6 دیدگاه

رمان آس کور پارت 113

4.4
(108)

 

بینی اش را بالا کشید و از کام عمیق و محکمی که از سیگار گرفت به سرفه افتاد.

سرفه هایش طولانی و کشدار شد که سعید با اعصاب خردی از اتاق بیرون زده و سمت آشپزخانه رفت.

_ نمیدونم این چه عادت گوهیه تو داری، تا چیزی میشه میشیمی کون به کون سیگار روشن کردن.
بدبخت اون زنت که گیر یه گاو عین تو افتاده، اه!

صدای جاری شدن آب آمد و ثانیه ای بعد سعید با لیوانی آب کنارش نشست.

لبه ی لیوان را به لبهای کبود شده اش چسباند و با غیظ تشر زد:

_ کوفت کن نمیری پدرسگ!

با دست دیگرش سیگار را از میان انگشتان حامی بیرون کشید و همراه زیر سیگاری زیر میز هلش داد.

جرعه ای از آب نوشید و سرش را عقب کشید.
چند سرفه ی کوتاه کرد و انگار سد چشمانش شکسته باشد، شروع به گریه کرد.

سعید مات و مبهوت به صورتش زل زد و فهمید پای موضوعی جدی در میان است.

دست دور شانه اش انداخت و تن لرزانش را به خود فشرد.

_ چیشده داداشم؟ زر بزن سر جدت از وقتی اومدی دلمو خون کردی.

حامی تلخندی زده و سری به طرفین تکان داد.

_ سراب خیلی خوبه سعید، من اصلا لیاقتشو ندارم…

سعید گیج تر از قبل پیشانی اش را چین داده و سرگردان از ندانستن موضوع شانه ی حامی را فشرد.

_ دعواتون شده؟

باز هم آن تن آش و لاش مقابل چشمانش به رقص درآمد. کف دستانش را روی چشمانش فشرد و با خشمی که تماما نسبت به خودش داشت غرید:

_ من آشغال انقدر درگیر خودم و کارام شدم که یادم رفته سرابی ام هست.
اصلا پیشش نیستم، آخر شب خسته و کوفته میرسم خونه، یه بار لب به گلایه باز نکرده.
بعد منِ خر، منِ احمق، جوری ترسوندمش که مثل بید میلرزید…
چیکار کردم باهاش؟ خدایا…

آس‌ِکـــور, [31/04/1402 05:47 ب.ظ] #پارت_۴۰۹

کف دستانش را روی خیسی صورتش کشید و چشمان سرخش را به نگاه دو دو زن سعید دوخت.

_ اگه من پیشش بودم اصلا مجبور نمیشد تنها بیاد بیرون.
اگه من حواسم بهش بود و میفهمیدم واسه اولین عیدی که تو خونه ی منه ذوق داره، مجبور نمیشد تنهایی بیفته تو خیابونا و ذوق و شوق مردمو تماشا کنه.
اون خانمی کرد و نگفت، من چرا نفهمیدم؟

سعید که هنوز هم هیچ چیز از صحبت های حامی دستگیرش نشده بود، گوشه ی چشمش را خاراند.

نفس نفس زدن حامی را دید و لیوان آب را دوباره مقابلش گرفت.

_ آروم باش، هر چی ام که شده باشه میشه درستش کرد.

حامی که انگار دهانش همچون زخمی چرکی باز شده و قصد کوتاه آمدن نداشت، دست سعید را پس زده و تکخند ناباوری زد.

_ خفتش کردن، جای سالم تو تنش نیست، جای اینکه مرهم بشم رو زخماش صدامو بردم بالا.
یه دورم من تن و بدنشو لرزوندم…
یه دورم من زخمش زدم…
من کیم؟ من چه گوهیم آخه؟

دستی به گردن داغ و پر حرارتش کشید و سر پایین انداخت.

_ جای اینکه اون برام مهم باشه، فکر غیرت باد کرده ام بودم.
خون جلوی چشمامو گرفته بود و فقط میخواستم حرصمو سر یکی خالی کنم.
چرا کور شدم و حالشو ندیدم؟
چرا ترسو تو چشماش ندیدم؟
چجور آدمیم من؟

سعید رفته رفته اخمهایش بیشتر در هم میشد. ماجرا را فهمیده و به حامی بابت پریشانی اش حق میداد.

اما سراب هم گناهی نداشت و بیشتر از همه، تعجبش از این بود که در این شرایط حامی در خانه ی او چه میکرد؟!

ضربه ی آرامی به کمر حامی زد و ابرو بالا انداخت.

_ همه ی اینا رو میدونی و الان پیشش نیستی؟!

آس‌ِکـــور, [01/05/1402 09:55 ب.ظ] #پارت_۴۱۰

نفهمید چطور پشت فرمان نشست و مسیر خانه ی سعید تا خانه ی خودشان را پرواز کرد.
فقط رسیدن به سراب و حل شدن در آغوشش را میخواست.

تمام شهر در سکوتی سهمگین فرو رفته و خبر از خبر نداشت که در خانه شان چه ها که نشده بود.

آنقدر حواسش پی زودتر رسیدن بود که کج پارک شدن ماشین را ندید و جَلدی خودش را داخل خانه انداخت.

با تصور خواب بودن اهالی خانه روی نوک پا وارد شد و خواست سمت اتاقش برود که پدر و مادرش را کز کرده روی مبل دید.

پاهایش از حرکت ایستاد و با چشمانی ریز شده نگاهشان کرد.
برق اشکی که گونه شان را خیس کرده بود دید و دهانش باز ماند.
مادرش داشت گریه میکرد؟
پدرش هم؟

چرا گریه میکردند؟ نکند برای سراب اتفاقی افتاده باشد؟
کسی قلبش را زیر پا لگدمال کرد و شقیقه اش نبض گرفت.

باز هم در نبود اوی بی عرضه و نامرد چه بر سر جانش آمده بود؟

_ بابا؟

حاج آقا که خودش را برای این لحظه آماده کرده بود دست حاج خانم را محکم تر فشرد و با طمأنینه سمت حامی برگشت.

نگاهشان را که دید و از خیس بودنشان مطمئن شد، قدمی جلو رفت.

_ چ… چرا گریه میکنین؟

وحشت زده نیم نگاهی به اتاق انداخت و با اینکه ته قلبش وقوع اتفاقی را حس میکرد، اما تکخند ناباوری زد و برای آرام کردن قلب بی قرارش پچ زد:

_ سراب که… خوب بود، خوابه حتما… چیزی شده؟

حاج آقا به خانه ای میماند که ستون هایش یکی پس از دیگری فرو ریخته بودند و جز تلی از خاک و سنگ چیزی از آن خانه باقی نمانده بود.

قلبش شکسته و کمرش خم شده بود.
سراب دخترش بود آخر…

هیچ تلاشی برای پنهان کردن اشکهایش نکرد و لبخند پر درد و آزرده ای روی صورت خیسش نقش بست.

_ بشین بابا جان، باید حرف بزنیم…

آس‌ِکـــور, [02/05/1402 09:51 ب.ظ] #پارت_۴۱۱

دلش پر میکشید برای دیدن سراب…
دلیل اشک های پدر و مادرش هر چه که بود، میشد بعدا هم بهشان رسیدگی کرد دیگر نه؟!

سراب اولویت اول و آخر زندگی اش بود، بی تابانه اشاره ای به در اتاق زد و سیبک گلویش تکانی خورد.

_ برم یه سر بهش بزنم برمیگردم.

منتظر تاییدشان نماند و چند قدمی که سمت اتاق برداشت صدای فریاد لرزان حاج آقا میخکوبش کرد.

_ گفتم باید حرف بزنیم حامی!

ناخودآگاه اخم کرده بود از چیزی که به نظر میرسید همه شان از آن باخبر بودند الی او.

از فریاد پدرش و آن صدای لرزان تعجب کرده و با آرامش پلکی زد تا آنها را نیز به آرامش دعوت کند.

_ چشم بابا، گفتم الان برمیگردم دیگه… یه توک پا میرم و می…

_ مادرت بمیره…

ناله ی آرام حاج خانم حرف زدن را از یادش برد. چه شده بود که هر دویشان این چنین پریشان حال بودند؟

نگرانی اش دو چندان شده و کف دستانش به عرق نشست. گوشه ی چشمش را خاراند و نفس پر حرارتش را بیرون داد.

_ دور از جونتون… نگرانم کردین…

کنار حاج آقا نشست و عرق کف دستانش را با شلوارش گرفت. لب زیرینش را داخل دهانش کشید و پاهایش غیر ارادی شروع به لرزش کردند.

_ چی شده نصفه شبی؟

حاج آقا آه عمیقی کشید و حاج خانم سر در گریبان برده و ریز ریز اشک میریخت.

نگاهش را بین هر دویشان جابجا کرد و رگ گردنش تیر کشید. درمانده و آرام نالید:

_ نصف عمر شدم بابا…

حاج آقا دستی به صورتش کشید و سرش را چند باری به چپ و راست تکان داد.

چطور باید چیزی که خودش هنوز به طور کامل باور نکرده بود را برای پسرکش توضیح میداد؟
نای طفره رفتن و مقدمه چینی نداشت که یک نفس گفت:

_ سراب، اون آدمی که ما فکر میکردیم نیست. با نقشه بهت نزدیک شده…

آس‌ِکـــور, [03/05/1402 10:06 ب.ظ] #پارت_۴۱۲

هنوز آن خنده ی ناباور کنج لبش بود. هر چه پدرش بیشتر میگفت، او کمتر باور میکرد.

محال بود سرابش چنین آدمی باشد، محال…
سوء تفاهم، بهتان، اشتباه، هر چیزی ممکن بود باشد جز حقیقت!

بعد از ماه ها، صلح و صفایی که با حضور سراب بینشان ایجاد شده بود از هم پاشید و باز هم آن حامی سرکش سر از تخم بیرون آورد.

بی توجه به زمان و مکان صدایش را بالا برد و تمام قد از همسرش، از جانش دفاع کرد.

هیچکس حق بدگویی از سراب را نداشت، حتی پدر و مادرش…

مگر میشد دخترکی که شبها میان بازوانش می آرامید و صبح ها قبل از او برمی خواست تا صبحانه اش را آماده کند، جاسوس باشد؟!

مزخرف ترین حرف عمرش را شنیده بود!

چطور میگفتند سراب با نقشه به او نزدیک شده وقتی خود او بود که اولین بار آنطور وحشیانه به جسمش تاخته بود؟

آنها که همه چیز را نمی دانستند، می دانستند؟
سراب قصد رفتن داشت و او بود که با زور و تهدید نگهش داشته بود.

سراب بارها و بارها قصد رفتن داشت، مگر کسی که با نقشه وارد زندگی کسی شود به همین راحتی قصد رفتن میکند؟

هیچکدام از حرفهایشان با واقعیت نمی خواند، هیچکدام…

بهترین بازیگران دنیا هم توانایی بازی کردن چنین نقشی را نداشتند، آنوقت سراب؟!
دخترک ساده و دل نازکش چندین ماه نقش بازی میکرد؟ آن هم نقش یک جاسوس؟!

به هیچ وجه باورش نمیشد.

وارد اتاق شد و اولین چیزی که به چشمش خورد، نگاه سرخ و شرمنده ی سراب بود.

لبخند به لب نزدیکش شد و بی حرف تن یخ بسته اش را به آغوش کشید. نوازشش شد و کنار گوشش با دلجویانه ترین لحنی که میشد نجوا کرد:

_ اومدم قربونت برم… دیگه نمیذارم کسی اذیتت کنه، اومدم…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.4 / 5. شمارش آرا 108

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (6)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4 (5)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
همتا
همتا
25 روز قبل

ای وای حامی بمیرم واستون

من تنها
من تنها
25 روز قبل

یه مسلمون پیدا نمیشه بگه ادامه ی اووکادو چیشد؟

نارنجی
نارنجی
25 روز قبل

میشه ی خلاصه بگین از رمان

همتا
همتا
پاسخ به  نارنجی
25 روز قبل

سراب پیش ی آدمی به اسم راغب بزرگ شده منتها بعدا راغب عاشقش شده و بهش تجاوز کرده اونم مجبور شده واسه همیشه پیشش بمونه و به حرفاش گوش بده چون خیلی سگه راغب
آموزش دیده پیش راغب بعد ماموریتش این بوده که بیاد به عنوان جاسوس تو محله حامی اینا دل حامی رو ببرع و وارد خونشون بشه ی سری مدارک از پدر حامی بدزده که مربوط به کثافت کاری های راغبه

همتا
همتا
پاسخ به  نارنجی
25 روز قبل

بعد سراب وارد زندگی حامی میشه عاشقش میشه خیلی زیاد به راغب میگه مدارکو میدم ولی دیگه بیخیال من بشو اونم قبول میکنه مثلا
کیف مدارک رو از گاوصندوق برمیداره میده به راغب
بعد عروسی با حامی راغب یبار تو خیابون تنها بوده میگرتش پدرشو در میارع و بهش میگی کیف خالی بوده و از این حرفا و کلی هم ازارش میده
بعد سراب آش و لاش برمیگرده خونه پدرشوهرش که دوباره بگرده دنبال مدارک که مچشو میگیرن

بانو
بانو
26 روز قبل

آخ خدا🥺🥺حامی بیشتراز همه عذاب میکشه

دسته‌ها

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x