رمان الفبای سکوت پارت 119

5
(3)

 
افرا ازم دور بمونه.
سامان با حرص خندید.
_ خودت میفهمی چی میگی؟

خنده ی عصبیاش را قورت داده و با حرص غرید:
_ فرصت میخوای چیکار کنی؟ داری بچه گول
میزنی؟
تارخ یک قدم به عقب برداشت. به سامان حق میداد
چنین واکنشی نشان دهد. شرایط پیچیده‌ی او و
گذشته‌اش اصلا چیزی نبود که بتواند از آن دفاع کند.
سامان حق داشت نتواند حرف او را بعد از آن
اعترافاتی که به اشتباهاتش داشت باور کند. نفس
عمیقی کشید.
_ هر توضیحی بدم قانع نمیشی. حرفام تکراریه، اما
بازم میگم مراقب افرا باش. این تنها نگرانی منه.
سامان سخت نگاهش کرد.
_ دیگه نزدیک دختر من نشو.
تارخ یک قدم دیگر به عقب برداشت. این حرف
بیشاز اندازه برایش سنگین بود. نمیخواست بشنود،
نمیخواست ایستاده و تذکرهای سامان راجع به قطع
ارتباطش با افرا را گوش دهد. او دیگر تارخ چند ماه
قبل نبود. او با آن تارخی که افرا را پس میزد و از
او میخواست تا مزرعه را ترک کند فرسنگها فاصله
گرفته بود. دیگر هیچ شباهتی به آن مرد گذشته
نداشت. معتاد شده بود. معتاد صدای افرا…
شیطنتهایش… نگاههایش… معتاد جسارت او… معتاد
موهای چتری او… او یک معتاد تمامعیار بود.
معتادی که دیگر هیچ شباهتی به تارخ قبلی نداشت.
عاشق شده بود و این عشق عاقلانه ترین احساسی بود
که به آن مبتلا شده بود. احساسی که شبیه به هیچ
احساس دیگری نبود. وقتی به مهستا به عنوان یک زن
نگاه کرده بود دلش لرزیده بود، اما افرا فرق داشت.
افرا قلبش را به یغما برده بود. کار از لرزیدن دل
گذشته بود. دلی نمانده بود که بلرزد. حالا که در
آستانه‌ی جدا شدن از افرا بود عمق این احساس را
میفهمید. حالا میفهمید افرا چه اعتیاد عجیبی در
مزرعه بوده است. باز هم عقب رفت. دیگر نماند تا به
حرفها و نصایح سامان گوش دهد. نماند تا بیشتر از
آن تهدیدهای او را بشنود. این حرف ها برایش سنگین
بودند. سنگینتر از هر چیزی. تحمل تلخی این سخنان
هزاران برابر سختتر از تحمل گذشتهی تاریکش بود.
نمیخواست روزنه ی کوچک امیدش از بین برود.
میخواست همچنان امیدوار بماند. میخواست همچنان
تلاش کند. میخواست برای داشتن مجدد افرا و عشق
او بجنگد… با سرنوشتش… با کل کائنات… با هر که
و هر چه که سر راهش قرار میگرفت. داشتن افرا
می‌ارزید… به اینکه تا آخرین نفسش موانع مقابلش را
کنار بزند. برای اینکه بتواند در این جنگ پیروز
میدان باشد، باید همچنان امیدوار میماند. برای همین
دیگر اهمیتی به سامان نداد. چرخید و به سمت
ماشینش پا تند کرد. انگار که در حال فرار کردن از
سرنوشت شومش باشد به قدمهایش سرعت داد. وقتی
سوار ماشینش شد در ماشین را بست و چشمانش را
روی هم گذاشت. با دستانش صورتش را پوشاند. بعد
از سالها ترس را با تکتک سلولهایش احساس کرده
بود. عاقبت مجهول این زندگی ترس را برایش به
ارمغان آورده بود. حال بدی که مطمئن بود اینبار حتی
با سیگار کشیدن هم التیام نخواهد یافت.
*******
_ خب دستور چیه خانم مهندس؟
افرا گیج به کاغذ دستش نگاه کرد.
_ هان؟
رحمان غر زد:
_ خانم مهندس عاشق شدین؟
چشمان افرا گشاد شدند.
_ چی میگی رحمان؟
رحمان شانه بالا انداخت.
_ تقصیر خودتونه خب! از صبح که اومدین تو
هپروتین!
افرا بیتوجه به حرف او پرسید:
_ تارخ خان نیومدن؟
رحمان اخم کرد.
_ خانم مهندس چقدر میخواین این سوالو بپرسین؟

افرا چشمانش را روی هم گذاشته و پوفی کشید.
عصبی بود.
بعد از چند ثانیه چشمانش را باز کرده و به صورت
رحمان خیره شد.
_ آقا رحمان چی میخواین؟
رحمان هاج و واج نگاهش کرد.
_ خانم مهندس خوبین؟
افرا بیحوصله غرید:
_ حرفتو بزن آقا رحمان. چیکار به حال من داری؟
رحمان به کاغذ اشاره کرد

خانم مهندس پس سه ساعته دارم چی رو توضیح
میدم؟ لیست کودای مورد نیازمونه… یوسف نوشته.
گفت بدمش یه نگاهی بهش بندازین.
افرا سرسری نگاهی به برگه انداخت و آن را به سمت
رحمان گرفت.
_ مشکلی نیست. بگو تهیه کنن.
رحمان چشمانش را ریز کرد.
_ جسارت نباشه خانم مهندس، اما مطمئنین نگاش
کردین؟
افرا لب زیرینش را به دندان گرفت تا جیغ نکشد.
برگهی دستش را به زور داخل دست رحمان چپاند.
_ آقا رحمان یه روز میبینی من حوصله ندارما…
حالا هی گیر بده.
قبل از اینکه رحمان جوابش را دهد چرخید و از او
فاصله گرفت. رحمان هم که رفتنش را دید کوتاه آمد.
دلش میخواست بلند زیر گریه بزند. حالا که بعد از
یک روز دلتنگی خودش را به مزرعه رسانده بود
تارخی نبود تا رفع دلتنگی کند. گوشی اش خاموش بود
و کسی از او خبری نداشت. نکند واقعا حرفش را
عملی کرده و این دوری اش در نتیجه‌ی همان دوری
گزیدنی بود که از آن صحبت کرده بود؟
این فکر باعث شد تا بغض کند. میدانست کارش
بیفایده بود، اما با سماجت گوشیاش را از از جیب
کاپشن بلندش بیرون آورده و با تارخ تماس گرفت. با
شنیدن صدای منحوس همان زنی که اعلام میکرد
دستگاه مشترک مورد نظرش خاموش است آه از
نهادش برخاست.
_ خیلی بیمعرفتی!
بغضش فاصلهای با شکستن و فروپاشی نداشت که
گوشی در دستش لرزید. میدانست احتمالش نزدیک به
صفر است، اما با ذوق از اینکه ممکن است تارخ
پشت خط باشد سریع تماس را جواب داد، اما با شنیدن
صدای فرزین همان یک درصد امیدی هم که داشت
دود شده و به هوا رفت.
_ سلام دخترم خوبی؟
حکمتش چه بود را نمیدانست، اما از دخترم گفتنهای
فرزین حالش بهم میخورد.
_ چیه فرزین؟
مجال نداد فرزین جوابش را دهد.
_ اگه زنگ زدی بگی حال آرزو خوب نیست و چه
بدونم بخاطر اون روز بستریه و نگران بچهت هستی
و من بیام دیدن زنت تا همه چی اکی شه باید بگم همین
الان قطع کن.
فرزین با آرامش خندید.
_ مثل همیشه توپت پره که! خداروشکر آرزو و بچه
خوبن.
افرا پوزخندی زد.
_ پس واسه چی زنگ زدی؟ مادر بچهت ویار دختر
بزرگش رو داره؟
فرزین خونسرد جواب داد:
_ نه… برای موضوع دیگهای تماس گرفتم.
افرا یکتای ابرویش را بالا داد.
_ چه موضوعی؟ چرا درست حرف نمیزنی؟
اخم کرد.
_ اصلا من و تو بجز آرزو چه حرف مشترک
دیگهای داریم؟
فرزین کوتاه اما جدی جواب داد:
_ نامدارا!
افرا شوکه شد.
_ نامدارا؟ یعنی چی؟

فرزین خونسرد زمزمه کرد:
_سوال پرسیدی جوابت رو دادم.
افرا حرصی شد.
_فرزین چرا می پیچونی؟ چی شده؟
فرزین جدی گفت:
_پشت تلفن نمی شه. باید حضوری همدیگرو ببینیم و
حرف بزنیم.
افرا مضطرب شد.
_چه ربطی به نامدارا داره؟
فرزین بدون اینکه پاسخی برای کنجکاوی افرا داشته
باشد جواب داد:
_اگه خیلی کنجکاوی زودتر قرار ملاقتمون رو ترتیب
بده.
افرا مچ دست چپش را بالا آورده و به ساعتش نگاهی
انداخت. بودنش در مزرعه عملا هیچ فایده ای نداشت.
به هیچ عنوان تمرکز نداشته و نمی توانست هیچکاری
را درست انجام دهد. نبود تارخ و دلتنگی بی امانش
هم به این عدم تمرکز دامن می زد. حالا فضای بزرگ
مزرعه نه تنها حالش را خوب نمی کرد که بلکه با
نبود تارخ این فضا بیشتر از قبل آزارش می داد. همه
ی این ها از یک طرف و از یک طرغ دیگر
کنجکاوی اش باعث شد تا سریع بگوید:
_امروز میشه قرار ملاقات گذاشت؟
فرزین با رضایت گفت:
_هرچی زودتر بهتر!
افرا سریع پرسید:
_بیام خونه تون؟
فرزین کوتاه و مختصر جواب داد:
_نه…. بیا به آدرسی که برات پیامک می کنم. فعلا!
صدای بوق های اشغال که در گوشش پیچید افرا
متعجب شد.
فرزین عموما با شوخی و خنده با او حرف می زد.
رفتارها و مدل حرف زدنش امروز برایش عجیب و
غریب بودند و همین جریان هم باعث می شد تا نسبت
به این قرار کنجکاوتر باشد. دور خودش چرخی زد
تا مختصاتی که در آن بود را ارزیابی کند. فاصله اش
با ماشینش زیاد نبود. برای همین قبل از اینکه پیامک
فرزین برایش ارسال شده بود را بررسی کند به سمت
ماشینش پا تند کرد. وقتی کنار ماشینش رسید که
درحال نفس نفس زدن بود. هوای سرد داخل ریه
هایش رفته و باعث شده بود در ناحیه سینه اش
احساس سوزش کند.
سوییچ ماشینش را از جیب کاپشنش بیرون آورد و با
ریموت درهای ماشین را باز کرد. قبل از اینکه بتواند
سوار شود صدای رحمان مانعش شد.
_خانم مهندس کجا می رین؟
افرا بی حوصله سرش را به سمت او چرخاند.
_کار دارم باید برم جایی!
رحمان اخم کرد.
_پس کار امروز مزرعه چی میشن؟
افرا با حرص چشمانش را برای چند ثانیه بست.
_حواسم هست. خودم ردیف می کنم.
رحمان چند. قدم نزدیکش آمد.
_حواستون که نیست خانم مهندس قشنگ معلومه.
دستاش را به کمرش زد.
_ولی از من به شما نصیحت اگه می خواین اینجا کار
کنین بهتره از زیر کار در نرین.
توجهی به نگاه چپ چپ افرا نکرد.
_شما یه مدت کلا هروقت دلتون خواست میاین
مزرعه، هروقتم دلتون خواست میرین.
چشمانش را ریز کرد.
_حالا تارخ چندبار کوتاه اومدن، اما از من می شنوین

هوا برتون نداره! یهو دیدین جلو همه سکه یه پولتون
کرد وعذرتون رو خواست.
والا دیدم که میگم. ایشون رو کار وانضباط خیلی
حساسن ، چون می دونم چقدر برای استخدام شدن و
کار کردن تو این مزرعه تلاش کردین گفتم تذکر بدم تا
یه وقت خدایی نکرده اتفاق بدی نیوفته که بعدا پشیمون
شین.

افرا دندان هایش را روی هم فشار داد.
_آقا رحمان نصیحتاتون تموم شد؟
نگاه متعجب رحمان را که دید به ماشینش اشاره کرد.
_مرخصی میدین برم دنبال کارم؟
رحمان از رفتار حق به جانب افرا چندان خوشش نیامد
که با چشم غره جواب داد:
_تشریف ببرین. اما من طبق وظیفه ان به تارخ خان
میگم که امروز نبودین!
افرا همانطور که سوار ماشین می شد غرید:
_حتما همین کار و بکنین یادتون نره!
در ماشین را در برابر نگاه اخم آلود رحمان محکم
بست و بعد استارت زد. قبل از اینکه حرکت کند
پیامک های گوشی اس را چک کرد.
با دیدن آدرس که پدرخوانده اش برایش ارسال کرده
بود شوکه شد.
آدرس مربوط می شد به ویلایی که فرزین اطراف
شهر داشت و چند باری او و صحرا را به آنجا دعوت
کرده بود. بی اختیار زیر لب زمزمه کرد:
_چه مرگشه؟ چرا اینجا قرار گذاشته؟
پیام پایین پیامی که آدرس در آن قرار داشت را خواند.
اول بیا سر قرار بعد تصمیم بگیر که می خوای ما بقیه
بخصوص تارخ راجع به این ملاقات حرف بزنی یا
نه!
با خواندن این پیام حیرتش چند برابر گشت!
چه خبر بود؟ فرزین با او چه کار داشت که در چنین
جایی قرار گذاشته و چنین پیامی برایش ارسال کرده
بود؟
استرس به جانش چنگ انداخت. بعد از اتفاقاتی که در
آن خرابه ی روستای مهربان رخ داده بود به شدت
مضطرب و مریض احوال بود.
خوب می دانست برای بهبود حالش و ترسی که در
جانش بود به یک مشاوره و روانشناس نیاز دارد. اما
فقط فرصت نبود تا به درمان خودش فکر کند. دستانش
را دور فرمان قفل کرد.
_چه مرگته افرا؟ طرف فرزینه!
مثلا می خواد چیکارکنه باهات؟
جملاتی که با خودش تکرار کرد باعث شد تا اندکی
استرسش کاسته شود.
درست بود که از فرزین خوشش نمی آمد. اما تا به آن
روز هیچ رفتار زننده یا مریض گونه ای مثل آنچه که
در آن روستا تجربه کرده بود از جانب فرزین ندیده
بود که بخواهد از او بترسد.
فرزین تمام تلاشش را میکرد تا به او و صحرا نزدیک
شود چون تا به امروز که آرزو باردار بود صاحب
هیچ فرزندی
نشده بود.نباید بی خود و بی جهت از او می ترسید.
تمام این ها را می دانست. اما پیامک ها و صرف های
عیب فرزین هیچ شباهتی به فرزین همیشگی نداشت و
همین جریان افرا را به شک و تردید می انداخت.
چشمانش را بست و چند نفس عمیق پشت سر هم
کشید. چاره ای نبود، باید می رفت، حتی اگه تا سرحد
مرگ هم می ترسید باید خودش را به محل قرارش با
فرزین می رساند. اسم نامدارها به میان آمده و این
جریان به اندازه ای بو دار بود که او را مجبور کند تا
سر قرار برود. چرا باید فرزین درست در زمانی که
میانه ی او و تارخ بهم خورده بود چنین قراری ترتیب
می داد؟
این سوال ها مثل خوره ای بود که در جانش افتاده بود
و تا جواب آن را نمی یافت آرام نمی گرفت. بالاخره
دست از فکر کردن کشید. پایش را تا ته روی کلاچ
فشار داد و دنده عقب گرفت. دور زد و از مزرعه
بیرون رفت. همانطور که داشت رانندگی میکرد
گوشی اش را در دست گرفته و با تارخ تماس گرفت.
همچنان گوشی اش خاموش بود. وقتی صدای زن
اپراتور را برای چندمین بار شنید بی اختیار گوشی
اش را روی صندلی شاگرد کوبید!
_لعنتی
مطمئن بود کار فرزین به تارخ مربوط می شد چون
تنها کسی که او را به نامدارها مرتبط می کرد تارخ
بود.

به در ویلا که در حصار درختان سرمازده بود نگاه
کرد. دستانش در آن هوای سرد از شدت استرس چنان
عرق کرده بودند که انگار در وسط تابستان قرار
دارد. قلبش به شدت میزد و نمیدانست این دلشوره و
اضطراب عجیب و غریب را به ماجرای تلخ آن
روستا ربط دهد یا فامیلی نامدار که پشت تلفن از زبان
فرزین شنیده بود. هر چه که بود حالش خوب نبود و
انگار صدایی از درون به او اخطار میداد که در این
ویلا اتفاقات و سخنان خوبی انتظارش را نمیکشد.
احساس بدی که داشت چنان شدت گرفت که برای یک
لحظه پشیمان شد و چند قدم به عقب و به سمت
ماشینش برداشت، اما عقبگرد کردنش بیشاز این
ادامه نیافت. مغزش به پاهایش دستور توقف دادند و
ایستاد. پای تارخ در میان بود. پای مردی که با وجود
تمام تاریکیهایی که زندگیاش را احاطه کرده بودند
در قلب او فرمانروایی میکرد. هر کس دیگری بود
بازمیگشت. محال ممکن بود در آن ویلا پا بگذارد،
اما تارخ فرق داشت. تارخ با تمام آدمهای زندگیاش
فرق داشت. احساسی که به تارخ داشت. حس حمایتی
که از جانب او تجربه کرده بود ورای تمام احساساتش
بود. تارخ اگر بدترین مرد روی کرهی زمین هم بود
در نگاه او بهترین بود. هر چه که از او به خاطر
داشت حتی دعواهایشان برایش لذت بخش بودند و پر
از خاطرات خوب.

چشمانش را بست. برای اینکه به خودش قوت قلب دهد
لب زد:
_ این یکی سختتر از جریانات اون روستا نیست
افرا…
دستانش را مشت و پاهایش را از زمین جدا کرد. به
سمت در ویلا رفته و قبل از اینکه پشیمان شود سریع
اف اف را به صدا درآورد. فقط چند ثانیه طول کشید تا
صدای جدی فرزین را بشنود.
_ بیا تو…
در با صدای تیکی باز شد و او به سختی در آهنی را
به عقب هول داد. قبل از اینکه وارد حیاط ویلا شود به
آنجا خیره شد.
حیاط ویلا مرتب بود. حتی آب استخر وسط حیاط ویلا
که لایهی نازکی از یخ رویش را پوشانده بود هم شفاف
بود و میشد از بالای آن، کاشیهای سفید و آبی رنگ
استخر را به وضوح تشخیص داد. دو دست میز و
صندلی در یک طرف استخر چیده شده بودند و آلاچیق
آنور حیاط هم تمیز اما خالی بود. در نگاه کلی فضای
ویلا چشمنواز بود، اما صدای بادی که میان درختان
مرده وزیده و زوزه میکشید و هوای سرد لبخند را از
روی لبهای آدم کنار میزد. افرا آب دهانش را
قورت داد و قدم در داخل حیاط ویلا گذاشت. اولین بار
نبود که به این ویلا میآمد، اما اولین بار بود که این
چنین وجب به وجب ویلا را با دقت نگاه میکرد.
دلیلش را خودش هم نمیدانست. انگار که بیاختیار
میخواست وقت تلف کند. انگار احساسی از درونش
به او میگفت که داخل ساختمان ویلا خبرهای خوبی
در انتظارش نیست. چشمانش را بست و نفس عمیقی
کشید. اولین قدم را که برداشت و در ویلا را پشت
سرش بست صدای بلند قارقار کلاغی باعث شد تا از
جا بپرد.
ترسیده دستش را روی قلبش گذاشت.
_ من چم شده؟
هنوز به خودش نیامده بود که صدای فرزین باعث شد
تا به سمت او چرخیده و سرش را بالا بیاورد.
_ افرا…
نگاه افرا را که دید نزدیکش شد و ادامه داد:
_ کجا موندی پس؟
افرا بدون اینکه جواب او را دهد به سرتا پایش نگاه
کرد. کت و شلوار به تن داشت. کت و شلواری مشکی
رنگ با پیراهنی سفید. آراسته بود. چشمان رنگیاش
برخلاف همیشه جدی بودند. وقتی مقابلش ایستاد
متعجب پرسید:
_ خوبی؟ رنگت چرا پریده؟
افرا بیاختیار دستی به گونهاش کشید.
_ حرف مهمت چی بود؟
فرزین ابروهایش را بالا داد.

_ چرا اینقدر عجله داری؟ بریم تو حرف بزنیم؟
افرا بی‌اختیار لب زد:
_ همینجام میشه حرف زد فرزین!
فرزین دستانش را بالا برده و روی شانههای افرا
گذاشت.
_ ترسیدی؟
افرا شوکه شد، اما به روی خودش نیاورد.
_ ترسیدم؟ از چی باید بترسم؟
فرزین هر دو دستش را همزمان از روی شانههای او
به پایین سر داده و دستهایش را میان دستان گرم خود
گرفت. دستان افرا را بالا آورد و به آنها خیره شد.
_ داری میلرزی! دوست دارم فکر کنم بخاطر
سرماست، اما چشات…
افرا با عصبانیت حرف او را قطع کرد.
_ فرزین این چه بازیه راه انداختی؟
فرزین یکی از دستهای او را رها کرد. همانگونه که
یک دست افرا را در دست داشت از مقابل او کنار
رفت و با دست آزادش به مقابلشان اشاره کرد.
_ بازی در راه نیست. بریم تو حرف بزنیم.
افرا با نارضایتی و حرص دستش را از دست او
بیرون کشید.
_ چرا همینجا نمیگی چی شده؟
فرزین نفس کوتاهی گرفت و به سمت ساختمان ویلا
قدم برداشت. حالا دیگر افرا نمیتوانست صورت او
را ببیند.
_ چون یکی داخل منتظرته!
همین جمله کافی بود تا افرا دنبالش کند.
_ کی منتظرمه؟
بیاختیار ادامه داد:
_ نکنه تارخ اینجاست… یا…
فرزین به راهش ادامه داد.
_ بیای تو میبینیش. بهتر زیاد معطلش نذاریم.
افرا گیج از رفتارهای عجیب فرزین دنبالش کرد. حالا
دیگر به شدت کنجکاو بود بداند چه کسی در ساختمان
ویلا به انتظارش ایستاده است. اول فرزین وارد
ساختمان شد و پشت بندش او… ساختمان ویلا یک
ساختمان دو طبقه بود که طبقه‌ی دوم به وسیله‌ی یک
راه پلهی مارپیچ چوبی به طبقه‌ی اول وصل میشد.
سمت راست راه پله سالن پذیرایی بزرگی وجود داشت
که شامل دو دست راحتی، یک دست مبل، سیستم
صوتی و تصویری مجهز و یک میز بیلیارد بود. افرا
نگاهش را در اطرافش چرخاند و وقتی کسی را در
آنجا ندید غرید:
_ منو مسخره کردی فرزین؟ اینجا که کسی نیست!
درست در همان لحظه فرزین از مقابلش کنار رفت و
نگاه افرا با قفل شدن روی مردی که با نگاهی نافذ
روی یکی از مبلهای تک نفره ی سالن نشسته بود
رنگ حیرت گرفت. لبهایش خارج از حیطهی
اختیارش تکان خوردند:
_ نامیخان…
نامیخان عصایش را بالا آورد و آرام آن را بر زمین
کوبید. برخورد عصا با پارکتهای کف سالن سکوت
مطلق اطرافشان را شکسته و صدای ناخوشایندی در
فضا ایجاد کرد.
_ سلام خانم مهندس ملک!
افرا نگاه گیجش را بین فرزین و نامیخان چرخاند.
_ اینجا چخبره؟
نامیخان با تکیه بر عصایش از جایش بلند شد. چند
قدم به افرا نزدیک شده و ایستاد. دست چپش را روی
دست راستش که عصا را گرفته بود گذاشت و در
چشمان پر سوال افرا خیره شد.
_ حرف میزنیم خانم مهندس، اما قبلش تو جواب
سوال منو بده.
نگاه سوالی افرا را که دید لبخند محوی زد.
_ سفرت با تارخ خوش گذشت؟

افرا شوکه به چهرهی پر غرور و پر تکبر نامیخان
نگاه کرد. مطمئن بود تارخ از همراهی او در این سفر
با نامیخان صحبت نکرده است. کار کار هدایتخان
بود. تعجب جایش را به پوزخند غلیظی داد.
_ هدایتخان خوب گزارش فرستادن براتون!
نامیخان بدون اینکه ذرهای از طعنه و کنایهی افرا
برنجد بلند خندید. میان خندههایش سرش را تکان داد.
_ خوب براش نقش بازی کرده بودی. باورش شده بود
تارخ زن گرفته.
خندههایش به لبخندی مرموز و معنادار تبدیل شد.
_ یا بازیگر خوبی هستی یا دلت برا برادرزادهی من
سریده خانم مهندس.
معنادار ادامه داد:
_ من فکر کنم دومی درست باشه.
افرا عصبی دستانش را مشت کرد.
_ چی میخواین از من؟ برای چی منو کشوندین اینجا؟
قبل از اینکه نامیخان جوابش را دهد سرش را به
سمت فرزین چرخاند.
_ با توام! واسه چی منو کشوندی اینجا؟
در چشمان فرزین زل زد

تو کجای این قصهای؟
فرزین بدون اینکه جواب افرا را دهد به نامیخان نگاه
کرد.
_ من تنهاتون میذارم تا راحتتر صحبت کنین.
نامیخان عصایش را بالا برده و روی پارکتهای کف
سالن کوبید.
_ جایی نمیری! تو هم پیشمون میشینی.
نگاه کوتاهی به افرا انداخته و بعد مجدد سرش را به
سمت فرزین چرخاند.
_ دخترخوندهت باید بفهمه چه جور آدمی هستی! باید
جواب سوالش رو پیدا کنه.
رنگ از رخ فرزین پرید. حیرت زده به نامیخان و
اخمهای درهمش خیره شد. در این بازی شریک شده
بود، اما با دیدن افرا و حال بدش عذاب وجدانی
وحشتناک سرتاسر وجودش را فرا گرفته بود.
_ نامیخان لطفا…
نامیخان با قاطعیت جملهاش را قطع کرد.
_ بشین!
افرا همچنان به فرزین خیره بود. اصلا نمیخواست
سخنان نامیخان را برای خود تفسیر کند. اصلا
نمیخواست به این موضوع فکر کند که از جانب
فرزین فریب خورده است. به هیچ عنوان توانایی
تحمل چنین موضوعی را نداشت. به سختی نگاهش را
از فرزین جدا کرد. پدرخواندهاش همیشه به او محبت
میکرد، همیشه مهربان بود و او با اینکه رابطهی
خوبی با فرزین نداشت و چندان با او جور نبود، اما به
او اعتماد داشت. هرگز به این نیاندیشیده بود که ممکن
است از جانب فرزین آسیب ببیند یا به اعتمادش خیانت
شود. حس میکرد نمیتواند سرپا بایستد. به قدمهایش
حرکت داد و خودش را روی اولین راحتی که در
نزدیکیاش بود انداخت.
بدنش داشت میلرزید. خطاب به نامیخان غرید:
_ چرا منو آوردین اینجا؟ حرف میزنین یا پاشم برم؟
سرش را بالا آورده و در چشمان نامیخان خیره شد.
_ من فرزین نیستم که از داد و بیداد شما بترسم. اگه
قصد دارین منو بازی بدین و حرف نزنین یه دقیقه هم
این فضا رو تحمل نمیکنم.
دستش را روی دستهی راحتی فشار داد تا از جایش
بلند شود که نامیخان روی راحتی مقابلش نشسته و
مانعش شد.
_ اگه شبیه فرزین بودی که هیچ وقت کمکت نمیکردم
تو اون مزرعه استخدام شی.
افرا با تردید پرسید:
_ با برنامهریزی قبلی بهم کمک کردین؟
نامیخان جدی نگاهش کرد.
_ تو این دنیاد گربهای هست که محض رضای خدا
موش بگیره؟

دستی به سبیل جوگندمی اش کشید.
_ لاله نتونست نزدیکش شه. همه تلاشش رو کرد.
لبخند محوی زد.
_ روز اولی که دیدمت یه حسی مطمئنم کرد که تو
میتونی به تارخ نزدیک شی.
چشمان افرا گشاد شدند. واقعا نمیفهمید پیرمرد مقابلش
از چه چیز حرف میزد.
_ دارین چی میگین؟
حرصی شد.
_ از چی دارین حرف میزنین؟
نامیخان سرش را به سمت فرزین چرخانده و با سر
به کنار دستش اشاره کرد.
_ بشین.
فرزین با تردید کنار نامیخان آمده و نشست. نامیخان
به نیمرخ او خیره شد.
_ خب تعریف کن خودت…
افرا غرید:
_ فرزین این چی میگه؟ مگه تو نبودی که گفتی
نامدارا خطرناکن نزدیکشون نشو…
صدایش را بالاتر برد.
_ اینجا چخبره؟ شما از من استفاده کردین تا تارخ رو
بازی بدین؟
فرزین سریع جواب داد:
_ من اون موقع نمیدونستم قراره تهش اینطوری شه!
افرا من

جملهاش را نامیخان کامل کرد.
_ پدرخوندهت دوستت داره دختر! بعدشم فعلا چیزی
نشده که اینهمه عصبی شدی. کسی تارخ رو بازی
نداده.
مکث کوتاهی کرد.
_ فرزین تورو دوست داره و منم تارخ رو عین پسر
خودم میدونم.
با غرور ادامه داد:
_ غیر از این بود تمام تشکیلاتم رو نمیسپردم دست
تارخ.
افرا پوزخندی زد.
_ تارخ این محبتتون رو نمیخواد اینم میدونین؟
مستقیم در چشمان نامیخان زل زد.
_ شما تارخ رو دوست ندارین با این حرفا فقط دارین
خودتون رو گول میزنین. نتیجهی این علاقهی
دروغی شما شده یه کوه عذاب وجدان رو دوش تارخ!
اینارو هم میدونین؟
نامیخان پوزخندی زد:
_ عذاب وجدان؟ جوونه کلهش باد داره. من آیندهای
بهش دادم که حتی تو خوابشم نمیدید.
افرا با تمسخر خندید.
_ با قاچاق عتیقه؟ با کار خلاف؟ با بدبخت کردن
دیگران؟
تمسخر لحنش را بیشتر کرد.
_ چه آیندهای!
نامیخان خونسرد تک خندهای کرده و سرش را تکان
داد.
_ تو هم جوونی و خام! اگه به کسی ظلم کردیم خب
بره دنبال حقش… شکایت کنه ازمون… حقش رو
بگیره! تو کارخونهی من تو مزرعهی تارخ هزار تا
کارگر زندگی میکنن که از صدقه سر ما دارن
زندگیشون رو میگذرونن. شما از کدوم گناه حرف
میزنین؟
اینبار نوبت افرا بود را بخندد. دیگر هیچ احترامی
برای نامیخان قائل نبود که بخواهد فعل جمع کنار اسم
او بکار ببرد.
_ اونقدر غرق اشتباهاتت شدی و خودت رو گول
زدی که انگار خودتم باورت شده دستت تو کار خیره!
خندهاش را فرو خورد و غرید:
_ قاچاق عتیقه و دزدی از این کشورم جزو کارای
خیرته؟

نامیخان با جدیت در چشمان افرا زل زد.
_ فکر میکنی تو مملکت ما ارزش چنین چیزایی رو
میدونن؟ جای این عتیقهها تو کشورایی که فهمیدن
تاریخ یه ملت چقدر مهمه! مملکت ما تا به این نقطه
برسه چند صد سال طول میکشه.
افرا با حرص و تمسخر به او خیره شد.
_ طبیعیه! تا وقتی آدمایی مثل تو تو این کشورن
مفهوم تاریخ رو خیلیا نمیفهمن! شماها دارین مثل زالو

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230123 235029 963 scaled

دانلود رمان طالع دریا 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     من دنیزم اتفاقات زیادی و پشت سر گذاشتم برای اینکه خودمو نکشم زندگیمو وقف نجات دادن زندگی دیگران کردم همه چیز می تونست آروم باشه… مثل دریا… اما زندگیم طوفانی شد…بازم مثل دریا سرنوشتم هم معنی اسممه مجبورم برای شروع دوباره…یکی از بیمارارو نجات…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۷ ۱۶۱۹۳۵۹۶۰

دانلود رمان خشت و آیینه pdf از بهاره حسنی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   پسری که از خارج میاد تا یه دختر شیطون و غیر قابل کنترل رو تربیت کنه… این کار واقعا متفاوت خواهد بود. شخصیتها و نوع داستان متفاوت خواهند بود. در این کار شخصیت اولی خواهیم داشت که پر از اشتباه است. پر از ندانم…
IMG 20230123 230225 295

دانلود رمان جنون آغوشت 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     زندگی دختری سیزده ساله که به اجبار به مردی به اسم حاج حمید فروخته می‌شه و بزرگ می‌شه و نقشه‌هایی می‌کشه که به رسوایی می‌رسه… و برای حاج حمید یک جنون می‌شه…  
IMG ۲۰۲۱۱۰۰۹ ۲۱۱۶۴۸ scaled

دانلود رمان قصه مهتاب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:               داستان یک عشق خاص و ناب و سرشار از ناگفته ها و رمزهایی که از بس یک انتظار 15 ساله دوباره رخ می نماید. فرزاد و مهتاب با گذر از آزمایش ها و توطئه و دشمنی های اطراف، عشقشان…
IMG 20230127 013512 6312 scaled

دانلود رمان می تراود مهتاب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       در مورد دختر شیطونی به نام مهتاب که با مادر و مادر بزرگش زندگی میکنه طی حادثه ای عاشق شایان پسر همسایه ای که به تازگی به محله اونا اومدن میشه اما فکر میکنه شایان هیچ علاقه ای به اون نداره و…
unnamed 22

رمان تژگاه 5 (1)

3 دیدگاه
  دانلود رمان تژگاه خلاصه : داستان زندگی دختری مستقل و مغرور است که برای خون خواهی و انتقام مرگ مادرش وارد شرکت تیموری میشود، برای نابود کردن اسکندر تیموری و برخلاف تصورش رییس آنجا یک مرد میانسال نیست، مرد جذاب و غیرتی داستانمان، معراج مسبب همه اتفاقات گذشته انجاست،پسر…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۲۰۴۲۰۰۳۰

دانلود رمان قصاص pdf از سارگل حسینی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     آرامش دختر هجده ساله‌ای که مورد تعرض پسر همسایه شون قرار میگیره و از ترس مجبور به سکوت میشه و سکوتش باعث میشه هاکان بخواد دوباره کارش رو تکرار کنه اما این بار آرامش برای محافظت از خودش ناخواسته قتلی مرتکب میشه که زندگیش…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۴ ۱۳۲۸۴۴۱۱۹

دانلود رمان روشنایی مثل آیدین pdf از هانیه وطن خواه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   دختری که با تمام از دست رفته هایش شروع به سازش می کند… به گذشته نگریستن شده است عادت این روزهایم… نگاه که می کنم می بینم… تو به رویاهایت اندیشیدی… من به عاشقانه هایم…ع تو انتقامت را گرفتی… من تمام نیستی ام را… بیا همین…
2

رمان قاصدک زمستان را خبر کرد 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان قاصدک زمستان را خبر کرد خلاصه : باران دختری سرخوش که بخاطر باج گیری و تصرف کلکسیون سکه پسرخاله اش برای مصاحبه از کار آفرین برترسال، مردی یخی و خودخواه به اسم شهاب الدین می ره و این تازه آغاز ماجراست. ازدواجشان با عشق و در نهایت…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۸۰۲۵۸۳۸۵

دانلود رمان طلاهای این شهر ارزانند از shazde_kochool 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     یه مرد هفتادساله پولداربه اسم زرنگارکه دوتا پسر و دوتا دختر داره. دختردومش”کیمیا ” مجرده که عاشق استادنخبه دانشگاهشون به نام طاهاست.کیمیا قراره با برادر شوهر خواهرش به اسم نامدار ازدواج کنه ولی با طاها فرار می کنه واز ایران میره.زرنگار هم در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
حیران
حیران
1 سال قبل

چرا حس می کنم قراره از طریق افرا تارخ رو تهدید کنه تا هنوز کارهای که نامی خان ازش می خواد انجام بده فکر کن افرا رو زندانی کنه وااااای
بی چاره تارخ

...
...
1 سال قبل

وای چقد جالب شده🙈🙊

Miss flower
Miss flower
1 سال قبل

اوووووووف بد جایی تمومش کردی نویسنده جان حالا تا فرداشب که دل ما آب میشه از انتظار 😕😞😞😞
این مقدار هیجان رمانت ، ما رو میکشه ها از ما گفتن بود ولی خب خدایی خیلی هیجانش رو دوست دارم مرسییییی از قلم زیبات 😘😊💖💖💖👌👌👌👌👌🌸
ای کاش ۱۰ صبح هم پارت میزاشتی چون خیلی سخته آدم ۲۴ ساعت منتظر بمونه 😕🌹

:))))
:))))
1 سال قبل

💔ریدم ب این شانس ک قراره بدبختی افرا و تارخ و ببینیم….

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x