رمان بوسه بر گیسوی یار پارت 22

 

-واااا!
با تک خنده ای میگوید:
-نه اصلا حال کردم باهات…همینش قشنگه…دیروز گفتم چقدر دلم میخواد این دختر قرتیِ خوش بر و روی سرتاپا ادب، بمونه! یه وقت کج و کوله نشه این همه بر و رو؟! حیفه به مولا…حیفی به مولا حورا!

چه روی “حورا” هم تاکید میکند!
قیافه ای میگیرم:
-مراقب خوشگلیام هستم…شما نگران خودتون باشید که کج و کوله تر از اینی که هست، نشید!

به تحسین سری برایم کج میکند. نگاهش یک لحظه در صورتم چرخ میخورد. نباید بترسم. و… چنگیز جانش نیست که به استقبالم بیاید؟!
-مزاحم نباشم آقای بهادر؟
با لذت خاصی میگوید:
-تو فقط مزاحم شو حوری…

چندشم میشود! یعنی تمام موهای نداشته ام راست راست می ایستد!! به خصوص که دستش روی اولین دکمه ی بسته ی پیرهنش، که درست وسط سینه اش قرار دارد، مینشیند.

دیگر توان ندارم و دارم پس می افتم! لبخندی به رویش میپاشم:
-به چنگیز سلام برسونید.

-رو چشام! ویژه شو میرسونم…چقدر حال کنه بشنُفه که یه حوری بهش سلام رسونده!
چقدر هم جواب دارد برای یک حرفم!

چشم میگیرم و به سمت آسانسور میروم. آسانسور در همین طبقه ایستاده است. سوار میشوم و دکمه را میزنم. و تا آخرین لحظه نگاه او را روی خود می بینم!

وقتی در آسانسور میخواهد بسته شود، خیره در چشمهایش میگویم:
-امیدوارم تو این دو سه سال…همسایه ی خوبی براتون باشم و اونقدر عاصی تون نکنم، که مجبور شید اثاث کشی کنید و از اینجا برید!!

اخم میکند و… در آسانسور به روی آن چشمهای خیره بسته میشود! نفسم را با صدا بیرون میفرستم. از هیجان داغ کرده ام و از درون لرزشی حس میکنم. نگاه توی آینه به خود می اندازم و خنده ام رها میشود. انگشت شستم را نشانِ دخترکِ خرسند میدهم:
-لایک داری لایک!

لبهایم را توی دهانم میکشم و آب دهانم را همراه با هیجانِ لبریز شده، فرو میدهم. چقدر از اینکه ماندن را انتخاب کرده و داخل هیجان شیرجه رفته ام، راضی ام!

از آسانسور بیرون می آیم و چهارچشمی به اطراف نگاه می کنم. هر قدم را با احتیاط برمی دارم و من برای جنگ تا سر حد مرگ آماده ام!

نگاهم دور و اطراف را با تیزبینی میکاود. چنگیز جانش اینجا نیست؟! حوریه عزیز دلشان چطور؟! و بقیه ی اقوام و اقشار؟!!

نگاهی به حوض میکنم و به یاد حرفهایش می افتم. دختری که داخل حوض افتاد و دماغش شکست! واقعا این کار را کرد و من با چه عقلی مانده ام؟! آخ که از تصورش دماغم تیر میکشد.

میخواهم این مسیر را بدوئم که صدایی از بالای سرم میشنوم. درست زیر تراس خانه ی او هستم!

قلبم هری میریزد و دو قدم را با شتاب جلو میروم. بلافاصله برمیگردم و به بالا نگاه میکنم. که هم زمان میشود با دیدن او و افتادن چیزی درست جلوی پایم!

از وحشت جیغ کوتاهی میکشم و قدمی عقب میروم. به کیسه ای که جلوی پایم پخش و پلا شده نگاهم میکنم و نفسم بند میرود. انبوهی از آشغالِ…حیوانات؟!

وای خدا مثل دستشویی پرنده است!! انقدر زیاد و انقدر خمیری و…انقدر کثیف و چندش آور!
بهت زده نگاهم را بالا میکشم. چشمهای شرورش را می بینم که روی من است!

-افتاد روت؟!
چه آدمِ تخمِ سگ؟! نه…بی ادب و بی نزاکت و بد طینت و بی شخصیتی! اگر فقط نیم ثانیه دیرتر خود را عقب کشیده بودم، الان کثافت روی سرِ من بود!
-میخواستید بندازید رو من؟!!

دستهایش را به حصار تراس تکیه میدهد و خم شده میگوید:
-نه جان حوری…
انقدر حرصم میگیرد که با خنده و تمسخر میغرم:
-چرا دقیقا قصدتون همین بود!

میخواهد حرفی بزند که از حرص، با لذت میخندم و زبانم را برایش بیرون می آورم. دو دستم را دو طرف صورتم میگذارم و با شکلکِ مسخره ای میگویم:
-هه هه هه، حالا که رو من نیفتاد و ضایع شدی!!

از حرکتم خشک میشود. و…خودم هم! یک ثانیه به همان شکل، خشک شده می مانم و بعد با اخم و خجالت چشم میگیرم و برمی گردم. و خیلی زود از خانه بیرون میزنم.

در را که پشت سرم می بندم، دو دستم را روی صورتم میگذارم و از حرص و خجالت غرشی از ته گلویم میکنم!
-بمیری حورا! هرچی شخصیت و کلاس جمع کردی، به فنا رفت!!

درست از لحظه ای که سرِ کلاس می نشینم، به فکرِ برگشتن به خانه هستم… تا زمانی که دو کلاس پشت سرِ همم تمام می شود. هر تصوری از ذهنم میگذرد. سردسته ی تصورات هولناکم، قیافه ی چنگیز است! خدای من آن هیولا اسم دارد و من اسمش را در ذهن دارم و این خنده دار نیست؟! مسخره است بخدا!

ناکِس جوری به من زل میزند که انگار به ناموسش دست درازی کرده ام! بدتر از آن، صاحبش که انگار من خورده ام و برای او نمانده!!

وای اگر آن پی پی ها روی سرم ریخته بود!! خدایا قشنگ در دهان شیر قرار دارم و یعنی حرکت بعدی اش چیست؟!
در فکرِ نقشه ای هستم که با آن بهادر و آن نگاهِ تیز و آماده ی حمله اش، و آن نقشه های وحشیانه اش مقابله کنم و از پسش بربیایم؛ که صدای محترمانه ی استاد را میشنوم.

-آقای سمیعی این یک ربعِ آخر، کلاس در اختیار شماست…
سمیعی؟! نگاهم مثل چندتا از دانشجوهای دیگر، به سمت کسی که فامیلی اش سمیعی ست میچرخد. و در کمال تعجب نگاهم روی آن چهره ی آشنا می ماند! با جدیت و بدون اینکه به کسی نگاه کند، میگوید:
-متشکرم استاد…

همان است! تنها دانشجویی که از همان اول برایم جور دیگر بود. و چقدر خشک و…چه اخمهای ظریف و…آه مای هارت!
استاد جوابش را با احترام میدهد:
-خواهش میکنم…بفرمایید…

او با همان صورت جدی و غیر قابل انعطافش بلند میشود و در صدر کلاس می ایستد. و نگاهِ من به دنبالش…که نگاهِ او به هیچکس…هیچکسی نیست و عجبا چه نگاه نکنِ جذابی!
-دوستان بنده به لطف استاد، یک ربع آخر کلاس رو برای تدریس ادامه میدم…هرچند توضیحات استاد به قدری جامع و کامل بود که نیازی به عرایض بنده نیست…بیشتر غرض محک زدنِ خودمه…

و چه لفظِ قلم و چه باکلاس و جنتلمناتی!
دست زیر چانه میزنم و غرق اخمهایش میشوم و تو فقط نگاه نکن لعنتی!
استاد میگوید:
-خواهش میکنم سمیعی جان…

سپس رو به ما ادامه میدهد:
-آقای سمیعی استاد آینده ی این دانشگاه هستن…گاهی برای آشنایی با نوع تدریس استادها، توی کلاسا حضور دارن…
استاد هم که قرار است بشود!

یکی از دانشجوها میپرسد:
-یعنی دانشجو نیستن؟!
خودش جواب میدهد:
-نخیر ارشد رو به اتمام رسوندم…

حدس میزدم که به سن و سالش نخورد، مثل این جوجه دانشجوها باشد! استاد اضافه میکند:
-و قراره استاد این دانشگاه باشن…
-اگر خدا بخواد و اگر لایق باشم…
کمالاتش را! منم که بی اراده بلغور میکنم:
-حتما لایق هستید!

وقتی نگاهها به سمتِ من میچرخد، تازه به خودم می آیم و با خجالت صاف می نشینم. یکی میپرسد:
-کی بود گفت؟
یکی دیگر جواب میدهد:
-حوریِ بهشتی بود…

صدای خنده ی بچه ها به گوش میرسد و من با خجالت پشت چشمی برای آن پسرکِ جوجه دانشجو نازک میکنم. سمیعی با جدیتِ تمام میگوید:
-نظم کلاس رو به هم نزنید!
و اصلا حتی نیم نگاهی هم به حوریِ بهشتی نمیکند! نگاهم نکرد!! قلبم!

و من بی اراده خیره اش شده ام و نمیتوانم چشم از روی جذابش بردارم!
او بدون حتی کمی لبخند، با صدایی بم و خالی از نرمش، توضیحاتش را میدهد. و من نمیدانم به توضیحاتش گوش دهم، یا جمالش را تماشا کنم، یا خودش را تجزیه و تحلیل کنم!

چشمهای…روشنش را؟! فکر میکنم روشن باشد. شاید رنگِ سبز عسلی…یک همچین رنگی! پوستِ گندمی و موهای پر و ته ریش خیلی کوتاه و مرتب…که خرمایی تیره است. قد و بالایش هم خوب است لعنتی…و حتی هیکل کمی لاغرش در این کت و شلوارِ جذب اسپرت…از همه ی اینها که بگذریم، صدای جدی و اخمی که جدیت و جذبه اش را بیشتر کرده و…زوم نکردنش روی هیچکس، چیزی فراتر از جذابیت است!

وقتی توضیحات جامع و بدون مکثش تمام میشود، یک نگاه کلی به دانشجوها میکند و میپرسد:
-جایی اگر مشکلی دارید، بفرمایید تا دوباره توضیح بدم…

تا نوک زبانم می آید که بگویم دوباره همه را از اول توضیح دهد. اصلا فقط بایستد و حرف بزند! اما به سختی جلوی زبانم را میگیرم و حوریه بازی درنمی آورم. به جایش یک کوچولو بلغور میکنم:
-قابل قبول بود!

یک ثانیه نگاه به من میکند. خجالت میکشم و لب میگزم و…لبخند دندان نمایی به رویش میزنم. بچه های کلاس ریز و آرام میخندند. او با اخم چشم میگیرد و رو به استاد میگوید:
-استاد دیگه عرضی ندارم…
ووش چه جدی!

استاد با لبخند میگوید:
-خیلی ممنون سمیعی جان…بسیار عالی و جامع…
سپس رو به ما میگوید:
-عزیزان خسته نباشید…
چقدر زود! یک ربع مثل برق و باد گذشت و تمام شد؟! کاش کمی بیشتر فیض میبردیم!

بچه ها با خسته نباشیدی هرکدام بلند میشوند که بیرون بروند. و من با نگاهم او را دنبال میکنم که به سمت نیمکت میرود و کیفِ گرانقیمتِ چرمش را برمیدارد.
عجیب است که انقدر جدی و اخمالود است و حتی نیم نگاهی به هیچ دختری نمیکند. هرچه میگذرد، نکات مثبتش بیشتر و بیشتر میشود و پدرسوخته راستِ کارِ خودم است!

تا وقتی که از کلاس بیرون برود، با نگاهم قورتش میدهم و فکرهای پلیدانه از سرم چرخ میخورد. سمیعی…تنها چیزی که از او میدانم!

-عجب گوزَل دَن بود!
با تعجب به آیلار نگاه می کنم. چه گفت؟!
-چی؟!
میخندد و با لهجه ی مخصوصِ خود میگوید:
-میگم این پسره سمیعی خوشگل و رعنا بودااا! خدا حفظش کنه…

جفت ابروهایم بالا میپرند. آیلار هم آره؟! دخترک بامزه ایست، و من در فکر محو کردن آن پیوند ابروهایش هستم، تا کمی صورتش بازتر و امروزی تر شود. اصلا نمیشود بدون پیوند ابرو تصورش کرد.
-آره جون بود!
-چی؟!

هنوز جوابی نداده، هیوا از پشت سرم میگوید:
-چقدرم بداخلاق بود…چه افاده ای میکرد…حالا خوبه هنوز استاد نشده!
خنده ام میگیرد.
-افاده نمیکرد، دم دستی بازی درنمیاورد! رفتارش اتفاقا خیلی خاص بود!!

نگاه هردو روی من می ماند و انگار دارند حرفم را تجزیه و تحلیل میکنند. بلند میشوم و میگویم:
-بچه ها میخوام برم یه چرخی این دور و بر بزنم…باهام میاین؟

هیوا پکر شده میگوید:
-من خیلی دوست دارم بیام، ولی دیرم میشه…دو ساعت باید تو راه باشم تا برسم خونه…
دلم برایش میسوزد. تا قزوین خیلی راه است!
-آخِی خب باشه…

و نگاهم را به آیلار میدهم. با مکث و خجالت میخندد:
-آخه من هیچ جا رو بلد نیستم…گم میشیم…
دستش را میگیرم و پایه میخواهم. بالاخره باید به راه بیاورمش دیگر!
-منم بلد نیستم بابا، گم شدن چیه؟ میریم یاد میگیریم…جای دوری هم قرار نیست بریم.

نمیتواند مخالفت کند و هرچند که خودش هم راضی به نظر میرسد، اما کمی ترسو و محتاط است. برعکس منی که چیزی به اسم احتیاط در فرهنگ لغتم وجود ندارد!
از هیوا خداحافظی میکنیم و باهم از دانشگاه بیرون می آییم. کمی به هم نمیخوریم، کمی باهم فرق داریم، کمی آیلار معذب است و ظاهر ساده ای دارد، و کمی من راحت و ظاهر بی نقص!

و بگویم که اسم و فامیلِ زیادی خاص و مسخره ام هرروز بیشتر در دانشگاه میپیچد و دارم به اسمِ «حوریِ بهشتی» در دانشگاه شناخته میشوم؟!
به طوری که صدایی از پشت سرم میشنوم:
-عجب حوریِ بهشتی ای!

آیلار صاف به من نگاه میکند و انگار میخواهد عکس العمل من را ببیند. بیچاره ی تابلوی ساده! من چشم از روبرو نمیگیرم و صدای خنده ی دو پسر را از پشت سرم میشنوم. حتی یک ذره به رویم نمی آورم و میگویم:
-خب…میخوام یه سری خرید کنم…بریم ببینیم از کجا سردرمیاریم…

از انقدر راحت بودنم متعجب است و حرفی هم نمیتواند بزند، بس که رودربایستی دارد! حدسش سخت نیست که آیلار از آن دخترهای سربه زیر و اهل باشد که بزرگترین هدفشان درس و کنکور و دانشگاه بود!!

4.5/5 - (39 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
neda
neda
1 ماه قبل

بگو خوش بحالش 😂
کاش من ی جو از اعتماد به نفس اینو داشتم 😐

Bahar
پاسخ به  neda
15 روز قبل

من دارم بیا قرض بدم بهت😂

مانلی
مانلی
1 ماه قبل

واو من یَک چیزی رو کشفیدم😁
این الان گذشته ی قسمت اول هستش
هومن که رفته بود خواستگاری حوری همون پسر همسایه هسسسسسس🥶

Bahar
پاسخ به  مانلی
15 روز قبل

اره

Maryam
Maryam
1 ماه قبل

🤣🤣🤣

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x