رمان الفبای سکوت پارت 122

5
(3)

 

افرا روی کاناپه مشکی اسپورت گوشه خانه
که مقابل تلویزیون قرار داده شده بود نشست. تارخ هم
با لبخند خودش را کنارش رسانده و روی کاناپه جاگیر
شد. دستش را دور شانه ی افرا حلقه کرد و او را به
خودش چسباند. پاهایش را روی میز مقابل کاناپه دراز
کرد و بعد از اینکه سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد
چشمانش را بست.
_حالا بخون برام…
افرا هم پاهایش را داخل شکمش جمع کرده و خودش
را کامل در آغوش او جای داد.
سرش را روی قلب تارخ گذاشت و قبل از اینکه
شروع به خواندن کند به صدای تپش های منظم قلب او
گوش داد.
_بذار یکم به صدای قلبت گوش بدم. تارخ با همان
چشمان بسته لبخند محزونی زد. متوجه بغض افرا شد،
اما به روی خودش نیاورد. ظاهرا گوش دادن به
صدای قلب او فرصتی بود تا بغضش را فرو خورد.
_برا تو می زنه.
افرا بغضش را همراه با آب دهانش قورت داد. این
قلب برای مهستا هم زده بود. نامی خان حقیقت را گفته
بود؟ اگر حرف هایش حقیقت بودند مهستا چگونه
توانسته بود آمریکا را به تارخ ترجیح دهد؟ آن همه به
تارخ عاشق! اگر تارخ می فهمید چه احساسی پیدا می
کرد؟ حس می کرد حماقت کرده است؟ اصلا نمی
خواست تارخ احساس سرخوردگی داشته باشه.
قبلا چندان از مهستا بدش نمی آمد. شاید حسادت ریزی
نسبت به او در قلبش احساس می کرد. اما حالا اصلا
حس خوبی نسبت به او نداشت. همانگونه که در
آغوش تارخ بود چشمانش را بست. نفس عمیقی گرفت
و با چشمان بسته آرام لب هایش را از هم فاصله داد.
این یه خس جدیده یکی دوباره از راه رسیده مثل اون
چشم ندیده انگاری اونو خدا واسه من آفریده.
قلب تارخ تکانی خورده وافرا با صدایی که اندکی اوج
گرفته بود باز هم خواند.
یکی که صاف و ساده آروم قدم زد
تو امتداد شب تنهایی جاده دست خودم نیست
دلم می لرزه بی اراده می ریزه دل دیوونه اسمش
عشقه.
کسی نمی دونه اسمش عشقه.
گوشه ی چشمانش نم زدند.
ترس کل قلبش را پر کرد.
اما ترانه را تا انتها خواند. وقتی صدای ترانه خواندنش
قطع شد تارخ خمار زمزمه کرد:
صدات منو خواب می کنه… مثل لالایی های مامان
ثریام.
لبخندی زد و لای پلک های سنگین شده اش را باز
کرد. به سقف چشم دوخت .
_اولین باری که صدات رو شنیدم هم شوکه شدم؛
افرا سرش را بالا برد. چانه اش را به سینه ی او
چسباند.
_اولین بار کجا شنیدی صدامو؟
تارخ کوتاه خندید.
_وقتی منو با کارگر مرغداری اشتباه گرفته بودی.
نگاه متفکر افرا را دید توضیح داد:
_اولین باری که همدیگرو تو مزرعه دیدیم.
هندزفری تو گوشت زیر آواز زده بودی. وقتی هم منو
دیدی مهلت ندادی خودمو معرفی کنم.
افرا ذوق زده نگاهش کرد.
_نظرت راجع بهک چی بود؟
تارخ دستی به چتری های او کشید.
_نظرم؟ عصبی بودم. با خودم می گفتم این دختر بچه
وسط مزرعه ام چیکار می کنه؟
افرا اخم کرد.
_من دختر بچه نیستم.
اصلا برای همینه که منو جدی نمی گیری دیگه! چون
فکر می کنی بچه ام.

تارخ آهی کشید.
_الان تو زندگیم هیچکس رو به اندازه ی تو جدی
نمیگیرم افرا باور کن.
با دست چتری های روی پیشانی او را کنار رد.
خیره به رد زخم روی پیشانی او لب زد.
_چتری هات می رن کنار یه جور دیگه خوشگل
میشی. این زخم اونقدر بد نیست.
افرا دستش را روی زخم پیشانی اش کشید.
_زخمه بد نیست. خاطرات پشتش بدن!
تارخ با احتیاط پرسید:
_بخاطر همین خاطرات از بیمارستان بدت میاد؟
بحثشان به کل تغییر کرده بود. افرا دستش را روی
سینه ی او گذاشت.
_امشب می تونیم حرفای بهتری هم بزنیم…
معلوم نیست فردا چی پیش میاد!
تارخ اخم ریزی کرد. جمله ی افرا بو دار بود.
_فردا قرار نیست اتفاق خاصی بیوفته.
با دقت به او نگاه کرد تا واکنشش را بسنجد.
افرا خودش را به کوچه ی علی چپ زد.
_همینطوری گفتم.
سریع به پیشانی اش اشاره کرد تا حواس تارخ را پرت
کند.
_بخاطر این زخم یک شب موندم بیمارستان!
بدون اینکه کسی کنارم باشه. بچه بودم.وحشت کرده
بودم.
آهی کشید:
_دلم به حال بی کسی خودم می سوخت.
تارخ موهایش را نوازش کرد. وانمود کرد که حواسش
پرت شده است.
_وقتش نیست از اون خاطرات تلخ بهم بگی و خودت
رو راحت کنی؟
این جمله ی تارخ باعث شد افرا از آغوش او بیرون
بیاید. به صفحه ی تاریک تلویزیون خاموش خیره شد.
حرف زدن ازش برام سخته…
یکی از بدترین خاطره های زندگیم بوده.
تارخ در جایش جا به جا شد.
_گاهی یادآوری بعضی از خاطرات از دردای آدم کم
می کنن.
افرا بازوهایش را در آغوش کشید.
_مال دورانیه که سامان و آرزو تو اوج دعواها و
اختلافاتشون بودند. پوزخندی زد.
_هر روز تو خونه بحث و دعوا بود و صدای شکستن
وسایل همسایه ها رو می کشوند خونه مون تا این دو
تا رو از هم جدا کنن.
حتی ما رو که ترسیده تو خودمون جمع کی شدیم رو
نمی دیدن.
بعدشم به امید اینکه دختر بزرگشون به اندازه ای
بزرگ شده که مراقب خواهر کوچیکش باشه ما رو
تنها ول می کردن.
خونه و شب رو هم می رفتن پی کارای خودشون!
ابروهای تارخ بالا رفتند.
این حجم از بی مسئولیتی والدین افرا را باور نمی
کرد.
_تو و صحرا شبا تنها می موندین؟

افرا سر تکان داد.
_از بعد همین اتفاق بود که ازشون متنفر شدم.
حتی نمی تونستم قیافه شون روهم تحمل کنم. وقتی
فهمیدم قراره برم با مامان بزرگم زندگی کنم بر خلاف
صحرا که مدام بی قراری می کرد از ته دل خوشحال
بودم.
نمی خواستم سامان و آرزو رو ببینم دیگه…
تارخ پوفی کشید.
_درکشون نمی کنم. اگه این همه اختلاف داشتن چرا
بچه دار شدن؟ اصلا چرا بچه ی دوم آوردن؟
افرا با قاطعیت جواب داد:
_چون احمق بودن!
منو به دنیا آوردن که روابطشون محکم بشه…
توهم خیلی از زوجها که فکر میکنن با متولد شدن یه
بچه تمام مشکلاتشون حل میشه.
منتها با دیدن نتیجه نه تنها درس نگرفتن که با حماقت
تصمیم گرفتن بچه ی دوم رو هم بیارن تا بلکه
روابطشون ترمیم شد.

تارخ سر تکان داد و مجدد او را در آغوش گرفت.
_ اوهوم… ولی نمیشه همه تقصیرارو گردن سامان و
آرزو انداخت. گاهی جامعه، بزرگترا و اطرافیان اینو

تارخ دستش را به سمت چتریهای افرا دراز کرد.
_ شاید در آینده…
چشمانش را ریز کرد.
_ وقتی از حکایت پشت این زخم سر درآوردم.
افرا نفس عمیقی کشید.
_ جریان خاصی نیست! فکر کنم موقع برگشت از
مدرسه زمین خوردم. پیشونیم شکست.
با یادآوری خاطرات گذشته لبهایش آویزان شدند.
نگاهش را به دستانش دوخت.
_ منو رسوندن بیمارستان. یادم نمیاد کی… فقط یادمه
وقتی به هوش اومدم دکتر و پرستار و هر کی بالا
سرم میومد شمارهی خونهمون رو میپرسید و من پر
از ترس فقط گریه میکردم.
صدایش تحلیل رفت.
_ ترسم فقط بخاطر بیمارستان نبود. صحرا تو خونه
تنها بود. تنهایی تو خونه میترسید… شمارهی خونمون
رو دادم… شماره موبایل سامان و آرزو…
برای چند ثانیه سکوت کرد و بعد با حسرت ادامه داد:
_ شاید باورت نشه، اما خب خبری از پدر و مادرم
نشد. شب رو تنها تو بیمارستان موندم و تا میتونستم
گریه کردم.
رد اشک را روی گونهاش احساس کرد و پشت بندش
انگشت شست تارخ که همان رد اشک را پاک کرد.
خیلی مختصر راجع به آن شب حرف زده بود. اصلا
دلش نمیخواست آن خاطرات را با جزئیات به ذهن
بیاورد.
_ متاسفم… حتما شب سختی بوده…
افرا سرتکان داد. خودش خوب میدانست میلش برای
باریدن فقط به یادآوری خاطرات تلخ گذشتهاش مربوط
نمیشد. ولی خوب بود که تارخ متوجه این جریان
نبود.
_ سامان و آرزو بعد از این جریان افتادن به جون
هم…
اینبار افرا با میل خودش در آغوش تارخ خزید.
_ راستش عذاب وجدان گرفتم… یه گوشهای از ذهنم
بابت این اتفاق مریض شده انگار… تو این سالا هر
وقت گریهها و ناراحتیای صحرارو دیدم مدام خودم
رو سرزنش کردم که اگه اون روزی که حتی یادم
نمیاد چطوری زمین خوردم مراقب خودم بودم ممکن
بود مامان بابام جدا نشن… ممکن بود…
تارخ حرف او را قطع کرد.
_ افرا خودتم میدونی همهی اینا در حد حرفه.
میدونی که این حرفا و این ذهنیتت هم اصلا حقیقت
نداره. سامان و آرزو فقط بخاطر اون اتفاق از هم جدا
نشدن… ذاتا نمیتونستن با هم زندگی کنن.
افرا آهی کشید.
_ میدونم… همهی اینارو میدونم… حتی از
طلاقشونم ناراحت نیستم، اما وقتی چشای گریون
صحرارو میبینم… میخوام بمیرم..
دستش را به سمت چتریهایش برد.
_ صحرا و غصههاش دلیل تنفرم از این زخم هستن.
بعد از اینکه پیشونیم خوب شد موهامو چتری کوتاه
کردم… نمیخواستم چشمم بخوره به رد اون زخم و
گذشتهها مرور شن تو ذهنم… نمیخواستم کسی زخم
رو پیشونیم رو ببینه… انگار فکر میکردم هر کس
این زخم رو ببینه میفهمه تو گذشتهم چخبر بوده.
بغضش را قورت داد و صدایش لرزید.
_ انگار میترسیدم بقیه هم منو مقصر جدایی مامان
بابام بدونن.
پوفی کشید.
_ نمیدونم تارخ… میگم که… یه گوشه از ذهنم
مریض شده انگار… بعد از این اتفاقات تا مدتها
کابوس میدیدم. برای همینم از بیمارستان بدم میاد…
بمیرمم بیمارستان نمیرم.
تارخ منتظر ماند تا حرفهای او تمام شود و بعد با
ملایمت زمزمه کرد:
_ میخوای تو پیری هم موهات رو چتری کنی؟
وقتی سکوت افرا را دید ادامه داد:
_ نمیخوام بگم چتری به خانمای مسن نمیادا…
میخوام بهت بگم از سر ترس و اجبار چتری نزن.
به طرف افرا خم شد. چتریهای لخت او را با دست
کنار زده و روی رد زخم پیشانی او را عمیق بوسید.
_ چقدر حرف منو قبول داری؟
افرا با چشمان بسته جواب داد:
_ خیلی زیاد.
تارخ لبخندی زد.
_ خب پس من بهت میگم تو این دنیای به این بزرگی
کسی پیدا نمیشه که تورو بخاطر جدایی مادر و پدرت
سرزنش کنه. چون تو هیچ نقشی تو این اتفاق نداشتی.
بوسه ی دیگری روی پیشانی او نشاند.
_ پس بخاطر صحرا خودت رو اذیت نکن. صحرا
خیلی خوشبخته که تورو داره.
لبخند روی لبهای افرا نشست. قطعا که به همین
سادگی نمیتوانست خاطرات گذشته را فراموش کرده
و با این موضوع کنار بیاید، اما حرفهای تارخ حس
خوبی را به وجودش تزریق کرده بود. با همان حس
خوبی که کاملا در تقابل و تضاد با استرس و
ناراحتیهایش بود دستانش را دور گردن تارخ حلقه
کرد.
_ خیلی قشنگ حرف میزنی…
تارخ با لبخند کمر او را گرفت و با بلندش شدنش افرا
را هم در آغوشش بلند کرد. دلش میخواست امشب
افرا را در آغوش گرفته و میخوابید. قطعا حضور
افرا باعث میشد آن شب خواب با کیفیتی را تجربه
کند.
_ مثل تو که قشنگ میخونی!
به سمت اتاق خواب رفت و عجیب بود که افرا بدون
هیچ اعتراضی همانگونه از گردنش آویزان بود.
_ الان فقط یه لالایی با صدای تو لازم دارم که تخت
بخوابم. صبح باید دنبال علی هم بریم. کلی از دست
جفتمون شاکیه.
افرا زیر لب نجوا کرد:
_ کاش امشب تموم نشه.
تارخ وارد اتاق خواب شده و او را روی تخت خواب
گذاشت.
_ چی گفتی؟
افرا زیر پتویی که روی تخت پهن بود خزید.
_ دوست ندارم فردا شه!
تارخ تخت را دور زد و کنار او دراز کشید.
_ یکم مشکوک میزنی افرا…
روی پهلو به طرف افرا چرخید.
_ چیزی شده که نمیگی؟

افرا وانمود کرد درحال تماشا کردن لوستر اتاق است.

_نه چی می خواستی بشه؟
تارخ شانه ی راستش را بالا داد.
_نمی دونم. توبگو.. بگو چی شده که انگار از اومدن
فرپا می ترسی…
مگه فردا قراره چی بشه؟
افرا دستانش را زیر پتو مشت کرد.
_همش تقصیر توئه!
تارخ یک تای ابرویش را بالا داد.
_تقصیر من چرا؟
افرا پتو را تا زیر چانه اش بالا کشید.
_چون مدام فرار می کنی، تلفنت را جواب نمی دی…
مزرعه نمیای!
پلک زد.
_آدم وقتی پیدات میکنه می ترسه که نکنه فرداش
دوباره نباشی.
تارخ تنش رابه او نزدیک کرد.
آرام پیشانی اش را به سر او تکیه داد.
_کاش این دل نگرانیات فقط بخاطر همین موضوع
باشه.
افرا لب زیرینش را گاز گرفت.
_برای همینه…
تارخ بینی اش را لای موهای اوبرده ونفس عمیقی
کشید.
_این بغض کردنای پشت سر همتم بخاطر همینه؟
لرزیدن صدات؟
لب گزیدنات برااینکه گریه نکنی؟
افرا آب دهانش قورت داد.
_اوهوم… تو درکش نمی کنی! حجم دلتنگی منم نمی
فهمی!
تارخ لبخندی به غرهای او زد. کمی تنش رابه پایین
سرداد وسرش را درست کنار سر افرا روی بالشت
گذاشت.
_از کجا می تونی اینهمه مطمئن حرف بزنی بچه
جون؟
افرا اخم هایش رادر هم کشید. هر تلاشی می کرد فقط
و فقط برای این بود که اشک هایش را در حصار
چشمانش حفظ کند. انگار هر چقدر که زمان می
گذشت و هر قدر که به صبح نزدیک تر می
شدندحرفایی که با نامی خان رد و بدل کرده بودبیشتر
در ذهنش مرور می شد. همین مرور شدن هم باعث
می شد. بیشتر احساسی ترس و ناراحتی کند. اب
دهانش را قورت داد.
_چون نه تنها سراغم رو نگرفتی این مدت که حتی
جواب تماسامو هم نمی دادی.
تارخ با مهربانی دستش رازیر شانه های اوبرده
ومجبورش کرد سرش را روی سینه اش بگذارد.
_اگه گریه ت میاد راحت گریه کن افرا…
موهای اورا نوازش کرد.
_هر چی بیشتر سعی کنی جلو گریه ت رو بگیری
بدتر می شه.
همین جمله تارخ کافی بود تا سداشک های افرا بشکند.
بی صدا گریست وتارخ همانگونه که موهایش را
نوازش می کرد نجوا کرد:
_دلم برات پر می زد…. کی گفته دلتنگ نبودم؟
پوزخندی زد.
_مثلا می خواستم تو رو از خودم دور نگه دارم تا یه
فکری به حال وضعیتمون کرده باشم… تا ازت
محافظت کنم…
نفسش را بیرون داد.
_اما میبینی که خیلی راحت وا دادم… تو هرهزار
باری که به خودم گفتم از افرا دور باشی تابهش آسیب
نزنی شکست خوردم. وادادم. ضعف کردم.
افرا به پلیور سفید او چنگ زد.
_دور باش آسیب می خورم.
هق زد.
_من هیچ وقت اینطوری نبودم.
گوشه ی چشمان تارخ هم نم زدند.
از تصور آینده، از افکاری که در ذهنش بالا پایین می
شدند.
از فکر اینکه دخترکی که سرش روی سینه اش گذاشته
و به او پناه آورده بود ممکن بود در آینده بیش از پیش
اذیت شود. ان هم با علاقه و عشقی که از او نسبت به
خودش می دید.
قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید.
مسیر خودش را رفت… نهایتا روی بالش افتاده ومحو
شد. دیگر نگذاشت اشک هایش ادامه پیدا کنند. چشمان
رنگ خون شده و می سوختند، اما خودش را کنترل
کرد. می دانست جمله ی مرد گریه نمی کند از بیخ و
بن اشتباه بود، اما به آن پایبند ماند چون زنی که
عاشقانه دوستش داشت به آغوش او پناه آورده و سرش
را درست روی قلبش گذاشته بود که حالا به عشق او
مبارزه می کرد تا سال های طولانی تری را به تپش
هایش ادامه دهد.
_منم اینطوری نبودم افرا…
افرا اینطوری نبودم افرا….
افرا چشمانش روی هم فشار داد.
اشک هایش قسمت قابل توجهی از پلیور اورا خیس
کرده بودند.
_تو قبلا عاشق شدی…
تارخ با قاطعیت میان حرف او پرید.
_من هیچ وقت اینطوری با منطق و احساسم همزمان
عاشق یکی نشدم!
لبخند محزونی زد.
_علاقه ی هجده نوزده سالگی کجا و عشق سی و سه
سالگی کجا!
افرا با انگشت شست زیر چشمانش را پاک کرد.
_یعنی می خوای بگی منو بیشتراز مهستا دوست
داری؟
تارخ خندید.
_تو چی می خوای بگی؟ به مهستا حسودی می کنی؟
افرا چشمانش را با غصه بست. تا قبل از اینکه حرف
های نامی خان را بشنود مشکلی با گذشته و عشق
نوجوانی تارخ نداشت، اما حالا چرا…. حالا دیگر
مهستا را لایق این عشق نمی دانست.
_حق نداری دیگه دوستش داشته باشی.
ابروهای تارخ بالا رفتند.
_چی شده؟ قبلا که می گفتی حق مردی به مهستا و…
افرا با حرص مشتش را روی شکم سفت او کوبید.
_قبلا جوگیر شدم یه چیزی گفتم.
غر زد:
_چطوریه که از بین هزار تا حرف من این یکی رو
یادته؟
تارخ از حرص افرا و مشتی که از او خورده بود. به
خنده افتاد، اما خودش را کنترل کرد. حسادت و
حرص افرا برایش فوق العاده بامزه بود و می خواست
دراین باره کمی سر به سرش بگذاره.
_حالا نمیشه اجازه بدی یکم دوسش…
افرا غرید:
_نخیر اجازه نمی دم.
با حرص از آغوش تارخ بیرون آمده و روی تخت
نشست ـ
_اصلا تو خجالت نمی کشی همچنین حرفی می زنی؟
با پایش لگد محکمی به ساق پای تارخ زد طوری که
آخ اورا به هوا برخاست.
_منو کشوندی تو اتاق و رو تخت کنار خودت
خوابوندی بعد پرو پرو می گی می تونم یکم مهستا رو
دوست داشته باشم؟ خوبه منم بگم مسعود رو دوست
دارم؟ خوشت میاد؟

با همان عصبانیت خواست از روی تخت بلند شد که
تارخ از پشت سر بازویش را گرفت. با کشیده شدن
بازویش روی تخت پرت شد.
_وایسا ببینم چی گفتی؟
تارخ روی صورت شوکه شده ی افرا خم شد واخم
کرد.
_به چه حقی اسم اون مرتیکه رو جلو من میاری؟
افرا با چشم غره ای غلیظ خواست بلند شود که دست
تارخ روی شانه اش نشسته و اجازه نداد. چشمان تارخ
نگاه خیس و مژه های بهم چسبیده و بلند اورا نشانه
گرفتند.
دلش برای زیبایی چشم های او ضعف کرد.

نتوانست بر نفسش غلبه کند. سرش را خم کرده و
روی چشم راست او را بوسید. لبهایش خیس شدند و
افرا چشمانش را بست. سرش را کمی عقب کشید و
خیره به تصویر بستهی چشمان او لب زد:
_ دوست ندارم مرد دیگهای رو دوست داشته باشی.
افرا با همان چشمان بسته لجبازانه زمزمه کرد:
_ منم خیلی چیزا دوست ندارم مگه تو محل میدی؟
اصلا عاشق هر کسی که دلم بخواد میشم.
تارخ لبخند ظریفی به لجبازیهای کودکانهی او زد.
لحظاتی که کنار افرا بود انگار در دنیا و جهانی دیگر
سیر میکرد. هیجان داشت. خوشحال بود و هیچکس و
هیچ چیز برایش اهمیت نداشت. دستش را از روی
شانهی او برداشته و آرام چتریهای او را به بازی
گرفت.
_ حس خوشبختی میکنم کنارت…
سکوت افرا و چشمان بستهاش مجابش کرد تا ادامه
دهد.
_ یه زمانی فکر میکردم هیچ وقت مفهوم کلمهی
خوشبختی رو درک نکنم، اما حالا کنار تو با حس
خوبی که دارم رد این کلمهرو هم پیدا کردم.
نفسش را آرام بیرون فرستاد.
_ قبلا فکر میکردم خوشبختی یعنی مشکلات و
بدبختیای زندگیم نباشن، اما حالا نظرم عوض شده.
بالاخره لبهای افرا تکان خوردند، اما چشمانش
همچنان بسته بود.
_ الان نظرت چیه؟
تارخ به صدای آرام او گوش سپرد و بعد با قاطعیت
جواب داد:
_ الان نظرم اینه که خوشبختی یعنی با وجود تموم
مشکلاتت کسی کنارت باشه که بتونه بهت حس زندگی
کردن بده.
سرش را خم کرد و اینبار پیشانی او را بوسید.
_ مثل تو!
افرا لای پلکهایش را آرام گشود.
_ پس چرا بازم به مهستا فکر میکنی؟
تارخ لبخندی به حسادت او زد.
_ نمیکنم! مهستا پیش تو هیچ شانسی نداره که بخواد
بیاد تو فکر و ذهنم.
_ اما…
تارخ با گذاشتن انگشت اشارهاش روی لبهای افرا او
را متوقف ساخت.
_ میخواستم حرصتو دربیارم… حسادت میکنی و
چشاتو درشت میکنی خواستنیتر میشی برام.
قند در دل افرا آب شد. مدتها بود که سراغ چنین
جملاتی را از زبان تارخ میگرفت. آرزوی شنیدن
چنین حرفهایی را از زبان او داشت، اما حالا که به
این نقطه رسیده بودند ترس در وجودش پرسه میزد.
ترس از دست دادن تارخ را. به صورت جدی تارخ
خیره شد… کاملا ناگهانی سرش را بالا برد و گونهی
او را بوسید. تا تارخ بتواند واکنشی نشان دهد افرا
بوسهی دیگری که کوتاه هم بود روی لبهای او
نشاند. آنقدر تارخ را دوست داشت که برای اولین بار
در زندگیاش هیچ ابایی از پیشروی این ارتباط
نمیدید. برعکس خودش هم تمایل داشت تا این ابراز
علاقه جلوتر برود. در گوشه کنار ذهنش مدام این
جمله بالا و پایین میشد که ممکن است این آخرین
فرصت باشد! لعنتی در دل به نامیخان فرستاد که او
را به این نقطه رسانده بود. این فکرها همگیشان
همزمان با بوسههایش بودند. وقتی سرش عقب رفت
تارخ هم تنش را عقب کشیده و در طرف دیگر تخت با
فاصله از او دراز کشید. قلبش داشت تند تند میزد.
اگر افرا کمی هم ادامه میداد تمام خودداریاش از بین
میرفت. پوفی کشید و خیره به سقف زمزمه کرد:
_ داری میزان خودداری منو امتحان میکنی؟
لحنش عصبی بود. افرا لب گزید و قبل از اینکه بتواند
خجالتش را کنار گذاشته و چیزی بگوید تارخ غرید
_ تو چطوری اینهمه کله خرابی؟ دراز کشیدن ما تو
این اتاق خواب روی یک تخت و زیر یه سقف به
اندازهی کافی خطرناک هست. میفهمی؟
افرا به پتو چنگ زد. تارخ ادامه داد:
_ تو با بقیه هم اینطوری بیفکر رفتار میکنی؟
اینبار افرا نگاه چپچپی به سمتش انداخته و دست از
سکوت برداشت.
_ نخیرم! چی فکر کردی راجع به من؟ تو فرق داری!
امتحانت رو پس دادی تو اون روستا… پاتو از حدت
فراتر نمیذاری!
تارخ با حرص خندید.
_ عجب! الان بخوام پامو از حدم فراتر بذارم چیکار
میکنی اونوقت؟ وقتی یه مردو میبوسی یعنی تکلیفت
رو باهاش کاملا مشخص کردی! دیگه راه فراری
نیست.
افرا شوکه از عصبانیت او بلند شد و روی تخت
نشست.
_ الان ناراحتی؟
تارخ پوفی کشیده و دستانش را با صورتش پوشاند.
افرا متوجه نبود که خواستن او با تمام وجودش آن هم
وقتی دست و پایش بسته بود چقدر سخت بود. صدای
عصبی افرا باعث شد به خنده بیافتد. افرا گاهی به
شدت بیکله میشد.
_ چطوریه که تو هر کار دوست داشته باشی میکنی؟
به من که رسید میشه اه و پیف؟
تارخ دیگر نتوانست خودش را کنترل کند. بلند زیر
خنده زد. دلش میخواست افرا را در آغوشش حل کند.
وقتی افرا بخاطر خندهی او جیغ کوتاهی از سر
عصبانیت کشید بالاخره دست از خندیدن برداشت.
عجب داستانی شده بود!

به پهلو چرخید و دستش را تکیهگاه سرش کرد. حالا با
وقفهای که رخ داده بود مجدد بر خودش و احساساتش
تسلط یافته بود.
_ سوالاتو یکی یکی جواب میدم.
انگشت کوچکش را بالا آورد.
_ گفتی ناراحتم؟ بله ناراحتم… از این شرایط و اینکه
نمیتونم بقول خودت پامو از حدم فراتر بذارم ناراحتم.
لپهای افرا گل انداختند، اما تارخ به توضیحاتش و
پاسخ به سوالات او با نشان دادن انگشت دومش ادامه
داد:
_ دوم نخیر به شما که رسید اه و پیف نیست. من از
خدامه تو بیست و چهار ساعت بچسبی به من و منو
ببوسی، اما نه وقتی که نمیتونم پامو از حدم فراتر
بذارم.
افرا پتو را کنار زد و پشت به تارخ دراز کشید.
لپهایش قرمز قرمز بودند. وقتی تارخ از این حد و
مرزها سخت بودن کنترل احساساتش حرف میزد و
نمیتوانست خجالت نکشد. پتو را روی سرش کشید.
_ خیلی خب دیگه… کم از حد و حدود حرف بزن.
تارخ با خنده به او نگاه کرد. همه چیز افرا برای او
دوست داشتنی بود. حتی خجالت کشیدنهایش.
_ سوال دیگهای راجع به حد و مرزا نداری؟

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230123 123948 944

دانلود رمان ضماد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         نبات ملک زاده،دختر ۲۰ساله مهربونی که در روستایی قدیمی بزرگ شده و جز معدود آدم های روستاهست که برای ادامه تحصیل به شهر رفته است. خاقان ،فرزند ارشد مرحوم جهانگیر ایزدی. مردی بسیار جذاب و مغرور و تلخ! خاقان بعد از مرگ…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۰ ۱۰۰۰۵۶۶۱۵

دانلود رمان مرد قد بلند pdf از دریا دلنواز 1 (1)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:         این داستان درباره ی زندگی دو تا خواهر دو قلوئه که به دلایلی جدا از پدر و مادرشون زندگی میکنند… یکیشون ارشد میخونه (رها) و اون یکی که ما باهاش کار داریم (آوا) لیسانسشو گرفته و دیگه درس نمیخونه و کار میکنه ……
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۹ ۲۱۰۲۱۸۰۲۹

دانلود رمان سقوط برای پرواز pdf از افسانه سماوات 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   حنانه که حاصل صیغه ی مریم با عطا است تا بیست و چند سال از داشتن پدر محروم بوده و پدرش را مقصر این دوری می داند. او به خاطر مشکل مالی، مجبور به اجاره رحم خود به نازنین دخترخوانده عطا و کیامرد میشود. این در…
IMG 20240425 105233 896 scaled

دانلود رمان سس خردل جلد دوم به صورت pdf کامل از فاطمه مهراد 4.2 (5)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان :   ناز دختر شر و شیطونی که با امیرحافط زند بزرگ ترین بوکسور جهان ازدواج میکنه اما با خیانتی که از امیرحافظ میبینه ، ازش جدا میشه . با نابود شدن زندگی ناز ، فکر انتقام توی وجود ناز شعله میکشه ، این…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۱۵۹۹۴۸

دانلود رمان پالوز pdf از m_f 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     این داستان صرفا جهت خندیدن نوشته شده و باعث می‌شود که کلا در حین خواندن رمان لبخند روی لبتان باشد! اين رمان درباره یه خانواده و فامیل و دوستانشون هست که درگیر یه مسئله ی پلیسی هستن و سعی دارن یک باند بسیار خطرناک…
رمان فرار دردسر ساز

رمان فرار دردسر ساز 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان فرار دردسر ساز   خلاصه : در مورد دختری که پدرش اونو مجبور به ازدواج با پسر عموش میکنه و دختر داستان ما هم که تحمل شنیدن حرف زور نداره و از پسر عموشم متنفره ,فرار میکنه. اونم کی !!؟؟؟ درست شب عروسیش ! و به خونه…
IMG ۲۰۲۱۰۹۲۶ ۱۴۵۶۴۵

دانلود رمان بی قرارم کن 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:       #شایان یه وکیل و استاد دانشگاهه و خیلی #جدی و #سختگیر #نبات یه دختر زبل و جسور که #حریف شایان خان برشی از متن: تمام وجودش چشم شد و خیابان شلوغ را از نظر گذراند … چطور می توانست یک جای پارک خالی…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
IMG 20240424 143258 649

دانلود رمان زخم روزمره به صورت pdf کامل از صبا معصومی 5 (2)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان : این رمان راجب زندگی دختری به نام ثناهست ک باازدست دادن خواهردوقلوش(صنم) واردبخشی برزخ گونه اززندگی میشه.صنم بااینکه ازلحاظ جسمی حضورنداره امادربخش بخش زندگی ثنادخیل هست.ثناشدیدا تحت تاثیر این اتفاق هست وتاحدودی منزوی وناراحت هست وتمام درهای زندگی روبسته میبینه امانقش پررنگ صنم…

[vc_wp_recentcomments number=”5″]

اشتراک در
اطلاع از
guest

14 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Mahsa
Mahsa
1 سال قبل

چرا پارت تیکه تیکس انگاری از رو ی بحث یهو رفت رو ی بحث دیگه جریان چیه؟

گوگولی
گوگولی
1 سال قبل

بوث به نویسنده ی این رمان که رمانش خیلی قشنگه موچ موچ موچ

Tamana
Tamana
1 سال قبل

😍🥺چه قشنگ

دنیام
دنیام
1 سال قبل

چرا انقدر قشنگه این رمان؟!😍🥺❤🚶🏻‍♀️

neda
neda
1 سال قبل

وقتی میخونمش با اینکه بخاطرشون ته دلم غم دارم ولی حالم خوبه… 🙂

سمانه بلوطی
سمانه بلوطی
پاسخ به  neda
1 سال قبل

دیقن

Bahareh
Bahareh
1 سال قبل

ديوونه های دوست داشتنی و جذاب. خیلی خوبن افرا و تارخ. الهی نامیخان خر بمیری تا این دوتا عاشقو اذیتشون نکنی.

آرام
پاسخ به  Bahareh
1 سال قبل

ای وای،دلم می خواد تک تک موهاشو بکنم😡
بمیرم واسه دل عاشق هر دو تاشون🥺

ب ت چ
ب ت چ
پاسخ به  Bahareh
1 سال قبل

ممیره ایشالا
نگران نباش

مامان دوگل پسر😍
مامان دوگل پسر😍
1 سال قبل

عالیه مرسی لطفاً در ادامه خراب نکن بین این دوتارو🥰🥰🥰

Miss flower
Miss flower
1 سال قبل

ووووی چه عشق قشنگ و عمیقی بینشونه 😊👌👌👌👌💖😘🌸

Aynour
Aynour
1 سال قبل

ناموصا خعلی رمان خوبیع ملصیییی🥺🤝🩸

Zahra
Zahra
1 سال قبل

عاشقشونم بهترین رمانه… ❤️

[vc_wp_categories]

14
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x