رمان حورا پارت 137

3.8
(10)

 

 

 

 

 

هوای سرد زمستان داشت خودش را شدیدتر نشان میداد، پنجره‌را بستم و نگاهی به محوطه‌ی برف گرفته‌ی کوچه و مجتمع انداختم، شال روی شانه‌هایم را کنار انداخته به سمت تخت رفتم. برنامه‌ی درسی امروزم را باید پایان میدادم.

 

فردا ثبت نام کنکور بود، باید بیرون میرفتم و از کافی‌نت انجامش میدادم، بعد از ان هم به دنبال شغل ساده‌ای می‌گشتم که موقتا، بتواند کمی زندگی‌ام را پیش ببرد.

 

در اتاق زده شد و نگاهم را از کتاب‌ها گرفت، بدون اینکه چیزی بگویم، بعد از مکث کوتاهی در باز شد و کیمیا با سینی غذا داخل شد، دقیقا مثل کل این یازده روز که در اتاقم مانده بودم.

 

لبخندی زد و سینی را روی میز گذاشت:

_ داداشم تازه رفت سر کار…اما گفتم شاید راحت نباشی، آوردم اینجا…

 

لبخندی زدم:

_ ممنون!

 

سری تکان داد، از جا برخاسته پشت میز نشستم، قاشق را برداشتم و مشغول شدم، از صبح ساعت هفت که سعی کردم قبل از قباد صبحانه بخورم، تا حالا ساعت دو ظهر بود لب به چیزی نزده بودم.

 

_ میگم حورا…

 

منتظر باقی حرفش، نیم نگاهی به سمتش انداختم، به ارامی لب زد:

 

_ وحید یه چیزایی میگفت!

 

چشم ریز کردم:

_ چی؟

 

قاشق دیگری به دهان بردم:

_ میگفت این یارو، خواستگارت…قباد انگار فهمیده که میاد سر کوچه گه‌گاهی که تو رو گیر بیاره!

 

پوزخندی زدم، دو هفته پیش هم همین را به خودم گفته بود، که حق ندارم ببینمش:

 

_ به من چه؟

 

نفس عمیقی کشید:

_ مطمئنی نمیشناسیش؟

 

 

 

 

 

 

شانه‌ای بالا انداختم:

_ دوس دارم بگم میشناسمش که یکم حرص بخوره، اما نه متاسفانه!

 

تک خندی زد:

_ راستی لباستو از مزون فرستادن، ایراداشو هم رفع کردن، میخوای ببینی؟

 

اشاره‌ای به غذا کردم:

_ بخورم میام اتاقت میبینم…

 

سری تکان داد و بیرون رفت، من هم با اشتها باقی غذا را خوردم، این روزها حس بهتری داشتم…

نمیدانم بخاطر دیدن از یتیم‌خانه‌ بود، یا هرچیز دیگر…

اما هرچه باعثش بود، حس خوبی داشتم، انگار که داشتم خودم را باور میکردم، حسی میگفت این اتفاقات لازمه‌ی این بودند، که من خودم را بپذیرم!

 

برای همین هم، سعی داشتم درست تصمیم بگیرم، دیگر کار از قهر کردن گذشته بود، میبایست فکر بهتری میکردم!

 

مثلا اینکه اول، کمی لاله را عذاب دهم، بعد هم قباد را خون به جگر کنم، و سپس در صورت مادرش بکوبم که چه پسر عوضی‌ای دارد!

و با دلی سبک شده راهی شوم و دیگر نگاهم به این سمت نیفتد!

 

اما کاش فقط به همین حرف‌ها بود، من کسی را لازم داشتم برای طلاق گرفتن، که بتواند حامی‌ام باشد، بتواند شهادت دهد، تا شاید بتوانم به نفع خودم تمامش کنم!

 

با مهریه‌ی ناچیزی که من دارم، و با وجود فتنه‌های لاله و مادر قباد، فکر نکنم درخواست طلاق دادن موثر باشد!

و قطعا قباد هم رضایت نمیدهد که توافقی جدا شویم، لج کرده و بدتر هم لج خواهد کرد!

 

پس شاید همان منتظر به دنیا آمدن بچه‌اش بشوم و سپس خودش، طلاق را توافقی تمام کند بهتر باشد!

مگر چقدر مانده به زایمان لاله؟ سه ماه و نیم؟ همین حدودها…

 

غذا را تمام که کردم، با برداشتن سینی از اتاق بیرون رفتم، به سمت آشپزخانه رفتم تا هم ظرف‌ها را سر جایش بگذارم هم کمی آب بخورم.

 

 

 

 

سینی را روی سینک گذاشتم و بعد از خوردن کمی آب، دوباره پله‌ها را بالا رفتم تا برای دیدن لباسم به اتاق کیمیا بروم اما، اواسط راهرو با شنیدن صدایی از اتاق لاله و قباد، لحظه‌ای مکث کردم.

 

کنجکاوی و فضولی بود یا هرچیزی، بر منطق و عقلم حکم کرد و پایم را به سمت اتاقش کشاند، گوش به در چسباندم، صدای جر و بحثی بود آرام، درست نمیشنیدم، اما میان کلماتش، ایم قباد زیاد تکرار شد!

 

خواستم بیشتر گوش دهم که صدایش نزدیک شد، قبل از اینکه من را پشت در ببیند، سریع عقب کشیده وارد اتاق کیمیا شدم.

چرخیدم و با دیدن کیمیا که متعجب نگاهم میکرد، لبخندی زده سرتاپایش را از نظر گذراندم.

 

زیبا بود، لباسش…بینظیر بود!

لبخندم کامل کش امد:

_ دختر چه خوشگل شدی!

 

با ذوق چرخی زد و خودش را از آینه‌ی قدی اتاق نگاه کرد:

 

_ اره، اما میترسم چاق شم…

 

خندیدم:

_ دیوونه، کی با دو هفته حاملگی چاق شده؟

 

_ حاملگی؟

 

از صدای لاله جفتمان ترسیده به عقب برگشتیم، رنگ از روی کیمیا پرید و لاله با ان شکم بزرگش از لای در داخل شد، لعنت به من…چرا در را نبستم؟

 

_ شوخی بود!

 

کیمیا ترسیده گفت اما لاله با شوقی مصنوعی خندید و به سمت کیمیا قدم برداشت، نگاه ترسیده‌ی کیمیا که به من دوخته شد، شرمنده‌ شانه‌ای بالا انداختم.

 

لاله دست دور شانه‌اش انداخته به زور او را در آغوش کشید:

 

_ وای کیمیاجون، خوشحال شدم برات، چرا خبرو به کسی ندادی؟ مطمئنم خوشحال میشن همه!

 

نفس سنگینی کشیدم، فیلم بازی کردنش هم عذاب بود!

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.8 / 5. شمارش آرا 10

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۲ ۱۴۳۸۱۸۴۶۹

دانلود رمان همین که کنارت نفس میکشم pdf از رها امیری 5 (1)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:       فرمان را چرخاندم و بوق زدم چند لحظه بعد مرد کت شلواری در را باز میکرد میدانستم مرا می شناسد سرش را به علامت احترام تکان داد ماشین را از روی سنگ فرش ها به سمت پارکینگ سرباز هدایت کردم. بی ام دابلیو مشکی…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۶ ۱۰۵۵۵۹۲۹۹

دانلود رمان انتقام آبی pdf از مرجان فریدی 0 (0)

7 دیدگاه
  خلاصه رمان :   «جلد دوم » «جلد اول زندگی سیگاری»   این رمان از یه رمز شروع می شه که زندگی دختر بی گناه قصه رو زیر و‌رو می کنه. مرگ پدر دختر و دزدیده شدن دلسای قصه تنها شروع ماجراست. یه ماجرای عجیب و پر هیاهو.
IMG 20230127 013504 2292

دانلود رمان سعادت آباد 3 (1)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :         درباره دختری به اسم سوزانه که عاشق پسر عموش رستان میشه و باهاش رابطه برقرار میکنه و ازش حامله میشه. این حس کاملا دو طرفه بوده ولی مشکلاتی اتفاق میوفته که باعث جدایی این ها میشه و رستان سوزان رو ترک…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۷۵۷۲۹۹۰۲

دانلود رمان من نامادری سیندرلا نیستم از بهاره موسوی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       سمانه زیبا ارام ومظلومم دل در گرو برادر دوستش دکتر علیرضای مغرور می‌دهد ولی علیرضا با همکلاسی اش ازدواج می‌کند تا اینکه همسرش فوت می‌کند و خانواده اش مجبورش می‌کنند تا با سمانه ازدواج کند. حالا سمانه مانده و آقای مغرور که…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۵ ۱۷۳۲۳۶۸۷۷

دانلود رمان شاهکار pdf از نیلوفر لاری 0 (0)

4 دیدگاه
    خلاصه رمان :       همه چیز از یک تصادف شروع شد، روزی که لحظات تلخی و به همراه خود آورد ولی می ارزید به آرزویی که سالها دنبالش باشی و بهش نرسی، به یک نمایشگاه تابلوهای نقاشی می ارزید، به یک شاهکار می ارزید، به یک…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (3)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20230123 225708 983

دانلود رمان ستاره های نیمه شب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   مهتاب دختر خودساخته ای که با مادر و برادر معلولش زندگی می کنه. دل به آرین، وارث هولدینگ بزرگ بازیار می دهد. ولی قرار نیست همه چیز آسان پیش برود آن هم وقتی که پسر عموی سمج مهتاب با ادعای عاشقی پا به میدان می…
IMG ۲۰۲۱۱۰۲۱ ۲۱۵۴۳۱ scaled

دانلود رمان اسمارتیز 0 (0)

2 دیدگاه
    خلاصه رمان:     آریا فروهر برای بچه هاش پرستار میگیره اونم کی دنیز خانم مرادی که تو شیطنت و خراب کاری رو دستش بلند نشده حالا چی میشه این آقا آریا به جای مواظبت از ۳ تا بچه ها باید از ۴ تا مراقبت کنه اونم بلاهایی…
IMG 20230123 235630 047

دانلود رمان آغوش آتش جلد اول 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     یه پسر مرموزه، کُرده و غیرتی در عین حال شَرو شیطون، آهنگره یه شغل قدیمی و خاص، معلوم نیست چی میخواد، قصدش چیه و میخواد چی کار کنه اما ادعای عاشقی داره، چی تو سرشه؟! یه دختر خبرنگار فضول اومده تا دستشو واسه…
InShot ۲۰۲۳۰۴۱۸ ۱۰۵۰۱۵۱۹۵

دانلود رمان کوازار pdf از پونه سعیدی 0 (0)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان :       کوازار روایتگر داستانی عاشقانه از دنیای فرشتگان و شیاطین است. دختری به نام ساتی که در یک شرکت برنامه نویسی کار می کند، پس از سپرده شدن پروژه ی مرموز و قدیمی نوسانات برق به شرکت شان، دست به ساخت یک شبکه ی…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

9 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
♡ روا ♡
♡ روا ♡
7 ماه قبل

جدیدا پارت گذاریش رو اعصابمههه

ترانه
ترانه
7 ماه قبل

وای وای ببین کی فهمید 😁😁
و نویسنده عزیز منتظر چی هستی خب پارت بفرست دیگه همه منتظرن

Shoka
Shoka
7 ماه قبل

وقتی دلم میخواد لاله و قباد رو با هم بکشم!!!!!!

مه+شید
مه+شید
7 ماه قبل

واییی حوسین
کوشته شود🤣🤣🤣☺️🔪

آرام
آرام
7 ماه قبل

نویسنده مرسی که یه پارت امشب گذاشتی واقعا ما رو شرمنده میکنی نمیدونم چطوری ازت تشکر کنم مرسی مرسی

♡ روا ♡
♡ روا ♡
7 ماه قبل

فتنه ای در راه است با حضور لاله سلیطه

رهگذر
رهگذر
7 ماه قبل

مثلا از پله ها بیفته بمیره

♡ روا ♡
♡ روا ♡
پاسخ به  رهگذر
7 ماه قبل

نه دیگه بچش سقط میشه دست پاش میشکنه لاله از برج ۲۴ طبقه هم بیوفته نمیگیره این بشر

رهگذر
رهگذر
7 ماه قبل

نمیشه لاله رو بکشی ؟

دسته‌ها

9
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x