رمان الفبای سکوت پارت 131

5
(3)

 
_ شیرین جون همه راضی ان. البته اگه این خواهر زنم
سنگ نندازه جلو پامون.
شیرین به شوخی او لبخند کوتاهی زد. حالا دیگر
مطمئن شده بود آرش شوخی میکند تا حال و هوای
آنها عوض شود.
_ هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد. دست
گذاشتی رو یه دختر مهربون و همه چی تموم بایدم ناز
خانوادهش بخصوص خواهرش که عید مادر بوده
براش رو بکشی تا رضایت بدن.
آرش سر تکان داد.
_ چشمم کور دندم نرم… هر چی خانم مهندس بگه من
میگم چشم.
نگاهش را از شیرین گرفته و به افرا دوخت.
_ اینطوری خوبه؟
افرا غرق در دنیای خودش بود که صدای او را نشنیده
بود. آرش کمی در جایش جابهجا شده و سرش را
نزدیک گوش افرا برد.
_ افرا حالش خوبه. خودخوری نکن.
افرا نگاه پر تردیدش را به چشمان آرش دوخت. از
این فاصله میتوانست غم پنهان شده در چشمان آرش
را تشخیص دهد.
_ از نزدیک دیدیش؟
آرش چشمانش را باز و بسته کرد.
_ اوهوم… خوب بود.
افرا آب دهانش را چند بار پشت سر هم قورت داد تا
گریهاش را کنترل کند.
_ آرش چطوری قراره تحمل کنیم؟ سخت نیست
برات؟
آرش آرنجهایش را به زانوانش تکیه داد.
_ سخت؟ افرا تارخ بهترین رفیقیه که من تو کل عمرم
داشتم. از خانوادهم برام عزیزتره. تحمل نبودنش از
سختی گذشته. دارم جون میکنم، اما وقتی برمیگردم
و به گذشته فکر میکنم، وقتی میبینم چطوری هر
ثانیهی زندگیش جهنم بود… وقتی یادم میاد گاهی
چطوری از خودش بیزار میشد اونوقت میگم آدم
باش آرش. محکم بمون. تارخ بهترین تصمیم رو
گرفته.
نگاه مطمئنش را به صورت افرا دوخت.
_ تارخ مرد قویه افرا… بیدی نیست که با این بادا
بلرزه. به شرطی که خیالش از بابت تکتک ما راحت
باشه. بخاطر تارخم که شده باید خودمونو کنترل کنیم.
افرا در سکوت به حرفهای آرش گوش داد. تا اینکه
صدای شیرین به گوشش رسید.
_ لحظهی سال تحویله بچهها… بابای خدابیامرزم
میگفت موقع سال تحویل هر چی از خدا بخوای بهت
میده. گوش بدین به دعای تحویل سال و طلب عافیت
کنین از خدا…
جمع در سکوت رفت. شیرین صدای تلویزیون را زیاد
کرد و خودش به صفحهی آن چشم دوخت. نگاه افرا
روی شمارش معکوس گوشهی تصویر تلویزیون مات
ماند.

صدای دعای تحویل سال را که شنید چشمانش را
بست.
” یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبرالیل و النهار
یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال”
با تمام وجودش فقط یک چیز را از خدا خواست.
رهایی تارخ و بازگشتش به سلامت… حس کرد بجز
او بقیه هم آرزوی مشابه او را کردند و بعد صدای
انفجار تحویل سال و موسیقی شاد بهاری به گوش
رسید و مجری که آغاز سال جدید را تبریک میگفت.
سال تحویل شده بود و ورقی جدید در زندگی او باز
شده بود.
درست بود که نبود تارخ حالی برایشان نگذاشته بود،
اما با این وجود همگی تلاش کردند که بخاطر سفارش
تارخ با لبخند به همدیگر تبریک بگویند. وقتی شیرین
مشغول تعارف کردن شیرینی به آنها بود گوشی خانه
زنگ خورد. همگی با نگرانی و اضطراب نگاهی بهم
انداختند و شیرین بعد از گذاشتن ظرف شیرینی روی
میز گوشی بیسیم را برداشت و نگاهی به شمارهی
روی صفحهی آن انداخت.
_ از عمارت نامی خانه.
تینا از کوره در رفت.
_ گه خوردن زنگ زدن اینجا.
آرش با اخم گفت:
_ آروم باش تینا… تارخ اینهمه مصیبت نکشیده که ما
با ندونم کاری گند بزنیم تو برنامههاش. تا اطلاع
ثانوی اونا باید فکر کنن که تارخ تنهایی رفته
مسافرت.
با جدیت شیرین را مخاطب قرار داد.
_ جواب بدین خاله شیرین.
شیرین سر تکان داد و تماس را وصل کرد.
_ سلام…
صدای آشنای نامیخان در گوشش پیچید. آرام گوشی
را روی بلندگو گذاشت تا بقیه هم صدای او را بشنوند.
_ سلام شیرینجان. خوبی؟
شیرین با اخم روی پیشانی جواب نامیخان را داد.
_ خوبم خیلی ممنون. عیدتون مبارک باشه.
نامیخان با لحن نرم و منعطفی جواب داد:
_ عید تو هم مبارک شیرینخانم. تینا خوبه؟
شیرین با صداقت جواب داد:
_ داداشش نیست یکم بدقلقی میکنه اما اونم خوبه سلام
میرسونه.
نامیخان تشر زد:
_ بدقلقی برای چی؟ مگه تینا بچهس؟ تارخ یه مسافرت
کوتاه رفته. به این استراحت نیاز داشت. تینا دیگه باید
این چیزارو درک کنه.
نگاه شیرین روی تینا که از شدت خشم دندانهایش را
روی هم میسایید قفل شد و مضطرب گشت.
_ بله شما درست میفرمایین. اما خب این دختر خیلی
به تارخ وابستهس. همیشه همینطور بوده. تا تارخ یه
جا میره بهونهگیر میشه.
_ تو این بچههارو خیلی لوس کردی شیرین. حتی به
حرفشون قید عمارت و راحتی خودت رو زدی. هر
کسی دیگه جای تو بود قبول نمیکردم. میدونی که
خاطرت برام خیلی عزیزه. نتونستم حرفتو رد کنم.

شیرین لب گزید و زیرچشمی به تینا و آرش و افرا
نگاهی انداخت. اخمهای هر سه درهم بودند. امیدوار
بود که تارخ از ارتباط او و نامیخان به دوستانش
چیزی نگفته باشد.
_ تینا و تارخ بچههای منن… لازم باشه جونمم
براشون میدم.
برای لحظاتی کوتاه سکوت برقرار شد و بعد نامیخان
با خلقی تنگ و جدیت زمزمه کرد:
_ پاشین بیاین عمارت. تینا بیاد اینجا سرگرم میشه با
علی و درسا و دیگه بهونهی تارخ رو نمیگیره. خودتم
تو اون آشپزخونه کمر و پاهات رو خسته نکن بخاطر
آشپزی…
با نارضایتی غر زد:
_ سن و سالت رفته بالا شیرین، اما مثل قدیما لجبازی.
باید قبول میکردی گلی همراهت بیاد تا کمک دستت
باشه.
شیرین با اخم و نارضایتی دندانهایش را روی هم
سایید. یادش میآمد یکبار در گذشته و در روزهایی
که مرد پشت خط با توجهاتش یک ثانیه هم رهایش
نمیکرد با جدیت به او تذکر داده بود که حق ندارد به
او توجه نشان دهد. آن هم جلوی همسر خدابیامرزش.
توجهات او در آن زمان بیش از آن که برایش دلپذیر
باشد آزار دهنده بودند. محمود جوان آن روزها که کم
از اقتدار امروز نداشت خواستهاش را پذیرفته بود، اما
این پذیرش فقط تا وقتی بود که همسرش در قید حیات.
بود بعد از آن همه چیز دوباره سر جای اولش بازگشته
بود.
دوباره روز از نو و روزی از نو. با این تفاوت که این
توجهات به اوج خود رسیده بودند، اما نه دیگر برای
شیرین ارزشی داشتند و نه برایش اهمیت داشت. نه
تنها اهمیت نداشت که بلکه گاهی در چنین
موقعیتهایی او را عصبی میکرد.
وقتی برای بار دوم به نامیخان تذکر داده بود اینبار
دیگر صاحب آن عمارت بزرگ برای حرفش تره هم
خرد نکرده بود. از نظر او حالا که همسرش فوت
کرده بود دلیلی نداشت علاقهاش به شیرین پنهان بماند
و حتی به خودش اجازه داده بود تا از او خواستگاری
کند، اما با مخالفت شدید عشق روزهایی جوانیاش
مواجه شده بود. با این وجود توجههایش به شیرین
همچنان پابرجا بودند.
شیرین کلافه از مرور خاطرات گذشته در ذهنش پوفی
کشید.
_ مهمون داریم. نمیتونیم بیایم..
تعجب نامیخان را حس کرد.
_ مهمون؟ کی هست؟
شیرین نگاهش را به افرا دوخت.
_ افرا اینجاست.
نامیخان پوزخندی زد.
_ اون دختره اونجا چیکار میکنه؟ مگه بازم با تارخ
در ارتباطه؟ رحمان که میگفت تارخ عذرش رو
خواسته از مزرعه.
شیرین بیپروا و انگار که فراموش کرده بود سه نفر
دیگر شاهد مکالمهاش هستند غرید:
_ به لطفت رابطهشون بهم خورد.
در اثر عصبانیت فعلهایش از حالت جمع خارج شده
بودند.
نامیخان نرم صدایش زد:
_ شیرین جان…
شیرین با عصبانیت میان حرف او پرید. جلوی جمع
همیشه حرفهایش را در دلش میریخت. با اینکه فکر
میکرد بچههای نامیخان چیزهایی را از گذشته
میدانند با این حال دوست نداشت با حرف زدن و
مخالفت کردن با نامیخان جلویشان طوری به آنها القا
کند که انگار برای پدرشان طور خاصی عزیز است
که نامیخان مقابلش کوتاه میآید. هر چند که در
واقعیت هم همین بود.

_ در برابر همهی کارایی که با تارخم کردی سکوت
کردم. چشم بستم رو کارات… نادیده گرفتم. ریختم تو
دلم. قدرتش رو نداشتم جلوی نامیخان بزرگ وایستم.
مطئنم میدونستی تارخ افرارو با جون و دل دوست
داره. دلش میخواست باهاش ازدواج کنه. تو اینو
میدونستی و دونسته رابطهشون رو خراب کردی.
نگران نباش … تو بردی… افرا میدونه که تارخ
نیست و با حال خراب اومده اینجا تا بلکه من تونستم
کمکش کنم. میدونم حرفاش راسته و تو براش پاپوش
درست کردی. منتها نمیدونم چطوری باید به تارخ
ثابت کنم افرا راست میگه… به هر حال این مشکل
منه محمودخان. خودم حلش میکنم ولی از این به بعد
حتی اگه تارخم بیاد تو عمارتت من پامو اونجا
نمیذارم.
تهدید انتهای جملات شیرین که باعث حیرت و
ناباوری افرا و بقیه شده بود نامیخان را به اوج
عصبانیتش رساند. پیر شده بود اما علاقهاش به شیرین
عین روزهای اول جوانیاش که عاشق شده بود پابرجا
بود.
_ شیرین تو زن عاقلی هستی. چطوری خام یه دختر
بچه شدی؟ فکر کردی تارخ رو کمتر از تو دوست
دارم؟ افرا وصلهی تن تارخ نیست. خودم براش یه زن
خوب پیدا میکنم. اصلا حالا که مهستا از امریکا
برگشته و قصد داره بمونه میتونن دوباره پیش هم
برگردن. مطمئنم تارخ بهت گفته چرا قبلا مخالف
ازدواجشون بودم. حالا که دیگه مانعی نیست. مگه
عاشق هم نبودن خب چه بهتر…. ازدواج کنن.
افرا با عصبانیتی بیسابقه چشمانش را بست.
نفسهایش منقطع شده بودند. شیطان صفت بودن
نامیخان او را در حیرت فرو برده بود. هنوز هم
صدای او را بخاطر داشت که چگونه با جدیت به او
اطمینان داده بود که رابطهاش با تارخ به حالت قبل
برخواهد گشت و حالا…

نتوانست تحمل کند بلند شد و از پذیرایی بیرون زد.
میترسید با ماندن در آن جمع و شنیدن مابقی
حرفهای نامیخان تلفن را از دست شیرین گرفته و
او را به رگبار فحش و ناسزا ببندد.
شیرین به رفتن افرا خیره شد.
_ آره من خیلی چیزارو میدونم. همهی حرفایی که به
تارخ گفتی… اینم میدونم که گاهی وقتا یاد یه چیزایی
میافتم برای خودم و حال و روزم تاسف میخورم.
در لفافه حرف زد، اما نامیخان کاملا متوجه منظور
او شد که بلافاصله گفت:
_ من صلاح تارخ رو میخوام. به اجبار از
گذشتهمون حرف زدم براش.
شیرین جدی زمزمه کرد:
_ منم گفتنیارو گفتم. دیگه حرفی نمونده. خداحافظ.
بلافاصله تماس را قطع کرد، اما وقتی سرش را بالا
آورد با نگاه کنجکاو تینا و آرش مواجه شد. نگاههای
کنجکاوی که پر از سوال بودند. قطعا آنها میخواستند
بفهمند که شیرین چگونه برخلاف رفتارهای
همیشگیاش با نامیخان آنگونه تند حرف زده بود؟ و
از همه حیرتآورتر اینکه نامیخان نه تنها از رفتار
تند شیرین تعجب نکرده بود که بلکه انگار که به این
رفتار او عادت کرده سعی در آرام کردنش داشت.
نگاه آنها روی شیرین زوم بود تا جواب معماهای
پیش رویشان را بیابند و نگاه شیرین درمانده بود چون
انگار تازه فهمیده بود موقع تند حرف زدن با نامیخان
برخلاف همیشه تنها نبودهاند و حالا مجبور بود
رفتارهایش را توضیح دهد.

به تابلوی بزرگ روبهرویش خیره شد.
” آموزشگاه موسیقی سپید”
لبخند غمگینی گوشهی لبهایش جا خوش کرد. تارخ
برنامهی خوبی برایش چیده بود. روزهای نبودنش
چنان دلگیر و طاقت فرسا بودند که هر ثانیهاش برای
افرا هزار سال میگذشت و در هر ثانیه از این لحظات
حس خفگی داشت. انگار خودش هم میدانست باید قبل
از رفتنش برای او برنامهای تدارک میدید تا سرش
گرم شود.
آهی کشید و با فشار دادن در نیمهباز وارد ساختمان
شد.
خودش را به طبقهای که مربوط به آموزشگاه بود
رساند و به کمک تابلوها بالاخره توانست واحد
مربوطه را در ساختمان بزرگ پیدا کند. در سفید
رنگ را باز کرد و وارد آموزشگاه شد.
اولین چیزی که توجهش را جلب کرد چندین و چند
گلدان بزرگ کاکتوس در فضای مستطیل شکل مقابلش
بود. با ابروهایی بالا رفته نگاهش را از کاکتوسهای
غول پیکر گرفته و به دیوار دوخت. تابلوهایی از
اساتید بزرگ موسیقی و نقاشی سازهای مختلف روی
کل دیوارها به چشم میخورد و یک ساعت دیواری
بزرگ طرح پیانو وسط تابلوها بود. نگاهش را که از
ساعت گرفت صدایی توجهش را جلب کرد.
_ بفرمایین.
افرا چرخید و نگاهش را به پسر جوان پشت سرش
دوخت.
_ سلام.
پسر مو بور که شیطنت از چشمهایش میبارید لبخندی
زد.
_ سلام به روی ماهتون! بازدید از اطراف تموم شد
بفرمایین در خدمتم.
افرا با اخم به چشمان رنگی او چشم دوخت. قیافهاش
هیچ شباهتی به ایرانیها نداشت! مو بور بود و چشم
رنگی! لحنش بامزه بود و حس بدی به آدم نمیداد، اما
او حوصلهی شوخی نداشت.
_ با شما کاری ندارم. برای ملاقات با استاد دارا
اومدم.
پسر جوان یک تای ابرویش را بالا داد.
_ امین خودمون؟
افرا بیحوصله جواب داد:
_ نمیدونم امین کیه! شما یا کس دیگه. با آقای امین
دارا قرار دارم.
پسر جوان متفکر لبهایش را جلو داد.
_ هوم… نیست که. من خبر ندارم اصلا امروز میاد یا
نه.
_ میان صبح باهاشون هماهنگ شدم.
پسر سر تکان داد. راحت گفت:
_ خب باشه اگه میاد که بشین منتظر بمون.
افرا بیهیچ حرفی روی یکی از راحتیهای طوسی
رنگ نشست. پسر جوان پرسید:
_ چیزی میخوری؟
افرا چپچپ نگاهش کرد که پسر خندید.
_ خب باشه غلط کردم شما کافه نیومدین!
لحنش چنان بامزه بود که بعد از چندین روز لبخند
محوی روی لبهای افرا نشست. لبخندش از چشم پسر
جوان دور نماند که باعث شد راحت از قبل خودش را
معرفی کند.
_ اسم من سامه… رفیق و شریک و همکار و همیار و
همغار استاد دارایی که دنبالشی.
افرا کوتاه خودش را معرفی کرد.
_ من افرام. افرا ملک…
با معرفی خود بلافاصله یاد روزی افتاد که در مزرعه
با تارخ روبهرو شده و خودش را مهندس افرا ملک
معرفی کرده بود. چقدر آن روزها دور بنظر
میرسیدند…
_ افراجان چایی چیزی میخوری؟ کیکم داریم… به
لطف عید شیرینی هم داریم البته اگه این هنرجوهای
نفله دزدکی بهشون دستبرد نزده باشن.
افرا سرش را به نشانهی منفی تکان داد.
_ نه…
بلافاصله با یادآوری سکوت آموزشگاه پرسید:
_ امروز تعطیلین؟ ظاهرا کسی جز من و شما اینجا
نیست.
سام مقابل او نشست.
_ تعطیل که نیستیم. خرسای تنبل به مناسبت عید
خودشون تعطیل کردن. البته خب یه سری خود شیرینم
ممکنه برای تمرین بیان. بعد سیزده بدر کنسرت داریم.

واسه همینم من مجبورم علیرغم میل باطنیم برای
خوابیدن بیام و اموزشگاه رو باز کنم.
افرا مردد پرسید:
_ اینجا برای شماست؟
سام به کاکتوسهای اطرافشان اشاره کرد.
_ این درختا که میگن مال امینه اینجا! منتها من
گوشت قربونیم دیگه… زور همه به من میچربه! امین
دارام که یه ستمگر واقعیه… منم مظلوم هر بلایی دلش
خواست سرم میاره.
قبل از اینکه افرا بتواند چیزی بگوید. صدای بم و
دلنشین مردانهای بینشان فاصله انداخت. امین از راه
رسیده بود.
_ باز که داری غیبت میکنی پشت سر من.
افرا به سرعت سرش را به سمت صدا چرخاند و با
دیدن مرد قد بلند مقابلش حیرت کرد. واقعا خودش
بود. این صدای گرم… این چهرهی آشنا… متعلق به
امین دارا بود. برای یک ثانیه انگار همهی اتفاقات تلخ
را فراموش کرده و با هیجان از جایش بلند شد.
_ استاد… باورم نمیشه خودتونین…
سام با تمسخر به امین نگاه کرد.
_ عزیزم مطمئنی این دراکولارو با یه چهرهی
سرشناس اشتباه نگرفتی؟ استاد؟
امین بدون توجه به سام لبخند آرامی زد.
_ تو باید افرا باشی… یار و همراه تارخ… ببخشید
دیر کردم. باید همسرم رو سر راهم میرسوندم جایی.
نگاه افرا در چشمان سیاه مرد مقابلش قفل شد. شنیدن
اسم تارخ هیجان را از او گرفته و دوباره اسیر غم و
دلهرهاش کرده بود. بیاختیار نجوا کرد:
_ تارخ رو میشناسین؟
امین لبخند یکوریاش را تکرار کرد.
_ مدت زیادی نیست. چند ماه پیش برای اولین بار با
هم ملاقات کردیم. به لطف تارخ و زمزمههاش افرا
رو بیشتر از خود تارخ میشناسم!

لبخند یکوری امین با دیدن غم چشمان افرا از بین
رفت. کمابیش میدانست چه اتفاقی بین این دختر و
مردی که چند ماه قبل سراغش آمده بود افتاده بود.
وقتی هیچ رقمه در برابر تارخ کوتاه نیامده بود او
مجبور شده بود با توضیح شرایطش مجبورش کند تا
تدریس ویولن به دختری که اسمش افرا بود را بر
عهده بگیرد. سالها بود که این آموزشگاه را داشت و
تنها شاگردش همسرش نگار بود، اما یک چیز باعث
شده بود کوتاه بیاید. میان او و تارخ نامدار یک وجه
اشتراک وجود داشت. یک وجه اشتراک یک کلمهای و
سه حرفی! عشق!
تارخ نامدار مثل او عاشق بود و برای معشوق خود را
به آب و آتش میزد. نمیتوانست یک آدم عاشق را
ناامید رهسپار کند.
هنر موسیقی نیز آمیخته به عشق و احساس بود و بعد
از کلی صحبت با تارخ حس کرده بود اگر به او نه
بگوید پیش خودش و هنرش شرمنده خواهد شد. وقتی
با نگار راجع به این موضوع مشورت کرده بود نهایتا
با تشویق نگار پیشنهاد تارخ را پذیرفته بود.
صدای سام حواسش را به خود معطوف ساخت.
_ حالا که اینهمه افرارو خوب میشناسی به ما هم
معرفیش کن.
امین در چشمان رنگی سام خیره شد.
_ افرا از این به بعد هنرجوی منه!
چشمان سام گرد شدند.
_ جلل الخالق! سر صبحی سرت به جایی نخورده؟
امین نمایشی دستی به پشت سرش کشید.
_ طبق شواهد سالمم.
سام بشکنی در هوا زد.
_ میرم به او استاد پیرت خبر بدم مژدگونی بگیرم.
پیرمرد سکته نکنه از شنیدن این خبر خوبه.
بعد دستانش را به حالت دعا بالا برد.
_ خدایا بخت این دراکولا باز شد اخلاقشم درست شد.
یه مرحمتی بکن و بخت من و اون استاد پیرمون که یه
پاش لب گورهرو هم باز کن.
امین سرش را با افسوس تکان داد و با اشاره به در
اتاقی که سمت چپشان قرار داشت به افرا گفت:
_ بفرما افراجان… بهتره بریم جلسهی اولمون رو
شروع کنیم.
افرا با ناباوری آمیخته به غم به سمت اتاق رفت. امین
هم پشت سرش وارد اتاق شد و کت خوش دوخت
مردانهاش را از تن بیرون کشید. بعد از تعارف به افرا
برای نشستن پرسید:
_ خب خانم افرا از خودت بگو یکم… چند سالته؟ چه
سازایی بلدی؟ موسیقی کار کردی نکردی؟
افرا روی یکی از راحتیهای لیمویی رنگ نشست.
_ گفتین منو به لطف تارخ خوب میشناسین.
امین مقابلش نشست. آرنج دستانش را به زانوهایش
تکیه داد.
_ توفیر داره با اینکه از زبون خودت بشنوم.
نگاه افرا سوالی شد.
_ چطور؟
امین به چشمانش نگاه کرد.
_ تارخ خیلی دوستت داره… آدم عاشق هم نمیتونه
ضعفای طرف مقابلش رو خوب تشخیص بده. هر چی
ازت گفت فقط تعریف بود.

افرا بیهوا پرسید:
_ چرا قبول کردین بهم آموزش بدین؟ قبلا از هر جا
سراغتون رو گرفتم گفتن بجز همسرتون هنرجوی
دیگهای نداشتین و تدریسم نمیکنین.
امین با قاطعیت جواب داد:
_ اگه خودت میومدی سراغم قبول نمیکردم. کسی که
دوستت داره این خواهش رو ازم کرد. این چیزی
نیست که بتونم رد کنم. عشق و دوست داشتن تو این
دوره زمونه خیلی قیمتیه. هنر منم تلفیق احساساته…
تارخ با عشقش قانعم کرد چون عشق و علاقهی

همسرم دوباره بعد از سالها منو به موسیقی پیوند
زده.
_ چرا هنرجو قبول نمیکنین؟
امین اندکی مکث کرد و بعد با آرامش جواب داد:
_ ببین دخترم همهی آدمای این دنیا حتی اونایی که
فکر میکنیم خیلی خوش و خرم دارن زندگی میکنن
داستان خودشونو دارن. منم داستان خودمو داشتم.
شانه بالا انداخت.
_ کسی چه میدونه… شاید این تنبیه منه!
افرا از صحبتهای او چیز زیادی نفهمید. امین هم این
بحث را بیش از آن ادامه نداد. بجایش پرسید:
_ ویولن نداری؟ تا جایی که میدونم تارخ برات
سفارش داده بود.
افرا آهی کشید. بهترین هدیهی زندگیاش را از تارخ
گرفته بود.
_ چرا دارم… منتها فکر نمیکردم واقعا بخواین بهم
آموزش بدین. نیاوردمش!
امین از جایش بلند شد.
_ عجب… پس بیا امروز تست بگیرم ازت ببینم در
چه حدی! تارخ که مدام از صدات و ساز زدنت
تعریف میکرد.
به گوشهی اتاق که سازهای مختلفی را در آن قسمت
چیده بود رفت و پرسید:
_ کدومشون؟
افرا که اندکی مضطرب شده بود آرام جواب داد:
_ گیتار…
امین گیتار به دست کنارش بازگشته و آن را با احترام
به دستش سپرد.
_ خب افراجان من منتظرم…
افرا گیتار را از دست او گرفت و سعی کرد تا جایی
که میتواند استرسش را کنترل کند. ساز زدن مقابل
امین دارا کار کوچکی نبود. بیشک او یکی از بهترین
نوازندههای کشور بود. صدای عادی حرف زدنش
جذاب بود چه رسد به صدایی که بخواهد با آن ترانهای
را هم همراه صدای دلنشین یک ساز زمزمه کند.
مشغول کوک کردن ساز شد که امین آرام گفت:
_ استرس نداشته باش. نه قراره کنسرت بذاریم فردا
نه چیزی.
دوتا دوستیم که قراره پیش هم یاد بگیریم.
افرا نفسش را آرام بیرون فرستاد و شروع به نواختن
یکی از قطعههای معروف به اسم الحمرا کرد. اول
کمی لنگ میزد، اما کمکم مثل همیشه که هنگام ساز
زدن از زمین و زمان جدا میشد استرسش رنگ
باخت و انگار که گیتار یکی از اعضای بدنش است به
نواختن با تسلط ادامه داد. ساز زد بدون اینکه حواسش
به امین دارا باشد که شوکه و با نگاهی پر از تحسین
خیرهاش بود.

تارخ او را خوب میشناخت که برای سرگرم کردنش
او را به ساز و موسیقی پیوند زده بود. موسیقی تنها
چیزی بود که باعث میشد برای مدت کوتاهی از غم
و رنجی که زندگیاش را در بر گرفته بود رها شود.
البته در آن شرایط اینگونه میاندیشید.
قطعه که به پایان رسید انگشت شستش را طبق عادت
از روی سیم بالا تا پایین کشید و بعد انگار که تازه
یادش آمده بود امین دارا مقابلش نشسته است سرش را
بالا آورد تا واکنش او را ببیند. امین که نگاهش را دید
خندید.
_ بیا همین اول کار یه معامله کنیم با هم.
افرا تعجب کرد.
_ چه معاملهای؟
امین با شوخی جواب داد:
_ تو به من گیتار زدن یاد بده من به تو ویولن!
تعریف زیرپوستی امین دارا چنان برایش ارزشمند و
هیجان انگیز بود که لبخند عمیقی زد.
_ لطف دارین به من.
امین کنجکاو پرسید:
_ چند ساله گیتار میزنی؟
افرا بیاختیار جواب داد:
_ از وقتی پنج شیش سالم بود. تنها لطفی که مادر و
پدرم در حقم کردن ثبت نامم تو کلاس گیتار بود.
جملهاش تمام نشده بلافاصله از گفتن این حرف پشیمان
شد. دوست نداشت کنجکاوی امین دارا تحریک شده و
پشت بندش با فهمیدن جریانات زندگیاش نسبت به او
ترحم کند. این موضوع نگرانش کرده بود، اما وقتی
دید که در چشمان امین دارا هیچ کنجکاوی وجود
ندارد و از طرفی به این موضوع هم اشاره نکرد نفس
آسودهای کشید.
امین گفت:
_ خیلی عالیه! تا حالا تو کنسرت یا رو صحنه گیتار
زدی؟
افرا یکتای ابرویش را بالا داد.
_ هیچوقت فکر نکردم که تا این اندازه حرفهای باشم!
امین به راحتی که روی آن نشسته بود تکیه داد و پا
روی پا انداخت.
_ تکنیکت… تمرکزت رو نتا… تمیز ساز زدنت…
همهی اینا نشونهی حرفهای بودنته. برام عجیبه که
استادت پیشنهاد رو صحنه اجرا کردن رو بهت نداده تا
حالا!
افرا آهی کشید.
_ پیشنهاد داشتم. هیچوقت جدی نگرفتمش.
_ چرا؟
افرا به گیتار دستش نگاه کرد. باز دچار خاطرات شده
بود!
_ من عاشق موسیقیام، اما با این حال ساز زدن اولین
اولویت و علاقهای نبود که میخواستم دنبال کنم. برای
همین تمرکزم رو گذاشتم رو کاری که بیشتر از همه
بهش علاقه داشتم.
امین مودبانه زمزمه کرد:
_ اگه بیادبی نیست میتونم بپرسم اولویت اولت چی
بود؟
افرا لبخند بیحالی زد.
_ خواهش میکنم… من عاشق رشتهی تحصیلیم
کشاورزی بودم. عاشق گل و گیاه و حیوونا… رفتم
سراغ مزرعهداری و این کار به اندازهای سنگین بود
که نتونم موسیقی رو بعنوان یه حرفهی کاری جدی
دنبال کنم.

امین مردد پرسید:

_ الان چی؟ اگه بخوای هنرجوی من باشی نمیتونم
اجازه بدم فقط تو خونهتون برا خودت ساز بزنی. حیفه
آدمای دنیا از هنرت بینصیب بمونن.
افرا چشمانش را ریز کرد.
_ شاید هنرجوی خوبی نبودم اصلا… اونوقت چی؟
امین لبخند یکوری معروفش را روی لب نشاند.
_ افراجان من بالای سی ساله تو حرفهی موسیقیام…
دیگه الان خیلی راحت میتونم تشخیص بدم کی تو این
زمینه مستعده، کی با تلاش و تمرین به جایگاه خوب
میرسه و کی با تلاشم نتیجه نمیگیره! نگران این
موضوع نباش. میتونم تضمین کنم تا چند سال آینده
بهتر از من ویولن بزنی!
افرا نفس عمیقی کشید. اگر در شرایط فعلی نبود با
ذات پر شیطنتی که داشت از هیجان بالا و پایین
میپرید، اما حالا تمام هیجانش در شکل و شمایل یک
لبخند بیحال خودش را به نمایش گذاشت.
_ حتی رویاشم قشنگه.
_ اگه یکم دل به کار بدی و طبق گفتههام خوب تمرین
کنی تبدیل به واقعیت میشه.
از جایش بلند شد. دوباره به سمت سازها رفت و اینبار
ویولن را از بین سازهای داخل اتاقش برداشت.
_ قطعهی گل گلدون رو بلدی؟
افرا سر تکان داد. امین با رضایت گفت:
_ خب پس من شروع میکنم این قطعه رو با ویولن
بزنم و تو با گیتار همراهیم کن. اگه همخونی هم بکنی
باهام که عالی میشه.
اینبار افرا بیشتر از قبل مضطرب شد.
_ استاد من کنار شما چطوری ساز بزنم آخه؟
امین اخمی مصنوعی روی پیشانی نشاند. اخمی که
متضاد با لحن شوخش بود.
_ میخوای پشتمو بکنم بهت؟
افرا لب گزید.
_ ببخشید…
پوفی کشید.
_ باشه سعیمو میکنم.
امین ویولن را بین شانه و گردن خود گذاشت و بعد از
اینکه با سازش احساس راحتی کرد. نرم و آرام آرشه
را روی سیمهای آن کشید و آرام آرام شروع به
نواختن قطعهی مورد نظرش کرد. چند ثانیه بعد افرا
هم همراهش شد و صدای ساز گیتارش را با ساز
ویولن امین هماهنگ کرد. هر قسمتی هم که ریتم از
دستش خارج میشد امین به شکلی حرفهای و با کم و
زیاد کردن سرعت نوازندگیاش آن هم با ظرافت
دوباره با افرا هماهنگ میشد.
وقتی بالاخره توانستند موازی هم ادامه دهند امین
لبهایش را تکان داد و با صدای جادوییاش شروع به
خواندن کرد.
” گل گلدون من شکسته در باد…
تو بیا تا دلم نکرده فریاد…
گل شببو دیگه شب بو نمیده.
کی گل شببو رو از شاخه چیده…”

طولی نکشید که افرا هم که غرق در گوش سپردن به
صدای بینظیر امین شده بود بیاختیار و با صدای
گرمش او را همراهی کرد.
“گوشهی آسمون پر رنگین کمون
من مثل تاریکی تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من میرم گم میشم تو جنگل خواب”
امین که صدای افرا را شنید عامدانه دست از زمزمهی
ترانه برداشت و اجازه داد افرا که دوباره غرق در
دنیای هنر خویش شده بود به تنهایی ادامه دهد.
” گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب
آسمون آبی میشه اما گل خورشید
رو شاخه های بید دلش میگیره
دره مهتابی میشه اما گل مهتاب
از برکههای آب بالا نمیره
تو که دست تکون میدی به ستاره جون میدی
میشکفه گل از گل باغ
وقتی چشمات هم میاد دو ستاره کم میاد
میسوزه شقایق از داغ..”.
افرا ادامه داد و صدایش به قدری آمیخته با احساس
بود که حتی سام را هم به اتاق کشاند و باعث شد نگاه
پر تحسینش روی افرا قفل شود.
نگاه امین هم در حین ساز زدن همچنان روی افرا قفل
بود… تارخ نامدار شاید به جهت عاشق بودنش با تمام
وجودش از این صدا و استعداد دختر مقابلش تعریف
کرده بود اما امین حالا به چشم میدید که هیچ کدام از
حرفهای او اغراق نبودهاند. افرا ملک واقعا استعداد
چشمگیری داشت.
همانطور که داشت ویولن مینواخت سام کنارش قرار
گرفت. کنار گوشش زمزمه کرد:
_ میگم چه معجزهای شده که هنرجو قبول کردی.
نابغه گیرت افتاده، حالا اگه یه موجود خنگ و کودن
بود فورا میفرستادی سراغ ما… ای زرنگ هفتخط.
یادم باشه زیر آبت رو پیش نگار بزنم تا حالتو بگیره
روحم شاد شه.
لبخند یکوری امین با دیدن صورت خیس افرا ناپدید
شد. افرا بدون آنکه متوجه باشد حین خواندن ترانه
اشک میریخت.
این ترانه انگار وصف حال او بود. گل گلدانش
شکسته بود. بدون حضور تارخ دلش میل به فریاد
داشت و دیگر هیچ گل شببویی برایش بویی به همراه
نداشت. مثل ماهی که از آب دور مانده باشد او نیز از
تارخش که تمام جانش بود دور مانده و نای نفس
کشیدن نداشت.
امین با دیدن حال و روز بهم ریختهی او تمرکزش را
از دست داد و ریتم آهنگ از دستش در رفت. این
اتفاق چنان بیسابقه بود که سام هم متعجب شد و وقتی
رد نگاه او را گرفت و به افرا رسید تعجبش شدت
گرفت.

امین ویولن را به دست سام داد و خودش را کنار افرا
رساند. حالا دیگر افرا دست از ساز زدن کشیده بود.
با احتیاط خم شد و گیتار را از دست افرا گرفت.
_ افرا جان…
صدای امین تلنگری شد تا افرا صورتش را با دستانش
پوشانده و بدون اینکه برایش مهم باشد کنار دو غریبه
است از ته دل به گریه هایش ادامه دهد.

امین کمی عقب رفت و اجازه داد افرا اندکی آرامتر
شود. گیتار را به دست سام که همچنان شوکه بود داد
و با اشاره از او خواست آنها را تنها بگذارد. سام که
حال بد افرا را دید مخالفتی نکرد و تنهایشان گذاشت.
با رفتن سام امین جعبهی دستمال کاغذی روی میز را
برداشت و به سمت افرا گرفت. دوباره افرا را صدا
کرد.
_ افرا خانم…
افرا اینبار سرش را بالا آورد. با دیدگان تارش که
امین را دید انگار تازه موقعیتش را به یاد آورد.
دستمالی از داخل جعبهای که به سمتش دراز شده بود
بیرون کشید و با شرمندگی نجوا کرد:
_ ببخشید من یکم بهم ریختهم…
_ راحت باش. فکر کنم ترانهی نامناسبی رو انتخاب
کردم.
افرا با دستمال اشکهایش را پاک کرد و بیاختیار
گفت:
_ نمیتونم. هیچی نمیتونه فکرمو از سمتش منحرف
کنه.
حتی موسیقی… قطعهی اول رو که زدم حالم خوب
بود. خوشحال بودم که شاید اینطوری بتونم یکم اروم
شم، اما…
سرش را به چپ و راست تکان داد و با درد و دل
ادامه داد:
_ نمیتونم. اصلا نمیدونم برای چی زندهم.
امین با ناراحتی مجدد مقابل او نشسته و دستانش را در
هم گره زد.
_ زندهای به خاطر تارخ… تا جایی که من میدونم
بهت خیلی نیاز داره. به اینکه بشنوه محکم وایستادی تا
برگرده پیشت…
تو که دوست نداری ناامیدش کنی؟
افرا بیآنکه از دانستههای امین تعجب کند نالید:
_ نه ولی خیلی سخته… هر ثانیهم داره با جون کندن
و نگرانی براش میگذره.
امین سر تکان داد.
_ تو موقعیت مشابهت بودم. میفهمم دوری از کسی
که دوسش داری چقدر سخته.
افرا با درماندگی پرسید:
_ چطوری تحمل کردین؟
امین گلدان کوچک کاکتوسی که روی میز بینشان بود
را برداشت و به آن خیره شد.
_ زندگی یه چالشه دخترم.
افرا میان گریههایش با خندهی پر دردی گفت:
_ مگه چند سالتونه که منو دخترم صدا میکنین؟
امین نگاهش را از کاکتوس گرفته و به افرا دوخت.
_ یه پیرمرد جلوت نشسته که اگه الان جوون بنظر
میاد بخاطر زندگی با یه زن خوبه. یه معجزه که خدا
بعد از کلی مشکل وسط زندگیم سبزش کرد.
گلدان کاکتوس را بالا آورد و با سر به آن اشاره کرد.
کاکتوسی که گل کوچکی داده بود.
_ صبوری منم مثل این کاکتوس نتیجه داد. زندگی یه
گل هدیه کرد بهم.
افرا بینیاش را بالا کشید.
_ این حرفا شعاری نیست؟
امین بدون تعصب زمزمه کرد:
_ نمیدونم… شاید باشه، اما من همیشه تو زندگیم به
صبوری کردن و مهربونی ایمان داشتم. نگار همسرم
جواب این ایمانه!

خندید.

_ گذشته از اینا دخترم گفتنم زیاد عجیب نیست. من
بالای چهل سالمه… اگه زود ازدواج میکردم ممکن
بود دخترم هم سن و سال تو باشه!
افرا به سامان اندیشید. ظاهرا امین دارا با پدرش
اختلاف سنی چندانی نداشت.
_ سامانم ۴۶سالشه.
_ سامان؟
افرا بیمیل جواب داد:
_ منظورم پدرمه.
امین سر تکان داد.
_ پدرت زرنگ بوده پس… چون دختر من ماهور فقط
نه ماهشه.
افرا متعجب شد.
_ نمیدونستم بچه دارین.
امین گوشیاش را از جیبش بیرون آورده و با روشن
کردن تصویر زمینهاش آن را به سمت افرا چرخاند.
عکس زنی جوان با لبخندی زیبا در حالیکه دخترک
سفید و تپلی را در آغوش کشیده و گونهاش را به
گونهی او چسبانده بود در تصویر به چشم میخورد.
ماهور ورژن دخترانه و کوچک شدهی پدرش بود!
_ دخترتون چقدر شبیه خودتونه.
امین گوشی را به سمت خودش برگرداند و پر عشق به
تصویر گوشیاش خیره شد.
_ امیدوارم بچهی بعدیمون شبیه مادرشون باشه.
افرا لبخندی زد. لحن امین دارا وقتی از همسرش
حرف میزد پر میشد از عشق و احترام. کاملا
مشخص بود که چقدر عاشقانه همسر و دخترش
کوچک زیبایش را دوست داشت.
_ جمعتون همیشه جمع و سلامت باشه.
امین تشکر کوتاهی کرد و پرسید:
_ بهتر شدی؟
افرا آهی کشید. در دل با خودش گفت که من تا مدتها
خوب نخواهم شد، اما در جواب امین زمزمه کرد.
_ بهترم استاد.
_ خوبه… اگه روبراهی من میتونم اولین جلسهرو
شروع کنم. در غیر اینصورت میتونی امروز بری
خونه و جلسهی بعد که همراه ویولن اومدی شروع
کنیم.
افرا در فکر فرو رفت. حقیقت این بود که حوصلهی
کلاس را نداشت، اما از طرفی این را هم میدانست که
اگر آنجا را ترک کند در اثر بیکار ماندن هزار مدل
فکر و خیال مختلف مغزش را سوراخ میکرد. برای
همین علیرغم بیحوصله بودنش گفت:

_ شروع کنیم.
همین جملهی کوتاه شروعی شد برای آموزش در کنار
استاد نابغهای که تمام عمر آرزویش را داشت.
****
بند کیفش را روی شانهاش جابهجا کرد. وقتی به
ساعت مچیاش نگاه انداخت باورش نمیشد که درست
دیده باشد.
به قدری غرق در گوش دادن به توضیحات امین دارا
بود که گذر زمان از دستش در رفته بود.

حالا از اینکه اجازه داده بود امین دارا کلاسهایشان را
شروع کند خوشحال بود. گذشت زمان برای ساعاتی
کوتاه هم که شده از دستش خارج شده و این در بهبود
دادن روحیهاش موثر بود.
چند نفس عمیق پشت سر هم کشید تا با یادآوری چهره
و صدای تارخ وسط خیابان گریهاش نگیرد.
همانگونه به پیادهروی در گوشهی خیابان مشغول بود
که گوشیاش زنگ خورد. وقتی شمارهی تینا را روی
صفحهی گوشیاش دید به سرعت و با نگرانی جواب
داد:
_ چی شده تینا؟
تینا مضطرب گفت:
_ افرا بیا خونهی ما…
افرا سر جایش ایستاد.
_ چی شده؟
_ بیا میفهمی.
افرا عصبی شد.
_ میخوای از نگرانی یه بلایی سر خودم بیارم.
میپرسم چی شده؟
تینا کنترل گریهاش را از دست داد.
_ افرا نامیخان فهمیده…
_ چی رو؟
تینا بریده بریده و نامفهوم جواب داد:
_ تارخ مصاحبه کرده. عمو فهمیده…
کنترلش را از دست داد.
_ پشت تلفن نمیتونم بگم… بیا اینجا… افرا من خیلی
میترسم.
افرا سریع خودش را کنار خیابان رساند و برای اولین
تاکسی که دید دست تکان داد.
_ دربست…
حوصلهی رانندگی نداشت و با اسنپ به آنجا آمده بود،
اما حالا به قدری مضطرب بود که نمیتوانست منتظر
اسنپ بماند
_ تا یه ربع دیگه میرسم تینا…
*****
نگاه سرد و خستهاش را به دیوار کثیف و تاریک
مقابلش دوخت. حتی نمیدانست در چه ساعتی از
شبانه روز قرار دارد. فقط ساعاتی قبل را به خاطر
داشت که قبل از زندانی شدن در این اتاق تاریک و
سرد نگاه سوالیاش را به صورت سخت سرهنگ
دوخته و پرسیده بود:
_ کجا میریم؟
سرهنگ هم طبق عادت همیشگیاش خشک جواب
داده بود:
_ فعلا میری بازداشتگاه تا دادگاهت اجرا شه تو
همین هفته…
همین! و بعد هم به این اتاق منتقل شده بود. پشتش را
به دیوار سرد تکیه داد و چشمانش را بست. کاش افرا
کنارش بود و برایش لالایی میخواند. دلش یک خواب
راحت و بیدغدغه میخواست، اما تازه در ابتدای راه
بود! این تازه زندانی شدن در یک اتاق بود. میدانست
به زودی مکانهای بدتر از مکانهایی این مدت در
آنها اسیر بود را نیز تجربه خواهد کرد. باید قوی
میماند.
زیرلب برای خود زمزمه کرد:
_ به نامیخان فکر کن و حال داغونش…
لبخندی گوشهی لبهایش نشست.
_ نوبت منه زندگیت رو سیاه کنم نامیخان!

با لذت از زمزمهای که کرده بود چشمانش را بست.
میدانست حس خوبش در کنار دلتنگی عظیمش برای
افرا و بقیه نه بخاطر انتقام از نامیخان که بخاطر
رهایی و برداشته شدن بار عذاب وجدان از دوش
خودش بود. این دلتنگیها هم تمام میشدند و
میتوانست بالاخره با خیالی آسوده افرا را میان
بازوانش گرفته و با تمام وجودش او را حس کند.
با این خیال شیرین سرش را گرم کرد. هیچ تعریفی از
گذر زمان نداشت. روز و شب را گم کرده بود. نفهمید
دقایقی کوتاه از خیال شیرینش گذشته بود یا ساعاتی
طولانی که سربازی که تازه پشت لبش سبز شده بود
صدایش زد.
_ بیا بیرون…
در بازداشتگاه تنها بود. پس مخاطب سرباز جوان
خودش بود.
_ چی شده؟
سرباز اخم کرد.
_ بیا بیرون! نکنه از بازداشت خوشت اومده؟
آن سرباز چه میدانست که او سالها بود که در هوای
آزاد بیرون اسیر بود.
بلند شد. پشت شلوارش را تکاند و از بازداشتگاه
بیرون آمد.
سرباز دستبندی به دست چپش زده و بند دیگر دستبند
را هم دور مچ راست خود بسته و تارخ را دنبال خود
کشاند. از پلههایی که مقابلشان بود بالا رفتند.
_ ساعت چنده؟
_ نه شب!
تارخ چشمانش را ریز کرد. ظاهرا ساعات زیادی را
در آن دخمهی سرد و نمور گذرانده بود.
مقابل در اتاقی ایستادند. تارخ نگاهش را در راهروی
خلوت چرخاند. بجز دو سرباز که مشغول حرف زدن
بودند کسی در راهرو نبود. صبح وقتی پا در این
کلانتری گذاشته بود فضا بسیار شلوغ بود. کمی
متعجب شد، اما قبل از اینکه از سرباز چیزی بپرسد
سرباز تقه‌ای به در زده و بعد در را باز کرد و داخل
شد. در حین احترام نظامی چشمش به
نامیخان افتاد که با خشمی که در تک تک اعضای
چهره‌اش به چشم میخورد به عصایش تکیه داده و با
عصبانیت به او خیره بود. بالاخره انتظارش به پایان
رسیده بود. زیرلب با خود گفت:
_ بازی شروع شد!
بعد بلافاصله چرخید و توجهی به کشیده شدن دست
سرباز نکرد.
_ منو برگردون تو همون دخمه!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۱۰۹۲۶ ۱۴۵۶۴۵

دانلود رمان بی قرارم کن 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:       #شایان یه وکیل و استاد دانشگاهه و خیلی #جدی و #سختگیر #نبات یه دختر زبل و جسور که #حریف شایان خان برشی از متن: تمام وجودش چشم شد و خیابان شلوغ را از نظر گذراند … چطور می توانست یک جای پارک خالی…
IMG 20240522 075103 721

دانلود رمان طالع آغشته به خون به صورت pdf کامل از مهلا حامدی 5 (3)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان :   بهش میگن گورکن یه قاتل زنجیره‌ای حرفه‌ای که هیچ ردی از خودش به جا نمیزاره… تشنه به خون و زخم دیدست… رحم و مروت تو وجود تاریکش یعنی افسانه… چشمان سیاه نافذش و هیکل تومندش همچون گرگی درندست… حالا چی…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۲ ۱۵۵۸۴۷۶۳۹

دانلود رمان دژ آشوب pdf از مریم ایلخانی 0 (0)

3 دیدگاه
  خلاصه رمان:     داستان خاندانی معتبر در یک عمارت در محله دزاشیب عمارتی به نام دژآشوب که ابستن یک دنیا ماجراست… ماجرای یک قتل مادری جوانمرگ پدری گمشده   دختری تنها، گندم دختری مهربان و سرشار از محبت و عشقی وافر به جهاندار خان معین شهسواری پیرمردی چشم…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۹ ۲۳۱۰۴۵۹۰۵

دانلود رمان هشت متری pdf از شقایق لامعی 1 (1)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان: داستان، با ورودِ خانواده‌ای جدید به محله آغاز می‌شود؛ خانواده‌ای که دنیایی از تفاوت‌ها و تضادها را با خود به هشت‌متری آورده‌اند. “ایمان امیری”، یکی از تازه‌واردین است که آیدا از همان برخوردِ اول، برچسب “بی‌اعصاب” رویش می‌زند؛ پسری که نیامده، زندگی اعضای محله‌ و خصوصاً خانواده‌ی…
1676877298840

دانلود رمان عبور از غبار pdf از نیلا 1 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :           گاهی وقتها اون چیزایی رو ازدست می دیم که همیشه کنارمون بوده وگاهی هم ساده ساده خودمونو درگیر چیزایی میکنیم که اصلا ارزششو ندارن وبودونبودشون توزندگی به چشم نمیان . وچه خوب بودکه قبل از نابودشدنمون توی گرداب زندگی می فهمیدیم…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3.7 (6)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
IMG 20240425 105152 454 scaled

دانلود رمان تکتم 21 تهران به صورت pdf کامل از فاخته حسینی 4.6 (5)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان : _ تاب تاب عباسی… خدا منو نندازی… هولم میدهد. میروم بالا، پایین میآیم. میخندم، از ته دل. حرکت تاب که کند میشود، محکم تر هول میدهد. کیف میکنم. رعد و برق میزند، انگار قرار است باران ببارد. اما من نمیخواهم قید تاب بازی را بزنم،…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

11 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Shaghayegh
Shaghayegh
1 سال قبل

خب افرا رفیق جدید پیدا کرد…آقای سام!!!اینم ی نسخه دوم از آرش خان.

𝑬𝒍𝒊𝒊𝒊𝒊♡︎
𝑬𝒍𝒊𝒊𝒊𝒊♡︎
1 سال قبل

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایی خدا چقدر حساس شد😱😭
خدایا سرگرد تسلیم نامیخان نشههههههه خدایااااااا
من می ترسم🤦‍♀️😭احساس نگرانی دارم اوفففف اشکم در اومد توروخدا قسم رمان خوب تموم شه🙃🥲😭💕 نامیخان از کجا فهمید اخه
هر چند اون آشغال مثل سگ بو میکشه😑

Tamana
1 سال قبل

💔🤦‍♀️🤦‍♀️🤦‍♀️

مَسی
مَسی
1 سال قبل

اووووووف برو که بریم

Bahareh
Bahareh
1 سال قبل

رمان پر از هیجان عالی. رمان یعنی این.👌👌👍🏻👍🏻

Sana
Sana
1 سال قبل

و اینگونه بود که عصای نامیخان از شدت عصبانیت شکست

رمان
پاسخ به  Sana
1 سال قبل

😂😂😂😂🤣🤣خدا نکشتت😂

مهشید
مهشید
1 سال قبل

تن و بدنم لریززررددپ

Miss flower
Miss flower
1 سال قبل

این پارت هم خیلیییی خیلیییییییی قشنگ بود
مثل همیشه عالی 😘👌👌👌👌💖🌸

neda
neda
1 سال قبل

ماهور 🤭🙃

ستایش
ستایش
1 سال قبل

خدا بخیر بگذرونه😖

دسته‌ها

11
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x