رمان بوسه بر گیسوی یار پارت 21

 

چشمانم باریک میشوند. رادین فارغ از هر چیزی با هیجان تعریف میکند:
-جوری ترسیده بود و گریه میکرد که آدم دلش کباب میشد!
پرمعنا میگویم:
-دل کی اونوقت کباب میشد؟! تو یا عمو بهادر جونت؟

به سختی سعی دارد خنده اش را فرو دهد:
-نه به خدا خاله دلمون سوخت! این رون پاش قشنگ کنده شده بود…
پشت ران پایش را نشانم میدهد و من بدنم مور مور میشود:
-مگه میشه؟! موش بود یا سگ؟!

با خنده میگوید:
-حتما دوپینگ کرده بود…
-شایدم چیز خورِش کرده بود!
سریع میگوید:
-کارِ عموبهادر نبود!

مثل این است که بگوید کار ایشان بود، ولی نباید بگویم که کار ایشان بود! ایشان چه بلای عظیمی ست که بر سر این جماعت نازل شده است!!

بازدم بلندی بیرون میفرستم و خودم میگویم:
-اون یکی هم که چنگیز پرید رو سرش و انقدر نوکش زد که فرق سرش سوراخ شد…بعدم افتاد تو حوض و دماغش شکست! چرا؟! چون به پلیس زنگ زده بود احیانا!

رادین میگوید:
-اون دیگه تقصیر عمو بهادر نبود…چنگیز خودش یهو دیوونه شد!
نگاه گوشه ای خاصی به رادین می اندازم که ببندد! توجیه میکند:
– آخه الکی زنگ زد به پلیس…به خاطر اینکه حوریه رو کفشش پی پی کرده بود الکی شلوغش کرد و زنگ زد به پلیس!

-همین؟
با مکث میخندد:
-همینا…
یعنی خیلی چیزهای دیگر که دختر بیچاره را به ستوه آورده بود و مجبورش کرده بود که به پلیس زنگ بزند. که جواب زنگ زدنش به پلیس را هم گرفت!

-یکیشونم که خیلی دختر خوبی بود. همون روز اول دید همسایه بغلی مرغ و خروس داره… رفت! چه دختر عاقلی بود!!
وای خدا احساس میکنم مغزم دارد از چشمهایم میپاشد بیرون!

با گیجی تمام میگویم:
-تو چطوری همه جا بودی؟!
لبخند دندان نمایی میزند:
-بهادر قول داده منو دستیار خودش کنه!

دیگر تحمل نمیکنم و با لبخند بی اعصابی میگویم:
-مرسی عزیزم…شب شد، میتونی بری!
-یعنی دیگه سوالی نداری؟
-نه!!

رادین بلند میشود و با لحن خاصی میگوید:
-هه! خاله من دوسِت دارم که اومدم روشنت کنم… از من به تو نصیحت…توام عاقل باش و بذار برو!

لب و دهانم کج میشود و چه گَنگی هم میگیرد برای من!
-میتونی بری رادین جان!!

انقدر جدی میگویم که به اجبار خداحافظی میکند و میرود.
و من می مانم و یک حیرت و ترس و گیجیِ بی پایان.
من…باید… همین امشب بروم!

انقدر قدم رو رفته ام که کف پاهایم زبان به نفرین باز کرده اند. سرگیجه گرفته ام. نیمه شب شده است و برای دهمین بار است که از تخت پایین می آیم . درست روبروی دیوار همسایه بغلی می ایستم.

امشب آخرین شب است! بغض دارم…واقعا چرا؟! همه اش چند روز است اینجا زندگی میکنم و دلیل بغض کردنم، آن هم با این همه حرص خوردن، دیگر برای چیست؟!

نگاه به چمدانی که بسته و گوشه ی اتاق گذاشته ام، نمی کنم. حرفهای رادین یک بند در ذهنم تکرار میشود و هرکدام از شگفت انگیزان و روش های عجیب شکنجه و گِیم اُور کردنها را تصور میکنم. من با یک درنده خویی که احتمالا بازمانده از زمان هیتلر است، همسایه ام!

باید صبحِ خروس خوان بزنم بیرون. خروس…چنگیز…چه خنده دار و مزخرف و ترسناک و…عجیب!
صبحِ چنگیز خوان!

خودم خنده ام میگیرد. با فکر اینکه آن خروس با آن هیبت و وحشی گری روی سرم فرود بیاید و انقدر فرق سرم را نوک بزند که سوراخ شود، تمام موهای تنم فر میخورد!

امشب را سر میکنم…فردا به خوابگاه میروم و در امنیتِ تمام، درسم را میخوانم. مثلِ یک دخترِ خوب و منطقی و عاقل، که به دنبال هیچ هیجان و دردسری نیست! فقط آمده که درس بخواند، همین.

ماجراجویی تعطیل! کنجکاوی تعطیل! متفاوت بودن تعطیل! به دنبال هیجان بودن، تعطیل! حتی فکرِ اینکه کم آوردم، یا نه هم تعطیل!

کم آوردم؟! چه اهمیتی دارد؟! مگر من این آدم را میشناسم؟! نمیشناسم…هوم؟ و نمیخواهم هم بشناسم! دل میکَنم و میروم.
دخترِ خوب و عاقل و فهمیده و باکلاس و…بروم؟!!

«جمع کن خودتو حورا! تا الان شانس آوردی که سرتو به باد ندادی… فقط به فکر این باش که بری! بیخیال خونه ی مستقل و این حرفا. بنداز بره، به تو چه که واسه این خونه نقشه داره و میخواد به دستش بیاره؟! چیکار داری که از همسایه خوشش میاد، یا نه؟! وا به تو چه ربطی داره که مردم آزاره و میتونه با زور و قدرتش هرکی که میاد اینجا رو فراری بده؟! دختر مگه تو مشنگی؟!! دختر خوبی باش و برو!”

در جواب تمام حرفهای حوریِ سمتِ راستی، حوریِ سمتِ چپی چنگالش را با خباثت تمام در ماتحتش فرو میکند و با پوزخندی میگوید:

«خفه بابا! حورا میخوای اینجا رو دو دستی تقدیم اون دیوونه کنی که فردا به ریشت بخنده و بشینه مثل اون یکیا ازت خاطره تعریف کنه و مسخره ت کنه؟! تو که انقدر خر نیستی! تو این کارو نمیکنی! تو شکست رو قبول نمیکنی! دو دستی اینجا رو بچسب و نذار فکر کنه که میتونه از چنگت درش بیاره! بهش بفهمون که کی زورش بیشتره… نشون بده که دخترِ بدِ خودمی!»

و تاسف و صد تاسف… که من طرف سمت چپی هستم، چون صادق است. صداقت برایم از هرچیزی مهمتر است و من دخترِ بدی هستم!

باورم نمیشود که با این تصمیم، آرامش به مغزم برمیگردد و بالاخره خوابم میبرد! انگار تصمیمم برای ماندن، آب است روی آتش! یک چالش هیجان انگیز؟! احمقانه این چالش را دوست دارم!

زندگی عاقلانه و آرام و بی دغدغه، تعطیل! آقا بهادر همچین هم که میگویند، ترسناک و بد نیست، فقط یک کمی روش هایش خشن است که…از عهده اش برمی آیم، انشاا…!

درحال باز کردن چمدان، پر از حرص و هیجان، زیرِ لب زمزمه میکنم:
-جنگ جنگ تا پیروزی!
هوم؟! نه بیشتر از اینها:
-چنگ تا سر حدِ مرگ! اصلا یا مرگ، یا این خونه!!

حالا خوب است خانه ی خودم نیست و فقط یک چند وقتی قرار است مستاجر باشم. اما خب حالا هرچه! اصل آن حرف زور است که توی کت من نمیرود.
لباسها را مرتب توی کشو میگذارم:

-هنوز حورا رو نشناخته! هنوز منو نشناختی جوجه! من آدمِ کم آوردن نیستم… به من یکی نمیتونی زور بگی و حقمو بگیری! کافیه یه چیزی رو بخوان ازم بگیرن…زمین و زمان رو به هم میدوزم تو اون مالِ من بشه!

شده بمیرم! فقط هم آن قسمتِ جنگیدن برای به دست آوردن مهم است، بعد از آن… دیگر نمیدانم!
صدای آهنگ را بیشتر میکنم و صدایم بالاتر میرود، درست رو به دیوارِ همسایه جانِ عزیزم!

– یه کاری کنم باهات که تا عمر داری اسم حورا از ذهنت بیرون نره آق بهادر خانِشون! منو میخوای از اینجا بیرون کنی؟! یه کاری میکنم که دو تا پا داری، دوتام قرض بگیری و فقط جونتو برداری و فرار کنی!

یک ثانیه از تهدیدم نگذشته که چند مشت محکم به در کوبیده میشود! و بلافاصله صدای او:
-صداتو همراهِ اون آهنگ میبُری، یا خودم ببُرمت؟!!

نمیدانم کِی لال میشوم و کِی به سمتِ ریموت حمله میکنم و کِی صدای آهنگ را خفه میکنم!! از ترس دست و پایم سیخ شده است! صدای راضی و پرتمسخر او را میشنوم:
-حالا شد دخترِ خوب!

لبهایم روی هم کیپ میشوند… به همراه دندان هایم. نگاهم روی در می ماند و از کار خودم بهت زده میشوم. چرا این کار را کردم؟!!
« خاک تو سرت حورا! خسته نشی با این جنگیدن تا سر حدِ مرگت؟!»

خودخوری زیاد نمیگذارد آرام بگیرم و دقیقه ای دیگر صدای سیستم دوباره زیاد میشود! با یک آهنگِ تند و قری، درحالیکه با بُرس موهای بلندم را شانه میزنم.
-بچه میترسونه…هه!

در کمال تعجب دیگر عکس العملی از طرف نمی بینم و این عکس العمل نشان ندادن، راستش یک کمی…فقط یک سر سوزن…ترسناک است! من هم که دختر روزهای ترسناک!!

یک ربع دیگر آماده ام، برای رفتن به دانشگاه. این خانه را برای خودم بهشت میکنم!

تیپ تمیز و صورت آراسته و موهای گیس شده ای که روی یک شانه ام است و انتهایش با یک پاپیونِ سفید نمای زیباتری دارد. به همراه کتانی ها و کوله ی سفید.

قلبم از هیجان میکوبد. ترس در این لحظه دیگر وجود ندارد، وقتی که حورا بخواهد خودِ خودش را به همه ثابت کند.

در را باز میکنم و قدم بیرون میگذارم. و…ثانیه ای بعد، درِ واحد کناری باز میشود و او جلوی در ظاهر میشود. منتظرم بود!

وقتی نگاهم میکند، یک لحظه…کوتاه…جا خوردگی را در نگاهش می بینم. همین اعتماد به نفسم را بالا میبرد و من اهل جا زدن و رفتن نیستم آقا بهادر!

-چطوری همسایه خانوم؟!
لبخند لطیفی به رویش میزنم:
-متشکرم آقای همسایه…صبحتون بخیر!

چشمهایش کمی باریک میشوند…آن چشمهای براق و سیاه که انگار هرلحظه به دنبال یک جنجال اند! به خصوص که از صورت و زخمها و رد زخمهایش فریاد میزند که آدم سر به راه و آرامی نیست اصلا!!
نگاهی به سر تا پایم می اندازد و من مغرورانه و سوالی ابرویی بالا می دهم.

با لحن مخصوص به خود میگوید:
-چیه حوری؟! خوشحالی؟
وای که چقدر راحت است این آدم! انگار که صد سال است من را میشناسد!!
-متوجه منظورتون نمیشم…

-محترم خانومِ لفظِ قلم…منظور این خنده ی پدرسوختَته!
اُه! به نرمی یک تای ابرویم را بالا میدهم:
-از خنده ی من خوشتون نمیاد؟!

یک قدم جلو می آید. لرزی از تیره ی کمرم میگذرد. به جان چنگیز اگر بترسم!
-خوشم میاد! مشکلش اینه که خیلی ام خوشم میاد!!

آب گلویم را فرو میدهم و نگاه گذرایی به دستهایش می کنم. خدا را شکر دستهایش خالی از…تخم مرغ و هرچیزی ست! دوباره به صورتش برمیگردم. لبخند دارد…جوابِ لبخندش را با هول، با لبخند میدهم.

لبخندش صدا دار میشود…تبسمم صدا دار میشود! تک خنده اش بی محابا ست و…لبخندم با کینه و لذت همراه میشود. از برخوردم متعجب مانده و من میدانم!

-پس موندنی شدی حوری!
حدس میزدم!
-حورا هستم! و موندنی بودم!
سری به تایید بالا و پایین میکند و هرچند…میخندد…هرچند خوشش آمده و هرچند با نگاهش تهدید را به رخ میکشد، اما تهِ این نگاه حیرت زدگی دارد!

-حورا…
میخندد و آخر چرا انقدر در خنده اش تمسخر است؟!
-به روایتی…باریکلا! دمت گرم…نمیترسی که؟!

نگاه متعجب و ظاهری به خود میگیرم و به نرمی میگویم:
-از چی باید بترسم؟!
میخندد و گوشه ی لبش را با انگشت شست میخاراند. آن موهای بلند و حالت دارش، کمی پخش و پلاست! در کل…لات است لات!

-از…چی…نه ایول…دختر تو خیلی کله خری!
حتی مدل حرف زدنش…حتی تُن صدایش!
به همان نرمی میگویم:

-لطفا مودب باشید آقای بهادر! یا لااقل سعیتون رو بکنید که طرز صحبت با یه خانوم رو یاد بگیرید…

پوزخندی میزند.
-خیلی هم لفظ قلم و خوشگل و خوشتیپ و چشم قشنگ و…آقای بهادر! چه باکلاس…به ماها نمیخوری حور و پری!
چه مدل تعریفی!

4.6/5 - (41 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
FTM
FTM
1 ماه قبل

😂👌👌

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x