رمان استاد خلافکار پارت 78

 

#هانا

به وضوح لبخندو روی لب هاش دیدم.
اون خیالش راحت شد ولی عذاب وجدان بدی سراغ من اومد.
از اینکه مجبور شدم بازم بهش دروغ بگم از خودم متنفر بودم!
اما خب چاره ای نداشتم…
با اندوه بازدمم رو بیرون فرستادم که صداش طنین انداخت
_با اینکه هنوزم به خاطر اون دروغت از دستت عصبانی ام اما دیگه اجازه نمیدم از پیشم بری…از حالا به بعد باید کنار من بمونی…کنار من و آیلا!
تلخ گفتم
_بمونم تا باز عذابم بدی؟
اخم کرد و گفت
_نه…بمون تا باهم یه زندگی سه نفره تشکیل بدیم.
_پس زنت چی میشه؟
جوابم رو نداد که ادامه دادم
_اسمش چی بود؟ آهان لیلی!
چشم غره بدی بهم رفت و گفت
_من یه زن بیشتر ندارم که اسمشم هاناست…الانم جون جدت بگیر بخواب تا این وروجک بیدار نشده،دهنم کف کرد از بس قصه از خودم در آوردم تا بگیره بخوابه.
اگه بگم از حرفش خر کیف نشدم دروغ گفتم!
ریز ریز خندیدم و خواستم بخوابم که اسمم رو نجوا کرد
_هانا!
_هوم؟
_دستتو بده من.
متعجب نگاهش کردم و گفتم
_چی؟

کلافه بازدمش رو بیرون فرستاد و دستم و گرفت.
_به خاطر این وروجک نمی تونم بغلت کنم و بخوابم…حداقل بزار دستت رو بگیرم.
اعتراضی نکردم و با لذت چشمام رو بستم.
چه قدر کنار آرمین و آیلا آرامش داشتم.
آرامشی که چهار سال تجربش نکرده بودم.
داشت کم کم چشمام سنگین میشد که باز صداش بلند شد
_هانا.
_وای آرمین میزاری بخوابم یا نه؟
صدای خندش رو شنیدم اما چشمام رو باز نکردم.
_خیلی احمقی! آخه دلت و به چی اون بچه کونی خوش کرده بودی؟ دیدی آخرشم چه بلایی داشت سرت میاورد!
با حرص توی جام نشستم و خواستم متکا توی سرش بکوبم که دستاش و به حالت تسلیم بالا برد و گفت
_باشه باشه می خوابم.
کلافه توی جام دراز کشیدم و غریدم
_به خدا اگه آیلا از خواب بیدار بشه مجبورت می کنم تا صبح براش قصه از دختر بازی هات بگی!

_آخ آخ نه تورو خدا.
با لبخند توی جام دراز کشیدم و گفتم
_از اینکه حداقل این بچه حریف تو یکی میشه خیلی خوشحالم!

* * * * *
لقمه دیگه ای برای آیلا گرفتم و به دستش دادم که گفت
_مامان میشه برم تاب بازی کنم؟
_اول صبحانت رو بخور بعد برو.
تند لقمه ای که بهش داده بودم رو توی دهنش گذاشت و گفت
_سیر شدم…حالا می تونم برم؟
سری تکون دادم که از روی صندلی پایین اومد و بدو بدو خواست از آشپزخونه بیرون بره که آرمین جلوی راهش سبز شد.
آیلا با دیدن آرمین لبخند زد و گفت
_آرمین جون میشه بیای هلم بدی؟
خم شد و لپ آیلا رو کشید و زمزمه کرد
_باشه وروجک…تو برو منم زود میام.
آیلا سری تکون داد و بعد از آشپزخونه بیرون رفت.
با رفتنش آرمین به سمتم اومد و روبه روم نشست.
لقمه ای که در دست داشتم رو قاپید و توی دهانش گذاشت که با حرص نگاهش کردم.
این بشر چه قدر پرو بود!
_چیه! چرا داری اینجوری نگام می کنی؟
_هیچی!
و بعد لیوان شیرو برداشتم و جرعه ای ازش نوشیدم که بی مقدمه گفت
_می خوام همه چیزو به آیلا بگم.
حرفش باعث شد که هول کنم و شیر توی گلوم بپره.
چندین بار پشت سره هم سرفه کردم و متعجب لب زدم
_چی! چی می خوای به آیلا بگی؟
با غیظ گفت
_اینکه من باباشم نه اون مرتیکه ی حروم زاده.

ناباور چندین بار پلک زدم که ادامه داد
_دوست ندارم اون بچه کونی رو بابای خودش بدونه!
کلافه نفسم و فوت کردم و گفتم
_اینکارو نکن آرمین…بــ…
نزاشت براش دلیل بیارم و عصبی میون کلامم پرید
_من هرطور شده همه چیزو به آیلا میگم چون حقمه…حقمه که به جای اینکه آرمین جون صدام کنه بهم بگه بابا.
قلبم لرزید و دلم بدجوری براش سوخت.
فکر نمی کردم تا این اندازه این موضوع براش مهم باشه!
سرم و پایین انداختم و با شرمندگی گفتم
_به خدا درکت می کنم آرمین…بهت حقم میدم اما اون بچه تازه داره پنج سالش میشه! این چیزا یکم زیادی برای سنش زوده و مطمئنم اگه بهش بگی به چالش میندازیش…باعث میشی توی خودش بره…ازت می خوام صبر کنی،یکم صبرکنی تا آیلا به اون سنی برسه که بتونه این چیزا رو درک کنه و اذیت نشه…الان اگه حقیقت رو بهش بگی فقط باعث میشی که صدمه ببینه!

بعد از تموم شدن حرفام سرم و بالا آوردم تا واکنشش رو ببینم!
از رنگ چهرش که به کبودی می زد کاملا مشخص بود تا چه حد عصبانیه.
چندین بار برای مسلط شدن به خودش؛ نفس عمیق کشید و با مکث کوتاهی گفت
_باشه…من فعلا چیزی بهش نمیگم اما تو هانا مجد! دیگه حق نداری از جلوی چشمام جم بخوری.
از روی صندلی بلند شدم و با تشر گفتم
_جنابعالی اسیر نگرفتی!
بلند شد…به طرفم اومد و روبه روم ایستاد.
سرش و جلو آورد و توی گردنم نفس عمیقی کشید که گرمم شد و عقب عقب رفتم.
لبخند محوی زد و گفت
_هنوزم بی جنبه ای هانا! هنوزم وقتی نفسام بهت می خوره شل میشی و لش می کنی.
عصبی دستی میون موهام کشیدم و گفتم
_مزخرف نگو…از دست تو عصبی شدم و داغ کردم…من اونور دنیا کار و زندگی دارم،نمی تونم کارم و رها کنم و بشینم ور دل تو.
خونسرد شونه ای بالا انداخت و نجوا کرد
_پس مجبوری بین کارت و آیلا یکی رو انتخاب کنی!

دلخور نگاهش کردم و گفتم
_تو عادته! همیشه دوست داری به زورم که شده خواسته ی خودت و عملی کنی!
موهام و از توی صورتم کنار زد و گفت
_اتفاقا این خواستم به نفع هممونه عسلم.
دهن باز کردم تا چیزی بگم اما با دیدن آیلا که داشت به سمت آشپزخونه میومد حرفم توی دهنم ماسید.
از آرمین کمی فاصله گرفتم و زمزمه کردم
_آیلا اومد!
همین که جملم تموم شد،سر و کله ی آیلا هم پیدا شدش…
با ناراحتی رو کرد سمت آرمین و گفت
_آرمین جون چرا نیومدی هلم بدی؟
آرمین دست آیلا گرفت و گفت
_ببخشید…داشتم با مامانت راجب موضوع مهمی حرف می زدم،الان بریم!

* * * * *
#لیلی

کلافه پرسیدم
_داریم کجا میریم؟
در حالی که نگاهش رو به جاده دوخته بود گفت
_یه جای خوب!
با حرص نفسم و فوت کردم.
خدایا یه لطفی درحقم کن!
یا من و از دست این بشر نجات بده یا بکش راحتم کن…
سرم و به شیشه ماشین تکیه دادم که کم کم چشمام گرم شد و نفهمیدم کی خوابم برد.

نمی دونم چه مدت گذشته بود اما با شنیدن صدای امیر کنار گوشم آروم چشمام رو باز کردم و خمیازه ای کشیدم.
گیج گفتم
_هوم؟
_پاشو لیلی! رسیدیم.
با این حرفش به کل خوابم از سرم پرید و هوشیار شدم.
متعجب نگاهی به اطراف انداختم و گفتم
_اینجا کجاست دیگه؟
درمونده نگاهم کرد و گفت
_خب راستش…می خواستم ببرمت یه جای خوب ولی وسط راه ماشین خاموش شد…اما اصلا نگران نباش زنگ زدم به یکی از نوچه هام؛ حداقل تا نیم ساعت دیگه می رسه اینجا.
نگاهی از شیشه ماشین به بیرون انداختم.
هوا گرگ و میش بود و اصلا مشخص نبودش که کجا هستیم!
با غیظ گفتم
_امیر میشه درست و حسابی بگی کجاییم؟ نکنه باز یــ…
با دیدن اخم وحشتناکی که بین ابروهاش جا خوش کرد ترجیح دادم حرفم رو ادامه ندم.
دره ماشین و باز کرد و در حالی که داشت از ماشین پیاده میشد گفت
_ببینم خودم می تونم ردیفش کنم یا نه!

#لیلی

سری تکون دادم و منتظر توی ماشین نشستم.
حاضر بودم قسم بخورم چیزی از تعمیرات ماشین سردر نمیاره و حالا حالاها اینجا علافیم!
کاپوت ماشین رو بالا داد و با اعتماد به نفس خاصی مشغول شد.
کلافه نگاهم و ازش گرفتم و به مناظر بیرون چشم دوختم.
احساس می کردم توی یه پارک جنگلی هستیم.
اما آخه امیر اینجا… اونم توی یه پارک جنگلی چه کاری داره؟
داشتم سعی می کردم جواب سوالم رو پیدا کنم که احساس کردم سایه سیاهی بین درختا حرکت کرد.

از ترس ضربان قلبم اوج گرفت.
نکنه حیوونی چیزی باشه!
موشکافانه نگاهم و بین درختا چرخوندم اما دیگه چیزی ندیدم.
نفسی از روی آسودگی کشیدم و به صندلی تکیه دادم.
حتما خیالاتی شدم.
خواستم از ماشین پیاده بشم و پیش امیر برم که همون لحظه صدای خوشحالش بلند شد
_فکر کنم درست شد…استارت بزن!
_باشه.

خم شدم تا استارت بزنم که همون لحظه صدای شلیک گلوله توی فضا پیچید و در پی اون صدای ناله امیر بلند شد.
ترسیده جیغ بنفشی کشیدم و به اطراف نگاهی انداختم.
همون سایه سیاه و دوباره بین درختا دیدم.
یه آدم بود که اسلحه به دست داشت!
با صدای ناله امیر به خودم اومدم و نگاهم و از اون فرد گرفتم.
بدون هیچ فکری از ماشین پیاده شدم و به سمت امیر دویدم.
جلوی ماشین افتاده بود و شونه سمت راستش رو گرفته بود.
با دیدن خونی که از شونش میومد هینی کشیدم و کنارش زانو زدم.

نمی دونم چرا با دیدن این صحنه ناخوداگاه اشک توی چشمام جمع شد.
شاید از ترس بود…
یا شاید هم به خاطر نگرانی از بابت امیر…نمی دونم!
سرش و بالا آورد و با دیدن اشکام نالید
_گریـه…نکن!
گریم شدت گرفت و اشکام شروع کردن به باریدن.
با صدای شلیک بعدی دوباره جیغ کشیدم و وحشت زده به اطراف نگاهی انداختم.
خداروشکر اینبار تیرش خطا رفت و به ماشین خورد.

باید سریع تر قبل از اینکه کشته می شدیم از اینجا فرار می کردیم.
تند ریز بازوی امیر و گرفتم و کمکش کردم بلند باشه.
به سمت ماشین کشوندمش که به سختی سوار شد.
ماشین و دور زدم و خواستم سوار بشم که صدای رگبار شلیک توی فضا پیچید.
اینبار نترسیدم و سریع سوار ماشین شدم.
سوئیچ و چرخوندم اما از شانس گندم ماشین روشن نشد.
زیر لب بسم اللهی گفتم و دوباره سوئیچ رو چرخوندم که خوشبختانه اینبار خدا به طرفم بود و ماشین روشن شد.
از گوشه چشم متوجه همون فرد شدم که داشت نزدیک ماشین میومد اما بی توجه بهش دنده عقب رفتم و از اون جاده خارج شدم.
پام و تا ته روی پدال گاز فشار دادم و تا جایی که می تونستم تند رفتم و از اون مکان دور شدم.
نمی دونستم کجا دارم میرم اما فقط این موضوع برام مهم بود که خودم و امیر و به یه جای امن برسونم.
از اون پارک جنگلی که خارج شدیم توی جاده اصلی پیچیدم و نفس عمیقی کشیدم.
سرعتم و کمی کردم و نگاهم و به امیر دوختم.
لعنتی…
به شدت داشت ازش خون می رفت.

🍁🍁🍁🍁
🆔 @romanman_ir

4.5/5 - (15 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
108 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فاطمه
فاطمه
2 سال قبل

چرا پارت بعدی باز نمیشه؟

ayliin
ayliin
2 سال قبل

مررررررررسی یاسی جووووووووووووووووونم….. عیدت میابرک…

yasi
2 سال قبل

سلااام بچه ها : )
چطورین ؟؟؟
مرسی از بچه هایی که به یادم بودن و تبریک گفتن 🙂
منم
سال نو رو اول به بزرگ جمع دادا قادر عزیز بعد هم ساشا . سجاد . مرصاد . سورن . ارتان . ایلین گلم . نفسی . آزاده . پری شیطون . مامان خانم . رزیتا . آرام و هانا و عاطفه . دکاروس و ستایش وخلاصه همگییی …… تبریک میگم ایشالا که سالی پر از خوبی و خوشی داشته باشین و به تک تک آرزو های قشنگتون برسین و حال دلتون همیشه خوش خوش باشه 🙂 🙂

setayesh
setayesh
پاسخ به  yasi
2 سال قبل

مرسی هوو جان عید تو هم مبارک خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

Hana
Hana
2 سال قبل

ممنون بچه ها همچنین واسه شما و خانواده محترمتان…بازم سال نو همه مبارک

ayliin
ayliin
2 سال قبل

ممنونم ترانه جان، شمام سال خوبی داشته باشی…

ترانه
پاسخ به  ayliin
2 سال قبل

من فدات بشم عزیزدلم خانومی
انشاالله امسال پر از اتفاقای جالبی برات بیوفته💋💋بوس از راه دور

ayliin
ayliin
پاسخ به  ترانه
2 سال قبل

مرررررسییییییییی…

دکاروس
دکاروس
2 سال قبل

من میخوام مختصر و مفید تبریک بگم چون ذره ای علاقه به توصیف عید یا هر چیزی ندارم ولییییییی بیاین سعی کنیم تو سال جدید با حرف ها یا کلماتمون کسی رو دلشکسته نکنیم با اون کلمات لعنتی آزارش ندیم و بفهمیم که واقعا واسه چی خدا ما رو خلق کرد که توی این دنیا باشیم . موفقیت همینطوری به وجود نمیاد ، سال نو هم با آرزوی من خوب واقع نمیشه اما سعی کنیم خودمون رو بشناسیم که فردا اگه ازمون سوال کردن تو کی هستی ؟ فقط اسممون رو نگیم نه به اون شخص بلکه توی دلمون و سعی کنیم امسال برای موضوعاتی که پنج سال دیگه اهمیت ندارن اشک بریزیم . در هر حال منم به نحو شخصیتم تبریک گفتم سال نوتون مبارک باشه .
از طرف دکاروس یا همون کیمیا

ترانه
پاسخ به  دکاروس
2 سال قبل

فدات عید توهم مبارک باکلی قلب قرمز ❤❤❤❤❤

الماس شب
الماس شب
2 سال قبل

مثل ماهی پر ویتامین مثل سبزه پر از کلروفیل مثل سمنو پر از قند مثل سنبل پر از رنگ مثل سیب پر از خاصیت و مثل سکه پر از قیمت هستم ! اینا خصوصیات شخصی بنده بود ، فرستادم تا در جریان باشید …
عیدتون مبارک

الماس شب
الماس شب
2 سال قبل

هههه این لیلی که میگفت من امیرو دوس ندارم بعد براس عررررررررررررررررررمیزنه

ترانه
2 سال قبل

سلام
امیدوارم سال جدید براتون پراز عشق و آرامش و شادی باشه و غم تو دلای مهربونتون خونه نکنه امیدوارم دست به خاکستر بزنید طلا بشه و زندگیتون پر از برکت باشه، وجود نازنینتون سلامت باشه،به همه ی آرزوهای قشنگتون برسیدوصدای خنده های از ته
دلتون گوش فلک رو کر کنه
ادمین جانم عیدت مبارک و بقیه بچه ها امیدوارم تواین سال همگی خوشبخت و عاقبت بخیر باشید درپناه اول خدا بعد علی ابن موسی الرضا باشید

ترانه
پاسخ به  ghader
2 سال قبل

قربان شما الان به بزرگترین ارزوم رسیدم که تو جواب منو دادی 😂

دریا
2 سال قبل

چرا توی این پارت انقد کم حرف زدیدن؟؟
عید همگی هم مبارکککک💕💕💝💝

ayliin
ayliin
2 سال قبل

انقدر تلفنمون زنگ زد دارم دیوونه میشم. اه!…

Hana
Hana
2 سال قبل

خوشبختم آیلین جان …و همچنین ممنونم آقای ساشا همچنین برای شما‌‌‌..

آرام
آرام
2 سال قبل

امیدوارم در سال جدید
خوشبختی مث شپش به جونتون بیفته
شادی مث انگل تو خونتون باشه
سعادت مث کچلی رو سرتون بیفته
موفقیت هم عین سگ پاچتونو ول نکنه
عیدتون مبارک

ayliin
ayliin
پاسخ به  آرام
2 سال قبل

نه سعادت به کچلی نمی ارزه….!!

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  آرام
2 سال قبل

خیلی هم مفید و من نیز امیدوارم عطارد چشمش بهتون بیفته
عطارد در یونان الهه ی تجارت و پول زیاد هستش

Hana
Hana
2 سال قبل

به نام خداوندی که جانم از اوست…
قبل از شروع حرفم در مقدمه بگم عید همگی مبارک باشد …سال ۱۳۹۹ با کرونا بدختی مردم.در این سال جدید از درگاه خداوند بلند مرتبه خواستار سلامتی و تندرستی برای همه مسلمان همه که همیشه میگم و سالی پر از شادی خنده و در کنار خانواده محترمتان داشته باشید…آرزو میکنم برای همگی در سال جدید ۱۲ ماه محبت و عشق..۵۲هفته آسایش ..۳۶۵روز۴ساعت خوشبختی ۸۷۶۰ساعت خنده بر لبانتان باشد ..و سال بدون غم و ناراحتی ذغدغه …داشته باشید و تکه کلام همیشگیم عید بر ملت مبارک…هروزتان نوروز ..نوروزتان پیروز.. ادمین عید شما هم مبارک و در آخر..به قول پسرا مخلص همتون هانا…

Zahra
Zahra
پاسخ به  ghader
2 سال قبل

سلام و عرض ادب ب داداش ادمین عزیزترازجان خودم. سال نو مبارک باشه انشالله ک سالی سرشار از آرامش خوشبختی امنیت سلامتی لبخند و احساسات زیبا داشته باشین و همیشه موفق و ارجمند باشین.
ی سلام دیگه ب تک تک دوست های نازنینم امیدوارم ک شماهم سالی پربرکت و عالی داشته باشین و تن خودتون و خانواده هاتون و عشق هاتون سلامت باشه. دوستتون دارم
زهرا

ترانه
2 سال قبل

🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌺🍃🌸
🌸
بنام ایزد يكتا

باعث افتخار است که عرض شادباش و تبریک اینجانب زودتر از نسیم روح بخش نوروز خدمتتان شرفیاب شود . . .
پيشاپيش فرارسیدن سال نو و فرخنده نوروز باستانی را تبريك گفته و سالی سرشار از تندرستي، شادی و موفقيت برايتان آرزومندم.

اميدوارم اين سال برای شما و خانواده گرامي؛ سال دوستی، فراوانی و بی نیازی، کوشش و آرامش توأم با دلخوشی باشد .

پیروز و سرافراز باشید♥️

《نوروز 1399🐭》
🌸
🌺🍃🌸
🍃🌺🍃🌸🍃🌺
🌼🍃🌸🍃🌺🍃🌸🍃

Nafas
2 سال قبل

مبارکتر شب و خرمترین روز

به استقبالم آمد بخت پیروز

دهلزن گو دو نوبت زن بشارت

که دوشم قدر بود امروز نوروز

مهست این یا ملک یا آدمیزاد

پری یا آفتاب عالم افروز

ندانستی که ضدان در کمینند

نکو کردی علی رغم بدآموز

مرا با دوست ای دشمن وصالست

تو را گر دل نخواهد دیده بردوز

شبان دانم که از درد جدایی

نیاسودم ز فریاد جهان سوز

گر آن شب‌های باوحشت نمی‌بود

نمی‌دانست سعدی قدر این روز

ادمین و آقایون عزیز😊
آیلین.یاسی.آزاده.پریسا.آرام.زینب ستایش .دکاروس عزیز عیدتون مبارک ایشالا سال خوبی داشته باشید💖❤

آرام
آرام
پاسخ به  Nafas
2 سال قبل

ممنون عزیزم برای توهم سال خوبی باشه

ayliin
ayliin
پاسخ به  آرام
2 سال قبل

مرررسی نفس جانم…. ایشالا حال دلت همیشه خوب باشه…

P
P
پاسخ به  Nafas
2 سال قبل

مرسی همچنین

setayesh
setayesh
پاسخ به  Nafas
2 سال قبل

مرسی عزیزم همچنین تو هم سالی پر اط شلدی و سلامت همراه خانوادت داشته باشی

رزیتا
2 سال قبل

سلام دوستای گلم
امیدوارم سالی پر از سلامتی،آرامش و برکت داشته باشید.لبتون خندون و دلتون شاد.سال نو مبارک

ayliin
ayliin
پاسخ به  رزیتا
2 سال قبل

سلام به رزیتا و مرصاد کم پیداااااااااا…. سال نوتون مبارک…

mersad
mersad
2 سال قبل

سلاممم بچه ها چطورین خیلی وقت یه سر بهتون نزده بودم ایشالا یه سال باحالو شروع کنید و حال دلتون خوب باشه
منووو خیلییییییی دعا کنید
قربان شما مرصاد

رزیتا
پاسخ به  mersad
2 سال قبل

داداش مرصاد گل ایشالله به هرچی میخوای برسی و موفق و موید باشی

*آزاده*
*آزاده*
پاسخ به  mersad
2 سال قبل

مرصاد جان چون سال جدیده بهتره سنگامونو وا بکنیم ،من از شما خوشم نمیاد چون اصلا به من احترامی قائل نبودین که هیچ
اصلا حس خوبی نسبت به شما ندارم

atefeh
atefeh
2 سال قبل

این روزای اخر سال خیلیا از پیشمون رفتن خیلیام بهمون اضافه شدن
دل خیلیا شکسته شد خیلیام دلی رو بدست آوردن .
ولی بیاین به قول اون دیالوگ معروف محمدرضا عشریه سخت ترین کار دنیا رو انجام بدیم و همدیگه رو ببخشیم نه به خاطر اینکه لایق بخشیدن باشن به خاطر اینکه خودمون اروم بگیریم .بیاین با قلبی پاک از سال جدید استقبال کنیم . سال نوتون خیلی خیلی مبارک .امیدوارم سری پر از شادی و عشق داشته باشین .

دوستار تمام شما عزیزان ‌، §.atefeh

فاطمه77
فاطمه77
پاسخ به  atefeh
2 سال قبل

سلام ادمین جان لطفا واسه عیدیمون هرروز یه پارت بذار تا توی این روزا که مجبوریم توی خونه بشینیم سرمون گرم باشه

دکاروس
دکاروس
2 سال قبل

همه چیز از آن لحظه شروع شد … از همان پانزدهم دی لعنتی
از همان روز برفی
از همان روز سفیدپوش
از همان بیمارستان و از همان صدای جیغ ابتدای آغاز…
دکاروس

ayliin
ayliin
پاسخ به  دکاروس
2 سال قبل

دکاروس تولدت ۱۵ دی هه؟؟؟

دکاروس
دکاروس
پاسخ به  ayliin
2 سال قبل

خیلی وقته تولدم یادم نیست آیلین جان

ayliin
ayliin
پاسخ به  دکاروس
2 سال قبل

تولد منم معمولا هیچکس یادش نیست!!…

P
P
پاسخ به  دکاروس
2 سال قبل

اووووف بابا افسرده بازی در نیار منم بعضی وقت ها تولدم و یادم میره عادیه
حالا میگی چیشده؟؟؟؟؟؟
به جون آیلین دارم از فضولی میمیرم میگن فضولی خوب نیست ولی خب چکار کنم 😔

108
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x