رمان بوسه بر گیسوی یار پارت 17

3.3
(3)

 
انقدر خیره و جدی نگاهشان میکنم تا بالاخره شهربانو میگوید:
-آقا بهادر خیلی پسر خوبیه!
سعی می کنم پوزخند نزنم…یا لااقل با صدا نباشد!
-بله به غیر از خیــــلی خوب بودنشون، دیگه چه خصوصیاتی دارن؟

شهربانو با عشق میگوید:
-والا ما که بدی ازش ندیدیم بس که این پسر ماهه! خیلی خوش برخورد و مودب و آقاست…
درموردِ آن موجود وحشی و بی ادب اینطور میگوید؟!

-مودب و آقا بودنش رو که با همون برخورد اول فهمیدم!
زن جوان کنایه ام را می فهمد که با خنده ی پر عشوه ای میگوید:
-پس گربه رو دم حجله کشته!
تیز نگاهش می کنم.
-گربه؟ منظورتون منم؟!

با هول خنده اش را حفظ میکند و میگوید:
-نه منظورم این نبود…امممم راستش…
وقتی نمیتواند جوابی بدهد، شهربانو میگوید:
-راستش فقط یکم حساسه!

سرد و عصبی نگاهش میکنم:
-رو چی حساسن؟!
-رو آدمای جدید…همسایه ی جدید…
خودم ادامه میدهم:
-و کسی که ساکن این واحد میشه! درسته؟!

هردو سکوت میکنند. میخندم…چه خنده ای!
-انقدر حساس که با خروس و تخم مرغ و وحشی بازی و تهدید ازش استقبال میکنه؟!
زنی که فکر میکنم اسمش لادن بود، به نرمی دستش را پشت دست دیگرش میزند :
-اِوا خاک به سرم! باهات چیکار کرده؟!

-با من تا الان هرکاری کرده مهم نیست…اینکه قراره باهام چیکار کنه مهمه…
دو زن نگاه معناداری باهم رد و بدل میکنند. لعنتی این نگاهها دیگر یعنی چه؟! با جدیت میگویم:
-شما بگید قراره باهام چیکار کنه؟!!

هیچکدام حرفی نمیزنند و من با حرص میخندم:
-قراره از اینجا فراریم بده…درسته؟!
سکوت کرده اند…اما نگاهشان که همین را تایید میکند! پس عمومنصور راست گفته بود و این جناب میخواهد این خانه را از چنگم دربیاورد.

تکیه می دهم و نفس عمیقی میکشم. اینطوری که اینها به من زل زده اند، یعنی همین امشب باید فلنگ را ببندم و بزنم به چاک!!
-صادقانه بهم بگید تا چه حد برام خطر سازه؟

شهربانو با مکث نسبتا بلندی، لبخند مصنوعی ای تحویلم می دهد و میگوید:
-به نظرم دنبال یه خونه باش عزیزم.
بسیار عالی!

هنوز سردرگمم و خنده ی احمقانه ای روی لب دارم… که صدای هیجانزده ی پسربچه بلند میشود:
-مامان مامان چنگیز!! چنگیز پریده رو تراس خاله حوری!
حوری؟ هه! نه…اهمیتی ندارد. الان فقط یک اسم میشنوم…چنگیز!
-چی؟!!

پسرک بالا و پایین میپرد و انگار هم ترس دارد، هم ذوق و هیجان!
-چنگیز اومده اینجا! اینجاست…عمو!!
اسم چنگیز برایم فقط یادآور یک چیز است…یک خروس گُنده و با یک نگاه طلبکار و آماده حمله!! با ترس در جا میپرم.
-اینجا؟!

-چرا اومده اینجا؟
این را شهربانو میگوید. اما حواسم تماما به تراس است و از ترس رو در رو شدن با آن خروسی که خودش وحشی تر و طلبکارتر از صاحبش است، نمیتوانم از جایم تکان بخورم!
پسرک میگوید:
-حتما دنبال حوریه ست…اومده حوریه رو پیدا کنه…

بی اراده داد میزنم:
-انقدر نگو حوریه!
پسرکِ احمق همانطور در تراس را باز میگذارد و چند قدمی به سمتم میدود:
-خاله بخدا دنبال حوریه ست!

با حرص و ترس میغرم:
-حوریه اینجا چه غلطی میکنه؟! بهش بگو بره! برو در تراسو ببند…بگو بره!!
-نترس حورا جان الان میره…یا اگه نرفت…

همان لحظه خروسِ گُنده، با هیبتی به اندازه عقااااب پر میزند و داخل میشود! دیدنش همانا و ایست قلبی زدن همانا! یک ثانیه مکث…و بعد جیغِ بنفشی میکشم و مثل فنر به سمتِ اتاق پا تند می کنم.
صداها درهم میشود. من در اتاق را به هم میکوبم و دست روی قلبم میگذارم که چطور میکوبد.

صدای شهربانو را میشنوم :
-بگیرش رادین…بگیر دختره رو سکته دادی…
-من میترسم مامان…منو میزنه…

لادن بلند میگوید:
-طرف من نیا! کیش کیش طرف من نیا! رادین بگیرش دیگه!
-نه میترسم!
-برو به بهادر بگو بیاد بگیردش…بدو رادین!

صدای بال زدنش می آید. به در چسبیده ام و ای خدا گرفتاری شده ام!
-الان میرم…
در خانه ام باز میشود. صدای شکستن چیزی به گوشم میرسد. وحشی چیزی را شکست حتما!

لادن ترسیده میگوید:
-من برم تا منو نخورده!
و چند ثانیه ی بعد، وقتی که پشتِ در اتاقم میلرزم و جرئت بیرون رفتن ندارم، صدای آقا بهادُرِشان را میشنوم!
-عه پسّر اینجا چیکار میکنی؟

آب گلویم را فرو میدهم. لعنتیِ خونسردِ مسخره!
صدای شهربانو را میشنوم:
-اومده بود رو تراس حوری آقا بهادر…
-حوری؟!!

کف دستم را محکم به پیشانی ام میزنم. شانست را بگازَم حورا!!

رادین سریع میگوید:
-خاله حورا!
و بلافاصله شهربانو:
-نه منظورم حوراست…اسمِ دختر همسایه…خروست اومده بود رو تراسِ حورا جون که رادین دید…

-عا قربون قد و بالاش…خوشم میاد مَرده مَرد! شامه ش خوب کار میکنه…
چه میگوید؟! بگیرد و برود دیگر اَه!
نمیدانم میگیردش، یا نه…اما خیز برداشتنش را میفهمم که همراهش میگوید:
-پس دنبال حور و پری میگردی پسر؟

دست مشت میکنم…چقدر باید گوشت تنم بریزد!
– بوی حور و پری به مشامت خورده؟
چقدر دیگر از بیشعوری اش بگویم؟!
دستگیره را میکشم و با ترس و تردید از لای در نگاهی به بیرون می کنم.

-بیا اینجا بینَم! خانوم خانوما رو با حوریه اشتباه گرفتی…هر حوری که حوریه ی خودت نمیشه…
میبینمش! مردک جلف رکابی به تن دارد. و از آن قیافه و خنده ی شیطانی اش، پدرسوختگی چکه می کند.

-الان میگیرمش!
بالاخره خروس یاغی اش را با خیز بلندی میگیرد. و من بالاخره یک نفس آسوده میکشم و…مردک مریضِ بی ادب!
وقتی خیالم راحت میشود که آن حیوانِ ترسناک در بندِ صاحبِ بی تربیتش است، در را باز میکنم و دست به کمر و با عصبانیت نگاهش میکنم:
-این چه وضعشه؟!

به ثانیه نمیکشد که نگاهش را به من میدهد. همراهِ او، نگاهِ شهربانو و رادین! اما من نگاهم فقط به اویی ست که رو به من ابرویی بالا میدهد:
-بَه! همسایه خانوم…شرمنده بی دعوت تشریف فرما شدیم داخل…یاالله یاالله!
مسخره!

دست به کمر میزنم و با اخم میگویم:
-شما واقعا دیگه با این خروستون دارید مزاحمت ایجاد میکنید…لطفا اگر نمیتونید کنترلش کنید، از اینجا ببرید… کم کم دارید با این کاراتون آرامش رو از من سلب میکنید!
-حورا جان…

نگاهی به شهربانو میکنم که لبخند مصنوعی و ترسیده ای تحویلم می دهد. اما…بهادر خان، با آن رکابی و آن موهای یکی اینور یکی آنور و…بدتر از همه، آن نگاه تیز، قدمی به سمتم برمی دارد و در کمال آرامش میگوید:
-چشمش تو رو گرفته… من چیکاره ام؟

این دیگر چه دلیل مسخره ایست؟!
-لطفا رو طرز حرف زدنتون بیشتر کار کنید… و رو نزاکتتون!
با تک خنده ای تمسخرآمیز میگوید:
-رو چِشَم آبجی…امرِ دیگه؟

خودم را از تک و تا نمی اندازم و جدی تر میگویم:
-این خروسِ بی ادبتونم جمع کنید!
صدای آرام و پر از ذوق و هیجانِ رادین را میشنوم:
-آخجون دعوا!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.3 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۵ ۱۷۲۷۴۱۹۲۵

دانلود رمان شاه صنم pdf از شیرین نور نژاد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       شاه صنم دختری کنجکاو که به خاطر گذشته ی پردردسرش نسبت به مردها بی اهمیته تااینکه پسر مغرور دانشگاه جذبش میشه،شاه صنم تو دردسر بدی میوفته وکسی که کمکش میکنه،مردشروریه که ازش کینه داره ومنتظرلحظه ای برای تلافیه…
IMG 20230129 003542 2342

دانلود رمان تبسم تلخ 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       تبسم شش سال بعد از ازدواجش با حسام، متوجه خیانت حسام می شه. همسر جدید حسام بارداره و به زودی حسام قراره پدر بشه، در حالی که پزشکا آب پاکی رو رو دست تبسم ریختن و اون از بچه دار شدن کاملا…
IMG 20230123 235630 047

دانلود رمان آغوش آتش جلد اول 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     یه پسر مرموزه، کُرده و غیرتی در عین حال شَرو شیطون، آهنگره یه شغل قدیمی و خاص، معلوم نیست چی میخواد، قصدش چیه و میخواد چی کار کنه اما ادعای عاشقی داره، چی تو سرشه؟! یه دختر خبرنگار فضول اومده تا دستشو واسه…
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 3.8 (5)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
1676877296835

دانلود رمان تو همیشه بودی pdf از رؤیا قاسمی 0 (0)

21 دیدگاه
  خلاصه رمان :     مادر محیا، بعد از مرگ همسرش بخاطر وصیت او با برادرشوهرش ازدواج می کند؛ برادرشوهری که همسر و سه پسر بزرگتر از محیا دارد. همسرش طاقت نمی آورد و از او جدا می شود و به خارج میرود ولی پسرعموها همه جوره حامی محیا…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۷ ۱۱۳۳۳۹۵۳۱

دانلود رمان جایی نرو pdf از معصومه شهریاری (آبی) 0 (0)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان: جایی نرو، زندگی یک زن، یک مرد، دو شخصیت متضاد، دو زندگی متضاد وقتی کنار هم قرار بگیرند، چی پیش میاد، گاهی اوقات زندگی بازی هایی با آدم ها می کند که غیرقابلِ پیش بینی است، کیانمهر و ترانه، برنده این بازی می شوند یا بازنده، میتونند…
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۹ ۰۱۱۹۰۱۶۸۸

دانلود رمان جوانه عشق pdf از غزل پولادی 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     جوانه عاشقانه و از صمیم قلب امیر رو دوست داره اما امیر هیچ علاقه ای به جوانه نداره و خیلی جوانه رو اذیت میکنه تحقیر میکنه و دل میشکنه…دلش میخواد جوانه خودش تقاضای طلاق بده و از زندگیش خارج بشه جوانه با تمام مشکلات…
رمان گرگها

رمان گرگها 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان گرگها دختری که در بازدیدی از تیمارستان، به یک بیمار روانی دل میبازد و تصمیم میگیرد در نقش پرستار، او را به زندگی بازگرداند…
InShot ۲۰۲۳۰۲۱۹ ۰۱۲۰۰۵۳۸۹

دانلود رمان ماهت میشم pdf از یاسمن فرح زاد 0 (0)

12 دیدگاه
  خلاصه رمان :       دختری که اسیر دست گرگینه ها میشه یاسمن دختری که کل خانوادش توسط پسرعموی خشن و بی رحمش قتل عام شده. پسرعمویی که همه فکر میکنن جنون داره. کارن از بچگی یاسمن‌و دوست داره و وقتی متوجه بی میلی اون نسبت به خودش…

[vc_wp_recentcomments number=”5″]

اشتراک در
اطلاع از
guest

6 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
'F'
'F'
1 سال قبل

وای لعنت به این بهادر،چرا انقدر بد حرف میزنه از الپ ارسلان رسیدیم به این،بقیه رمانارو خدا بخیر کنه

Sana:)
Sana:)
1 سال قبل

فقط منم رو بهادر کراشم؟ :))

Donya
Donya
پاسخ به  Sana:)
1 سال قبل

تنها نیستی گلم 😂🙂

مهسا
1 سال قبل

فقط اخرین جمله ی رمان 🤣🤣🤣

ب ت چ
ب ت چ
1 سال قبل

وای من بودم همونجا ترکش میکردم خونه ی نحسو

[vc_wp_categories]

6
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x