رمان حورا پارت 101

4
(4)

 

 

 

همان لحظه که در بسته شد چشم روی هم گذاشتم و اشک‌هایم جاری شد، قلبم درد میکرد و مغزم خسته بود از دست احساساتم…

روی کمر خوابیدم و به سقف خیره شدم، هنوز زنده بودم…

 

هنوز زنده بودم که تمام غم‌هایم را برای خودم جبران کنم…

اجازه نمیدادم حالا که دیگر قباد من را حورایش نمیبیند، وقتی فقط زور گفتن، بی توجهی کردن و تحقیر کردن را در حقم ادا میکند، این روزهایم را در سکوت بگذرانم…

 

ادم حسودی نبودم اما، کینه‌ای که همه‌یشان داشتند در دلم میکاشتند، یک روز دامن گیر خودشان میشد، نه دعایشان میکردم و نه تلافی…

اما آه سوزناکی که از سینه‌ام کنده میشود حقم را میگیرد…

 

کیمیا داروهایم را با لیوانی اب آورد و بعد ازینکه برای خوردن و مشخص کردن ساعاتشان کمک کرد، با تشکر من از اتاق بیرون رفت و من به خواب رفتم.

 

چند روز بعد از ان روز هم جشن تعیین جنسیتش بود، به قول کیمیا این تیتیش بازی‌ها فقط از لاله برمی‌آمد!

تمام خانه‌ را با بادکنک‌های آبی و سفید، کیک آبی و سفید و لباسی که لاله در ان به راستی زیبا شده بود و رنگش هم آبی بود، مزین شده بود!

 

چرا لاله را با خانه یکی دیدم؟ راستش چنان آبی بود همه‌چیز، که اگر فکر نمیکردم از تزیینات خانه‌ باشد، عجیب بود!

ظاهرا چندان دل خوشی از بودن من در جشنشان نداشتند، اما از لجشان هم که شده، تا زمان امدن مهمان‌ها تظاهر به خوشحالی و همراهیشان کردم.

 

چون قباد امروز بخاطر کارها به شرکت نرفته بود، چندان خودشان و رفتار زشتشان را تابلو نمیکردند، و البته ناگفته نماند، در تمام طول زمانی که سعی داشتم همراهی کنم و در جای وسایل و تزیینات از قصد نظر دهم، قباد اخم کرده و هیچ نمیگفت.

 

در اخر هم با امادگی کامل انها، من با همان لباسهای معمولی خانه، روی مبل نشستم، کیمیا زیبا و پوشیده کنارم نشست و لب زد:

_ لباس نمیپوشی؟

 

فقط ابرو بالا انداختم.

 

 

 

 

چشم ریز کرد و خواست حرفی بزند که صدای قباد امد:

_ پاشو برو یه چیزی بپوش، وحید اومده!

 

رو به من گفته بود من در عجب بودم که لاله با سر پتی و مچ و ساق پایی که از زیر دامن بلندش به خوبی مشخص بود، به پیرهن و شلوار گشاد خانگی من گیر میداد؟

موهای شلخته و گوجه‌ای شده‌ام؟

 

لب خیس کردم و با لبخند گفتم:

_ وا، منم مثل لاله‌جان دیگه!

 

کیمیا نیشگون ریزی از ران پایم گرفت و قباد با اخم گفت:

_ با این ریخت و قیافه میخوای بشینی تو مهمونی که چی؟ الان مهمونا میرسن، لااقل مثل مادرمرده‌ها نباش!

 

ابرو بالا دادم، جالب شد، او که میدانست من مادر ندارم! لبخندی زدم و سعی کردم بغضم را نشان ندهم:

_ خب مادر مرده‌م دیگه…

 

لحظه‌ای خیره نگاهم کرد، شاید اشتباه کردم اما دیدن چشمان پشیمانش گفت که خودش هم از حرفش خجالت کشیده است!

 

صدای در که امد، کیمیا به استقبال نامزدش رفت و من هم با لبخندی از جا برخاستم، هنوز جای بخیه‌ام گاه و بی‌گاه درد میگرفت، دست به سینه به نگاه خیره‌ و عصبی قباد لبخندی زدم و کمی جلو رفتم، وحید با لبخند برادرانه‌اش سلام داد و حالم را پرسید.

 

با روی خوش و راحت با او احوال‌پرسی کردم که قباد تقریبا غرید:

_ وحید خوش اومدی پسر!

 

وحید نگاهی به او انداخت و کاملا عادی حالش را پرسید، کیمیا هم از فرصت استفاده کرد و کنارم ایستاد:

_ قشنگ رو دور لج افتادی حرص داداشمو دربیاری…

 

شانه بالا انداختم و لب زدم:

_ فکر کرده خیلی از فک و فامیلتون خوشم میاد و حرف خوب ازشون شنیدم که میشینم ور دلشون؟ گیر داده برو لباس بپوش شبیه مادرمرده‌ها شدی!

 

 

 

 

 

_ خب یعنی نمیشینی پیشمون؟ پس از صبح چرا پایینی فکر کردم ذوق داری؟

 

لبخندی غمگین به لب نشاندم:

_ دروغ چرا، از اینکه یه بچه قراره پا تو این خونواده‌ بذاره خوشحالم، اما خب…یه قسمتایی از وجودم نمیذاره لذت ببرم!

 

با لب‌های برچیده‌اش دست دور شانه‌ام انداخت و نرم گونه‌ام را بوسید که همان لحظه قباد و وحید برگشتند و ما را دیدند. کیمیا بیخیال لبخند گشادی زد و گفت:

_ تا بالا باهات میام!

 

لبخندی خجل زدم، اینکه جلوی آنها با من خوب باشد هنوز برایم عادی نشده بود، بیشتر به سه سالی که مدام در هر لحظه‌اش تحقیر میشدم عادت داشتم…

 

اما حالا خجالت زده بودم، گاهی حتی خودم را مقصر بعضی اتفاقات میدیدم و خوبی وحید و کیمیایی که شاید انقدری وظیفه‌ی خوب بودن در حقم را ندارند و چندان به من نزدیک نیستند، برایم سخت بود!

 

البته ناگفته نماند که گویا کیمیا سعی در جبران گذشته داشت، هربار نگاه شرمنده‌اش را با یادآوری بعضی اتفاقات میدیدم و هربار هم یا عذرخواهی میکرد یا سعی داشت با خوب بودن جبران کند.

 

به همین هم راضی بودم، همینکه بداند قضاوت‌ها و رفتارهای زشتش در حقم اشتباه بوده، کافی بود!

اینکه سعی داشت جبران کند هم برایم ارزشمند بود، حداقل این یعنی «حورا من ادم بدی نیستم و قبلا با رفتارهای زشتم، خودم را در دید تو بد جلوه دادم!»

 

وقتی به سمت پله‌ها رفتم کسی حرفی نزد، چرا بزنند؟ اصلا چه بگویند وقتی از خدایشان است من نباشم؟

 

در اتاق نشستم و درس خواندن را از سر گرفتم، از صدای بلندشان، موزیک و خنده‌ و شادیشان، تمرکز سخت بود!

اقوام لاله و قباد امده بودند و مسلما کسی هم سراغ من غریبه را نمی‌گرفت پس هندزفری در گوش گذاشتم و با موزیک بی‌کلامی مشغول ادامه‌ی درس شدم…

 

انقدر خواندم و خواندم تا اینکه همانگونه روی میز سرم کج شد و با موزیکی که در گوشم بود به خواب رفتم!

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

19 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
زن احسان علیخانی
زن احسان علیخانی
5 ماه قبل

قباد هیچ حسی به لاله نداره
نویسنده بد داره این موضوع رو نشون میده
ولی کاملا مشخصه….
از غیرتی شدنش روی حورا
و بی تفاوتیش روی لاله
و فقط برا حرص حورا
باهاش خوبه
بچه از قباد. نیست.
و همین روزا مشخص میشه
که اگه نشه. با احترام سگ تو داستان 😏💩

ساناز
ساناز
5 ماه قبل

باز خوبه حورا یکم یاد خودش افتاد

لیلا
لیلا
5 ماه قبل

هی خدا یه رمان نیست که دختره توش سلیطه باشه؟ یعنی همه رمانا شده دختر مظلوم و آروم بخدا ایران دختراش در این حد آروم مظلوم نیستنا فقط یه تعداد خیلی کمی که تجربه نشون داده بیشتر از همه بهشون ظلم میشه هر چی بدتر باشی بیشتر عزیزی نمونه بارزش کیمیا

lolo
lolo
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

دخترای ایرانی همه سلیطه ان ( و این عالییییهههههه ) خببب من ی رمان دارم میخونم ماشالا دختره هرلحظع امکان ترکیدنش وجود داره😂🫂

یسنا
یسنا
پاسخ به  لیلا
5 ماه قبل

رز های وحشی
تو همین سایته
دختره عالیهههه روش خیلی کراشم

Delvin _yasi
Delvin _yasi
5 ماه قبل

با اینکه کم بود و خیلی داره داستان کند پیش میره ولی بشدت خوشحالم که حورا به زندگی برگشته و داره درس میخونه ، داری برای زندگیش تلاش می کنه واقعا خوشحالم از این قضیه .

Asal
Asal
5 ماه قبل

یه دو خط بیشتر بنویسی نمیمیریا

lolo
lolo
5 ماه قبل

در عجبم کیمیا با اینکه انقدر گذشته کثیفی داره بهترین شوهر و بهترین زندگی رو داره اونوقت حورا 😐😐😐

....
....
پاسخ به  lolo
5 ماه قبل

شانس چیز عجیببه

آرام
آرام
5 ماه قبل

خدا لعنت کنه قبادو، مادر قبادو، زن صیغه ای قبادو و البته خاله ی قبادو
همه ی اینها تو دنیای واقعی وجود داره بخاطر همینه که آدم دلش میسوزه برا حورا
چی میشد هر روز ی پارت میزاشتن آدم میترسه عمرش کفاف نده بقیش رو بخونه

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
پاسخ به  آرام
5 ماه قبل

درسته دوست گل من هم موافقم اما ممکن در داستانهای دیگر همین مسائل رو یجورایی متفاوتتر نشونبدن پیشنهاد میکنم داستان ماهروو اگر نخوندی بخونی😐

رضا میر
رضا میر
5 ماه قبل

روند داستان خیلیییی تکراری شده…
کاش تغیر کنه…

ف.....ه
ف.....ه
5 ماه قبل

چ تلخ🥲

Yas
Yas
5 ماه قبل

همش بحث تکراری. خیلی داره بد پیش میره

ناشناس
ناشناس
5 ماه قبل

روند پیشروی داستان واقعا کند و خسته کننده است یا تعداد پارتها و حجمش را بیشتر کنید یا انقدر داستان را کش ندین

****
****
پاسخ به  ناشناس
5 ماه قبل

عزیزم من کانال تلگرام رو دارم اونم همینجوریع نحوه پارت گذاریش💫

Tina&Nika
Tina&Nika
پاسخ به  ناشناس
5 ماه قبل

عزیزم من تو کانال تلگرام رو دارم اونم پارت گذاریش همینجوریه

. .........Aramesh
. .........Aramesh
5 ماه قبل

دلم برای حورا میسوزه واقعا دلم میگیره گناه داره بخدا وقتی میخونم دلم میخاد بترکه
الهی خیر نبینی قباد

مریم
مریم
5 ماه قبل

فاطمه جان میشه یه پارت دیگه بزاری .😔

دسته‌ها

19
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x