر تو اصلا خودتو تو آینه دیدی؟ والا بخدا که تو حالت از پناه بدتره …

 

بدون اهمیت به حرف‌های ثریا می گوید

 

– کاری نداری؟

 

– چرا نمیبریش دکتر؟

 

نفس عمیقی میکشد و کوتاه جواب میدهد

 

– میبرم …

 

– نوبت گرفتی؟

 

سر به تایید تکان میدهد و ثریا باز هم میپرسد

 

-واسه کی؟

 

– هفته دیگه..

 

نیم نگاهی به ساعتش می اندازد و قبل از آن که ثریا باز هم حرفی بزند خداحافظی میکند و دستگیره در را پایین میکشد .

 

به محض باز شدن در صنم و دختری که با سری زیر افتاده کنار دستش ایستاده بود مقابلش قرار می‌گیرند.

 

 

 

راوی

 

– سلام ..

 

صدای ضعیف آن دختر را می شنود اما کوچکترین عکس العملی نشان نمیدهد.

 

 

چرا مدام او را میدید؟ دوست صنم حتما باید این دختر باشد؟

دلیل این همه تنفر را درک نمیکرد آن هم وقتی فقط چندبار او را دیده بود.!

 

 

ثریا که اخم‌های درهم مهراب و صورت سرخ شده حنانه را میبیند بلافاصله خود را جلو میکشد و دخترک را با خوش رویی به داخل خانه هدایت میکند.

 

 

حنانه با همان سر زیر افتاده همراه با صنم وارد خانه میشود و با فاصله گرفتنشان ثریا میپرسد

 

 

– وا مهراب مادر چرا اینجوری به این بیچاره نگاه کردی؟ ندیدی چقدر معذب شد..!

 

 

بی حواس می گوید

 

 

– به تخ…

 

 

با دیدن چشمان گشاد شده از فرط تعجب ثریا ادامه نمیدهد و زبان به دهان میگیرد.

 

 

دستی به صورت برآشفته شده اش میکشد و لب میزند

 

 

– خداحافظ

 

 

می چرخد اما هنوز قدمی برنداشته است که صدای جیغ آن دختر تمام خانه را پر میکند.

 

 

راوی

 

ثریا هول شده از جا می پرد

 

 

– وا چش شد این دختر…

 

 

می گوید و بلافاصله به سمت هال می رود

 

 

نگاه مهراب قدم های او را دنبال میکند و ثانیه ای بعد ثریا است که صدایش میزند

 

 

– مهراب جان مادر بیا…

 

 

پلک میبندد ..نفس عمیقی میکشد و با اکراه به عقب می چرخد و به سمت هال راه می افتد.

 

 

جلو که می رود صنم و ثریا را می بیند که مقابل حنانه که پای راستش را بغل گرفته نشسته اند و هر کدام زیر لب چیزی زمزمه میکنند.

 

 

ثریا با دیدن مهراب بلافاصله می گوید

 

 

– بیا مادر …بیا کمک کن این بچه رو ببریم بیمارستان .!

 

 

با حرف ثریا گونه های حنانه رنگ میگیرند و تپش‌های قلبش لحظه به لحظه بیشتر میشود…

 

حالا اگر پایش می شکست هم برایش چندان مهم نبود .!

 

 

بی حرکت ماندن مهراب و نگاه بی تفاوتش روی دخترک باعث میشود تا ثریا باز هم صدایش بزند

 

 

– چرا وایسادی مهراب

 

راوی

 

– بیام چیکار کنم؟

 

 

می گوید و با نگاهی تمسخر آمیز به چشمان حنانه زل میزند.

 

تمام تن دخترک از نگاهش گر میگیرد و چشمانش از اشک پر میشود

 

 

این مرد چرا تا این حد بی رحم بود؟

 

 

قبل از آن که ثریا باز هم حرفی بزند زیر لب با صدای ضعیف و پر بغضی زمزمه میکند

 

 

-من حالم خوبه خاله جون … چیزی نشده… احتیاجی به بیمارستان نیست .

 

 

می گوید و به کمک صنم از جا بلند میشود ..

 

 

هق هقش را در گلو خفه میکند و به سختی لنگ زنان خودش را به اتاق صنم میرساند.

 

 

با رفتن حنانه و صنم ..ثریا رو به مهراب می گوید

 

 

– این چه رفتاریه با این دختر میکنی پسرم؟

 

 

بی حوصله چشم از نگاه سرزنشگر ثریا میگیرد و بدون آنکه لحظه ای صبر کند و جواب پس بدهد ، خداحافظی میکند و از خانه خارج میشود.

 

راوی

 

* * * *

 

سر در گردن ماهور فرو میکند و به نرمی زیر چانه اش را میبوسد

 

 

یک هفته تمام از کار و زندگی‌اش زده بود تا برای دخترکش بهترین پرستار را پیدا کند و بالاخره برخلاف مخالفت های ثریا پیدا کرده بود.

 

 

با وجود اطمینانی که نسبت به کار آن زن داشت اما نگران بود

 

 

اصلا چطور میتوانست پاره تنش را دست یک پرستار بسپرد و نگران نباشد؟

 

 

اگر اتفاقی می افتاد ، اگر بلایی به سر دخترکش می آمد چه؟

 

 

کلافه نفس عمیقی میکشد و با انگشت شست پیشانی ماهور را نوازش میکند و همانطور که به چشمان او زل زده است زمزمه میکند

 

 

-من با تو چیکار کنم بابا؟

 

 

جوابش دست و پا زدن ماهور و دهانی است که چپ و راست به دنبال منبع تغذیه اش میگردد

 

در گلو میخندد و با خنده می گوید

 

– هوم شیر میخوای پدرسوخته؟

 

 

– باز بهش گفتی پدرسوخته؟

 

 

با شنیدن صدای پناه چشم از ماهور میگیرد و به عقب می چرخد.

 

 

راوی

 

یک نگاه به سر تا پای او در آن حوله می اندازد و از جا بلند میشود.

 

 

پناه گر گرفته از نوع نگاهش قدم به عقب میکشد و تا میخواهد فرار کند بازویش میان دستان بزرگ او اسیر میشود .

 

 

هول شده می گوید

 

 

– برم به بچه شیر بدم …گرسنشه..

 

 

بی توجه به دل دل زدن‌های پناه سر خم میکند و گونه اش را میبوسد

 

 

– صبح مگه من شما رو نبردم حموم؟

 

 

میان آغوشش می چرخد و جواب میدهد

 

 

– اون حموم بود مهراب؟

 

 

سرخوش میخندد …میخواهد یقه آن حوله را عقب بزند که دستان پناه دور ساعدش می پیچد

 

 

– بچه گرسنشه ..

 

 

لب به شانه اش می چسباند و بی توجه به تقلاهایش می گوید

 

 

– یه فکریم به حال بابای این بچه کن ..!

 

 

– باباش سیری ناپذیره ..!

 

 

راوی

 

 

بینی‌اش را به پوست گردنش میکشد و با صدای بم شده ای زمزمه میکند

 

 

– هوم از تو سیر نمیشم …

 

 

– ولم کن بذار برم لباس بپوشم …

 

 

حلقه دستش را از دور تنش باز میکند و می گوید

 

 

– حاضر شو که این پرستاره اومد بریم دکتر ..!

 

 

با حرفش پناه در جا تکانی میخورد ، این پا و آن پا میکند و در اخر صدایش میزند

 

 

-مهراب

 

 

– جانم؟

 

 

نفس عمیقی میکشد و در حالی که سعی دارد به چشمان او نگاه نکند می گوید

 

 

– من حالم خوبه …

 

 

لب به دندان میگیرد و ادامه میدهد

 

 

– احتیاجی به دکتر نیس.

 

 

ابرو درهم میکشد ، میخواهد حرفی بزند که پناه فرصت نمیدهد

 

– من حالم خوبه …چرا باید برم پیش روانشناس وقتی هیچ مشکلی ندارم؟

 

 

 

– پناه ..

 

 

– من نمیام مهراب …باور کن حالم خوبه…ببین الان یک هفته اس دیگه از اون فکرای مزخرف نمیکنم ..تازه حالا که داریم واسه ماهور پرستار میگیریم بهتر هم میشم.

 

 

ترس و اضطرابی که در رفتار پناه می بیند باعث میشود کوتاه بیاید ..

 

 

نباید اصرار میکرد …نباید پافشاری میکرد وقتی او تا این حد پر از تشویش و نگرانی بود..

 

 

– باشه عزیزم …منم نگفتم که تو مشکلی داری …اصلا مگه کسی باید مشکل داشته باشه که بره پیش روانشناس؟

 

 

– نه …

 

 

از زیر نگاه خیره مهراب فرار میکند و در حالی که به سمت ماهور می رود ادامه میدهد

 

 

– من فقط خوشم نمیاد ..!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 2 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

ای بابا این حنانه که روز به روز به مهراب نزدیکتر میشه

Nafs
Nafs
4 ماه قبل

احح دهنت سرویس
چشت دراد که نمی خوای و خوشت نمیاد
کلی درس سرم ریخته بعد خانوم میگه خوشم نمیاد
وای این دختره حنانه خیلی بی شعوره پست

....
....
4 ماه قبل

واسه چی باید برای کمک مهراب حنانه تپش قلب بگیره
زنیکه ی …….

آهو
آهو
4 ماه قبل

وااااای یعنی دوست دارم این دختره ی اکبیری رو تیکه تیکه کنم یعنی خاااااااک توسرپناه اگه بخوادزندگیشو خراب کنه

Bahareh
Bahareh
4 ماه قبل

چقدر خوشم اومد که مهراب محل نداد به حنانه . دختره پررو پررو میخواد زندگی به این قشنگی رو ویرون کنه. امیدوارم به هدف پلید و زشتش نرسه و مهرابم همینطوری به بی محلیش به حنانه ادامه بده و پناه هم اینقدر با فکرای بیخود زندگیشو خراب نکنه مهراب و از خودش خسته نکنه.

. .........Aramesh
. .........Aramesh
4 ماه قبل

واییییی باورم نمیشه این حنانه چه خوب تو دل همشون جا خوش کردی دختری عفریته لاله ی تو تشریف داره خدا لعنتشون کنه

. .........Aramesh
. .........Aramesh
پاسخ به  neda
4 ماه قبل

آره راست میگی واسه بچه‌هام بده😂

زر زر
زر زر
پاسخ به  . .........Aramesh
4 ماه قبل

حامله ای؟😃😃

دسته‌ها

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x