رمان الفبای سکوت پارت 127

 
فرزین حرف او را قطع کرده و با لبخند مصنوعی که
روی لبهایش نشاند از جایش برخاست.
_ شما بفرمایین خانم. جناب نامدار از آشنایان هستن.
تارخ پوزخند غلیظی زد.
_ عجب! پس منو خوب میشناسی!

منشی با صورتی که شبیه علامت سوال شده بود و
بیحرف دیگری آنها را ترک کرد. با رفتن خانم
منشی فرزین با حالتی که سعی میکرد عادی باشد
گفت:
_ خوش اومدین جناب نامدار. کمکی از دست من
برمیاد؟
تارخ نگاه پر تحقیرش را به صورت فرزین دوخت و
روی حرکات دستپاچهی او دقیق شد.
_ مهمونت رو مرخص کن. البته برا من اهمیتی
نداره. میتونم در حضور ایشونم حرفامو بگم. بخاطر
خودت میگم.
مرد میانسال قبل از اینکه فرزین چیزی بگوید از
جایش برخاست. از جو حاکم در آنجا فهمیده بود که
ماندنش در آنجا تصمیم درستی نیست. به فرزین نگاه
کرد و با آرامش گفت:
_ من بعدا مزاحمت میشم فرزینجان.
فرزین با هول و شرمندگی او را بدرقه کرد و وقتی
در را بست به سمت تارخ چرخید.
_ چرا وایستادین تارخخان؟ بفرمایین بشینین.
تارخ نگاهش را روی صورت او چرخاند و بدون
اینکه ذرهای به حرفهای او اهمیت دهد پرسید:
_ چرا ترسیدی؟
فرزین دستپاچهتر از قبل شد.
_ ترس؟ متوجه نمیشم.
تارخ با پوزخندی که گوشهی لب داشت نگاهش را از
او گرفت به دفترکار بزرگ و مدرن او که ترکیبی از
رنگهای سفید و مشکی بود نگاهی انداخت. بعد از
چند ثانیه به قدمهایش حرکت داد و به سمت میز
ریاست او رفت. مقابل میز ایستاد و دستی به آن کشید.
_ کارت چی بود؟
فرزین لب باز کرد تا جواب دهد.

تارخ دستش را بالا برده و با خونسردی حرف او را
قطع کرد.
_ یادم اومد. تو کار کلاهبرداری و سوء استفاده از
آدما بودی.
فرزین شوکه شد.
_ منظورتون رو نمیفهمم.
تارخ با خونسردی دست دراز کرد و بجز چند وسیله
بقیهی وسایلی که روی میز کار او چیده شده بود را با
آرامش و در یک حرکت روی زمین ریخت. حیرت
فرزین چند برابر شد. اولین بار بود که با تارخ نامدار
برخورد داشت آن هم از نزدیک. آنقدر با دیدن ناگهانی
او هول شده بود که اصلا فراموش کرده بود میتواند
شناختن او را انکار کند. صدای تارخ حواسش را جمع
کرد. وسایل روی میز را با خونسردی زمین ریخته و
خونسردتر روی میز نشسته بود.
_ که منظورمو نمیفهمی!
دستش را داخل جیب کتش برد و پاکت سیگارش را
بیرون آورد. یک نخ سیگار گوشهی لبش گذاشت و با
آرامش آن را آتش زد.
_ ناراحتی نداره که فرزینخان. من منظورمو تفهیم
میکنم برات. مو به مو.
فرزین سعی کرد از موضع دیگری وارد شود. به
اندازهی کافی گند زده بود. حالت جدی به خود گرفت.
_ من متوجه این رفتارا نمیشم. این برخوردتون
درست نیست.
تارخ پک عمیقی به سیگارش زده و خندید.
_ درسته حق با توئه. من یادم نبود تو و نامیخان در
نهایت احترام از آدما سوءاستفاده میکنین.
خاکستر سیگارش را کنار دستش روی میز تکاند.
_ اکی من سعی میکنم برخوردمو درست کنم.
دود داخل دهانش را به بیرون فوت کرد.
_ پس محترمانه ازت میپرسم اول از شکستن گردنت
شروع کنم یا بهم ریختن اینجا؟
جنون لانه کرده در کلام تارخ چنان واضح بود که
فرزین فهمید هر نوع انکار و بازی کار را خرابتر و
او را جریتر خواهد کرد. برای همین با ترسی آشکار
دستش را بالا آورد.
_ توضیح میدم.

تارخ با تمسخر نگاهش کرد.
_ توضیح میدی؟ تا دو دقیقه قبل که از چیزی خبر
نداشتی چی رو توضیح می دی؟
فرزین آب دهانش را قورت داد.
_ من کارهای نبودم. عموت مجبورم کرد…
تارخ با شنیدن این جملهی فرزین که در نهایت مظلوم
نمایی بیان شده بود سیگارش را با حرص روی زمین
پرت کرد و از روی میز بلند شد. حرکات تندش چنان
خشمگینانه بود که فرزین جا خورد. حرفش را از یاد
برده و یک قدم به قدم برداشت، اما تارخ خیلی سریع
خودش را مقابل او رسانده و یقهی پیراهن سفیدش را
در مشتش گرفت.
_ کارهای نبودی؟ تو بودی که با زرنگی افرا رو
آوردی تو مزرعهی من. کارهای نبودی؟ تو کسی
بودی که نقشهی بیعیب و نقص عموی منو تکمیل
کردی!
دندانهایش را روی هم سایید.
_ افرا به من خیانت کرده، خیانتی که تو هم ازش خبر
داری، اما اونقدر میشناسمش که بدونم خودش
نمیدونسته وارد چه بازی میشه. اونقدر میشناسمش
که قسم بخورم ترسوندیش که مجبور شده باهاتون
همکاری کنه.
با چشمان پر خونش در چشمان ترسیدهی فرزین زل
زد.
_ تو کارهای نیستی؟ خبر نداشتی از دختر زنت داری
سوءاستفاده میکنی تا نامیخان گیر و گوری که تو
شرکتت داری رو برات راست و ریس کنه؟
با حرص فرزین را به عقب هول داد.
_ زنت خبر داره کارهای نیستی؟
ترس فرزین هزار برابر شد.
_ زنم بارداره…
تارخ حرفش را قطع کرد.
_ پس واجب شد همه چی رو بفهمه! که بدونه پدر
بچهی تو شکمش چه حرومزادهایه!
فرزین به التماس افتاد.
_ خودت عموت رو میشناسی… میدونی اگه باهاش
همکاری نمیکردم عاقبت خوبی در انتظارم نبود.
زندگیمو بهم نریز… من زنمو دوست دارم.
تارخ با نفرت نگاهش کرد. فرزین حقیرترین موجودی
بود که در زندگی به چشم دیده بود.
_ حتما بچهتم خیلی دوست داری.
لبخند ترسناکی زد.
_ شنیدم نازا بودی با کلی دوا و درمون بچه دار شدی.
لبخندش را کش داد.
_ خیلی لذت بخشه نقاط ضعف آدما دست آدم بیاد
جناب فرخی! شما بازیتون رو کردین. دست گذاشتین
رو نقطه ضعف من… از دختری که دوسش داشتم
سوءاستفاده کردین و گند زدین تو رابطهی ما… حالا
نوبت منه… بشین و تماشا کن که چطوری به غلط
کردن میندازمت.
فرزین دستپاچه گفت:
_ افرا مقصر نبود. نباید اذیتش کنی… رابطهتون نباید
خراب شه!
تارخ با تمسخر نگاهش کرد.
_ از چیزی حرف بزن که خبر نداشته باشم. هر چند
افرا با اعتماد کردن به شماها باعث شد هر چی بینمون
بود تموم شه.
زخم زدین به من… از زنی که دوسش داشتم
سوءاستفاده کردین. بهای این کار خیلی سنگینه…
دوباره به فرزین نزدیک شد. دستش را روی شانهی
او گذاشته و فشار داد.
_ به نفعته خودت عین آدم همه چی رو برا مادر افرا
تعریف کنی. بهش بگو چطوری از دخترش
سوءاستفاده کردی. چون اگه قرار باشه خودم براش
تعریف کنم اصلا به نفعت نمیشه. بالاخره تو بلدی با
چرب زبونی غلطایی که کردی رو توجیه کنی.

_ زندگیم بهم میریزه…
زمزمهی فرزین آرام و زیرلبی بود. انگار که داشت با
خودش حرف میزد. تارخ پوزخندی زد.
_ برام مهم نیست. این انتخاب خودت بودی. حرص و
طمعت برای گسترش دادن کارت با کمک نامیخان یه
هزینهای هم باید برات داشته باشه. هزینهی این کارت
زن و بچهته. زودتر با آرزوخانم حرف بزن. همین

امشب که رفتی خونه براش تعریف کن. پشت گوش
ننداز. من صبرم کمه امشب نگی فردا خودم میرم دم
در خونهتون.
حرفهایش که تمام شد دستش را از روی شانهی
فرزین برداشت و چرخید تا از اتاق بیرون برود که
صدای او متوقفش کرد.
_ من افرارو دوست دارم. مثل دختر خودم.
نمیخواستم…
ادامهی جملهاش با مشت محکمی که تارخ روی
گونهاش نشاند ناقص ماند. ضربهاش به حدی سنگین
بود که فرزین تعادلش را از دست دادن با برخورد به
میز شیشهای پشت سرش روی زمین خورد. میز هم
واژگون شده و با صدای بدی شکست. تارخ با خشمی
بیسابقه که با شنیدن نام افرا در وجودش احساس
میکرد به سمت او خم شد و غرید:
_ اسم افرا رو دیگه تو اون دهن کثیفت نیار. این یکی
رو خوردی تا دست از حرف مفت زدن برداری.
حواست به ضربههای بعدی باشه. من کسی که افرا
رو بازی داده باشه رو ول نمیکنم. مهم نیست حتی
اگه دیگه تو زندگیم نباشه. قبل از اینکه بخوای به
عموم کمک کنی باید یادت میموند کسی که اون دم و
دستگاهرو برای نامیخان ساخته من بودم. خودمم اراده
کنم خرابش میکنم.
صدای شکستن میز منشی را به اتاق کشاند. وقتی
فرزین را در آن موقعیت دید هینی کشید. دست راست
فرزین بخاطر پرت شدن تکهای از شیشهی شکسته به
سمتش بریده و خونش روی سرامیکهای سفید کف
اتاق چکه میکرد و صحنهای زنندهای ساخته بود
طوری که خانم منشی با دیدن آن با ترس گفت:
_ زنگ بزنم به پلیس؟
تارخ با رضایت از دیدن صحنهی مقابلش از کنار
منشی گذشت و از اتاق بیرون رفت.
_ حتما زنگ بزنین.
فرزین را پر از ترس و منشی را هاج و واج رها کرد
و از ساختمان شرکت فرزین بیرون آمد و به سمت
ماشینش رفت.
وقتی یادش میآمد فرزین چگونه از افرا سوءاستفاده
کرده است دلش میخواست او را زنده زنده آتش بزند.
میتوانست بلای بدتر از داد و قالی که راه انداخته بود
بر سر فرزین نازل کند، تنها چیزی که دست و پایش
را بسته بود نگرانی افرا برای مادر و جنین در
شکمش بود. افرا علیرغم تمام ابراز برائتی که از
آرزو میجست نگران او بود و نمیخواست اتفاقی
برایش بیافتد. پوفی کشید. آرزو برایش اهمیتی نداشت،
اما قلبا نمیخواست اتفاقی برای آن بچه رخ دهد. در
اینصورت نمیتوانست خودش را ببخشد. وگرنه بجای
فرزین مستقیم سراغ خود آرزو میرفت. هر چند
کارش با فرزین تمام نشده بود. او هم بخاطر
زیرآبیهایی که رفته بود جریمه میداد، اما ترس از
اینکه زندگیاش بهم بریزد بهترین مجازات برای او
بود. بخصوص که مطمئن بود فرزین او و حرفهایش
را کاملا جدی میگیرد. این موضوع از نگاه ترسیدهی
او مشخص بود.
پشت فرمان ماشینش نشسته و به راه افتاد. قسمت اول
نقشهاش اجرا شده بود. حالا کسی که باید
خشونتهایش را میدید نامیخان بود. شک نداشت که
فرزین با نامیخان تماس گرفته و به او گزارش
اتفاقات امروز را میداد. با این اطلاع رسانی عمویش
مطمئن میشد نفر بعدی که قرار است مورد حمله
قرار گیرد خود او خواهد بود، اما هرگز نمیتوانست
حدس بزند حملهی اصلی چیزی است که روحش نیز
از آن باخبر نخواهد بود!

قبل از اینکه وارد عمارت شود همانگونه که در ماشین
نشسته بود سیگاری آتش زد. این شاید از آخرین
دفعاتی بود که پا در این عمارت میگذاشت. از این
بابت خوشحال بود. فقط یک چیز بود که در تمام این
مدت اذیتش میکرد. موضوعی که سعی کرده بود از
فکر کردن به آن فرار کند. هر وقت ذهنش به سمت آن
کشیده میشد خودش را مشغول کاری میکرد تا
فراموش کند. استراژدی که برای برخورد با این
موضوع داشت فقط فرار بود، اما دیگر نمیشد فرار
کرد. حالا که مقابل عمارت نامیخان ایستاده بود دیگر
نمیشد از اندیشیدن به علی و بلایی که قرار بود سر
رابطهشان بیاید فرار کند. تنها نگرانی عظیم این
روزهایش محروم شدن از دیدار علی بود. پسرعمویی
که اصلا به یاد نداشت چه زمانی او را پسرعمو
خطاب کرده یا به چشم پسرعمو به او نگاه کرده بود.
علی برادرش بود. جانش، پارهی تنش… علی امید
بود. روشنایی تاریکترین روزهای زندگیاش بود.
دلیل دوام آوردنش زیر بار تمام فشارهای روحیاش
بود. وقتی با زبان شیرینش صدایش میکرد وقتی
میخندید و چشمان بادامیاش تبدیل به یک خط
میشدند فراموش میکرد که چقدر حجم غصههای
زندگیاش زیاد است. فراموش میکرد که چقدر
احساس غریبگی با زندگی دارد. علی همه چیزش بود.
اگر نامیخان آنها را از ملاقات یکدیگر محروم
میکرد چگونه باید دلتنگیهایش را تاب میآورد؟
چشمانش را بست. کمک میخواست حالا واقعا از خدا
کمک میخواست. حس ندامت کل وجودش را فرا
گرفت. باید قبل از اینکه کار به اینجا میکشید علی را
بیرون برده و با او حرف میزد. فرار کردنهای
مکررش از این موضوع باعث شده بود که تمرکز
کافی روی این مسئله نداشته باشد. انگار که از رو به
رو شدن با حقیقت میترسید.
فیلتر سیگار را در جا لیوانی مخصوص ماشین
خاموش کرد و پیاده شد. امروز هر طور شده علی را
با خود به خانهشان میبرد. حتی اگر نامیخان جلویش
را میگرفت با زور این کار را میکرد.

مقابل در عمارت ایستاده و زنگ در را فشار داد.
صدای باز شدن در را که شنید آن را هول داد و با
قدمهایی محکم وارد حیاط عمارت شد. گلی در حیاط
مشغول صحبت کردن با گوشیاش بود. میدانست
قرار بود داد و بیداد راه بیاندازد. بهتر بود علی از این
فضا دور باشد. خودش را کنار گلی رساند و بیتوجه
به اینکه او مشغول حرف زدن با گوشیست پرسید:
_ گلی علی خونهس؟
گلی از جا پرید. سریع با فرد پشت خط خداحافظی
کرد.
_ وای ببخشید آقا من متوجه نشدم تشریف آوردین.
هان… گفتین علی… نه پیش پای شما با درسا خانم
رفتن بیرون. گفتن قرار سینما دارن انگار.
خوب بود. تارخ سر تکان داد.
_ حواست باشه اگه احیانا اومدن نذاری بیان تو. تو
حیاط نگهشون دار تا برگردم.
گلی گیج نگاهش کرد.
_ چرا آقا؟
تارخ اخم کرد.
_ چرا نداره. کاری که گفتمو بکن.
منتظر جواب گلی نماند و بدون وقت تلف کردن با
سرعت خودش را به داخل ساختمان رساند. خواهر و
برادرها بجز علی همگی داخل سالن پذیرایی دور هم
جمع بودند. مهستا با دیدنش از جایش بلند شد.
_ چه خوب شد که اومدی… اتفاقا داشتیم برنامهی یه
سفرو میچیدیم!
اخمهای درهم رفتهی تارخ متعجبش کرد.
_ چیزی شده؟

سارا نیشخندی زد.
_ همین چند روز پیش دوستدخترشون تشریففرما
شده بودن اینجا امروزم خودشون! خبریه؟ نکنه دارین
ازدواج میکنین؟
ابروهای مهستا بالا رفتند.
_ افرا اینجا بود؟
مهران لبخند پرتمسخری زد.
_ اومده بود گزارش کار دوست پسرش رو به بابا بده.
بهرام به زعم خود میانجیگری کرد.
_ این حرفا چیه میزنین؟
به مبل کنار دست خود اشاره کرد.
_ بفرمایین بشینین تارخخان. دلتنگ بودیم. نامیخانم
الان میان.
تارخ نگاه خشمگینش را که حالا با تحقیر هم همراه
شده بود روی صورتهای آنها چرخاند.
_ دلم به حالتون میسوزه.
پوزخندی زد.
_ به زودی قراره یه نقطه پایان بذاریم جلوی خوش
گذرونیاتون! خیلی دوست دارم تو اون شرایط
قیافههاتون رو ببینم.
همگی از این جملهی تارخ شوکه شدند، اما فقط مهستا
زبان باز کرد.
_ چی میگی تارخ؟ از چی حرف میزنی؟
تارخ هیستریک خندید. خندهای که به وضوح ترس را
در چشمان اهالی خانه نشاند.
_قراره سقف این خونه رو سر صاحبخونهش خراب
شه.
سارا از کوره در رفت. از جا پرید و جیغ زد:
_ چه غلطا! تو میخوای همچین کاری بکنی؟
تارخ در چشمان سارا زل زد.
_ آره… من اینکارو میکنم دخترعمو… اگه من این
عمارت رو برا عموم ساختم خودمم رو سرش خراب
میکنم.
صدای سارا اینبار بلندتر بود.
_ بهتره خفه شی!
مهستا به سمت سارا رفت تا او را آرام کند، اما صدای
عربدهی تارخ به قدری بلند بود که قبل از اینکه او
کنار سارا برسد همه خشکشان زد.
_ کدوم سوراخی قایم شدی؟ من مثل تو قواعد نامردی
رو بلد نیستم رو بازی میکنم. دوست داری وقتی به
بچههات میگم پدرشون چه هیولایی هست اینجا باشی
یا باز بمونی تو همون سوراخی که همیشه خودتو
پنهون میکنی و منو میندازی جلو؟
مهران که از عصبانیتهای تارخ لذت برده و تمام
آنها را به خیانت افرا مربوط میدانست عمدا از
جایش بلند شد تا آتش عصبانیت تارخ را شعلهور تر
کرده و بیشتر او را آزار دهد. یقهی تارخ را گرفت و
با تمسخر گفت:
_ چیه؟ افرا جونت قالت گذاشته و بهت خیانت کرده
رگ غیرت و عصبانیتت واسه ما باد میکنه؟
تارخ عاقلاندرسفیه به مهران نگاه کرد. نگاه صامتش
که برخلاف داد زدنهای چند ثانیه قبل بود باعث
تعجب مهران شد و تا بتواند سکوت تارخ را معنی کند
تارخ با سرش ضربهی محکمی به بینی او زده و او
را به گوشهای پرت کرد. مهران فریاد کشید و بینیاش
که پر خون شده بود را با دست گرفته و روی زمین
افتاد. پشت بندش صدای جیغ سارا و مهستا هم به هوا
برخاست. با این داد و فریادهای علنی خدمتکارهای
خانه که دزدکی در حال استراق سمع بودند همه به
سالن پذیرایی سرازیر شدند.
تارخ با قدرت دستهای غفور که سعی میکرد با این
حرکت آرامش کند را از دور بازوهایش باز کرد و
عربده کشید.
_ تو بهتره بری دختر احمقت رو جمع و جور کنی تا
بازی دادن منو فراموش کنه. بهتره یه درس درست و
حسابی بهش بدی و آدمش کنی چون آتیش حرص من
دامن تو و خانوادهت رو هم میگیره.

غفور به تتهپته افتاد. شاید بقیهی افراد خانه از
حرفهای تارخ سر در نمی آوردند، اما او خوب
میدانست منظور تارخ چیست. رویای عروسی لاله با
تارخ او را تطمیع کرده بود تا با نامیخان همکاری
کند.
_ تارخخان آروم باشین ببینیم چی شده؟
مادر لاله محکم روی گونهاش کوبید.
_ تارخخان لاله چه خطایی کرده؟
تارخ با عصبانیت به مادر لاله که از همه جا بیخبر
بود نگاه کرد.
_ چرا از دخترت نمیپرسی؟
بلافاصله با دست به غفور اشاره کرد.
_ این طور که پیداس شوهرتم از همه چی خبر داره!
پدر و دختری برا من نقشه چیدن! فکر کردین من خرم
و نمیفهمم؟
سارا با گیجی توام با عصبانیت داد زد:
_ چی میگی تو؟
همسرش بهرام بلافاصله کمرش را گرفت تا از دعوای
احتمالی جلوگیری کند.

غفور با ترس خواست زبان باز کند که تارخ با خشم
داد زد:
_ نامیخان…
وقتی جوابی نشنید به سمت پلههایی که به بالا منتهی
میشد هجوم برد. مهستا که کنار مهران نشسته بود با
دیدن این صحنه از جا پرید:
_ تارخ لطفا… چی شده آخه؟
تارخ همانطور که از پلهها بالا میرفت عربده کشید:
_ هیچ کس حق نداره بیاد بالا… حتی اگه این بالا یکی
مرد بازم کسی حق نداره یه قدم به اتاق نامیخان
نزدیک شه.
لحن قاطعش باعث شد همه برای چند ثانیه خشکشان
بزند. چند ثانیه بعد مهستا سریع به خودش آمده و دنبال
او دوید، اما قبل از اینکه بتواند به تارخ برسد او وارد
اتاق نامیخان شد و در را از داخل قفل کرد. مهستا از
ترس اینکه تارخ بلایی بر سر پدرش بیاورد، یا
برعکس این اتفاق رخ دهد مشتهایش را به در کوبید.
چند ثانیه بیشتر طول نکشید که تمام کسانی که در
طبقهی پایین بودند پشت در اتاق نامیخان جمع شدند.
همه در هراس بودند و پر اضطراب منتظر بودند در
قفل شدهی مقابلشان باز شود، اما همهمهها با صدای
بلند نامیخان که به بیرون از اتاق درز کرد خوابید.
_ همه برین پایین. کسی بالا نباشه.
سارا با جیغ پرسید:
_ بابا حالت خوبه؟
اینبار نامیخان با عصبانیتی که بیسابقه بود فریاد زد.
_ بهتون گفتم برین طبقهی پایین. همین الان!
همین فریادش برای خوابیدن سر و صداها کافی بود.
چند ثانیه صبر کرد. مطمئن نبود از حرفش اطاعت
کرده باشند، اما وقتی سکوت حکمفرما در فضای
اطراف را دید به تارخ که مثل شیری زخم خورده با
چشمان به خون نشستهاش آمادهی حمله بود نگاه کرد.
_ میدونستم دوسش داری، اما فکر نمیکردم این
علاقه به اندازهای باشه که بخاطرش اینهمه گرد و
خاک کنی.
تارخ نزدیک نامیخان شده و غرید:
_ حالمو بهم میزنی.
نامیخان که حالا بدون عصا مقابل تارخ ایستاده و
دستانش را به کمرش زده بود با قدرت نگاهش کرد.
_ ارزشش رو نداشت. دیدی؟
تارخ غرید:
_ خفهشو!
نامیخان توجهی به غضب و توهین او نکرد. خونسرد
گفت:
_ میخواستم یاد بگیری حتی آدمی که مدعیه عاشقته
هم میتونه بهت پشت کنه. داشتی دست میذاشتی رو
بدترین تصمیم زندگیت پسر! بخاطر عشق میخواستی
همه چی رو خراب کنی.

چشمانش را ریز کرد و با تحقیر به تارخ خیره شد.
_ مهستا برات درس عبرت نشد؟ دختر من؟
تارخ دستهایش را مشت کرد. شقیقههایش از شدت
عصبانیت نبض میزدند. حالا واقعا عصبی بود. بدون
اینکه قصد نقش بازی کردن داشته باشد.
_ تو مجبورش کردی!
نامیخان چشمانش را ریز کرد.
_ کی رو؟ افرا منظورته یا مهستا؟
دستش را همراه با پوزخندی بالا آورد.
_ اصلا چه فرقی داره! تو بگو جفتشون. آدما صاحب
اختیار تصمیمای خودشونن. مجبورشون کردم؟ داری
خودت رو گول میزنی؟ من افرا رو تهدید به مرگ
کردم که حاضر شد اون مدارکارو برام بیاره؟
شانه بالا انداخت.
_ معلومه که نه! چرا نمیری حساب بانکیش رو چک
کنی؟
تارخ از این میزان شیطان صفت بودن عمویش هاج و
واج ماند. باورش نمیشد افرای نازنینش را نیز
اینگونه بازی داده باشد. یک ذره هم شک نداشت که
افرای بیچاره از پولی که احتمالا به حسابش واریز
شده بود خبر نداشت. این هم سند و مدرکی بود که
نامیخان جور کرده بود تا او را از افرا متنفر سازد.
تا به او بقبولاند که افرا در قبال پول او را دور زده
است. عمویش خوب میدانست افرا با پول تطمیع
نمیشود. از جان او مایه گذاشته و با یک نقشهی
حساب شده میخواست هر جفت آنها را بازی دهد.
حالا میفهمید که چقدر خوشحال است که افرا جریان
را برایش تعریف کرده بود. چون در غیراینصورت
ممکن بود دچار شک و تردید شود. حالا حس میکرد
عشق و علاقهاش به افرا هزار برابر شده است. با
اینحال ذرهای از حال خوبی که با حرفهای نامیخان
احساس کرده بود را بروز نداد.
_ دروغ میگی!
_ خب حسابش رو چک کن.
یک قدم به تارخ نزدیک شد.
_ و در مورد مهستا…
مکث اندکی کرد و خیره در چشمان برزخی تارخ
ادامه داد:
_ واقعا فکر کردی من کسیام که مجبورش کردم بره؟
اگه عاشقت بود چرا برات نجنگید؟ آمریکا رفتن
رویاش بود. دختر من خودش انتخاب کرد که بره. من
تقصیرارو به گردن گرفتم چون مهستا بابت تو ناراحت
بود و نمیخواست غرورت لطمه بخوره.
اینبار تارخ حیرت زده یک قدم به عقب رفت. مغزش
هنگ کرده بود. اصلا نمیفهمید نامیخان چه میگفت.
_ چی میگی؟
_ باورش سخته. قبول دارم، اما حقیقت اینه. انتخاب
آدما در حیطهی اختیار خودشونه. انتخاب دختر من
نبودی. انتخاب افرا هم نبودی.
به تارخ نزدیکتر شد و دستش را روی بازوی او
گذاشت.
_ از این دو تا اتفاق یه درس بزرگ باید بگیری.
عشق رو رها کن. دست از فکرای احمقانه و عذاب
وجدان احمقانهترت بردار پسر…
صدایش را خشم به وضوحی فرا گرفت.
_ دنیا همین چیزیه که جلو چشمته. خوبی مفهوم نداره.
خوب به اطرافت نگاه کن. ببین من چیا بهت دادم.
احمق نباش. قدرت دستت باشه، پول که داشته باشی
همه جا پر میشه از عشق.
غرید:
_ افرا رو میخوای… بدستش بیار. نه با عشق با

قدرتت… هزار تا بهتر از افرا دورت رو پر میکنن.
بهتر از دختر من…بندهت میشن. میپرستنت…
تارخ با شوکی که همچنان دچارش شده بود به سخنان
عمویش گوش سپرد. هنوز نتوانسته بود حرفهایی که
در مورد مهستا شنیده بود را هضم کند.
میفهمید عمویش بجز اینکه به آن مدارک دسترسی
پیدا کند چرا این نقشه را چیده بود. میخواست او را
متنفر کند. از واژهی عشق، از آدمهای اطرافش…
میخواست همان کورسوی امیدی که برای خوبی در
قلبش مانده بود را از او بگیرد. آدم ناامید دیگر هیچ
چیز برایش اهمیت نداشت. اعتقادات و باورش به همه
چیز را از دست میداد و آدمی که اعتقاداتش ربوده
شده بود دیگر نه خوبی برایش مفهوم پیدا میکرد و نه
عذاب وجدان. الحق که نامیخان خوب نقشهای چیده
بود. با حساب و کتاب و دقیق. اگر از نقشهاش باخبر
نبود قطعا در تلهی او میافتاد. از هر کس و ناکسی
متنفر میشد و خودش را برای همیشه غرق در
آلودگی میکرد. نامیخان میخواست روح مبارز او
که در جنگ با شر بود را شکست دهد. اگر موفق
میشد کارش تمام بود.
تمام این ها را میفهمید. میتوانست هدف واقعی
عمویش را بفهمد، اما چیزهایی که در رابطه با مهستا
شنیده بود قابل درک نبود. یعنی عشقی که مهستا
مدعیاش بود دروغ بود؟ نه اینکه همچنان عاشق
مهستا بوده و گذشته برایش مهم باشد فقط میترسید این
واقعیت درست بوده و او برای تمام حال بد روزهای
گذشته که بخشی از آن هم به مهستا وصل میشد
احساس حماقت کند. اصلا مهاجرت مهستا و خلاء
احساسی که برایش پیش آمده بود او را در دام
خواستههای کثیف عمویش انداخته بود. دوری از
مهستا بهانه بود. بهانهای برای رسیدن به قدرت. انگار
ناخودآگاهش به او میگفت برو بازی کن… قدرتمند
شو و چیزی که میخواهی را بدست آور. حالا فقط
یک سوال در ذهنش بالا و پایین میشد. ممکن بود اگر
مهستا نمیرفت سرنوشتش طور دیگری رقم بخورد؟
نمیخواست تمام تقصیرات را گردن مهستا بیاندازد،
اما او چگونه توانسته بود این چنین دروغی در تمام
سالها به او بگوید؟ چگونه توانسته بود احساس او را
به بازی بگیرد؟ حس میکرد خشمش هر ثانیه در حال
فزونی است. ممکن بود نامیخان در حال دروغ گفتن
باشد؟ عمویش را میشناخت. میتوانست دروغهای او
را تشخیص دهد. بنظر نمیآمد حرفهایش در رابطه
با دخترش دروغ باشند بخصوص که خود مهستا آنجا
بود. با خشمی که در وجودش زبانه میکشید به
نامیخان خیره شد. تکان خوردن لبهای عمویش را
میدید اما نمیفهمید چه میگوید. احتمالا سخنانش در
نکوهش عشق بود!
_ تو میفهمی عشق چیه؟
نامیخان متوقف شد. سوال تارخ باعث شد تا رشتهی
کلامش از دستش خارج شود. تارخ غرید:
_ تو اصلا کسی رو تو زندگیت دوست داشتی؟ بجز
جاه طلبیت به چیز دیگهای فکر کردی؟
نامیخان خندید. خندهاش عصبی بود و کلافگی
مشهودی در حرکاتش به چشم میآمد.
_ عشق منو به جایی نرسوند. فکر میکنی کسی تو
زندگی من نبوده؟ من با مادر بچههام ازدواج کردم تا
به اینجایی که هستم برسم. عشق آدمو ضعیف میکنه.
وقتی چشمان تارخ را دید که انگار ذرهای حرفش را
باور نکرده بود زمزمه کرد:
_ باورت نمیشه نه؟ میتونی از خودش بپرسی.
مطمئنم گذشتههارو خوب به یاد داره.
تارخ گیج نگاهش کرد.
_ کی رو میگی؟
نامیخان اندکی در جواب دادن مکث کرد. انگار که با
میان آمدن این حرفها خودش نیز به گذشتهها پرت
شده بود.
_ زنی که شده دایهتون…
واضحتر گفت:
_ شیرین!
برای چند ثانیه بینشان سکوت شد و بعد صدای قهقهی
پر تمسخر تارخ به هوا برخاست.
_ معلومه پیر شدی… همش داری خزعبل میگی!

نامیخان پشت به او کرده و نفس عمیقی کشید.
_ باشه من چرت و پرت میگم. هر کدوم از حرفایی
که گفتم با سند و مدرکن. به حرفام در رابطه با افرا
شک داری حسابش رو چک کن. اگه فکر میکنی
راجع به مهستا دروغ میگم که خب مهستا همینجاست.
از خودش بپرس… در موردم شیرین و گذشته هم باز
تکلیف روشنه. فقط کافیه بپرسی ازش.
تارخ چشمانش را بست. مغزش در حال انفجار بود.
آمده بود تا یک عصبانیت نمایشی راه بیاندازد و بعد
که مطمئن شد نامیخان پیگیرش نخواهد بود سراغ
مابقی نقشهاش برود، اما حالا میان حجم بزرگی از
اطلاعات عجیب و غریب و غیر قابل باور گیر افتاده
بود. این گزینهی آخر را که اصلا باور نمیکرد. اما
اگر دروغ میگفت چرا با اطمینان تاکید میکرد که از
شیرین بپرسد؟ لای پلکهایش را که باز کرد فقط
توانست یک سوال بپرسد. سوالی که اختیاری نبود.
_ شیرینم عاشقت بود؟
صدای نامیخان خش برداشته بود. انگار حرف زدن
از گذشته و شیرین برایش آسان نبود.
_ میگفت هست.
_ چرا…
_ چرا باهاش ازدواج نکردم؟
تارخ به زور گفت:
_ میتونستی با قدرتی که داری به دستش بیاری.
زنعمو مرده بود و تنها بودی…
نامیخان خندهی تلخی کرد.
_ بخاطر تو ازش گذشتم. نیاز داشتی بهش. میدونستم
همچین روزی میاد.
تارخ حس میکرد تمام توانش به یغما رفته است. هضم
این حرفها ساعتها و شاید روزها زمان میبرد.

انگار با شنیدن قصهی شیرین تمام حرصش از مهستا
به حاشیه رفته بود. چرخید و قفل در را باز کرد.
میخواست از آن فضای خفه فرار کند. صدای
نامیخان بلند شد.
_ یه چند روز برو سفر… روبهراه شدی بر میگردی.
این مدت خیلی تحت فشار بودی. کاری هم که نیست.
من حواسم به شیرین و تینا هست. تو بهتره استراحت
کنی.
تارخ در را باز کرد و باز صدای نامیخان گوشش را
پر کرد.
_ تو پسرمی تارخ. همیشه گفتم… حتی اگه باور نکنی
من تو رو دوست دارم. هر کاری کردم بخاطر تو
بوده.
تارخ ذرهای اهمیت به حرفهای او نداد. از اتاق
بیرون آمد و با قدمهایی کاملا سست و احوالی پریشان
که کاملا در مغایرت با وضعیتش هنگام ورود به
عمارت بود از پلهها پایین رفت. به محض قدم گذاشتن
در سالن پذیرایی طبقهی پایین نگاه نگران همهی
کسانی که آنجا جمع بودند رویش ثابت شد و مهستا
نگرانتر از بقیه از جایش بلند شده و خودش را کنار
او رساند.
_ تارخجان چی شده؟ مردیم از نگرانی.
تارخ با خشم و تمسخر براندازش کرد.
_ واقعا؟ ده سالم پیش همینطوری نگرانم بودی؟
پوزخندی زد.
_ همینطوری بازیم دادی؟
رنگ از رخ مهستا پرید. خوب میدانست تارخ از چه
چیز حرف میزد، اما صلاح دید خودش را به کوچهی
علی چپ بزند.
_ چی میگی؟
تارخ با خشم در چشمانش زل زد.
_ چی میگم؟ یعنی نمیفهمی؟ عجیبه چون ده سال با
این دروغ زندگی کردی. چطوری یادت نیست؟ شایدم
هیچی برات مهم نبوده.
با حرص خندید.
_ انتخاب عاقلانه ای کردی. تارخ میخواستی چیکار.
رویای آمریکا خیلی بزرگتر از عشق و علاقهت من
بود.
مهستا جا خورد… یک قدم به عقب رفت. نگاه
ملامتگر تارخ عذابش میداد. باورش نمیشد پدرش
پرده از این راز برداشته باشد. او قول داده بود. قول
داده این راز بین خودشان باشد.

چگونه توانسته بود قولش را نادیده بگیرد؟ چگونه این
موضوع را با تارخ مطرح کرده بود آن هم بدون اینکه
به او اطلاع دهد؟ فقط توانست لب بزند:
_ تارخ باید مهلت بدی حرف بزنیم.
تارخ با نگاهی سرتاسر تمسخر ملامت براندازش کرد.
_ حرف بزنیم که توجیه کنی؟ که توضیح بدی
چطوری سرمو شیره مالیدی؟ میدونی که الان حسی
بهت ندارم. حرصم از بابت علاقهی سرتاپا احمقانهی
گذشته نبوده. حرصم از میزان حماقتم تو این چند سال
بود که خودمو بخاطرت عذاب میدادم. بخاطر اینکه
این چند سال بهت رخ نشون ندادم تا فراموشم کنی
عذاب وجدان داشتم. چون نگران بودم ناراحت شی
غصه، بخوری…
دستش را لای موهای برده و چشمانش را درشت کرد.
_ چه حماقتی… چه حماقتی…
بغض مهستا ترکید.
_ تارخ من دوستت داشتم.
تارخ فریاد کشید:
_ خفه شو… اسم منو دیگه نیار…
سارا جیغ زد:
_ سر خواهر من داد نزن.
تارخ بدون اینکه به سارا ذرهای اهمیت دهد زیر بار
نگاه کنجکاو اهالی عمارت که شاهد مکالمهی او و
مهستا بودند از آنجا بیرون زد. آشفته بود. حالش
خراب بود. هزار و یک سوال بیجواب به ذهنش
اضافه شده بود. پشت فرمان که نشست فهمید نباید راه
دوری برود. چشمهایش هیچجا را نمیدیدند. رانندگی
با وضعیتی که داشت خطرناک بود. با حواس پرتی
مشغول رانندگی بود که گوشیاش زنگ خورد. خوب
بود که گوشی به بلوتوث ماشین وصل بود. تماس را
که وصل کرد صدای نگران افرا در ماشین پیچید.
_ خوبی تارخ؟
تارخ نتوانست جواب سوالش را دهد.
_ میشه بیام پیشت؟
افرا سریع گفت:
_ آره آره. خونه تنهام بیا…
دوباره پرسید:
_ حالت خوبه؟
تارخ قبل از اینکه تماس را قطع کند گفت:
_ میام حرف میزنیم.
تماس را که قطع کرد نفسش را بیرون فرستاد.
رانندگی وقتی که مقصد مشخص بود کار راحتتری
بود. حتی اگر نامیخان کسی را گذاشته بود که تعقیبش
کند آن را به پای این میگذاشت که برای داد و بیداد و
دعوا به خانهی افرا میرود. خیالش از این بابت
راحت بود که برای خلاصی از حال بدی که اسیرش
شده بود با سرعت به سمت خانهی افرا پرواز کرد.
*******
افرا نگاه خستهی او را که دید دستانش را برای به
آغوش کشیدن او باز کرد.
_ چی شده تارخ؟
تارخ مثل کودکی بیپناه به آغوش او پناه برد. دستانش
را دور افرا حلقه کرده و سرش را به شانهی او تکیه
داد.
_ خستهم.
_ میخوای یکم بخوابی؟
تارخ لبخند غمگینی زد. انگار که افرا منظور او را
اشتباه برداشت کرده بود.
_ ذهنم خسته س.
افرا حلقه ی دستانش را تنگتر کرد.
_ تو عمارت اتفاقی افتاد؟
تارخ بی میل از آغوش او بیرون آمد

4.4/5 - (79 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
12 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Nanaz
Nanaz
1 ماه قبل

اونقدر خوب نوشته شده که با خوندن هر پارت حس میکنم دارم یه سریال فوق العاده میبینم،واقعا دوست دارم راز موفقیت نویسنده رو بدونم کاش میشد مستقیم پارت ها رو از نویسنده دریافت کنیم🥲❤

آخرین ویرایش 1 ماه قبل توسط Nanaz
رمان
1 ماه قبل

واییی چه قصه ای ایول خیلی رمان عالییه این مَسی که نظر گذاشته منم با نظرش موافقم شاید احتمالش باشه

سمانه
1 ماه قبل

یکی بود که پیش بینی کرده بود که تارخ میدونه افرا چکار میکنه
الان بیاد دوباره پسش بینی کنه

گوگولی
گوگولی
1 ماه قبل

عالی بود خدا رو شکر که تارخ افرا رو داره نامی خان فقط میتونم بگم یه عوضی به تمام معناس فقط اونجاشو دوس دارم که ببینم داره با بدبختی دس و پا میزنه خودشو از اون منجلاب بکشونه بیرون

مینا
مینا
1 ماه قبل

سلام
خیلی رمانتو دوست دارم
ممنون بابت قلمه گیرات

مَسی
مَسی
1 ماه قبل

به جان خودم تارخ پسر شیرین و نامی خان

لادن
لادن
پاسخ به  مَسی
1 ماه قبل

دقیقا نظر منم همینه
شایدم پسر صیغه ایشون باشه
به احتمال زیاد تینا خواهرش نیست

Nanaz
Nanaz
پاسخ به  مَسی
1 ماه قبل

وای این که شد شبکه جِم😐😂

Bahareh
Bahareh
1 ماه قبل

آخی طفلکی تارخ گیر چه خانواده‌ی عموی بدجنسی افتاده خدا همشونو لعنت کنه. خوبه که افرا رو داره مرسی نویسنده‌ی عزیز رمانت بی نقصه.

مهشید
1 ماه قبل

آققاااااا ووویی خیلی هیجانی بود ناموصاااا
عاشقتن نویسندههه

Setareh
Setareh
1 ماه قبل

بینظیییررررر بوددددد💜✨

Miss flower
Miss flower
1 ماه قبل

عاااااااااااااااااااالی بود مرسی 👌👌👌👌👌👌👌💖🌸

12
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x