رمان بوسه بر گیسوی یار پارت 143

4.7
(3)

 

 

-ناراحت شدی از رفتنم؟

 

نگاهم میکند:

-آره به جانِ حوری… ضد حال خوردم اصلا از حرکتت!

 

وای خدا خدا… چطور نَمیرم برای اینطور بودنش؟!

-ای جان!

 

صورتش جمع میشود:

-چه کاری بود آخه با من کردی؟!

 

در سکوت نگاهش میکنم که بی طاقت و حال خراب میغرد:

 

-حالا باید دربه در دنبالت بگردم، تا پیدات کنم و بدتر حالتو بگیرم… کارمو سخت کردی، خدارو خوش میاد؟ کار خودتم سخت کردی… می موندی باهم حلش میکردیم دیگه، چرا پیچیده ش کردی؟!

 

آبتین با خنده میگوید:

-بابا این رد داده کلا… اتابک مُشتا رو زده تو سرت، که مخت تاب برداشته؟ بابا طرف رفت… تموم شد… دنبال چی دوباره بری بگردی؟

 

بهادر چشم از چشمهای براق من نمیگیرد.

-تموم نشد…

 

سر بالا و پایین میکنم:

-تموم شد بها…

 

میغرد:

-خفه شو حوری!

 

-بهادر..

 

رو به آبتین میغرد:

-برو بیرون! پا میشم به جای این، تو رو میزنم صدای سگ بدیا!

 

آبتین میخندد:

-باز به من چه؟!

 

-دستم به این نمیرسه، تو که دم دستمی!وایسادی اینجا رو اعصاب من میری!

 

اینبار من صدایش میزنم:

-بهادر جان…

 

بهادر هنوز مخاطبش آبتین است:

-خبر داشتی نه؟!!

 

این حجم عصبانیت، در مخیله ام نمیگنجد و تا به حال اینطور ندیده بودمش. آبتین میگوید:

-بابا ولم کن، خودتون افتادید به جون همدیگه، منو قاطی نکنید…

 

میگویم:

-آره بها، من و توییم…

 

بهادر همچنان نگاه برزخی اش به آبتین است:

-توام طرف اینی؟!

 

آبتین میگوید:

-اصلا من رفتم…

 

آبتین میپیچد و بهادر میغرد:

-وایسا بینَم!

 

سکوت میشود. انگار آبتین میرود، که بهادر خیره به من میگوید:

-اینم کشیدی سمت خودت؟!

 

خنده ام میگیرد.

-انقدر خودتو به در و دیوار نزن… وا بده!

 

عصبانی میخندد:

-تا دسته فرو کردی توم، وا بدم؟!

 

دهانم از بی ادبی اش وا می ماند.

-اِوا!

 

صورتش به لرزه می افتد. و با نگاه طولانی ای در چشمانم، آرام و خش دار میگوید:

-رفتی؟

 

بغض وحشتناکی توی گلویم می نشیند. این چه ریخت و نگاه و قیافه و صدایی ست، مرد؟!

-اوهوم…

 

نفس عمیقی میکشد و زمزمه میکند:

-بی معرفت…

 

 

 

 

 

 

 

نفس عمیقی میکشد و زمزمه میکند:

-بی معرفت…

 

دهانم از بی نفسی باز می ماند. و او بدون اینکه حرف دیگری زده شود، تماس را قطع میکند!

 

تصویرش از روی صفحه ی گوشی محو میشود. ثانیه ها همانطور می مانم…و نمیدانم کِی و چطور اشک از چشمم میچکد و با دهان باز مانده، آرام و بی صدا هق میزنم.

 

میان اشک و هق زدن، میخندم. گوشی را پایین میکشم و نگاهم به روبرو می ماند. گفت بی معرفت؟!

-هاه! مزخرف!!

 

چند لحظه ی دیگر سرم روی بالشت می افتد و لبهایم جمع میشود و چانه ام میلرزد و پرسید دوستم داری؟! خدایا این حالی که بین اشک و خنده گیر افتاده ام اسمش چیست؟!

 

او نفرت انگیزترین است و بی اراده زمزمه میکنم:

-بیشور!

 

چشم روی هم میگذارم و با حس و حال درهم و عجیب و سردرگمی ناله میکنم:

-دوسِت ندارم…

***

 

سوره ریزبینانه و دقیق توی صورتم زل زده و من درحال مرتب کردن موهای یک دست و رنگی ام هستم… تارهای حجیمِ خرمایی که لخت اطرافم سرازیر شده و بلندی اش تا پایین کمرم میرسد.

 

و رنگ های سبز و قرمز و آبی، میانشان به وضوح به چشم میخورد. همین امروز آرایشگر برایم ترمیم کرد و چتری هایم را بار دیگر مرتب کرد… تا من بازهم بشوم، همان حورای رنگی رنگی، چه چتریِ قشنگی!

 

-خوب شد موهام؟!

 

سوره نفس عمیقی میکشد و به جای جواب، سوال بی ربطی میپرسد:

-چشمات چقدر پف کرده!

 

عه… چشمهایم! چشمهای آرایش شده و خندان و… قرمز و… پف کرده ام!

-واقعا؟!

 

سری تکان میدهد:

-خودت نمی بینی؟

 

توی آینه دقیق میشوم… با وجود آرایش و چتری ها… خب بازهم مشخص است!

-عه آره… چرا؟!

 

پوزخندی میزند:

-از من میپرسی؟

 

لبی پیچ میدهم.

-شاید حساسیت کردم… این مداد چشم رو تازه خریدم… اولین بار استفاده میکنم…شاید.. واسه اونه!

 

-شایدم به خاطر کلی گریه کردنه…

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
زهرا
زهرا
1 سال قبل

❤ ❤ ❤ ❤

زلال
زلال
1 سال قبل

ای خدا کی به پارته خواستگاری بهادر از حوری میرسه؟🤣🤣🤣اه الان رسیده بود بخدا اگه بازی درنمیوردن و پارتگذاری دقیق بود

مه
مه
1 سال قبل

رفت تا هفته دیگه پارت جدید بیاد ☹🤦🏻‍♀️

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x