چون عاشقت شدم پارت ۱۲

4.7
(3)

ویرایش پارت ۱۲

با هم به داخل آسانسور رفتیم. کسری شماره طبقه هفت رو زد. نگاه به اعداد طبقات انداختم. این برج کلا سیزده طبقه داره.

– بانوی زیبای من به چی فکر می‌کنه؟

_ به تعداد طبقات نگاه می‌کردم.

کسری من و در آغوشش کشید و بوسه ای نرم روی گونه ام کاشت. این بوسه برابر شد با ایستاده آسانسور و باز شدن در و مواجه شدن با یک زن جوان شیک پوش غرق در آرایش.

– وای خدا من آقای ادیب شما هستین؟ یه لحظه فکر کردم غریبه وارد ساختمون شده.

کسری همینطور که منو در آغوشش گرفته به بیرون آسانسور راهنمایی کردو گفت:

– این چه حرفی؟ غریبه کی؟ یعنی به ما نمیاد با عشقمون خلوت کنیم. شما بهتره یه فکری برای این ترس‌های دائمی تون بردارین دوباره برقی چیزی رفت یا صدایی شنیدین فکر ننیکنم آقای دهقان یا درویشی زیاد پست‌شون و ترک بکنن. به نظرم دوست پیدا کنید یا همخونه برای خودتون بیارین.

– وا آقای ادیب خوبه حالا یه چند بار مزاحم شما شدم.

– مزاحمت که نمیشه گفت اما خوب من از امروز متعحل شدم و دیگه باید تمام توجه ام به همسرم باشه. معرفی می‌کنم خانم سرمه ادیب همسر بنده و ایشون هم خانم جهانگیری هستن.

– منو تینا صدا بزنید. آقای ادیب بارها گفتم با تینا راحت ترم تا خانم جهانگیری اما شما توجه نمی‌کنین. عزیزم از الآن بگم شوهر لجبازی داری.

_ خوشبختم تینا جون اما من رفتار شوهرم. لجبازی نمی‌دونم و به همسرم حق میدم. عزیزم من خیلی خسته ام.

– متاسفم، فراموش کردم. با اجازتون خانم جهانگیری.

تا اومدم بفهمم چی به چی، دیدم رو هوا هستم. جیغی کشیدم و دست هام و دور گردن کسری محکم کردم. _کسری چی کار می‌کنی من و بزار زمین.

 خانم جهانگیری چنان ایش بلندی گفت که فکر کنم آقای دهقان هم متوجه شد. اما از طرفی از کار غیر منتظره‌ی کسری غافلگیر شدم و از طرفی از عکس العملش جلوی این دختر خوشم اومد یه جورایی ذوق مرگ شدم.

_ وای کسری داری چی کار می‌کنی؟ منو بزار زمین زشته! اون خانم همینطور داره نگاه می کنه.

– چی زشته؟ خانم خوشگلم خسته شده، کلید توی جیب راستمه لطفا برش دار!

_ کسری تو رو خدا منو بزار زمین!

این پرو تا نبینه میریم تو خونه جایی نمیره! می‌خوای ببوسمت تا چشمای حسودش بیشتر از حدقه بزنه بیرون؟

به زور خودم و کنترل می‌کردم که لب های کش اومده‌ام به خنده های بلند تبدیل نشه.

_ دیوونه!

مشتی به سینه‌ی اش زدم و گفتم:

_ یک بار دید دیگه چیو ببینه؟

دست بردم و داخل جیبش، کلیدی برون آوردم و پرسیدم:

_ همینه؟

کسری به جای جواب دادن با بستن چشم های عسلی خوش‌ رنگش تایید کرد. کلیدو در قفل چرخوندم و درو باز کردم. کسری با پا درو هل داد و منو داخل برد. چرخید و دوباره با پاش درو بست. با بوسه ای کوتاه که روی لبم زد از خجالت آب شدمو لب گزدیم. کسری با صدای بلند خندید و گفت:

– باز لب هاتو گاز گرفتی؟ مگه مال خودت؟ لبای خوشمزه ی منو رها کن وگرنه خودم اقدام می‌کنم!

_ کسری خواهش می‌کنم من خجالت می‌کشم!

– الان خجالتت تموم میشه.

 منو به سمت مبل سبز رنگی برد و خودش و روی اون رها کرد همون‌طور که در آغوشش بودم سرشو رو صورتم خم کرد. تقلا کردم که خودم و آزاد کنم اما قدرت مردانه اش چنین اجازه ای نداد و لبان گرمش و روی لب هام گذاشت.

از فرط هیجان داغ کرده بودم کسری فاصله گرفتو گفت:

– اوففف، چه خوش مزه تر شدی.

به نشانه اعتراض کسری‌ای گفتمو به سینه‌اش فشار آوردم. از آغوشش پر مهرش بیرون اومدم. مثل ندید بدید ها مشغول دید زدن خونه شدم. حس هایی چه چند لحظه پیش درگیرش بودم فراموشم شد و با کنجکاوی مشغول نگاه به سالن بزرگ خونه و وسایل داخلش شدم.

ترکیب رنگ های گرم و سرد. مبلمان های کرم و سبز تیره و یک دست مبلمان نارجی رنگ جلوی تی‌وی، میز نهار خوری دوازده نفره گوشه سالن و در کنار آشپزخونه. بدون اراده با کنجکاوی به هر قسمت خونه سرک می کشیدم. از داخل آشپزخونه بیرون اومدمو داخل سالن دوم رفتم. اونجا هم یه دست مبلمان کرم یک دست چیده شده بود. با یه میز کنسول با گلدانی پر از گل‌های طبیعی روی آن. من مانند خرگوشی شده بودم که جست و خیز کنان به هر سوی خونه سرک می‌کشیدم و کسری دست به جیب با لبخند زیبایی که روی لبهای گوشتی خوش فرمش نشونده بود به دنبالم می اومد و نظاره گر تمام حرکاتم بود.

خواستم در اولی داخل سالن و باز کنم که کسری گفت:

– این در حمام و سرویس بهداشتی داخل سالن، البته اتاق ها همشون مستر هستن. به نظر اول به اونجا یه نگاه بنداز!

به اشاره دست کسری سر چرخوندم. با دیدن دری که شباهت به در ورودی سالن داشت دری متفاوت تر از درهای دیگه، کرم با قرنیزهای زیبا و طراحی شده سفید رنگ داخلش شده بود. بالای در روی دیوار قرنیزی داشت شبیه به تاج‌های تخت البته ظریف‌ترو زیباتر. مشتاق به اون سمت رفتم. دستگیره هایی که به رنگ خود در بودو گرفتم و درها رو از وسط باز کردم. با اتاقی به رنگ سبز آبی بسیار روشن و ست سفید رو به رو شدم رنگش به آدم حس زندگی می‌داد. دو پنجره بزرگ قدی سرتاسری با پرده‌های حریر سفید رنگ، یه مبل یک نفره به رنگ سبز آبی که در کنار پنجره، روتختی ست اتاق خواب اما تیره تر، میز آرایش ته اتاق سمت چپ در گوشه اتاق گذاشته بودن و سمت در ورودی کمد دیواری می‌خورد که از بیرون که داخل اتاق و نگاه می‌کردی تو چشم نبود. بااشتیاق به سمت پنجره رفتم با دیدن فضای سبز به وجد اومدمو‌گفتم:

_ وای کسری این پشت پارک؟

– بله خانم خانما، از این اتاق خوشت میاد؟

معلومه که‌‌…

به پشت سر چرخیدن که در آغوش کسری فرو رفتم. اومدنشو اصلا حس نکردم بودم.

معلومه که چی؟ خوشگله؟

از ذوق دستهامو دور کمرش حلقه کردم و خودم و محکم در آغوشش فشردم.

_ وای کسری اینجا خیلی خوشگله، من عاشقش شدم. خونه و اتاق خواب با رنگ های مورد علاقه ام دیز…

– سرمه سوپرایز تو بیشتر از من بود.

کسری این و گفتو لبهاشو روی لبهام گذاشت. حرف در گلوم خفه شد کسری من و بیشتر به خودش فشرد و گرم و عمیق مشغول بوسیدنم شد و کم‌-کم منو به سمت تخت هدایت کرد. با افتادن روی تخت بی هیچ حرفی به چشم‌ های هم ذل زدیم. قلبم از فرط هیجان بی امان میزد. این بوسه و حسش کجا بوسیدن روی گونه و پیشانی کجا انگار در چنین شرایطی که قرار می‌گیرم به کسری نزدیکتر میشم.

– سرمه!

_ بله!

وای چرا صدام می‌لرزه؟ چم شده؟ یعنی حالا چه فکری با خودش می‌کنه؟

– هنوز باورم نشده تو مال من شدی، خوشحالم که دارمت. می‌خوام بدونی دیوانه وار عاشقتم.

_ کسری من…

– هیس! لازم نیست چیزی بگی! همین که دارمت برام کافی.

نمی‌دونم اما من کسری می‌خواستم بهم یه حس وحال خوب می‌داد در کنارش احساس آرامش می‌کردم. اینبار من پیش قدم شدم و حلقه دستم و دور گردنش تنگ تر کردم و به سمت خودم کشیدمش! کسری با دیدن عکس العملم چشم هایش برقی زد و لب زد:

– نوکرتم.

 و بی امان لبانش و روی لبانم‌ گذاشت و محکم ترو طولانی از قبل مشغول بوسیدنم شد تا هر دو نفس برای کشیدن کم آوردیم‌. کسری سنگینی و خودش و از روی من برداشت و خودش و روی تخت انداخت و منو در آغوشش کشید و بوسه های ریز درشت روی صورت و گردنم نشوند و خودش و عقب کشید. نگاهشو چندین بار تو کل صورتم گردوند. گفت:

– جانانم، من به خودم یه قولی دادم اما به محض اینکه قطبه‌ی عقدمون خونده شد سست شدم.‌ با اتفاقی که داخل ماشین افتاد، با دیدن حالت جگرم آتیش گرفت. برام یاد آور قولی بود که به خودم داده بودم. من همیشه و در هر زمان در کنارتم آغوشو عشق منو داری، هر زمان اراده کنی و اراده کنم در آغوش همدیگه محبوسیم اما سرمه جانم باید بگم اینجا اتاق توئه…

با تعجب پرسیدم:

_ منظورت چی؟ یعنی میخو….

کسری انگشت شو روی لبان گذاشت و هیس کشیده گفت.

– نه گلم، تا زمانی که اون نامرد و پیدا کنم تنها اتاق خواب هامون جداست. دوست دارم زمانی مال من بشی که فکرت آروم گرفته باشه. همه چیز مثل گذشته شده باشه! خانواده‌ات بفهمن تو از برگ گل پاک تری و سخت در اشتباه بودن و از همه مهم تر با تمام وجود دوستم داشته باشی اون روز که برسه منو تو یکی می‌شیم. این همون قولی که من به خودم دادم.

کسری دست به زیر چشم هام آوردو خیلی نرم صورت خیس از اشکمو پاک کرد:

– چند بار بگم گریه نکن! حیف این چشم های خوشگلت نیست که می‌خوای با اشک هات از بین ببریشون؟

– پاشو، پاشو که خیلی کار داریم!

با نشستن کسری من هم نشستم و متعجب پرسیدم:

_ چه کاری؟

-مکه خوشگلم ماهی کبابی نمی‌خواست؟

_ کسری من گفتم دوست دارم اما منظورم این نبود که امروز بریم.

– اما من دوست ندارم حوس یا آرزویی به دل خانمم بمونه، در ضمن هر عروس و دامادی به ماه عسل میرن ما هم می‌خوایم ماه عسلمون و از شمال شروع کنیم.

کسری دستم و گرفت و کمکم کرد از روی تخت بلند شدم.

– پاشو تنبل خانم، بریم یه چمدون و یه سبد تو راهی ببندیم که هر چه زودتر راه بیفتیم! دوست دارم طلوع خورشید، خانمم و به کنار دریا مهمون کنم.

(زمان حال)

_ مهدی، سرمه جون!

من و مهدی ترسیده به سمت سرمه جون که هنگام گفتن خاطراتش یکدفعه از حال رفت و در کنار پنجره روی زمین افتاد دویدیم.

– خانم خجسته! خانم خجسته!

مهناز با اورژانس تماس بگیر! بدنش یخ کرده، فشارش خیلی پایین.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…
اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
sanaz
sanaz
1 سال قبل

به نظرتون داره بازیش میده من این حس رو دارم😐🧐

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x