رمان الفبای سکوت پارت 129

 
_ اس ام اس میکنم به همین شمارهای که باهاش زنگ
زدی.
_ منتظرم!
*****
عروسک کوچک را به سمت اسکای گرفت.
_ اسکای بدو برو بازی کن.
اسکای عروسک را به دندان گرفت، اما از جایش
تکان نخورد. تینا پرسید:
_ چند ساله اسکای رو داری؟
افرا به صورت پریشان او نگاهی انداخت. حتی
لباسهایش نیز شلخته و نامرتب بودند.
_ خیلی ساله…
_ خیلی بهش وابستهای؟
افرا عاقل اندر سفیه نگاهش کرد.
_ این همه راه اومدی اینجا تا در مورد سگم باهام
صحبت کنی؟
در کمال ناباوری قطره اشکی روی صورت تینا
چکید.
_ اومدم ازت یه خواهشی بکنم.
افرا شوکه به صورت تینا نگاه کرد.
_ چی شده تینا؟ مسعود کاری کرده؟
تینا سرش را به چپ و راست تکان داد.
_ از کارای تارخ خبر داری؟
افرا از سوال او برداشت خودش را کرد که گفت:
_ چیه؟ اومدی با افشا کردن حقایق کاری کنی که من
از داداشت جدا شم؟ آره خبر دارم. میدونم با عموش
چیکارا کرده.
تینا نگاهش را در چشمان افرا قفل کرد.
_ منظورم از تصمیماییه که تازه برای آیندهش گرفته.
افرا نفسش را بیرون داد.
_ اینکه میخواد راهشو از نامیخان جدا کنه؟ خب
آره. خبر دارم. خیلیم خوشحالم بخاطر این موضوع.
حالا نوبت تینا بود تا نگاهش رنگ حیرت بگیرد.
تعجبی که بلافاصله جایش را به عصبانیت داد.
_ به همین راحتی؟
پوزخند زد و با عصبانیت پرسید:
_ تارخ رو همینقدر دوست داری؟
افرا چشمانش را ریز کرد.
_ چی میگی تو؟ معلومه که تارخ رو دوست دارم.
کجای اینکه میخواد از نامی خان جدا شه بده؟
تینا خیسی اشک روی گونهاش را با پشت دست پاک
کرد.
_ میدونی دیگه میخواد چطوری از عموم جدا شه؟
افرا در جواب دادن مکث کرد. اشتباه کرده بود که
آمدن تینا را به تارخ خبر نداده بود. اصلا از نیت و
هدف تینا خبر نداشت. نمیدانست برای چه به آنجا
آمده و چه نیتی داشت. ممکن بود تینا از طرف
عمویش به آنجا آمده باشد؟ سوالات مختلفی ذهنش را
درگیر کرده بودند بنابراین سعی کرد رابطهی او با
تارخ را به فراموشی سپرده و محتاطتر رفتار کند. با
جدیت گفت:
_ نه نمیدونم. مگه مهمه؟ مهم اینه که راهشو از راه
عموتون جدا کنه.
هیچ اشارهای به مدارک نکرد، اما سوال تینا باعث شد
سر جایش خشکش بزند.

_ اگه بفهمی بخاطر این تصمیمش باید چند سال بره
زندان چی؟
افرا برای چند ثانیه شوکه به تینا خیره شد و بعد گیج
پرسید:
_ چی میگی؟
اشکهای تینا روی گونههایش سر خوردند. پشت سر
هم. نالید:
_ پس بهت نگفته…
افرا از جایش بلند شد.
_ چی رو نگفته؟ چی میگی تو؟
به تینا نزدیک شد و وقتی جلویش ایستاد با اطمینان
گفت:
_ قراره یه معامله کنه… هر کی این جریان حبس
رفتن رو بهت گفته خواسته اذیتت کنه.
انگار محتاط بودن را فراموش کرده بود.
تینا سرش را بالا آورد.
_ حتی اگه خودش گفته باشه؟
وقتی سکوت افرا را دید از جایش بلند شد. حالا چشم
در چشم بودند.
_ افرا برای جدایی از نامیخان باید چند سال بره
زندان…
افرا در سکوت سرش را به چپ و راست تکان داد.
تینا با گریه نالید:
_ بابا چته؟ چرا فکر میکنی دروغ میگم؟ خودش
دیشب بهمون گفت. زنگ بزن از شیرین بپرس…
دستش را با اعصابی بهم ریخته بالا آورد.
_ یا اصلا زنگ بزن از خودش بپرس.
افرا کوتاه لب زد:
_ چی میگی تینا؟
تینا عصبی دستش را جلوی او تکان داد.
_ دارم میگم تارخ همین روزا میره زندان اگه
جلوش رو نگیریم.
افرا هیستریک خندید.
_ مزخرف نگو
تینا سرجایش آوار شد.
_ تورو خدا جلوشو بگیر…
هق زد:
_ نمیخوام اصلا از عموم جدا شه… فرار کنه… چه
بدونم… هرکاری بکنه که ما هم کنارش باشیم. من
نمیتونم همچین چیزی رو تحمل کنم.
افرا بازوی تینا را گرفت.
_ وایستا ببینم… چی داری میگی؟ اینارو تارخ بهت
گفته؟
تینا اینبار واضح توضیح داد:
_ میخواد یه سری مدارک رو ببره بده دست پلیس و
اعتراف کنه. علیه عمو شهادت بده… ولی چون
خودشم تو جرما دست داشته دستگیر میشه… فقط
بهش تو مجازاتش تخفیف میدن.
به قدری واضح توضیح داده بود تا افرا احساس ضعف
کند. دست افرا از دور بازوی تینا رها شد. عقب عقب
رفت و جایی در وسط پذیرایی تمام توانش را از دست
داد و روی زمین افتاد…
لبهایش را تکان داد:
_ نمیدونستم…
تینا با التماس نگاهش کرد.
_ افرا تورو خدا… تو میتونی منصرفش کنی… تورو
قسم به هر چی که اعتقاد داری جلوشو بگیر…
تینا حرف میزد، التماس میکرد، اما افرا فقط تکان
خوردن لبهای او را میدید. نه میشنید تینا چه
میگفت و نه حرفهای او را میفهمید. بجایش صدای
منحوسی در سرش پیچ میخورد. صدای نحس
نامیخان که از زندانی شدن تارخ حرف میزد. از

بلاهایی که ممکن بود در زندان بر سرش بیاید.
هر ثانیه که میگذشت این صداها در سرش عمیق و
عمیقتر میشدند. دستانش را روی گوشهایش گذاشت
و محکم فشار داد. اگر این صداها ادامه پیدا میکردند
قطعا دیوانه میشد.
در خودش جمع شده و با حالتی عصبی گوش هایش را
گرفته بود. صحنهای که آنقدر در چشم تینا عجیب
بنظر آمد که با هول از جایش بلند شد و ترسیده خودش
را کنار افرا رساند.
دستش را روی شانهی افرا گذاشته و تکانش داد.
_ حالت خوبه؟
افرا بدون اینکه صدای تینا را شنیده باشد بیاختیار
زمزمه کرد:
_ نباید اینکارو کنه… نمیذارم همچین بلایی سر
خودش بیاره.
سرش را محکم به چپ و راست تکان داد
_ محاله… عمرا نمیذارم اینطوری از نامیخان جدا
شه. این کار خودکشیه…
تینا که فکر کرده بود افرا کاملا متوجه صحبتهای او
شده است و بدون آنکه بداند افرا فقط حرفهای
عمویش را در ذهنش مرور میکرد با غصه گفت:
_ منم همینو میگم… افرا من هر چی باهاش حرف
زدم فایده نداشت…
افرا که انگار تازه متوجه حضور تینا شده بود دستش
را از روی گوشهایش برداشت و به صورت او خیره
شد. تینا با دیدن نگاه او با التماس بیشتری ادامه داد:
_ تارخ همیشه همینطوری بوده. اگه بخواد کاری رو
بکنه محاله منصرف شه، اما تو میتونی منصرفش
کنی… تو براش فرق داری. میتونی بیشتر از بقیه
تحت فشارش بذاری…
دست افرا را گرفت.
_ التماست میکنم افرا… من بجز تارخ کسی رو
ندارم… اگه بیوفته زندان…
افرا اخمهایش را درهم کشید.
_ تارخ هیچجا نمیره.
لحن قاطع و عصبیاش تینا را شوکه کرد، اما او
اهمیتی نداد. با قاطعیت از جایش بلند شد.
_ میرم مزرعه…
با همان جدیت به سمت اتاقش رفته و تینا را تنها
گذاشت. خیلی سریع لباس پوشید بدون آنکه بفهمد
اصلا چه پوشیده است. از اتاق بیرون آمد. اسکای را
صدا زد و اصلا اهمیتی نداد که تینا در خانهاش مهمان
بوده است. با سرعت از خانه بیرون زد. تینا و اسکای
هم با سرعت دنبالش کردند. وارد پارکینگ شد و وقتی
کنار ماشینش رسید سرسری به تینا که کنارش ایستاده
و بخاطر دویدن در پلهها نفس نفس میزد گفت:
_ باید برم مزرعه. ببخشید که نتونستم ازت پذیرایی
کنم.
تینا سر تکان داد.
_ من مهم نیستم افرا… باید تارخ رو منصرف کنی.
افرا در را باز کرد تا اسکای سوار ماشین شود و بعد
همانطور که سرش را در تایید سخنان تینا تکان میداد
خداحافظی کوتاه کرده و پشت فرمان نشست.
خیلی سریع از پارکینگ بیرون آمده و راه افتاد و در
راه تمام فکرش پر شد از تصمیم تارخ. اینبار واکنشش
فرق میکرد.
به آنی صورتش خیس از اشک شد. نالید:
_ تارخ میخوای چیکار کنی؟ برای دق دادن من
راهای بهتری هست!
اسکای به صدای ناراحتش واکنش نشان داده و از
صندلی پشت سرش را جلو آورد و صدای ریزی از
گلویش خارج کرد.
همین صدای زوزهی آرام انگار احساسات افرا را
بیشتر تحریک کرد که هق زد. دیدش تار شده بود. با
دست اشکهایش را پس زد، اما تاثیر چندانی نداشت.
آسمان چشمانش ابریتر از این حرفها بود. اگر تارخ
تصمیمش را عملی میکرد چه بلایی بر سرش میآمد؟
ممکن بود به گفتهی نامیخان در زندان آسیبی ببیند؟
محکم پلک زد. نباید به این چیزها میاندیشید.

داشت به مرز جنون میرسید. اصلا تا خود تارخ را
نمیدید و این صحبتها را از دهان خود او نمیشنید
نمیخواست باور کند که حرفهای تینا واقعی هستند.
چراغ قرمز را بیحواس رد کرد و خدا رحم کرد که
خیابان خلوت بود وگرنه تصادف بدی شکل میگرفت.
با این حال یجای اینکه سرعتش را کم کند پایش را
بیشتر از قبل روی پدال گاز فشار داد. باید هر چه
زودتر به مزرعه میرسید.
******
رحمان چشمان گرد شدهاش را روی صورت عصبی
و ظاهر بهم ریخته و کلافهی او چرخاند.
_ خانم مهندس اینجا چیکار میکنین؟ تارخخان گفتن
که دیگه اینجا کار نمیکنین آخه!
افرا سوالش را با عصبانیتی بیاندازه تکرار کرد.
_ آقا رحمان قصه میگی چرا؟ گفتم تارخ خانتون
کجاست؟
دندانهایش را روی هم سایید.
_ گوشیش خاموش بود. من میرم تو ساختمون بگین
بهش افرا ملک اومده برا تسویه حساب.
رحمان از صدای عصبی او از جا پرید.
_ خانم مهندس چرا داد و بیداد میکنین؟
افرا که حوصلهی حرافیهای رحمان را نداشت با
عصبانیت پشت به او کرده و به سمت ساختمان دوید.
بلندتر داد زد.
_ به تارخ بگین بیاد سریع…
تعریفی برای حس و حال خودش نداشت. عصبی بود،
ترس داشت، ناراحت بود و نمیدانست به کل این
احساسات یکجا دقیقا چه میگفتند. شاید باید حالش را
اینگونه توصیف میکرد که واقعا آشوب است. اگر به
رحمان گفته بود برای تسویه حساب آمده است برای

این بود که در اوج ناراحتیاش نیز حواسش بود که
رحمان به نوعی جاسوس نامیخان در مزرعه است.
نمیخواست کسی از دلیل حضورش در مزرعه آگاه
شود.
کلافه وارد ساختمان شد و چندین و چند بار طول و
عرض اتاق نشیمن را طی کرد و همزمان با تارخ
تماس گرفت.
همچنان گوشیاش خاموش بود. ترسید که نکند به
دنبال کاری که قصد انجامش را داشت رفته باشد.
هنوز هم نمیخواست باور کند تارخ چنین موضوعی
را از او مخفی کرده است. آنقدر زنگ زد و آنقدر
صدای تکراری زن پشت خط که اعلام میکرد گوشی
تارخ خاموش است را شنید که خسته شد و خودش را
روی کاناپه انداخت. بخاطر حال بدش حتی فراموش
کرده بود که از رحمان بپرسد که اصلا تارخ در
مزرعه هست یا نه!
دوباره گریه به سراغش آمد. تصویر تارخ پشت
میلههای زندان یک ثانیه هم از مقابل چشمانش کنار
نمیرفت. با پایش روی زمین ضرب گرفته بود. از
شدت استرس مدام تنش را به جلو و عقب حرکت
میداد. آخر سر هم نتوانست خودش را کنترل کند و
نالید:
_ نه اینطوری نمیشه… بشینم یه جا دیوونه میشم.
بلند شد تا خودش به دنبال تارخ مزرعه را بگردد.
اما همین که خودش را به بیرون و جلوی ساختمان
رساند توانست تارخ را از دور که سوار تکتاز بوده و
به سمتش میتاخت را تشخیص دهد. نمیدانست تارخ
هم او را دیده بود یا نه فقط نیرویی او را مجاب کرد
که دوباره به داخل بازگردد.
انگار که برای رویارویی با تارخ و شنیدن حقیقت
هراس داشت. هراسی که او را مجبور میکرد دقیقا
برخلاف خواستهی دقایق و ساعات قبلش که به دنبال
تارخ بود عمل کند.

عجیب بود، اما انگار که دچار تب و لرز شده باشد
میلرزید. پریشان احوال وسط نشیمن ایستاد و اینبار
دعاهایش برای اینکه تارخ دیرتر از راه برسد اجابت
نشد چون صدای بم و مردانهی او در فضا طنین
انداخت.
_ افرا…
افرا چشمانش را بست. اشک با سماجت از گوشههای
چشمانش به بیرون پاشید. ممکن بود تا مدتها این
صدا که دلش را به تاراج برده بود را اینگونه واضح
نشنود؟ اگر تارخ زندانی میشد…
این فکر که از ذهنش عبور کرد بیاختیار صدای
نالهای دردناک از میان لبهایش خارج شد. صدایی که
بالاخره تارخ را متوجهش کرده و او را به قسمت
نشیمن ساختمان کشاند. با دیدن افرا که وسط نشیمن با
پریشانی ایستاده بود نگران صدایش زد.
_ افرا…
بالاخره افرا سرش را بالا آورد. کامل به سمت تارخ
چرخید و با دیدی که به خاطر اشکهایش تار شده بود
به او نگاه کرد. نگاهی سرتاسر دلتنگی و دلخوری…
_ اینطوری دوستم داشتی؟
به سختی همان یک جمله را بر زبان آورد. تارخ با
نگرانی و با قدمهایی بلند خودش را مقابل او رسانده و
شانههایش را گرفت.
_ حالت خوبه؟ چی شده افرا؟
افرا با حالی خراب و شاید عصبانیت گله کرد:
_ میخوای ولم کنی. قرارمون این نبود تارخ.
تارخ او را میان حصار بازوانش گرفت.
_ آروم باش افراجان…
_ قرار بود فقط از نامیخان جدا شی…
نالهی افرا باعث شد صورت تارخ در هم برود. آرام
کمر او را نوازش کرد.
_ کی بهت گفت؟
_ چه فرقی میکنه؟
تارخ آه آرامی کشید.
_ خیلی سریع همه چی برمیگرده به حالت اول… فقط
یه مدت کم باید صبوری کنی و…
افرا به تندی از آغوشش بیرون آمد و ناباور نگاهش
کرد.
_ تارخ انکارش نمیکنی؟ چطوری اینهمه بیرحم
شدی؟ واقعا میخوای بری زندان؟ واقعا میخوای ولم
کنی؟
تارخ نوازشگونه نگاهش کرد.
_ افرا بخاطر اینکه داشته باشمت باید این راهو برم.
افرا لبهی پیراهن او را چنگ زد.
_ من کاری به گذشتهت ندارم. میتونم همینطوری هم
باهات زندگی کنم. نباید اینکارو بکنی.
تارخ دست او را که پیراهنش را در مشت داشت
نوازش کرد.
_ نمیشه افراجان…
افرا مشتش را سفتتر کرد.
_ تو بخوای میشه… نباید بری زندان تارخ… بری
میمیرم…
هق زد:
_ همیشه خودمو قوی نگه داشتم… همیشه وانمود
کردم از پس خودم و زندگیم برمیام…
در چشمان تارخ خیره شد.
_ اما به جون خودت که شدی همه وجودم این بار
نمیتونم. بری دووم نمیارم… بخدا از پس این یکی
برنمیام.
با دست آزادش مشت محکمی روی سینهی تارخ
کوبید.
_ نمیتونم لعنتی… نمیتونی اینطوری ولم کنی…
بدون تو نمیتونم زندگی کنم.
تارخ چشمانش را کوتاه بست تا شاید بر خودش مسلط
شود. دیدن بیقراریهای افرا او را از درون متلاشی
میکرد. برخلاف مقاومت افرا مجدد او را در آغوش
کشید.
_ من جایی نمیرم افرا… پیشتم… فکر کن یه سفر
کوتاهه… یه سفر کاری…

_ زندان سفر کاری نیست تارخ. نمیتونی قانعم کنی
که همه چی سرجاشه… ممکنه اونجا هزارتا بلا سرت
بیاد…
بیحواس ادامه داد:
_ نامیخان گفت ممکنه جونتم بگیرن. گفت تو زندان

خیلیا هستن که به خونت تشنهن.
همین جمله برای درهم کردن اخمهای تارخ کافی بود.
_ نامیخان مزخرف گفته افرا… اتفاقا تو زندان جام
امنه.
یک ذره هم به حرفی که زده بود باور نداشت.
اعترافش سخت بود، اما اینبار کاملا حق با عمویش
بود. زندانی شدنش اصلا به آن سادگی که دیگران
ممکن بود فکر کنند نبود. آنجا پر بود از آدمهایی که
دورا دور و حتی شاید از نزدیک او را میشناختند و
به خونش تشنه بودند. خلافکارهای ریز و درشتی که
بعضا طرف رقبای نامیخان بوده و کینهی عظیمی از
نامیخان و اطرافیانش داشتند. او هم که همه کارهی
تشکیلات عمویش بود. انگار افرا هم با تیزهوشیاش
این ماجرا را فهمیده بود.
_ داری دروغ میگی… نامیخان با قاطعیت حرف
میزد… میتونم به یاد بیارم که دروغ نمیگفت…
دستانش را بالا برده و محکم از گردن تارخ آویزان
شد.
_ تصور اینکه بلایی سرت بیاد جونمو میگیره…
تورو قسم به جون افرا قید این تصمیمت رو بزن.
تارخ کاملا متوجه شد که دروغ گفتن و انکار حقیقت
آن هم در برابر افرا بیفایدهست. افرا دروغهایش را
باور نمیکرد. سخت بود، اما باید با او روراست
حرف میزد.
دست برد شال افرا را که روی شانههایش افتاده بود را
برداشت و روی زمین انداخت. با حالی آشفته
انگشتانش را لای موهای بلند او فرو کرد و مشغول
نوازش او شد. چشمانش را بست و در سکوت تمام
حواسش را معطوف نوازش انگشتانش کرد. دلش
میخواست این نوازش را نه با حافظهاش که بلکه با
تمام گوشت و خونش به یاد بسپارد. دلتنگ بود. از او
جدا نشده دلتنگ در آغوش کشیدن، نوازش کردن،
گوش دادن به صدای دلنشینش و خیره شدن به
خندههای از ته دل او بود. برای هیچکس به اندازهی
دخترک شیرین زبان مزرعه دلتنگ نمیشد. اگر تا
آخر دنیا با همان چشمان بسته به نوازش او ادامه
میداد سیر نمیشد به ناچار لای پلکهایش را گشود و
نجوا کرد.
_ حرف بزنیم؟
افرا مثل یک کودک لجباز جواب داد:
_ باید از خیر این کار بگذری… حرفم بزنیم کوتاه
نمیام.
تارخ بوسهی ریزی روی سر او نشاند. برای اینکه
اندکی اضطراب را از افرا دور کند آرام و پر محبت
گفت:
_ هر چی تو بگی… هر چی افرام بگه…
افرا برای چند ثانیه در آغوش او به حالت سکون ماند،
اما درست چند ثانیه بعد در حالیکه بیصدا از ته دل
میگریست از او جدا شد و روی کاناپه نشست.
چشمان تارخ دنبالش کردند.
دیدن گریهی افرا روح و روانش را به بازی
میگرفت، اما با این وجود سکوت کرد. اجازه داد افرا
برخلاف میلش گریه کند تا بلکه اندکی سبک شد. به
آشپزخانه رفت و با لیوانی پر از آب برگشت. کنار
افرا نشست و لیوان را به سمت او گرفت.
_ بیا قربونت بشم… یکم بخور…
افرا بدون اینکه لیوان را بگیرد نالید:
_ من خیلی میترسم تارخ.
تارخ ناراحت از وضعیت نابسامان او لیوان را به
لبهایش نزدیک کرد.
_ یکم بخور…
لبهی لیوان را به لبهای افرا چسباند و او را مجبور
کرد کمی از آب لیوان را بنوشد و بعد لیوان را کناری
گذاشته و دست افرا را گرفت.
_ بهتری؟
افرا رنجور نگاهش کرد.
_ دروغ گفتی تا آروم شم مگه نه؟

تارخ تمام تلاشش را کرد تا با آرامش و طمانینه با او
حرف بزند.
_ میدونم به من بیشتر از چیزی که فکرشو بکنم
اهمیت میدی…
افرا میان حرفش پرید.
_ آره و برای همینه که نمیخوام بلایی سرت بیاد.
تارخ آرام موهای بلند و نرم او را پشت گوشش
فرستاد.
_ پس باید صبوری کنی افرا…
اینبار با بالا آوردن دستش اجازه نداد افرا به میان
حرفش بپرد و با قاطعیتی آمیخته به عشق و علاقه
ادامه داد:
_ افرا تو برام بینهایت با ارزشی… وقتی فهمیدم
مهستا به انتخاب خودش رفته فهمیدم تا به این سنم تو
این زندگی هیچ کس منو به اندازهی تو دوست نداشته.
این برام خیلی با ارزشه. شاید نتونی عمق علاقهم به
خودت رو درک کنی. اینکه تو سن و سالی که منطقت
به احساست میچربه یکی رو اینطوری دوست داشته
باشی احساسیه که باید بگردن یه واژهی عمیقتر و
بزرگتر از عشق براش پیدا کنن تا بتونه منظور آدمو
برسونه…
مکث کوتاهی کرد و خیره در چشمان اشکی افرا گفت:
_ من خیلی دوستت دارم افرا… عاشقت شدم… هر
ثانیهم کنارت برام بهترین حسای دنیارو تداعی میکنه
وقتی نمیبینمت حتی به فاصلهی چند دقیقه عین یه
دیوونه عاصی میشم از دلتنگی… نمیدونم چطوری
باید از حالم برات حرف بزنم. اعتراف کردن برام
سخت نیست فقط بلد نیستم کلمات قشنگ و خوب رو
برای اینکه عمق حس و حالمو بهت بفهمونم کنار هم
بچینم… شایدم باید قانع شم به همون دوستت دارم گفتن
ساده که انگار بهتر از هر چیزی حالمو نشونت
میده…
دست افرا را گرفت.
_ اما این دوستت دارم فرق داره با ابرازعلاقههای تو

کوچه و خیابون که بی حساب و کتاب تو زبون آدما
میاد… من وقتی میگم دوستت دارم یعنی یه مدت
طولانی به معنی تکتک کلمههایی که رو زبونم میاد
فکر کردم. لمسشون کردم. حسشون کردم که به خودم
جرات دادم تو دهنم هجی کنمشون. این فرق داره با
دوستت دارمایی که همینطوری الکی رو زبون آدما
میاد… این دوستت دارمی که بهت میگم ریشه داره…
ریشهش هم خیلی عمیقه…
نفس کوتاهی گرفت.
_ اما با وجود همهی اینا میخوام بدونی تصمیمم
بخاطر تو نیست. عاشقتم اما بخاطر تو تصمیم به انجام
همچین کاری نگرفتم. دوست ندارم عذاب وجدان داشته
باشی. دلم نمیخواد خودتو بابت این موضوع آزار
بدی…
صورت افرا را میان دستانش گرفت.
_ افرا من اینکارو بخاطر خودم میکنم. برای آرامش
خودم… برای اینکه بتونم بقیهی روزا و سالای عمرمو
زندگی کنم نه اینکه فقط دست به یقه با عذاب وجدانم
باشم.
صدای افرا به زور از میان لبهایش خارج شد.
_ اگه بلایی سرت اومد؟ اگه…
بیآنکه جملهاش تمام شود سکوت کرد. تارخ با انگشت
شست آرام گونهاش را نوازش کرد.
_ اگه حتی اینطوری که میگی بشه باز آرامش دارم.
حتی اگه بمیرم هم با آرامش میمیرم.
اشکهای افرا روی گونههایش غلتیدند. اصلا توانایی
حرف زدن نداشت. چشمان پر حرفش گویای همه چیز
بودند. تارخ سرش را جلو برد و روی چشمهای خیس
او را بوسید.
_ قرار نیست اتفاقی برام بیوفته… فقط یه مدت
همدیگهرو نمیبینم… نمیدونم چقدر… شاید چند
سال… سخته اینو بهت بگم… چند سال مدت زیادیه…
فکر کردن بهش دیوونهم میکنه، اما این واقعیتیه که
نمیشه ازش فرار کرد. افرا دوست دارم برام صبر
کنی، اما نمیخوام مجبورت کنم. این چند سال عمر تو
هم هست… خودت باید تصمیم بگیری.

اندکی مضطرب شده بود. به عشق و علاقهی افرا
ایمان داشت، اما با این وجود بخاطر همان یک هزارم
درصد احتمالی که میداد افرا در نبودش قیدش را بزند
دچار اضطراب شده بود.
_ من باید این راهو برم تا بتونم طعم زندگی کردنو
بچشم… یا تو هم کنارم میمونی که اینطوری تا ابد
مدیونتم و یا بدون اینکه حتی یه ذره به خودت حس
عذاب وجدان بدی میگی نمیتونی و راه خودت رو
میری…
آهی کشید.
_ دومی رو انتخاب کنی ناراحت میشم، اما نه بخاطر
تصمیم تو… ناراحتیم بخاطر تموم شدن رابطهمون
میشه. وگرنه تو هر تصمیمی بگیری من با جون و
دلم بهش احترام میذارم.
افرا با حرصی بیسابقه و با صدایی که از خشم
میلرزید پرسید:
_ چطور جرات میکنی همچین حرفایی به من بزنی؟
دندانهایش را روی هم سایید.
_ چطور به خودت جرات میدی جلو من دو تا راه
بذاری؟
با مشتش محکم به بازوی تارخ کوبید.
_ باید زور بگی بهم… مثل همون تارخی که کوچیک
و بزرگ ازش حساب میبرن.
مشت دومش را هم روی بازوی تارخ فرود آورد.
_ باید زل بزنی تو چشام… قلدری کنی بگی من این
تصمیم رو برا زندگیمون گرفتم افرا و تو باید قوی
باشی و کنارم بمونی…
مشت بعدیاش بیرمقتر بود. مثل صدایش که توان
اندکش را به نمایش گذاشته بود.
_ باید بگی مجبوری برام صبر کنی چون تو برا
خودمی. چطوری جرات میکنی از من دربارهی رفتن
و جدا شدن بپرسی… چطوری این همه بیرحم شدی؟
تارخ گریهها و نالههای او را تاب نیاورد. با بغضی
که بیخ گلویش را چسبیده و قصد رها کردنش را
نداشت او را در آغوش کشید. سفت و سخت افرا را به
سینهاش چسباند.
_ افرا روزای سختی پیش رومونه… باید خیلی محکم
باشیم.
افرا بیصدا به گریستنش ادامه داد. خیلی دلش
میخواست مخالفت کند. خیلی دوست داشت سر تارخ
فریاد بزند که به او اجازهی چنین تصمیمی نخواهد
داد، اما حرفهای تارخ لالش کرده بودند. عشق همین
بود. آرامش معشوق برایت از هر چیزی بیشتر
اولویت داشت. نمیتوانست تارخ را آشفته ببیند… در
تمام مدتی که او حرف زده بود تصویر تارخ روزهای
گذشته در برابر چشمانش هویدا گشته بود. تارخی که
عذاب میکشید. تارخی که در پشت ظاهر سخت خود
قلبی رنجور و مریض داشت. تارخی که هر ثانیهاش
پر بود از احساسات منفی.
حقش نبود. این زندگی حق تارخ نبود و او میترسید
در نهایت زیر بار این فشار روحی و عذاب وجدان
بلایی بر سرش بیاید. تمام این تصاویری که مقابل
چشمش نمایان شده بودند لالش کرده بودند. نتوانسته.
بود دیگر مخالفت کند، اما جملات آخر تارخ او را به
مرز جنون رسانده بود.
زندگی او به دو قسمت تقسیم شده بود. روزهای قبل از
آشنایی با تارخ نامدار و روزهای بعدش… در نقطهای
ایستاده بود که هیچ چیز نمیتوانست او را به روزهای
بیتارخ بازگرداند. اگر هفت خان رستم مقابل راهش
بود نیز تمام توانش را به کار میبست تا این هفتخان
را تمام کند. بدون تارخ زندگی معنایش را برایش از

دست میداد. دنیا برایش تیره و تار میشد. زندان
رفتن او و نبودن کوتاه مدتش دیوانه کننده بود چه رسد
به جدایی همیشگی… همین هم باعث شد که بعد از
شنیدن حرفهای او به مرز جنون برسد، اما تارخ
درست میگفت روزهای بسیار سختی پیش رو داشتند.
روزهایی که مستلزم روحیهی بالا و سرسختی بود
وگرنه هیچ کدام در این راه دوام نمیآوردند.
دستانش را دور کمر تارخ گره زد.
_ ما از پسش برمیایم… باید بر بیایم.
بیآنکه باوری به جملهاش داشته باشد آرامتر نجوا
کرد:
_ تا چشم رو هم بذاریم این روزا تموم میشن.
یک ساعت دوری از تارخ هم برایش مثل هزار سال
بود. چگونه میتوانست به حرف خودش ایمان داشته
باشد؟
صدای تارخ پردهی گوشش را لغزاند. او حقیقت را بر
زبان آورد.
_ قراره سخت بگذره افرا… اما حتی اگه هر ثانیهش
هزار سال طول بکشه بازم امیدی هست که میگذره.
همین امید اندک کمی به افرا روحیه داد که همانگونه
که سر روی سینهی تارخ داشت آرام گرفت.

منو را مقابل علی گذاشت.
_ چی میخوری جناب سرهنگ؟
علی بیآنکه نگاهی به منو بیانداز غر زد:
_ افر…ا چرا نیو…مد؟
تارخ دستش را زیر چانه زده و با دلتنگی به چشمان
بادامی او نگاه کرد.
_ منو بیشتر دوست داری یا افرارو؟
علی لبخندی زد که چشمان بادامیاش تبدیل به یک خط
صاف شدند.
_ جفتت…ون رو…
چشمک ناشیانهای زد.
_ کی عر…وسی می…کنین؟
تارخ تک خندهی پر حسرتی کرد.
_ کی گفته ما قراره عروسی کنیم؟
علی سرش را خاراند.
_ تو عا…شک افرایی… باید بری خوا…ستگاریش…
با گل و شیر…ینی.
خندهی شیرینی کرد.
_ بعد…شم بچه…دار می…شین.
تارخ خندید. کاش دنیای او نیز به سادگی دنیای
بیریای علی بود.
_ تو نمیخوای زن بگیری؟
علی نگاهش را با خجالت دزدید. حرکتی که قلب تارخ
را زیر و رو کرد. دلتنگیاش برای علی را چه باید
میکرد؟
_ من… عاشک نشد…م هنو…ز. ولی دوست دا…رم
زن بگیر…م.
دوباره همان چشمک ناشیانهاش را تکرار کرد.
_ بچه… هم دو…ست دارم. ولی بین خو…دمون
باشه.
تارخ با عشق نگاهش کرد.
_ منم خیلی دوست دارم عروسی و بچهی تورو ببینم.
علی دستش را به نشانهی اعتراض بالا آورد.
_ او…و ل باید… من عمو…شم.
تارخ نگاه دزدید. تصویر قشنگی بود دامادیاش در
کنار دخترک موچتری که لباس عروس به تن کرده
بود و علی برادری که ساقدوشش بود، اما این تصویر
خیلی سریع جایش را با حقیقت سایه انداخته در
زندگیاش عوض کرد. آهی کشید.
_ جفتمون دومادم میشیم تو آینده. فعلا بهم بگو ناهار
چی میخوری؟
علی نگاهش را به منو دوخت.
_ با…ید افر…ا عرو…ست بشه وگر…نه تو
عرو…سیت نمیام
تارخ خیره به او سر تکان داد.
_ اطاعت میشه جناب سرهنگ…
کلمهی سرهنگ لبخند روی لبهای علی نشاند که از
دید تارخ دور نماند. با ذوق دستش را روی دیزی
گذاشت. ابروهای تارخ بالا رفتند.
_ مطمئنی آبگوشت میخوای؟
علی با اطمینان سر تکان داد.
_ اوهوم… افر…ا بهم گف…ته آبگو…شت نخور…م
مرد زند…گی نیستم.
تارخ با خندهی غمگینی سر تکان داد.
_ باشه طبق گفتهی افرا جانت عمل کن.
پیشخدمت را صدا زده و غذایشان را سفارش داد.
پیشخدمت که میزشان را ترک کرد به علی که نگاه
کنجکاوش روی منو و روی عکس کباب محبوبش
میچرخید خیره شد. خیلی داشت سعی میکرد ذهنش
را منحرف کند، اما نیاندیشیدن به این موضوع غیر
ممکن بود.

فکر اینکه بعد از امروز قرار بود ملاقات بعدیاش با
علی چه زمانی باشد دیوانهاش میکرد. یقین داشت
عمویش به تلافی تمام کارهای او علی را از او
میگرفت. کاش برای حل این موضوع نیز راهحلی
داشت. در وضعیت دیوانه کنندهای گیر افتاده.
وضعیتی که حتی نمیتوانست راجع به آن با علی
صحبت کند. با این حال نمیتوانست علی را بیخبر از
همه جا بگذارد. هر چند نمیتوانست حقیقت را به او
بگوید، اما لازم بود که در لفافه با او حرف بزند. آرام
پرسید:
_ علی تو دنیا کی رو بیشتر از همه دوست داری؟
علی نگاه شیفتهاش را به صورت تارخ دوخت.
_ تو… بابا…محمو…د… افر…ا… آبج…ی
مهس…تا… در…سا…
تارخ لبخندی به سادگی او زد. با آن دل مهربانش
معلوم بود که در جواب او لیست بلند و بالایی از نامها
را بر زبان میآورد.
_ اگه قرار باشه یکی انتخاب کنی چی؟ از بین اسمایی
که گفتی کی رو بیشتر دوست داری؟
علی اخم ریزی کرد. از این سوال تارخ که تحت
فشارش میگذاشت ناراضی بود.
_ من همه رو … به یه اند…ازه دو…دوست دارم.
تارخ سوالش را تکرار نکرد تا او اذیت نشود.
_ اوهوم… منم تورو خیلی دوست دارم.
در چشمان علی خیره شد.

_ خیلی خیلی زیاد. تو بهترین داداش دنیایی واسم.
علی لبخندی زد. از تعریفهای تارخ قند در دلش آب
شده بود.
تارخ لبخند او را با چشمانش بلعید.
_ قول میدی اینو همیشه یادت بمونه؟
نگاه گیج علی باعث شد تا واضح تر بگوید:
_ قول میدی همیشه یادت بمونه که داداش تارخ خیلی
خیلی دوستت داره؟
علی با اطمینان سر تکان داد.
_ قو…ل می…دم.
تارخ با قلبی آکنده از اندوه و حسرت دست دراز کرد
و دستان تپل علی را در دست گرفت.
_ یه رازی رو بهت میگم که باید قول بدی به کسی
نگی…
حتی به بابا محمود.
_ چی؟
تارخ دست او را فشار داد.
_ علیجان من مجبورم برم به یه مسافرت که ممکنه
طولانی باشه. ممکنه یه مدت همدیگهرو نبینیم باید قول
بدی که تو نبودم پسر خوبی باشی. هر چی بابا محمود
گفت قبول کنی و اذیتش نکنی.
غم در چشمان علی سایه انداخت.
_ کجا می…ری؟
تارخ لبخندی زورکی زد.
_ یه سفر کاریه علیجان… اما نباید به کسی بگی.
_ چند رو…ز میر…ری؟
تارخ سرش را پایین انداخت.
_ نمیدونم داداش… شاید زیاد طول بکشه.
علی با بغضی که در گلویش نشسته بود پرسید:
_ افر…ارو هم می…بری؟
تارخ سرش را به چپ و راست تکان داد.
_ نه علی جان… افرا پیش تو میمونه…اصلا پیش هم
منتظرم باشین تا برگردم خب؟
علی با ناراحتی گفت:
_ دو…ست ندا…رم جا…یی بر…ی!

علی چه میدانست در دل او چه غوغایی برپا بود.
اگر خودداریاش نبود میتوانست بلند زیر گریه بزند.
_ منم دوست ندارم برم جناب سرهنگ… اما مجبورم.
قول میدی تو نبودم بدخلقی نکنی با بابا محمودت؟
علی تسلیم نشد.
_ از با…با اجا…زه بگید منم با…هات بیا…م.
تارخ مکث کوتاهی کرد تا بر خودش مسلط شود.
_ نمیشه علیجان. باید پیش نامیخان بمونی و
منتظرم بمونی.
صندلیاش را به صندلی علی نزدیک کرد. دستش را
دور گردن او انداخته و گوشهی پیشانی او را بوسید.
_ وقتی برگردیم میریم برات کت و شلوار
میخریم… دوتایی میریم آرایشگاه. به هیراد میگیم
عین دومادا موهامونو درست کنه… بعدش عروسی
میگیریم. اونوقت تو میشی ساقدوشم… تو عروسی
میرقصیم با هم… افرا برامون میخونه. بلند و از ته
دل میخندیم…
سکوت کرد. این تصورات میتوانستند باعث شوند تا
برای زنده ماندن و زندگی کردن بجنگد. تا آخرین حد
توان. تصویر سازی از رویاهایش مطابق میل علی هم
بود که از ته دل خندید.
_ اگه قو…ل بد…ی اینط…وری شه صبر می…کنم تا
بر…گردی.
تارخ بغضش را با آب دهانش قورت داد.
_ میشه جناب سرهنگ…
ترسید از قول دادن، اما با تمام وجودش از خدا
خواست سرنوشتش طوری رقم بخورد که علی ناامید
نشود. ناامید شدن علی مساوی بود با به وقوع پیوستن
تمام ترسهایی که سعی در فرار کردن از آنها داشت.
******
_ حاضری؟
تارخ نگاهی به دوربین کوچک مقابلش انداخت.
_ تصویرم پخش میشه؟
مرد دستی به ریش سفیدش کشید و اخم کرد.
_ نه. اما به یه مصاحبه بعنوان یه مدرک مستند نیاز
داریم تا
عموت نتونه با استفاده از نفوذش بزنه زیر همه چی.
تارخ سر تکان داد.
_ بنظرتون چند سال حبس برام میبرن؟ ده سال؟
بیست سال؟ یا بیشتر؟
برخلاف سرگردی که جوانتر از مرد مقابلش بود و
سعی میکرد با امید با او صحبت کند این مرد پیر هیچ
نرمشی در سخنانش نداشت.
_ این قضیه فقط به ما مربوط نیست. فقطم تو دستای
ما نیست. شک ندارم عموت سعی خواهد کرد قاضی
مورد انتخاب خودش رو بذاره بالا سر این پرونده…
اونوقت ممکنه با پول قاضی رو تطمیع کنه و از سر
لجش حکمی رو برات ببرن که نباید.
تارخ اخم کرد.
_ اینطوری که نامی خان خیلی راحت قسر در میره.
مرد پوفی کشید.
_ برای همین میخوام مصاحبه کنی و جلوی دوربین
شهادت بدی.
سکوت معنادار تارخ باعث شد تا بگوید:
_ اما من به تو قول دادم. سر قولمم هستم. منم برای
حفاظت ازت و به حداقل رسوندن مجازاتت از تمام
نفوذم استفاده میکنم.
تارخ پوزخندی زد.
_ من به شما اعتماد ندارم!
تعجب مرد در ابروهای بالا رفتهاش به نمایش درآمد.
تارخ خونسرد گفت:
_ مطمئنم تو این جریان یه درصدم نگران من نیستین.
هر کس دنبال هدف و منفعت خودشه.

نوبت مرد بود تا پوزخند بزند.
_ من اگه دنبال منفعت شخصی بودم خیلی وقت پیش
میشدم یکی از نفوذیهای امثال عموت تو سیستم
قضایی!
پولشم به مراتب بهتر بود.
در چشمان تارخ زل زد.
_ تو مجرمی… اینو یادت نره. بخاطر همکاری
بزرگت مستحق تخفیف خوردن تو مجازات و بخشش
هستی، اما جرایمی که انجام دادی اونقدر بزرگ هستن
که در کنار بخشش بخاطر همکاریت تورو مستحق
مجازات هم میکنن.

4.5/5 - (67 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
10 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
رمان
1 ماه قبل

این پارتم مثل پارتای دیگه عالی بود خیلی غم انگیز بود😪
نویسنده خیلی عالی رمانی که نوشتی خیلیی ممنون و از فاطمه جان که این پارت ها رو میزاره خیلی ممنونم واقعا این سایت عالیی هست

و امیدوارم که تارخ و افرا به هم برسن چون اگه بهم نرسن این رمان بد میشه

آخرین ویرایش 1 ماه قبل توسط رمان
Mahsa
Mahsa
1 ماه قبل

تورو خدا نویسنده ی جوری ادامه بده ک تارخ جایی نره بلایی سرش نیاد بعد این همه غصه ی شادی حقمونه😭😭

neda
neda
1 ماه قبل

خدا بخیر کنه.. من خیلی استرس دارم بخدا… فاطی خاهر قشنگم ن اینک کم استرس میکشم توام با این تارخ اضافه کن 😂

Bahareh
Bahareh
1 ماه قبل

عالی عالی عالی.. این رمان اگه چاپ بشه حتما میخرمش خیلی دوستش دارم بهترین رمان سایت هستش حرف نداره مرسی نویسنده‌ی عزیز خسته نباشی خدا قوت.

shyli
shyli
1 ماه قبل

هارتمممممم
نکن با دل ما اینکارو قلمت حرف نداره من سر خداحافظیش با علی بیشتر گریه کردم نمد چرا
بی صبرانه منتظر بقیش هستم قلمت بینطیره رو دس نداری

حنا
1 ماه قبل

تارخ میگه:بلد نیستم کلمات قشنگ و خوب رو
برای اینکه عمق حس و حالمو بهت بفهمونم” بعد اینقدرر قشنگ حرف میزنه اگه بلد بود چی کار میکرد😂

ستایش
ستایش
1 ماه قبل

اخ که من دوباره گریه هام شروع شد

Miss flower
Miss flower
1 ماه قبل

واااای این پارت چقدر غمگیییین و عاشقانه بود😢
مرسییی نویسنده عزیز قلمت حرف نداره 😘👌👌👌👌👌💖🌸

مهشید
1 ماه قبل

این پارت خیلی غم انگیز بود اخ قلبم🥺

10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x