رمان آبشار طلایی پارت 3

4.4
(86)

 

 

 

 

کتش را برداشت و رو به نگاه متعجب دختر و ماهان و عمادی که نگران خیره‌اش بودند، گفت:

 

-من باید برم.

 

 

ماهان گفت:

 

-چی شده شهراد؟ مشکله جدی ای که نیست؟!

 

 

کارت طلایی رنگش را از روی میز برداشت و به دست دختر که هاج و واج نگاهشان می‌کرد، داد.

 

 

-تماس بگیرید یه وقت دیگه برای مصاحبه بهتون میدم.

 

 

سپس سری برای عماد و ماهان تکان داد و سریع از کلینیک بیرون زد.

 

 

تمام فکرش پیش مایا و ماهین مانده بود و خدا می‌دانست که وقتی پای این دو نفر درمیان است، آن روی همیشه آرام و بی‌احساسش چطور به قعر جهنم سقوط می‌کند…!

 

 

_♡____

 

 

 

آنقدر عجله داشت که حتی نفهمید ماشین را چگونه در خیابان شلوغ مهد پارک کرد و با قدم های تند به سمت دیوارهای صورتی و سبزرنگ راه افتاد.

 

 

از حیاط سراسر چمن کاری شده و وسایل بازی فوق‌العاده زیادی که در تمام حیاط وجود داشت، گذشت و مستقیم وارد راهروی باریک شد.

 

 

 

 

 

شاید بیشتر از ده بار به اینجا آمده و حال خیلی خوب می‌دانست باید به کدام قسمت برود.

 

 

با دو تقه‌ای که به در زد بی‌آنکه منتظر جواب بماند، در اتاق مدیر که همان خانوم ضیایی معروف بود را باز کرد و وارد شد.

 

 

-آقای دکتر

 

-دخترا کجان؟

 

-بابایی؟

 

 

با صدای مایا چشم چرخاند و همین که دو موجودِ بسیار کوچک اما فوق‌العاده مهم زندگی‌اش را صحیح و سالم دید، ناخودآگاه نفس حبس شده‌اش را بیرون داد و سریع به سمتشان رفت.

 

 

یک قدم مانده، ماهین خودش را در آغوشش پرتاب کرد و همانطور که سرش را به سینه‌ی پدرش می‌چسباند، دوباره بنای گریه را در پیش گرفت.

 

 

ماهین را در آغوشش چرخاند و در حالی که تنش را چک می‌کرد تا خیالش از هر گونه آسیب احتمالی راحت شود، دست دراز کرد و مایای لجبازش را که با تخسی مقابل ریزش اشک هایش مقاومت می‌کرد را هم طرف خود کشید.

 

 

بی‌توجه به چهره‌ی ناراضی‌اش سرتاپایش را وارسی کرد و وقتی خیالش از جانب او هم راحت شد، بالاخره نگاهش را از دو قلوهایش جدا کرد و رو به خانوم ضیایی گفت:

 

 

-چه خبر شده خانوم؟ چرا این بچه ها اینطوری دارن گریه می‌کنن؟!

 

-در اصل بهتره بپرسین چرا این بچه داره گریه می‌کنه آقای دکتر!

 

 

با صدای یک زن دیگر سرچرخاند.

 

 

 

 

 

 

یک زنِ میانسال اخمو که کنار چارچوب در ایستاده و محکم دست یک دختر بچه را گرفته بود.

 

 

برای یک دکتر آسان ترین چیز دیدن قطره های خون است!

 

هر چند کوچک، هر چند کم فرقی ندارد. اگر مستقیماً با گوشت و پوست و خون انسان ها در ارتباط باشی، زخم و خونریزی برایت تبدیل به یک فلشر زیادی چشمک زن می‌شود!

 

 

-می‌بینید آقای دکتر؟ می‌بینید دخترهای به ظاهر بچه شما چه بلایی سر نوه‌ی بیچاره‌م اوردن!

 

 

-مایا سریع از روی صندلی‌اش بلند شد و بلبل زبانانه گفت:

 

-بابایی ما تقصیلی ندالیم چون بی‌ادب بود اووف شد.(بابایی ما تقصیری نداریم چون بی‌ادب بود اووف شد)

 

 

دختر بچه‌ای که گریان دست روی زخم گوشه‌ی ابرویش گذاشته بود، با حرف مایا آتشی شد و با دو جلو آمد اما قبل اینکه بتواند چیزی بگوید، سرش به طرف مایا چرخید و با جدیت همیشگی صدایش زد:

 

-مایا

 

 

مایا سریع نگاهش کرد و خیلی خوب می‌توانست متوجه ترس دخترش شود.

 

 

-شما این بلارو سر دوستت اوردی بابا؟

 

-…

 

-پرسیدم شما این بلارو سر دوستت اوردی؟!

 

 

چانه کوچک مایا لرزید و همانطور که سر پایین می‌انداخت، بله‌ی ضعیفی گفت.

 

 

 

 

 

اخم بین ابروهایش شدیدتر شد و نگاهش را به ماهینی که عملاً صورتش را از ترس در گودی گردنش پنهان کرده بود، دوخت.

 

 

-و شما؟ شما هم مقصری؟!

 

 

ماهین مانند همیشه با اولین پرسش جوابش را داد و خیلی زود گفت:

 

-ب..ب..بخشید ب..باب..بایی!

 

-زود از دوستتون عذرخواهی کنید… یالا!

 

 

ماهین با همان سر به زیر افتاده‌اش عذرخواهی کرد و زمانی که صدای مایا را نشنید، کمی گردن به طرفش کج کرد و تنها نیم نگاهی باعث شد او هم مودبانه ببخشیدی قابل قبول بگوید.

 

 

دختربچه زخمی سکوت کرد و زنِ میانسال هم هر دو ابرویش بالا پرید!

 

 

دستش را به سمت مایا دراز کرد و رو به ضیایی گفت:

 

-بچه ها رو ببرم تو ماشین برمی‌گردم.

 

-راحت باشید لطفاً

 

 

با ماهین در آغوشش و مایایی که در سکوت دستش را گرفته بود از اتاق بیرون زد.

 

 

 

 

 

متوجه تعجب زن ها شد و ناخودآگاه پوزخند پررنگی زد.

 

این درجه از حرف گوش کنی برای بچه هایی به سن مایا و ماهین برای خیلی از غریبه ها عجیب بود.

 

 

چرا که دیگران نمی‌توانستند درک کنند از روزی که خبر پدر شدنش را شنید تا همین حالا، چه وقت و انرژی برای تربیت دو موجودی که همه زندگی‌اش بودند خرج کرده!

 

 

در عقب را باز کرد و اول ماهین را روی صندلی نشاند سپس دست دور کمر مایا حلقه کرد و بند انگشتی های ظریفش را کنار هم نشاند.

 

 

-همینجا می‌شنید تا بیام دست به چیزی‌ام نمی‌زنید… اوکی؟

 

-اوکی بابایی

 

-او..او..اوکی ب..بابای..یی

 

 

راضی سر تکان داد و با قفل کردن دوباره‌ی درها به سمت مهد برگشت.

 

 

هیچ اتفاقی برای بچه هایش نیفتاده بود اما جایی که کودکانش را به گریه بی‌اندازد، پشیزی برایش ارزش نداشت!

 

 

حتی اگر این مهد یکی از به روزترین و تکمیل ترین مهدهای این شهر باشد. حتی اگر بهترین مربی ها را داشته باشد و حتی اگر بگویند غیر ممکن است که جایی بهتر از اینجا را برای ماهینش پیدا کند!

 

 

شوخی که نبود دخترانش به گریه افتاده بودند…!

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 86

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20210725 110243

دانلود رمان دلشوره 1.5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:       هم اکنون داستان زندگی پناه را تهیه کرده ایم، دختری که بین بد و بدتر گیر کرده و زندگی اش دستخوش تغییراتی شده، انتخاب مردی که برای جان خودش او را قربانی میکند یا مردی که همه ی عمرش عاشقانه هایش را با…
IMG 20230128 233813 8572 scaled

دانلود رمان شکارچیان مخفی جلد اول 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       متفاوت بودن سخته. این که متفاوت باشی و مجبور شی خودتو همرنگ جماعت نشون بدی سخت تره. مایک پسریه که با همه اطرافیانش فرق داره…انسان نیست….بلکه گرگینه اس. همین موضوع باعث میشه تنها تر از سایر انسان ها باشه ولی یه مشکل…
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۴ ۲۳۱۴۳۵۵۹۹

دانلود رمان حبس ابد pdf از دل آرا دشت بهشت و مهسا رمضانی 2.7 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:     یادگار دختر پونزده ساله و عزیزدردونه‌ی بابا ناخواسته پاش به عمارت عطاخان باز شد اما نه به عنوان عروس. به عنوان خون‌بس… اما سرنوشت جوری به دلش راه اومد که شد عزیز اون خونه. یادگار برای همه دوست شد و دوست بود به جز توحید……
Screenshot 20220925 090711 scaled

دانلود رمان شوگار 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         مَــــن “داریوشَم “…خانزاده ای که برای پیدا کردن یه دُختر نقابدار ، وجب به وجب خاک شَهر رو به توبره کشیدم… دختری که نزدیک بود با سُم های اسبم زیرش بگیرم و اون حالا با چشمهای سیاه بی صاحبش ، خواب…
IMG 20230128 233719 6922 scaled

دانلود رمان جانان 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     جانان دختریه که در تصادفی در سن 17 سالگی به شدت مجروح می شه و صورتش را از دست می دهد . جانان مادر و برادرش را مقصر این اتفاق می داند . پزشک قانونی جسد سوخته دختری را به برادر بزرگ و…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۸ ۲۲۴۱۰۰۴۵۶

دانلود رمان ربکا pdf از دافنه دوموریه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       داستان در باب زن جوان خدمتکاری است که با مردی ثروتمند آشنا می‌شود و مرد جوان به اوپیشنهاد ازدواج می‌کند. دختر جوان پس از مدتی زندگی پی می‌برد مرد جوان، همسر زیبای خود را در یک حادثه از دست داده و سیر داستان…
IMG 20230129 004339 7932

دانلود رمان نت های هوس از مسیحه زادخو 4 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   ارکین ( آزاد) یه پدیده ناشناخته است که صدای معرکه و مخملی داره. ویه گیتاریست ماهر، که میتونه دل هر شنونده ای و ببره.! روزی به همراه دوستش ایرج به مهمونی تولدی دعوت میشه. که میزبانش دو دختر پولدار و مغرور هستن.‌! ارکین در…
IMG 20230128 233728 3512

دانلود رمان سمفونی مردگان 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           سمفونی مردگان عنوان رمانی است از عباس معروفی.هفته نامه دی ولت سوئیس نوشت: «قبل از هر چیز باید گفت که سمفونی مردگان یک شاهکار است»به نوشته برخی منتقدان این اثر شباهت‌هایی با اثر ویلیام فاکنر یعنی خشم و هیاهو دارد.همچنین میلاد…
IMG 20240425 105233 896 scaled

دانلود رمان سس خردل جلد دوم به صورت pdf کامل از فاطمه مهراد 4.4 (7)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان :   ناز دختر شر و شیطونی که با امیرحافط زند بزرگ ترین بوکسور جهان ازدواج میکنه اما با خیانتی که از امیرحافظ میبینه ، ازش جدا میشه . با نابود شدن زندگی ناز ، فکر انتقام توی وجود ناز شعله میکشه ، این…
اشتراک در
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
delvin
delvin
5 ماه قبل

با این حال اوضاع و مدیریت این سایت خییییلی بهتر از سایت های دیگه س..
سایت رمان وان نمیدونم چرا من نمیتونم نظر بزارم ولی بقیه میتونن..
چند تا انتقاد داشتم راجب سایتشون ولی نمیتونم نظر بزارم.. و این هر بار کلافه کننده س

admin
مدیر
پاسخ به  delvin
5 ماه قبل

مشکلت چیه چرا نمیتونی نظر بزاری اونجا ؟

delvin
delvin
پاسخ به  admin
5 ماه قبل

برگه پیدا نشد.

لینکی که آن را دنبال می کنید خراب یا برگه حذف شده است.

این چیزیه که میزنه

delvin
delvin
5 ماه قبل

لابد اینم مثل رمان های دیگه..
اولش خیلی عالی شروع میشه و پارتا منظمه بعد یا نویسنده اجازه نمیده که رمانش رو اینجا بزارن یا پارت گذاری سال به سال میشه یا اشتراکی میشه..

سارا
سارا
5 ماه قبل

پارت ۳ کوتاهترازپارت ۲ ،اینجوری پیش بری نویسنده دیگه وقت نمیزاریم بخونیم لطف کنیدمثل پارت یک طولانی برا مخاطب ارزش قائل بشیدلطفا”وقت میزاره میخونه

دسته‌ها

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x