رمان حورا پارت 145

4.1
(51)

 

 

 

 

 

 

با ابروهای در هم و نگاهی عصبی، اما ظاهری که گویا سعی داشت خونسردی‌اش را حفظ کند خیره‌ام بود:

 

_ حالم ازت بهم میخوره قباد، حتی دیگه یه ذره ارزشی هم که پیشم داشتی رو نداری…

 

از جا برخاستم و مقابلش ایستادم:

 

_ گفتم اشتباه از خودم بود، گفتم یه حماقت کردم و رفتم خواستگاری لاله، گفتم حماقت از خودمه بازم تو دلم راهش دادم و اون شب اتفاق افتاد، هربار با هر غلطی که کردی گفتم عیب نداره، خودم هم مقصر بودم، نباید خر میشدم! اما الان دیگه نه…با این رفتارای ضد و نقیضت داری حالمو از خودت بهم میزنی!

 

خشم از نگاهش شره میکرد، تنه‌ای به او زدم و از آشپزخانه بیرون زدم، ازینکه حرفی نتوانست بزند راضی بودم، وگرنه که خدا میداند چه میشد!

 

قباد دیگر فرشته هم میشد به چشمم نمی‌آمد!

این مرد دیگر نمی‌توانست خوبی کند، عاشقی کند، مهر بورزد…

این مرد برده‌ی زنان خانواده‌اش شده بود، انگار نمیتوانست کنترلی روی خودش داشته باشد و من هم…

 

خاله نبات راست گفت، من هم مقصرم…

حماقت‌ها کردم، بی اعتمادی کردم، پنهان‌کاری کردم و نتایجش شد همین وضع حال موجود!

چیزی که از یک حرف شروع شد، وقتی به مادر لاله گفتم که دخترت را دستی دستی نابود نکن، شاید عیب از قباد باشد!

 

بود یا نه، نمیدانم…هیچگاه برای جواب آزمایش نرفتم، با آمدن لاله دیگر مهم نبود!

اما همان جمله ی من آغاز تمام مشکلات شد…

لاله پشتم بد گفت، قباد از دستم دلخور شد، با اینکه عذرخواهی کردم…

 

به مسافرت رفت تا ذهنش را استراحت دهد، و من احمقانه حرف مادرش را باور کردم و به گمانم با لاله به مسافرت رفته است!

حماقت کردم، پنهان کردم و اعتماد نکردم!

 

که ای کار میکردم و این حال ما نبود…

 

 

 

 

 

 

 

دست زیر چانه زده خیره‌ی کیمیایی بودم که آرایشش داشت او را هر لحظه بیشتر زیبا میکرد، زیر دست آرایشگر بود و یکی موهایش را درست میکرد و دیگری آرایشش را…

 

امروز عقد میشد، لباس ساده‌ای داشت، و پس فردا عروسی…

بخاطر بارداری‌اش عروسی را جلوتر انداخته بودند، همانطور که حدس میزدم!

 

_ حوراجون لباست رو نمیخوای بپوشی عزیزم؟

 

صدای لاله خش روی مغزم انداخت، برای ثانیه‌ای چشم بسته نگاهم را به لاله انداختم، لباس ساده‌ای داشت، عجیب و بر خلاف تمام مراسم‌هایی که داشته بودیم، اینبار زیادی ساده بود!

 

پیراهنی بلند که بخاطر برجستگی شکمش، گشاد بود و تا روی زانو می‌آمد، غلط نکنم بخاطر نشان ندادن چاقی بازوها و پاهایش است وگرنه، لاله‌ی خوش تراش و همیشه بدن‌نمایی که من به یاد دارم، تا میتوانست خود را به نمایش میگذاشت!

 

_ میپوشم، لاله…فعلا زوده!

 

پوزخند کمرنگی زد و روی صندلی کنارم نشست:

 

_ خیلی کنجکاوم لباستو ببینم، کیمیا خیلی ازش تعریف میکرد!

 

دغدغه‌ی این زن فقط لباس من بود و بس!

تنها فکر و ذکرش، مقایسه خودش با من بود، اینکه سعی کند از من برتر باشد!

شاید اگر مثل قبلا بود، همین لباس ساده اما بی نهایت شیکی که داشت هم، میتوانست از من برتری داشته باشد اما…

 

من دیگر آن من سابق نبودم!

قرار نیست دیگر معیارم برای مقایسه خودم لباس و ظاهر باشد، ارزش خودم را دیر فهمیدم، اما بالاخره فهمیدم و همین ارزشمند است!

 

_ اهوم… بالاخره میبینی حالا، چه عجله‌ایه!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا 51

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
black girl
black girl
1 ماه قبل

نه توروخدا😂؟؟تو ارزش خودتو فهمیدی؟؟ تو؟؟؟

ساناز
ساناز
1 ماه قبل

بالاخره حورای عاشق داره به حورای عاقل تبدیل میشه 🙂

کانی
کانی
1 ماه قبل

لباس حورا نویسنده مونده از چی بگه؟؟؟؟

♡ روا ♡
♡ روا ♡
1 ماه قبل

میشه اینبار به عنوان اولین بار از کسی که از همون اول پارت گذاریت رماناتو میخونه خلاصه مطلب میخواهم ازت خواهش کنم اگه معرفت داری اگه واقعا انسانیت سرت میشه ۲ ۳ پارت دیگه ام بزار ما به ۲ ۳ پارت هم راضی ایم

...
...
1 ماه قبل

فاطمه خواهرم آخرین بار چهارشنبه پارت دادی، بعدیا باید میشد جمعه و یکشنبه…این واسه امروز یکشنبه‌س، مال جمعه کو؟😂🙁

دسته‌ها

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x