پارت ۱۰
– جانان دلم، بریم که یک روز خوب منتظر ماست!
کسری همونطور که دستشو دور شانه ام انداخته بود با هم، هم قدم به سمت ماشینش که رو به روی محضر پارک بود رفتیم. درو به روم باز کردو گفت:
– بفرمایید جانان دل!
_ ممنون آقا کسری دیگه دارین خجالتم میدین.
صورت بشاش کسری جاشو به اخم داد:
– داشتیم سرمه جان، من برای شما آقا کسری هستم؟ من چی به شما گفتم؟ برای بار آخر میگم! به من میگی کسری، بدون پیشوند، پسوند!باشه گلم؟
-چشم.
کسری در و بست و به سرعت ماشینو دور زدو سوار شد و به مقصد رستوران راه افتاد.
در طول راه کسری در چند جملهی کوتاه از ازدواج اولش گفت و فرزندی که تنها تصویریو از طریق اینترنت میبینیتش و بیشتر از من و اهدافم پرسید. اینکه میخوام ادامه تحصیل بدم یانه، با خوشحالی پرسیدم:
_یعنی میتونم؟
– چرا که نه، این همه سال براش زحمت کشیدی، حیف نیست فوق و دکتراشو نگیری؟
_ ممنون، نمیدونم از خوشحالی چی بگم! من عاشق شیمی هستم باورتون میشه زمانهایی که دارم کار انجام میدمو دارو میسازم از زمین و زمان غافل میشم؟
از دوستان شنیدم اما آرزو دارم زمانی برسه که با من هستین از دنیا غافل بشین!
با جواب کسری دیگه حرفی نزدمو از شیشه ماشین مشغول نگاه کردن به بیرون شدم. با ترافیکی که گرفتارش شدیم یک ساعت طول کشید به رستوران برسیم. کسری ماشین و جلوی کاخ رستوران لیدوما یکی از بزرگترین و شیکترینو معروفترین رستوران ها نگه داشت.
_ آقا کسری اینجا باید خیلی گرون باشه.
– نکنه سرمه خانم ما به خاطر این مسائل به حرف بیان! پیاده شو قربونت برم! تمام زندگی و ثروت من مال توئه، من حاضرم برای دیدن خوشحالیات و زدن یه لبخندت، بیش از این ها خرج کنم.
کسری خوب بلد چطور با کلماتش سحرم کنه و لبخند رو لبم بنشونه. اینجا هم اجازه نداد من درو باز کنمو پیاده بشم. خودش پیاده شد و درو به روم باز کرد.
– بفرمایید جانان دلم!
دستشو گرفتم از ماشین پیاده شدم. کسری کلیدو به مسئول پارک ماشین داد و دستشو درون دستم حلقه کرد. نگاهی به بالای راه پله ها و در رستوران انداختم با خودم گفتم:
_ من چطور این همه پله رو با این حالم بالا برم؟ حتما کسری با وجود من جلوی این آدم های پولدار خجالت میکشه؟ غرق در این افکار منفی بودم که با شنیدن ترانه ی عاشقانه اش، از فکر بیرون اومدم و محو ترانه شدم. اصلا نفهمیدم کیو چطور به جلوی در رسیدیم. نگهبان با عرض خوشامدگویی درو به رومون باز کرد. به سمت مردی کت شلوار پوش که یه لیست عَنابی رنگ دستش بود رفتیم. کسری رو به مرد گفت:
– ادیب هستم رزو داشتیم.
– بله آقای ادیب خیلی خوش آمدید از این طرف!
مسئول مهمانها مارو به داخل سالن گرد بزرگی، راهنمایی که نما از ستونهای چوب بود. سمت چپ راه پلههای چوبی به طبقه بالا یا همون دوبلکس رستوران ختم میشد. دور تا دور، بین هر ستون پنجره های بزرگ قدی با پرده های دو رنگ کرمو آبی فیروزه ای، روی هر ستون هم آباژور های آبی فیروزه ای نصب کرده بودن. رستوران، سقف ضربی زیبایی داشت. دور تا دورش نقش های چهار گوش آبی رنگ با نقش گرد طلای وسطش هر چه به مرکز دایره نزدیک تر میشد از تعداد چهارگوش ها کمتر میشد و وسط طاق ضربی یک سقف کاذب گرد کار شده بود که درونش نقاشی بسیار زیبایی کشیده بودن. داخل سالن پر بود از میزهای مستطیل و بیضی شکل شیشه ای با صندلی های شکلاتی دگمه دوزی شده و تک نفره های آبی که با نظم خاص چیده شده بودن. داخل رستوران یه میز گرد وجود داشت که در وسط رستوران قرار داده بودن و ما درست به اون قسمت راهنمایی شدیم.
– بفرمایید عزیزم حتما خیلی خسته شدی؟
_ ممنونم لطف کردی، نه خوبم!
کسری صندلی رو برام به عقب کشید. جلوی میز که قرار گرفتم صندلی رو به جلو کشید و من به راحتی روی صندلیام نشستم مثل فیلم های هالیوودی، با زدن لبخندی به سمت صندلی رو به روی من رفت و نشست.
– بفرمایید قربان!
– لطفاً منو رو بدین به بانوی من، چون از این بعد غذای مورد علاقه ی ایشون غذای مورد علاقه ی بنده هم هست.
_ کسری؟
– جان دل کسری!
شیرینی وصف ناپذیر با شنیدن جان دل شدن، درون رگ و ریشه وجودم دوید. خجالت کشیدمو لب گزیدم و سرمو از خجالت پایین انداختم.
– قربان به فرصت میدین؟
– بله حتما! بفرمایین خانم، قربان امری بود فقط کافی زنگ و بزنید.
– جانان دل، میدونی اینجا دستم بسته است و دلبری میکنی؟ خودت خبر داری گونه هات که قرمز میشه چقدر خوردنی میشی؟ دلم طاقت نمیاره میبرمت خونه ها!
شکایت کردم:
_ کسری!
کسری از ته دل خندیدو گفت:
– عشق میکنم وقتی میگی کسری، سرمه اگه بدونی وقتی اسممو صدا میزنی چطور دلمو میلرزونی. بانو اینقدر دلبری نکن! خوب حالا خانم خوشگلم چی میل داره؟
کسری منو رو روی میز برداشت و روبه به روم گرفت با پشت دست کنارش زدم:
_ نیاز به منو نیست. من تو غذاها عاشق دو تا چیزم. اول چلو ماهیچه، دومی ماهی کبابی که خوردنش شمال میچسبه، پس میمونه چلو ماهیچه با مخلافتش. حالا شما بفرمایین!
– ای به چشم دلبرم.
کسری زنگ روی میزو فشرد و چند دقیقه بعد گارسون با یه تبلت به سر میز اومد.
– امر بفرمایید چی میل دارین؟
– دو پرس چلو ماهیچه با مخلفات و غذای مخصوص سر آشپز. عزیزم نوشیدنی چی میل داری؟
_برام فرقی نداره!
بعد از سفارش از کسری با کنجکاوی پرسیدم:
– غذای مخصوص سرآشپز چی هست؟
اینجا سوخاری های بخصوصی داره، باید بخوری تا طعم واقعی سوخاری رو حس کنی. البته کیفت تمام غذاهاش به خصوص اِستیکش بی نظیر اما چون سفارش چلو ماهیچه دادیم به نظرم دو مدل غذا گوشتی در کنار هم مناسب نبود. بالاخره هر بار که میایم باید غذایی برای تجربه کردن داشته باشیم!
متعجب پرسیدم:
_ مگه قرار باز هم به اینجا بیایم؟
– چرا که نه، نگو که خوشت نیومده؟
_ نه-نه، اما اینجا خیلی گرونه.
– قربونت برم، عزیزم باز گفتی؟جان دلم، تمام سروتم فدای یه تار موهات، زندگی من مال تو چرا به این مسائل فکر میکنی؟ همسر من لیاقت بهترین هارو داره.
من خلوص نیت درون چشم ها و کلام کسری حس میکردم. این مرد نیومده بدجور تو قلبم جاشو باز کرده بود. پیش خدمت غذاها و داخل میز چرخدار گذاشته بود و به کنار میز اومد. با احترام یکی-یکی روی میز چید و با پرسیدن امری ندارید مارو تنها گذاشت. کسری اجازه نداد خودم خورشت روی پلو بریزم و خودش این کارو انجام داد و به اسرار اولین قاشقو که باید خودش دهنت بزارم. هرچی گفتم:
زشته مردم دارن نگاهمون میکنن جوابش یک کلام بود:
– برام مهم نیست دوست دارم خودم اولین قاشق غذا و دهن عشقم بزارم.
لجباز کار خودشو کرد. نوش جانی گفت بعد خودش مشغول خوردن غذاش شد. بعد از سرو نهار فکر میکردم قراره بریم اما کسری گفت:
– الان نوبت سرو دسر.
_ لازم نیست کسری!
– دقیقا هست! هماهنگ شده بعد از نهار برامون بیارن. خسته که نشدی؟
_ نه اونقدر که نتونم با همسرم دسر بخورم.
– وای سرمه، سرمه جانم، من چیزی تا مرض جنون ندارم. تو خود عشقی.
تا اومدم جوابی در برابر عاشقانهی کسری بدم، با شنیدن آهنگ عاشقانه زنده در نزدیکی ام، به سرعت رو برگردوندم. خواننده ای با گیتار و چند گیتاریست و نوازنده ی دیگه، فیلم بردار، گارسونی که که کیک بزرگی روی میز چرخ دار گذاشته بود و داشت به همراه یه گارسون دیگه با دسته گل بزرگی از گل های رز داخل دستش به سمتم میاومد شوکه شدم. گارسون دسته گل و به دست کسری، که کی به کنارم اومدم بود و متوجه نشده بودم، داد. کسری لبخند درشتی روی لبهای خوش فرمش نشوندو گفت:
– بهترین اتفاق زندگیام، خوشحالم که برای همیشه مال من شدی.
گل و به سمتم گرفت. اشک شوق از چشم هام شروع به باریدن کرد. از روی صندلی بلند شدم و گل و از دستش گرفتم. کسری بدون مکث منو در آغوشش کشید.
– قربونت برم! جون دلم، نگفتم گریه نکن! چرا به حرف شوهرت گوش نمیدی؟ عروسک، من تحمل دیدن اشک هاتو ندارم! میخوای دیوونه ام کنی؟
به این رمان امتیاز بدهید
روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!
میانگین امتیاز 3.3 / 5. شمارش آرا 6
تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.
اونجا که گفت دسته گل من تر زدم به شلوارم نمیدونم چرا یاد اون مرده افتادم😂
کسری مشکوک میزنه
اخیی چقد قشنگ🥺❤