رمان الفبای سکوت پارت 123

5
(3)

 
افرا خنده اش را قورت داد و با عصبانیتی ساختگی
غرید:
_ نخیر!
تارخ با تفریح پرسید:
_ خب پس چرا پشتت رو کردی بهم؟
_ میخوام بخوابم.
_ من حد و مرزارو بلدم میتونی تو بغلم بخوابی با
خیال راحت.
_ سربازی رفتی؟
تارخ یک تای ابرویش را بالا داد.
_ چطور؟
جواب افرا باعث خندهاش شد.
_ فکر کنم محل خدمتت تو سربازی، مرز شلمچه
بوده! خیلی به مرز و اینا آشنایی داری.
خندهی تارخ اینبار بلندتر بود.
_ بچهی زبون دراز!
شنیدن صدای خندهی بلند تارخ افرا را راضی کرد.
لبخندی زد و چشمانی که برای هزارمین بار در آن
شب خیس شده بودند را روی هم گذاشت. قطعا امشب
تبدیل میشد به بهترین شب زندگیاش. چند ثانیه بعد
دستان تارخ از پشت سر دورش پیچیدند و صدای
مردانهی او را شنید.
_ امشب میخوام آرومترین خواب زندگیمو تجربه کنم.
پتو را از روی سر افرا کنار زده و بعد از اینکه
بوسهای روی موهای او کاشت با فکری که در ذهنش
بالا و پایین میشد گفت:
_ زندگی بالا و پایین زیاد داره افرا… ممکنه روزای
سخت زیادی پیش رومون باشه، اما باید محکم باشیم
خب؟
سرش را لای موهای ابریشمی افرا برد و نفس کشید.
وقتی دوباره دهان باز کرد که لبهایش در نزدیکی
لالهی گوش افرا بودند.
_ من تو روزای سختم یادم نمیره افرا ملک چقدر
دوستم داره؛ تو هم یادت نره که تارخ نامدار چقدر
عاشقته!
نفس افرا برید. از اعتراف شیرین تارخ، اما تنها
جملهای که توانست بگوید فقط یک شببخیر کوتاه
بود.
_ شببخیر.
به برگهی پر از خط خوردگی مقابلش نگاه کرد. به
ستونهایی که کشیده بود و دلایلی که برای خود روی
برگه ردیف کرده بود. دو ستونی که یکی از آنها
مربوط میشد به گفتن تمام حقیقت ملاقاتش با نامیخان
به تارخ و معایب و مزایای این تصمیم و ستون دیگر
دقیقا تصمیمی مخالف با این تصمیمش.
این ایدهی مسخرهی ستون کشیدن آن هم در این شرایط
آموزش معلم پرورشیاش در دوران دبیرستان بود. به
حماقتش که روی کاغذ نقاشی کرده بود نگاهی انداخت
و پوفی کشید. چنین ایدهای آن هم در این شرایط به
شدت احمقانه بود آن هم زمانی که پای جان تارخ در
میان بود.
خودکار را روی میز پرت کرد.
_ از کجا میدونی نامیخان راست گفته آخه؟
یک بخش ماجرا هم همین قضیه بود. هیچ اعتمادی به
گفتههای نامیخان نداشت، اما اگر یک درصد
حرفهای او درست بودند و تصمیمش باعث میشد
تارخ آسیب ببیند چه؟
دستش را لای موهایش برده و آنها را کشید.
_ وای خدا دارم دیوونه میشم.
صدای دینگ پیامک گوشیاش باعث شد تا با بیچارگی
به آن چنگ بزند. حتی یک پیامک تبلیغاتی هم غنیمتی
بود تا برای مدت کوتاهی حواسش پرت شود، اما
افکارش خیلی زود به بن بست خوردند. آن هم با دیدن
سلفی خودش و تارخ که برای تصویر زمینه تنظیم شده
بود. با همان فکر بهم ریخته پیام را باز کرد. پیامک
از طرف علی بود.
” افرا کتابی که گفته بودی برام بیار لطفا. یادت نره”
پوفی کشید و کوتاه برای علی باشهای تایپ کرد. علی
به دادش شتافته بود. بلند شد و به سمت کتابخانهی
کوچک گوشهی اتاقش رفت تا کتاب نتی که به علی
قولش داده بود را پیدا کند تا بلکه اینگونه حواسش نیز
اندکی پرت میشد. تمام کتابهایش که مربوط به
موسیقی بودند را روی زمین ریخت و با پیدا کردن
کتاب کوچهی خیال از میان آنها و برداشتن آن همراه
گوشیاش از اتاق بیرون زد. اسکای که در پذیرایی
بود با دیدنش به سمتش دویده و خودش را به پاهای او
مالید.
_ حوصله ندارم رفیق…
سر اسکای را نوازش کرد.
_ بازی بمونه برا یه وقت دیگه…
به در تراس اشاره کرد.
_ برو تو تراس غذاتو بخور.
اسکای که انگار متوجه تکبهتک جملات او میشد به
طرف در تراس رفت. خیلی راحت در را باز کرد و
بعد از اینکه وارد تراس شد در را پشت سرش بست.
افرا لبخند بیجانی به حرکات او زده و بعد از برداشتن
گیتارش روی کاناپه ولو شد. همانطور که به کاناپه
تکیه داده بود پای چپش را بالا آورد و به لبهی میز
مقابل کاناپه چسباند.
گیتارش را روی پایش تنظیم کرده. گوشیاش را روی
کاناپه انداخت و کتاب کوچهی خیال را کنار دستش
روی کاناپه باز کرد. کتابی با قطعات موسیقی ترکی
استانبولی که در عین ساده بودن به شدت زیبا بودند.
کتاب را ورق زد و بالاخره روی قطعهای با نام ساری
گلین که برایش بسیار گوشنواز و دوست داشتی بود
مکث کرد. تقریبا نتها را از حفظ بود، اما باز هم
نگاهی کلی به آنها انداخت و بعد دستانش را روی
سیمهای گیتار لغزاند. همانگونه که با پای راستش
روی زمین ضرب گرفته بود و تمام تلاشش را میکرد
تا حرکات دست و پایش هماهنگ باشد شروع به
نواختن کرد. چند نت بیشتر پیش نرفته بود که
تمرکزش بهم ریخت. چشمانش را بست و نفس عمیقی
کشید و دوباره از نو شروع کرد. باز هم بعد از
نواختن چند نت حواسش پرت شد. گریهاش گرفته بود.
گیتار زدن همیشه حواس او را از مشکلاتش پرت
میکرد، اما حالا حس میکرد با ساز دوست داشتنیاش
نیز غریبه شده است. اشکش درآمده بود. گیتاری که

همیشه انگار جزوی از بدنش بود حالا در دستانش
وصلهی ناجوری بنظر میآمد. با این وجود کوتاه
نیامد. این مشکلات هم تمام میشدند. از وقتی که به
یاد داشت زندگی همین بود. پر از مشکلات
رنگارنگ! چند نفس عمیق پشت سر هم کشید و تمام
توانش را به کار برد تا تمرکز کند. اینبار فاصلهی
نتها را بیشتر از هم در نظر گرفت تا با آرامش
بیشتری بنوازد. بالاخره موفق شد… وقتی روی روال
افتاد ریتمش را کمی تندتر کرد. طبق معمول موسیقی
به دادش شتافت… کمکم متن ترانهی این آهنگ را هم
به یاد آورد و با ترکی دست و پا شکستهای که بلد بود
متن ترانه را به سختی زمزمه کرد.
” ساچین اوجون هؤرمزلر، گولو سولو (قونچا)
درمزلر … ساری گلین
بوسئودا نه سئودادیر؟ سنی منه وئرمزلر …
نئیلیم آمان، آمان … نئیلیم آمان، آمان … ساری گلین
بو دره نین اوزونو، چوبان قایتار قوزونو … قوزونو

نة ا ْولا بیر گون گؤرم، نازلی یاریمین، اوزونو …
سر گیسوها را نمی بافند
غنچه گل را نمی چینند
این چه حکمتی است
که تورا به من نمی دهند
ای چوپان گوسفندها را در طول دره
باز گردان ای خورشید من
چه می شود روزی من صورت نازنین یارم را
ببینم…”
غرق خواندن بود که کلمهی بعدی را فراموش کرد.
چشمانش را ریز کرد، اما با مکثی که بین خواندنش
افتاد همه چیز خراب شد. پوفی کشید که صدای خندهی
صحرا باعث شد سرش را به سمت چپش بچرخاند.
خواهر کوچکش طبق عادت همیشه و بیتوجه به
سرمای هوا تاپ و شلوارک پوشیده و موهایش را
بالای سرش گوجهای جمع کرده بود. نگاه افرا را که
دید دست از خندیدن برداشت.
_ چه زوری میزنی تا ترکی بخونی!
افرا سرش را خاراند.
_ یادم رفت مصرع بعدی شعر چی بود.
صحرا نزدیکش آمد.
_ ترکی خیلی سخته بابا. بخصوص تلفظاش.
کنار افرا نشست.
_ تو همون فارسی بخون.
افرا چشمانش را ریز کرد.
_ اینقدر افتصاح میخوندم یعنی؟
صحرا چشمکی زد.
_ راستشو بگم یا تعارف تیکه پاره کنم باهات؟

افرا چپچپ نگاهش کرد.
_ معلومه خب! راستشو بگو فلفل خانم.
صحرا لبخندی زد.
_ هویت آهنگ رو زیر سوال بردی کاملا!
افرا با مشت به بازویش کوبید.
_ بیادب…
حوصلهی شوخی نداشت خمیازهای ساختگی کشیده و
گیتارش را از روی پایش برداشت. صحرا آهسته لب
زد:
_ افرا خوبی؟
افرا نگاهش کرد.
_ اوهوم.
همین جواب افرا صحرا را مطمئن کرد که خواهرش
خوب نیست.
_ از چیزی ناراحتی؟
بلافاصله سوال بعدیاش را پرسید:
_ با تارخ بحثت شده؟
افرا لبخند بیجانی زد.
_ نه فلفلجون. نه ناراحتم نه با تارخ بحثم شده. خستهم
فقط.
صحرا قانع نشد.
_ همیشه خسته از سر کار برمیگردی، اما هیچوقت
اینطوری بیحوصله نیستی.
افرا لبخندی روی لب نشاند که مصنوعی بودنش از
چشم صحرا دور نماند.
_ امروز کارام زیاد بوده دیگه. بیخیال من. تو چخبر؟
درس و دانشگاه چطوره خانم دکتر؟
صحرا غمگین شد.
_ بحثو عوض میکنی که چیزی نپرسم ازت؟
افرا به سمت صحرا خم شد و گونهاش را بوسید.
_ من خوبم قربونت برم.
صحرا بغض کرد.
_ از دست من دلخوری مگه نه؟
نتوانست بغضش را کنترل کند و زیر گریه زد. افرا
برای چند ثانیه هاج و واج او را تماشا کرده و بعد
خیلی سریع دستانش را دور شانههای او حلقه کرد.
_ چی شده صحرا؟ برای چی گریه میکنی؟ نکنه
پریودی که اینهمه نازک نارنجی شدی و سوالای
مسخره میپرسی؟ آخه من چرا باید از دست تو
ناراحت باشم؟
صحرا دل را به دریا زد.
_ بخاطر آرش…
افرا پوفی کشیده و او را از آغوشش جدا کرد. این
روزها آنقدر درگیر رابطهاش با تارخ و حواشی
پیرامونشان بود که اصلا فرصت نکرده بود با صحرا
در رابطه با آرش حرف بزند.
_ چرا باید بخاطر آرش ناراحت باشم؟
صحرا نالید:
_ افرا خواهش میکنم… دعوام کن ولی اینطوری
حرف نزن. دق میکنم به قرآن.
دستانش را زیر چشمانش کشید.
_ گفتی حواسم باشه، اما…
جملهی ناقصش را افرا کامل کرد.
_ اما حواست پرت شد.
صحرا سرش را پایین انداخت.
_ سامان باهام حرف زد. گفت سراغ آرشم رفته.
صدایش لرزید:
_ با من قهری که به سامان گفتی باهامون حرف بزنه؟
سرش را مجدد بالا آورد و به چشمان افرا نگاه کرد.
_ آره خواهری؟ از دستم ناراحتی مگه نه؟ افرا بخدا
قهر کنی باهام میمیرم.
بینیاش را بالا کشید.
_ گور بابای آرش اصلا… من تو این دنیا هیچ کس
رو به اندازهی تو دوست ندارم.
نگاهش مظلوم شد.
_ حرف نزنی باهام از غصه دق میکنم. تو بزرگتر
منی. جونمی.
افرا عاقلاندر سفیه نگاهش کرد.
_ اینارو آرش یادت داده؟
سوال ناگهانیاش باعث شد تا اشکهای صحرا بند
بیاید. شوکه به افرا نگاه کرد.
_ منظورت چیه؟
افرا شانه بالا انداخت.
_ این حجم از چاپلوسی جهت مخ زدن میتونه ایدهی
آرش باشه.
صحرا هول شد.
_ نه، معلومه که نه… مگه خودت نمیدونی من چقدر
دوستت دارم؟
افرا با جدیت به صحرا نگاه کرد.
_ اونقدر دوستم داری که اگه بهت بگم آرش رو
بیخیال شو بیخیالش شی؟
صحرا ناباور لب زد:
_ افرا آخه…
نتوانست جملهاش را کامل کند. افرا گوشیاش را از

روی کاناپه چنگ زد. وارد لیست مخاطبینش شده و با
شمارهی آرش تماس گرفته و آن را روی بلندگو تنظیم
کرد. چند ثانیه بعد صدای بوقهای تماس بینشان پیچید
و بلافاصله صدای پر انرژی آرش سکوت بینشان را
شکست.
_ بهبه خانم مهندس… حال و احوال چطوره؟ دیشب با
تارخ خوش گذشت؟
افرا اخم ریزی کرد.
_ کم حرف بزن گوش بده.
آرش از رو نرفت.
_ خواهش میکنم افرا خانم. زحمتی نبود که. فقط تا
کلید آپارتمان تارخ رو برات پیدا کنم دهنم سرویس
شد. اونم که وظیفهم بود.
افرا پوفی کشید. تنها مزیتی که رابطهی آرش و
صحرا داشت این بود که آرش میتوانست صحرا
خندانده و خوشحال نگهش دارد. در رابطه با بقیهی
چیزها مطمئن نبود، اما این یک مورد تضمینی به
حساب میآمد.
_ میخوام راجع به صحرا حرف بزنم. گوش میدی
یا قطع کنم؟
آرش هول شد. صدایش را نگرانی پر کرد.
_ صحرا چش شده؟ خوبه؟ کجاست اصلا؟
سوالهای پیدرپی و پر از نگرانی آرش اندکی به افرا
آرامش داد. شاید باید به آرش اعتماد میکرد. بنظر
میآمد او واقعا صحرا را دوست دارد.
_ چیزیش نشده. زنگ زدم در مورد رابطهتون حرف
بزنم.
از گوشهی چشمش صورت رنگ پریدهی صحرا را
دید. با صدای آرش حواسش را به مکالمهشان داد.
_ بگو میشنوم. سامان که سنگاشو باهام وا کند.
امروز نوبت توئه. احتمالا فردا هم مامانت سراغمو
میگیره.
افرا غر زد:
_ ناراحتی؟
آرش خونسرد جواب داد:
_ معلومه که نه. چشمم کور دندم نرم عاشق شدم پاشم
واستادم.
افرا زبانش را روی لبهایش کشید.
_ من با صحرا راجع به این موضوع صحبت کردم.
از دید من شما به درد همدیگه نمیخورین. بهتره
همهچی رو همینجا تموم کنین. صحرا هم موافقه.
به آنی نکشید که تکتک کلماتی که از زبان آرش
خارج میشدند رنگ ناباوری گرفت.
_ چی؟ خود صحرا گفت که با این پیشنهاد مزخرف
تو موافقه؟

افرا نگاه کوتاهی به صورت صحرا انداخت. رنگش
پریده و چشمانش حیرت زده بودند. صحرا عاشق
آرش بود؟ همانگونه که او تارخ را دوست داشت؟
صحرا هم آرش را دوست داشت یا این احساس یک
حس گذرا و سطحی بود؟ رنگ پریدهاش که میگفت
این موضوع جدیتر از آن است که او به آن
میاندیشد.
_ اینقدر تعجب داره؟
آرش غرید:
_ چرا مجبورش میکنی کاری که دوست نداره رو
انجام بده؟ چون ازش مراقبت کردی فکر میکنی حق
داری براش تصمیم بگیری؟ صحرا بچه نیست.
افرا بیخیال نشد.
_ بچه نیست اما اونقدرم بزرگ نشده که بخواد با تو
ارتباط داشته باشه؟
آرش پوزخندی زد.
_ مطمئنم این حرفا فقط برا توئه نه صحرا. تو با من
مشکل داری. بهم اعتماد نداری. وگرنه صحرارو
بخاطر اینکه با یکی دوست شده سرزنش نمیکنی.
مطمئنا اگه من از هم کلاسیاش بودم اینهمه جبهه
نمیگرفتی مقابلمون.
افرا پاهایش را روی میز مقابل کاناپه دراز کرد.
_ خواهر من خیلی ازت سره!
پوزخند بعدی آرش عمیقتر بود.
_ اینطوری حساب کنی پس چرا بیخیال تارخ
نمیشی؟ خبر داری که چقدر ازش سری!
افرا چشمانش را بست.
_ دهنتو ببند آرش.
آرش نفس عمیقی کشید. طوریکه صدای نفس کشیدنش
در گوش افرا پیچید.
_ من بیخیال صحرا نمیشم. همونطور که خودت
بیخیال تارخ نمیشی. درست میگی افرا؛ صحرا از
من سر من زیادیه… خیلیم زیادیه، اما خب دارم
زورمو میزنم هم سطحش بشم.
افرا لپش را از داخل گاز گرفت تا اشکش درنیاید. این
روزها به میان آمدن اسم تارخ کافی بود تا غدد
اشکیاش فعال شوند.
_ مثلا چه تلاشی کردی تا حالا؟
آرش پوفی کشید.
_ مثلا عین یه پسر خوب نشستم سر درس و مشقم تا
کنکور ارشد بدم. از اون طرفم دارم کارای تاسیس
رستوران خودمو ردیف میکنم. افرا باور کن میخوام
بخاطر خودم و صحرا هم که شده عین آدم زندگی کنم.
مکث کوتاهی کرد.
_ دقیقا همون کاری که تارخ میخواد بخاطر تو انجام
بده.
استرس به جان افرا چنگ انداخت. گزینهی بلندگوی
تماس را غیرفعال کرده و گوشی را به گوشش چسباند.
_ منظورت چه کاریه؟
آرش با خونسردی جواب داد:
_ میدونم که از کارای تارخ کموبیش خبردار شدی…
افرا تارخ میخواد راهش رو از نامیخان جدا کنه.
دوتا خواهر حسابی ما دو تا رفیق رو سر به راه
کردین!
افرا آب دهانش را قورت داد. صدای منحوس نامیخان
در سرش اکو شد. تارخ چگونه میخواست راهش را
از عمویش جدا کند؟ بلافاصله سوالش را بر زبان
آورد.
_ چطوری؟ چطوری میخواد از نامیخان جدا شه؟
قبل از اینکه به آرش فرصت دهد چیزی بگوید تند
ادامه داد:
_ آرش باید از نزدیک ببینمت و باهات حرف بزنم.
میای اینجا؟
آرش با شوخی پرسید:
_ الان داری دعوتم میکنی برا شام؟
افرا غرید:
_ آرش حوصله ندارم. فقط خودتو برسون اینجا. باید
باهات حرف بزنم.
باشهی آرش را که شنید با بیچارگی گوشی را از
گوشش فاصله داده و بدون اینکه خداحافظی کرده باشد
تماس را قطع کرد.
بعد از قطع تماسش با آرش صحرا با دلهره پرسید:
_ افرا حرفات واقعی بودن؟
افرا با ذهنی مشغول و گیج و منگ به او نگاه کرد.
_ کدوم حرفام؟
صحرا انگار هیچ جملهای در رابطه با تارخ نشنیده
بود.

_ افرا باور کن آرش اونقدرام پسر بدی نیست.
افرا لبخند کلافهای زد.
_ خیلی دوسش داری!
جملهاش سوالی نبود. خبر داده بود. از ولولهای که در
قلب خواهرش برپا شده بود.
_ خیلی دوسش داری صحرا. میفهمم، اما مراقب
باش.
صحرا نالید:
_ آره دوسش دارم، اما نمیخوام تو بخاطر این
موضوع اینطوری پکر باشی. اگه قراره ازم دلخور
باشی تلاش میکنم جلو احساساتمو بگیرم… بخاطر تو
هم که شده…
افرا حرفش را قطع کرد.
_ بخاطر من از کسی که دوسش داری نگذر! اگه فکر
میکنی آدم مناسب زندگیته…
پوفی کشید.
_ هر چند بنظرم خیلی زوده برا تو، اما خب… اگه
فکر میکنی خوشحال و خوشبخت میشی باهاش… به
خودتون فرصت بده، اما همش هم احساساتی به این
قضیه نگاه نکن.
چه نصیحتی هم کرده بود. مگر خودش میتوانست
بدون دخیل کردن احساساتش به رابطهی خودش و
تارخ بیاندیشد که از صحرا چنین انتظاری داشت؟
نمیخواست به ذهنش اجازهی پیشروی دهد. تنها
چیزی که نمیخواست سرزنش خودش بود. آن هم در
این اوضاع و احوال… از جایش بلند شد و کاملا
بیربط به جملهی قبلیاش گفت:
_ آرش داره میاد اینجا… پاشو زنگ بزن رستوران
شام سفارش بده.
نگاهی به تاپ صحرا انداخته و با دست به آن اشاره
کرد.
_ لباساتم عوض کن. ترجیا یه هودی گل و گشاد
بپوش.
صحرا با چشمان خیسش خندید.
_ قربونت بشم که غیرتی میشی برام.
بینیاش را بالا کشید.
_ میخوای زنگ بزنیم تارخم بیاد؟ خوش میگذرهها.
افرا بیحوصله به سمت اتاقش رفت.
_ آرش برای خوش گذرونی نمیاد اینجا… میرم یکم
چرت بزنم. رسید صدام کن.
سریع از صحرا فاصله گرفت و با لحن جدی و
محکمش او را هاج و واج تنها گذاشت و به اتاقش
رفت.
*****
افرا متفکر به دستهگل بزرگی که آرش برای صحرا
گرفته بود نگاه کرد. هیچوقت از تارخ گل نگرفته بود.
دلش گرفت. هر چند گوشی که تارخ در جبران
خسارتش برایش خریده بود به شدت گرانقیمت بود،
اما بهانهاش برای خرید آن گوشی شکستن گوشی خود
او بود نه هدیه! مناسبت این دستهگل چه بود؟
_ به چه مناسبتی همچین چیزی آوردی؟
با دست به دسته گلی که صحرا آن را روی کانتر
گذاشته بود اشاره کرد. آرش اول به دسته گل و بعد به
صحرا که به دنبال بشقاب و لیوانی مناسبتر کابینتها
را زیرورو میکرد نگاه کرد.
_ آوردم دلتون وا شه! دخترا گل دوست دارن!
ابروهایش را بالا داد.
_ ندارن؟
نگاه چپ چپ افرا را که دید اخم کرد.
_ میدونستم حسودی میکنی!

بلافاصله دستش را داخل جیب کاپشنش که روی
صندلی کنارش انداخته بود برده و یک سگ عروسکی
اندازهی کف دست که انگار آن را دقیق و حساب شده
از روی اسکای ساخته بودند بیرون آورد. عروسک
را به سمت افرا گرفت.
_ بیا اینم برا تو گرفتم. نزن منو.
قبل از اینکه افرا فرصت کند عروسک را از دست
آرش بگیرد اسکای که در آستانهی آشپزخانه ایستاده
بود پارس کوتاهی کرده و به سمت میز نزدیک شد.
آرش به اسکای نگاه کرده و خندید. بجای دادن
عروسک به افرا آن را مقابل اسکای تکان داد.
_ آقا هیولا همزادش رو دیده.
اسکای پوزهاش را جلو برد. اول عروسک را بو کرد
و بعد آن را از دست آرش گرفت. افرا بیحال خندید.
_ مثل اینکه خیلی خوشش اومده.
خم شد و دستی به سر اسکای کشیده و با دست
دیگرش عروسک را گرفت و کشید.
_ برا منه اسکای!
نگاه مظلوم اسکای باعث شد تا با لبخند عروسک را
رها کند.
_ باشه. حالا که خوشت اومده برا تو… برو بازی کن
باهاش.
اسکای قبل از اینکه از آشپزخانه بیرون برود به سمت
صحرا رفت و کنارش ایستاد. میخواست اسباببازی
جدیدش را صحرا هم ببیند. صحرا سرش را از داخل
کابینت بیرون آورد. با دیدن عروسکی که کپی خود
اسکای بود خندید.
_ مبارکه اسکای. قشنگه. چقدرم خودپسندی شما.
افرا نگاهش را عامدانه به آرش داده و واکنشهای او
را زیر نظر گرفت. درست بود که آرش را بخاطر
ارتباطش با صحرا به آنجا دعوت نکرده بود و هدفش
صحبت در رابطه با تارخ بود، اما باز هم فرصتی بود
تا رفتارهای او را بسنجد. آرش با علاقه و لبخند به
صحرا نگاه کرد.
_ دوست داری برا تو هم بگیرم.
صحرا که از حضور افرا معذب بود آرام گفت:
_ من دیگه بچه نیستم که عروسک بازی کنم!
ابروهای آرش بالا رفتند. انگار اصلا افرا در آنجا
حضور نداشت خونسرد گفت:
_ صحرا نگام کن…
صحرا لب گزید و آرش اینبار با تردیدی که در لحنش
جریان یافته بود ادامه داد:
_ من کاری کردم که از دستم دلخوری؟
سر جایش نیمخیز شد.
_ اصلا واستا ببینم نکنه مزخرفاتی که افرا پشت تلفن
گفت واقعیت داشتند؟
افرا پوفی کشید.
_ من اینجام آرشخان. حواست هست؟
آرش نگاه عصبیاش را به سمت او دوخت.
_ د من هرچی میکشم از دست توئه دیگه!
کامل به سمت افرا چرخید.
_ اصلا خودت چرا بیخیال رفیق من نمیشی؟ ما
جفتمون اخیم.
ادامه نداد چون چشمان پر شدهی افرا باعث شد حرف
در دهانش بماسد. صحرا نگران نگاهش را بین آن دو
چرخاند.
_ میخوام میزو بچینم. بعد از شام حرف بزنیم؟
افرا از جایش بلند شد. قبل از اینکه کنترل گریههایش

را از دست بدهد کوتاه گفت:
_ میزو بچین برم سرویس بهداشتی بیام.
با این بهانه برای خود فرصتی جور کرد تا بر
احساساتش فائق بیاید. وقتی مجدد به آشپزخانه
بازگشت که صحرا میز را چیده و خودش هم پشت
میز نشسته بود. صندلی کنار صحرا را بیرون کشید و
نشست. بیاشتها تکهای جوجه داخل بشقابش کشیده و
مشغول شد. میتوانست نگاه متعجب و نگران صحرا
و آرش را روی خودش احساس کند، اما واکنشی نشان
نداد.

انگار آن دو هم متوجه شدند که حال و روزش
روبهراه نیست که چیزی نگفتند و اجازه دادند در
افکار خودش غوطهور و به حال خود باشد. چهرهی
در فکر فرو رفته و غمگین افرا باعث شد تا شام
خوردنشان در جو سنگینی سپری شود. نهایتا وقتی
غذایشان را خوردند و صحرا خواست میز را جمع کند
افرا با جدیت گفت:
_ صحرا میشه چند دقیقه منو و آرش رو تنها بذاری؟
صحرا مردد انگشتانش را به بازی گرفت. با اینکه
افرا گفته بود اگر آرش را دوست دارد میتواند به
ارتباطش با او ادامه دهد، اما با این وجود باز هم
استرس داشت. میترسید افرا حرفی به آرش بزند.
حرفی که باعث رنجش یا خراب شدن ارتباطشان شود.
خوب میدانست که بیانصافی بود در رابطه با افرا
این چنین فکر کند، اما کنترل افکارش در دست خود
نبود. نهایتا هم نتوانست سکوت کند.
_ افرا نمیشه بعدا حرف بزنین؟
قبل از اینکه افرا جوابش را بدهد آرش همانطور که
نشسته بود دستش را گرفت و لبخند مطمئنی به
صورتش پاشید.
_ برو قربونت برم. برو اتاقت درست رو بخون مگه
صبح نگفتی امتحان داری؟
چشمانش را ریز کرد.
_ نکنه به بهانهی امتحان پیچوندی تا بیرون نریم؟
صحرا سریع گفت:
_ نه امتحان دارم. خوندم… میگم یعنی…
شناور در تردید جملهاش را نیمهکاره رها کرد. آرش
چشمکی زد

اگه میترسی خواهرت میونهمون رو شکرآب کنه
باید بگم خیالت راحت. هیچکس نمیتونه باعث شه من
بیخیالت شم. تو اول و آخرش مال خودمی.
صحرا لب گزید. با چشم و ابرو برای آرش خط و
نشان کشید.
_ زشته آرش…
افرا لبخندی بیجانی به مکالمهی آنها زد.
_ صحرا لطفا بذار چند دقیقه تنها باشیم.
صحرا آهی کشیده و سر تکان داد. بیمیل میز
غذاخوری را دور زد و از آشپزخانه بیرون رفت.
برای اینکه در اتاقش تنها نمانده و فکر و خیالهای
بیخود نکند اسکای را صدا زد تا با او بازی کند. افرا
به رفتن او خیره شد. فکرش در جای دیگری پرسه
میزد. آرش صدایش کرد.
_ افرا…
افرا نگاهش را به طرف آرش چرخاند. آرش نگاه
سوالیاش را که دید نگران پرسید:
_ روبهراهی؟
افرا آه غلیظی کشید. با صداقت جواب داد:
_ نه!
جواب کوتاهش آرش را شوکه کرد.
_ بخاطر من و صحرا به این حال و روز افتادی؟ افرا
میدونم به من اعتماد نداری، اما باور کن قصد بازی
دادن صحرارو ندارم. دوسش دارم… نمیخوام از
دستش بدم.
افرا نگاهش را به بشقاب مقابلش دوخت.
_ آرش نمیخوام تو رابطهتون دخالت کنم، اما
میخوام یه چیزو بدونی… صحرا تو زندگیش سختی
زیاد داشته.
مجدد سرش را بالا آورده و در چشمان آرش دقیق شد.
_ اگه فکر میکنی باهاش به نتیجه نمیرسی… یا به
هر دلیلی ممکنه دلت رو بزنه… نذار تو زندگیش
بیشتر از این غصه بخوره. اگه مرد زندگیش نیستی
همین الان برو و پشت سرتم نگاه نکن. خواهر من
الان سنش کمه. ممکنه کلی فرصت و آدم خوب سر
راهش قرار بگیرن. اگه فکر میکنی نمیتونی
خوشحالش کنی مانع خوشحالی و خوشبختیش نشو.
آرش با اخمهایی که نشان از جدیتش داشت زمزمه
کرد:
_ قول دادن مال بچههاست افرا… آدما وقتی بزرگ
میشن حتی حرف زدنشونم عوض میشه. با احتیاطتر
حرف میزنن. نمیخوام رو هوا بهت قول بدم، اما
میخوام مطمئن باشی که تمام تلاشمو میکنم تا
خوشبخت باشه.
#الفبای_سکوت
#پارت_۵۹۲
#زینب_عامل
افرا آب دهانش را قورت داد و آرام گفت:
_ آرش دیگه نمیتونم… دیگه نمیتونم از صحرام
مراقبت کنم. زورم نمیرسه.
ابروهایش را بالا داد و با همان ابروهای بالا رفته سر
تکان داد.
_ کم آوردم. آره اعتراف میکنم کم آوردم.
هر دو دستش را بالا آورده و در هوا تکان داد.
_ کنترل همه چی از دستم خارج شده. اگه بتونم
خودمو جمع وجور کنم شاهکار کردم.
لحن ناامیدش آرش را نگران کرد.
_ چی شده افرا؟
افرا بدون اینکه توجهی به سوال او نشان دهد گفت:
_ آرش لطفا یه کاری نکن که یه مدت بعد از اینکه تو
همچین روزی در رابطه با خواهرم بهت اعتماد کردم
پشیمون باشم.
خوب کاری میکنی قول نمیدی… امیدوارم میکنه،
اما سعیت رو بکن. قسم بخور که تمام سعیت رو
میکنی.
جملهاش که تمام شد نفسش با بازدم عمیقی از دهانش
خارج گشت. آرش نگران دست یخ زدهاش را در دست
گرفت.
_ چی شده افرا؟ برای چی اینهمه نگرانی؟
چشمانش را ریز کرد.
_ نکنه بخاطر بارداری مادرته؟ اگه موضوع اینه…
افرا حرفش را قطع کرد.
_ موضوع تارخه.
ابروهای آرش بالا رفتند.
_ تارخ؟
افرا سر تکان داد.
_ آرش باید باهات مشورت کنم.
دستش را از دست آرش بیرون آورد.
_ تو دو راهی گیر کردم.
_ چه دو راهی؟ از چی حرف میزنی؟
لحن کنجکاو آرش مجابش کرد تا با تردید پرده از راز
ملاقاتی که با نامیخان داشت بردارد.
_ من با نامیخان یه ملاقات داشتم.
عامدانه به چهرهی آرش چشم دوخت تا واکنش او را
بسنجد. به سادگی توانست حیرت او را در پس پردهی
سکوتش تشخیص دهد. با دلهره ادامه داد:
_ راجع به تارخ حرف زدیم…
فکر میکرد آرش سکوت خواهد کرد تا او ادامه دهد،
اما او بلافاصله با جدیت میان حرفش پرید.
_ به تارخ گفتی؟
_ صبر کن توضیح بدم جریان چیه.
آرش غرید:
_ چی رو توضیح بدی؟ دارم میگم به تارخ گفتی
عموش رو دیدی یا نه؟ این پیرمرد کفتار بیدلیل
نزدیک آدم نمیشه.
افرا لب زیرینش را میان دندانهایش فشار داد. آنقدر
محکم این کار را انجام داد که حس کرد شوری خون
را روی زبانش احساس کرد.
_ بیدلیل سراغم نیومده بود. دنبال یه سری مدارک
بود.
آرش اخم کرد.
_ چه مدارکی؟
افرا پوزخندی زد.
_ مدارک گند کاریاشون.
آرش گیج نگاهش کرد.
_ من نمیفهمم چی میگی افرا. واضح و کامل بگو
ببینم نامیخان ازت چی خواسته؟
افرا دستانش را درهم گره زد.
_ تارخ میخواد راهش رو از عموش جدا کنه…
نامیخان اینو نمیخواد… تارخ یه سری مدارک از
کارای غیرقانونی عموش داره که تو دردسر
میندازتش. نامیخان خیلی واضح از من خواست تا
اون مدارک رو پیدا کنم و براش ببرم.

آرش حیرت زده از حرفهایی که شنیده بود از جایش
بلند شد. کلافه دور خود چرخید و با عصبانیت هر دو
دستش را لای موهایش فرو برد.
_ آشغال حرومزاده.
به طرف افرا چرخیده و روی او خم شد.
_ به تارخ نگفتی؟
سرتکان دادن افرا به نشانهی جواب منفی را که دید
غرید:
_ میخوای دقش بدی؟ میخوای بعدا خودش بفهمه و
نابود شه؟
اشک روی گونههای افرا خط انداخت.
_ نامیخان گفت پای جون تارخ وسطه.
_ یعنی چی؟

افرا به صندلی اشاره کرد.
_ بشین… مراقب صداتم باش. نمیخوام صحرا چیزی
بدونه. نمیخوام درگیر مشکلات من شه. درسش مهم
تره.
آرش روی صندلی نشست.
_ بفرما… حالا تعریف کن ببینم نامیخان چیا بهت
گفته.
افرا کوتاه توضیح داد:
_ گفت تارخ نمیتونه با او مدارک گیرش بندازه.
بجاش پای خودش گیر میوفته و ممکنه بره زندان یا
هر بلایی سرش بیارن. میدونم باید به تارخ میگفتم،
اما اگه حرفای عموش درست بودن چی؟ اگه جون
تارخ تو خطر بود؟
با قاطعیت ادامه داد:
_ اگه قرار باشه اون مدارک رو بدزدم و بدم دست
نامیخان و به جاش تارخ آسیبی نبینه حتما اینکارو
میکنم. دلم نمیخواد رابطهمون بهم بخوره، اما جون
تارخ تو اولویته!
آرش آرنجهایش را روی میز تکیه داده و سرش را
میان دستانش گرفت.
_ خدا لعنتش کنه.
_ آرش اون مدارکی که نامیخان گفت چیان؟ تو خبر
داری؟
آرش بدون اینکه سرش را بالا بیاورد جواب داد:
_ قطعا مربوط به خلافای ریز و درشتیان که این
مدت تارخ رو مجبور کرده توشون شریک باشه.
افرا قسمت شانهی پیراهن او را گرفت.
_ چیکار کنم؟ به تارخ بگم؟ اگه بگم و بره اون
مدارک رو بده دست پلیس… اینطوری که خودشم گیر
میوفته.
آرش که سرش را بالا آورد و به صورت پر از
استیصال افرا نگاه کرد دست او نیز از شانهاش رها
گشت.
_ نمیدونم افرا!
افرا شوکه شد. انتظار جواب دیگری را داشت. انتظار
داشت آرش درست مثل چند دقیقه قبل بر سرش داد
بزند که باید همه چیز را با تارخ در میان بگذارد، اما
این نمیدانمی که بر زبان آورده بود به شدت برای
دور از انتظار بود.
_ تا چند دقیقه قبل که میگفتی باید بگم.
آرش پوفی کشید و مجدد از روی صندلی بلند شد.
کلافه و متفکر طول و عرض آشپزخانه را برای چند
بار بالا و پایین کرد. دستانش را روی سرش گذاشت و
برای مدتی طولانی به این راه رفتنش ادامه داد. آنقدر
این سکوت آزاردهندهاش طولانی شد که افرا نالید:
_ آرش توروخدا یه چیزی بگو.
آرش قدمهایش را در نزدیکی او متوقف کرد.
_ چی بگم افرا؟ نمیدونم.
_ یعنی چی؟
_ این موقعیت خیلی پیچیدهتر از چیزیه که فکرشو
میکنیم.
افرا با حرص غرید:
_ واضحتر حرف بزن.
آرش با تردید لب زد:
_ اگه اون مدارک چیزایی باشن که من فکرشونو
میکنم…
مدارکی که مربوط میشن به دست داشتن تو
اختلاسهای گنده و قاچاق و …
مکثش کوتاه بود.
_ اونوقت ممکنه حرفای نامیخان درست از آب
دربیان.

افرا نگاه ترسیده اش را به چشمان او دوخت.
_منظورت چیه؟
منظورت اینه که اون مدارکا لو برن جون تارخ تو
خطر میوفته؟
آرش دستش را روی میز تکیه داد.
_افرا زندگی تارخ همیشه تو خطر بوده. اما اگه بخواد
راهش رو از نامی خان جدا کنه یا مدارکی رو کنه که
علیه عموشه واقعا ممکنه اتفاقای بدی بیفته. چون
حمایت نامی خان رو به نوعی از دست میده. دستی به
صورتش کشیده و نفسش را بیرون داد.
_قضیه خیلی پیچیدس…
باید اول بفهمم موضوع از چه قراره واون مدارکا برا
چین. دراینصورت میتونم یه حرفی بزنم که قطعیت
داشته باشه.
افرا آب دهانش راقورت داد.
آرش این و پا و آن پا کرد. در وضعیت سختی گیر
افتاده بود. با این وجود به احبار سرتکان داد.
_اوهوم. اول باید مدارکارو پیدا کنیم خودمون. ببینیم
چیا هستن اصلا.
استرس کل وجود افرا را فرا گرفت.
_از کجا باید پیداشون کنیم؟
آرش با اطمینان به افرا نگاه کرد.
_بسپرش به من.
پیداشون می کنم.
سعی کرد تردید نگاهش را از چسمان افرا دور نگه
دارد.
_البته ممکنه به کمکت احتیاج داشته باشم.
افرا سرش را میان دستانش گرفت.
_حالم بده آرش. اصلا احساس خوبی به این ماجرا
ندارم.
آنقدر غرق در احوال بد خودش بود که نتوانست بفهمد
که سکوت طولانی آرش معناهای زیادی پشتش دارد.
*
با اخمهایی که در هم رفته بودند یک به یک عکس
های داخل پاکت را از نظر گذاراند. در نهایت کلافه
عکس ها را گوشه ی تختش پرت کرد.
بنظرش دیگر نمی توانست پیش از ان کاری انجام
دهد. در رابطه با تینا و رابطه ای که با مسعود داشت
تمام توانش را به کار برده بود. چیزهایی که لازم
بودند را برای تینا بازگو کرده بود.
خواهرش بچه نبود. اگر تصمیم داشت با مسعود بماند
نمیتوانست اورا به غل و زنجیر ببندد. ظاهرا آن دو
ارتباطشان را بعد از یک قهر طولانی مدت از سر
گرفته بودند. با چک کردن موجودی حساب تینا
متوجه شده بود مسعود از سرترسش هم شده پولهایی
که از تینا گرفته بود را باز گردانده است، اما ظاهرا
دندان طمعش را نکنده بود که همچنان دنبال تینا
بود.نمی خواست تینا آسیب ببنید. نمی خواست او را
تحت فشار بگذارد. اما در موقعیتی بود که می دانست
باید سرتینا به سنگ می خوردتا از این ارتباط پر
مخاطره بیرون می آمد. برایش سخت بوداجازه دهد
خواهرش درچنین مسیری بیافتد. اما دیگر چاره ایی
نبود.
ترجیح می داد به اتاق تینا رفته و آخرین صحبت
هایش را با او در رابطه با مسعود کرده و اتمام حجت
کند. اما درست زمانی که می خواست از جایش بلند
شود گوشی اش زنگ خورد.شماره ایی که مشخص

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۹۴۳۰۶۲

دانلود رمان زهر تاوان pdf از پگاه 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       درمورد یه دختر به اسمه جلوه هستش که زمانی که چهار سالش بوده پسری دوازده ساله به اسم کیان وارد زندگیش میشه . پدر و مادرجلوه هردو پزشک بودن و وقت کافی برای بودن با جلوه رو نداشتن برای همین جلوه همه…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۲۰۴۲۰۰۳۰

دانلود رمان قصاص pdf از سارگل حسینی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     آرامش دختر هجده ساله‌ای که مورد تعرض پسر همسایه شون قرار میگیره و از ترس مجبور به سکوت میشه و سکوتش باعث میشه هاکان بخواد دوباره کارش رو تکرار کنه اما این بار آرامش برای محافظت از خودش ناخواسته قتلی مرتکب میشه که زندگیش…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۲ ۱۵۵۸۴۷۶۳۹

دانلود رمان دژ آشوب pdf از مریم ایلخانی 0 (0)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان:     داستان خاندانی معتبر در یک عمارت در محله دزاشیب عمارتی به نام دژآشوب که ابستن یک دنیا ماجراست… ماجرای یک قتل مادری جوانمرگ پدری گمشده   دختری تنها، گندم دختری مهربان و سرشار از محبت و عشقی وافر به جهاندار خان معین شهسواری پیرمردی چشم…
IMG 20240522 075103 721

دانلود رمان طالع آغشته به خون به صورت pdf کامل از مهلا حامدی 5 (4)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان :   بهش میگن گورکن یه قاتل زنجیره‌ای حرفه‌ای که هیچ ردی از خودش به جا نمیزاره… تشنه به خون و زخم دیدست… رحم و مروت تو وجود تاریکش یعنی افسانه… چشمان سیاه نافذش و هیکل تومندش همچون گرگی درندست… حالا چی…
2

رمان قاصدک زمستان را خبر کرد 0 (0)

1 دیدگاه
  دانلود رمان قاصدک زمستان را خبر کرد خلاصه : باران دختری سرخوش که بخاطر باج گیری و تصرف کلکسیون سکه پسرخاله اش برای مصاحبه از کار آفرین برترسال، مردی یخی و خودخواه به اسم شهاب الدین می ره و این تازه آغاز ماجراست. ازدواجشان با عشق و در نهایت…
IMG 20230128 233719 6922 scaled

دانلود رمان جانان 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     جانان دختریه که در تصادفی در سن 17 سالگی به شدت مجروح می شه و صورتش را از دست می دهد . جانان مادر و برادرش را مقصر این اتفاق می داند . پزشک قانونی جسد سوخته دختری را به برادر بزرگ و…
IMG 20230127 015547 6582 scaled

دانلود رمان آدمکش 3 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   ساینا فتاح، بعد از مرگ‌ مشکوک پدرش و پیدا نشدن مجرم توسط پلیس، به بهانه‌ی خارج درس خوندن از خونه بیرون می‌زنه و تبدیل میشه به یکی از موادفروش‌های لات تهران! دختری که شب‌هاش رو تو خونه تیمی صبح می‌کنه تا بالاخره رد قاتل رو…
IMG 20230622 120956 438

دانلود رمان بوی گندم pdf از لیلا مرادی 5 (1)

6 دیدگاه
خلاصه رمان: یه کلمه ، یک انتخاب و یک مسیر میتواند گندمی را شکوفا کند یا از ریشه بخشکاند باید دید دختر این داستان شهامت این را دارد که قدم در این راه بگذارد قدم در یک دنیای پر از تناقض که مجبور است باهاش کنار بیاید در صورتی که…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۹۲۰۰۷۰

دانلود رمان من به عشق و جزا محکومم pdf از ریحانه 5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       یلدا تو دوران دبیرستان تو اوج شادابی و طراوت عاشق یه مرده سیاه‌پوش میشه، دختری که حالا دیپلم گرفته و منتظر خواستگار زودتر از موعدشه، دم در ایستاده که متوجه‌ی مرد سیاه‌پوش وسط پذیرایی خونه‌شون میشه و… شروع هر زندگی شروع یه…

[vc_wp_recentcomments number=”5″]

اشتراک در
اطلاع از
guest

15 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
گوگولی
گوگولی
1 سال قبل

خدا لنت کنه این نامی خان رو ازش بد جوری شکارم ولی نویسنده س عزیز رمانت خیلی قشنگه بازم موچ

مهسا
1 سال قبل

ترکیدم از خنده🤣🤣

Tamana
Tamana
1 سال قبل

امیدوارم آخر داستان تارخ نمیره🥺💔

neda
neda
1 سال قبل

وای،قلبم برا تارخ درد میگیره….
تو این دنیا خیلیا مثل تارخ هستن…
که از روی ناچاری تو باتلاق گیر کردن

ناهید
ناهید
1 سال قبل

وااااااای عالی بود ولی تا این رمان تموم شع من مردم
چ فکرایی درمورد اخر این رمان ب سرم میرسه
نویسنده جووووون لطفن اخرش خوب تموم شه

Bahareh
Bahareh
1 سال قبل

این رمان یه رمان همه چی تمومه از همه لحاظ اندازه و زمان مشخص پارت‌ها و متن خوب و سرسنگین و به دور از صحنه‌های زشت و باز..مرسی نویسنده‌ی عزیز قلمت بینظیره هرشب بی صبرانه منتظر قسمت جدید رمانت هستم.موفق باشی.

Tamana
Tamana
پاسخ به  Bahareh
1 سال قبل

واقعا👌👌👌

خواننده رمان
خواننده رمان
1 سال قبل

آرش هم با نامیخانه؟!

neda
neda
پاسخ به  خواننده رمان
1 سال قبل

وای نه توروخدا….
سکته میکنم

ناهید
ناهید
پاسخ به  خواننده رمان
1 سال قبل

ن نباش با نامیخان🙁🙁🙁

سمانه بلوطی
سمانه بلوطی
پاسخ به  خواننده رمان
1 سال قبل

فکر نکنم

دنیام
دنیام
1 سال قبل

عالی مرسی نویسنده جون🤗💪🏻

Farzaneh
Farzaneh
1 سال قبل

نگو ک آرش همدست نامیخانه😑🥴
این دنیا دیگ بدرد نمیخوره

Miss flower
Miss flower
1 سال قبل

واااای چرا انقدر دلشوره دارم که پایان تلخی داشته باشه؟
خواهش میکنم رمان به این خوبی رو به جایی نکشون که پایان تلخ داشته باشه
این پارت هم مثل همیشه عالی بود خسته نباشی 👌👌👌👌💖🌸

Shaghayegh
Shaghayegh
پاسخ به  Miss flower
1 سال قبل

دقیقا منم حس خوبی به پایانش ندارم…
چرا احساس میکنم میونه تارخ با افرا و آرش خراب میشه…؟!

[vc_wp_categories]

15
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x