رمان حورا پارت 227

4.1
(214)

 

 

 

 

 

 

 

 

خنده‌ی بی صدا و صورت خندانش میگفت که حسابی از سرخ شدنم لذت برده است.

عصبی بودم، حس میکردم وزنم هم رو به افزایش است، کمی سینه‌هایم هم گاهی درد داشت، دکتر گفت طبیعیست.

 

_ اگه خنده‌ت تموم شد ببین شام چی گذاشته خاله‌حلیمه…

 

خنده‌اش تمام نشد که هیچ بلند‌تر هم خندید و با تعجب گفت:

 

_ الان یه کاسه چاقاله بادوم اوردم برات چخبرته؟

 

چشم ریز کردم، جدیدا زیادی این ور ها جولان نمیداد؟

 

_ تو کار و زندگی نداری همش اینجایی؟

 

دوباره خونسرد خندید و دست در جیبش فرو برد:

_ وحید سپرده حواسم پیت باشه، کارا رو سپردم دست کیوان.

 

صورتم را چین دادم:

_ مرده شور حاملگیو ببرن، نگاه چه بلایی سرم آوردین، اصلا دلم میخواد برم بگردم!

 

سری به تایید تکان داد و نگاهی به ساعت انداخت:

_ خب پاشو نیم ساعت پیاده‌روی در روز مجازه!

 

با دهان باز نگاهش کردم، امر و نهی میکرد!

_ تو به چه جرعتی به من میگی چقدر پیاده روی کنم؟

 

ابرو بالا داد:

_ به همون جرعتی که دکترت و وحید بهم دادن!

 

بالش را برداشته با عصبانیت به سمتش پرت کردم:

_ گمشو بیرون…

 

جیغ زدم، او هم خندید و صدای حاجیه خاتوم از آن سمت بلند شد:

_ چتونه شما دوتا…افتادین به جون هم!

 

#پارت523

 

 

 

 

 

بی اراده بغض کرده بودم، با همان لحن غمگینم رو به صدای خاله حلیمه، تقریبا فریاد زدم:

 

_ اذیتم میکنه خاتون، نمیذاره برم بیرون!

 

اشک چشمانم را پر کرده بود و کافی بود پلک بزنم تا بریزد، چانه‌ام جلو آمده و لب‌هایم برچیده شده بود.

 

با چشمان درشت شده به سمتم قدمی برداشت:

_ حورا؟ چیشدی؟ بابا بخدا شوخی کردم، گریه نکنیا…

 

رو گرفتم و از جا برخاستم، دلم نازک شده بود، دلم محبت میخواست، عشق میخواست، دلم قباد را میخواست، اما عقلم نهیب میزد، فحش میداد به قلب بی قید و بندم…

 

_ میشه تنهام بذاری؟

 

صدایی نشنیدم، فقط قدم‌هایش که دور شد. کنار پنجره که رو به باغ بود نشستم، پنجره‌هایشان بلند بود، تا زمین میرسید و متشکل از مربعی‌های کوچکی بود، با شیشه‌های کوچک.

قسمت بالایی‌اش هم شیشه‌های رنگی، که وقتی نور افتاب میخورد خانه را رنگارنگ میکرد.

 

وقت غروب بود و من دلم تنگ، سر به شیشه تکیه دادم و به سرخی آسمان که داشت رو به سایه‌های شبانه میرفت چشم دوختم:

 

_ ویار کردی؟

 

صدای خاله بود، شانه بالا انداختم:

_ نه خاتون، دلم چیزی نمیخواد…

 

_ ویار شوهرتو کردی!

 

بینی چین دادم:

_ نه، روزای اول که تازه فهمیده بودم از بوی بدنش بدن میومد…فکر نکنم!

 

به ارامی خندید و به سمت تشک لحاف رفت:

_ ولش کن خاتون خودم جمع میکنم.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.1 / 5. شمارش آرا 214

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۵ ۱۷۲۳۵۰۰۹۵

دانلود رمان طعم جنون pdf از مریم روح پرور 0 (0)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان :     نیاز دختر شرو شیطونیه که مدرک هتل داری خونده تا وقتی کار براش پیدا بشه تفریحی جیب بری میکنه اما کیف و به صاحباشون برمیگردونه ( دیوانس) ازطریق یه دوست کار پیدا میکنه تو هتل تهران سر یه اتفاقاتی میشه مدیراجرایی هتل دستشه…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۲ ۱۴۳۷۵۸۲۶۲

دانلود رمان نذار دنیا رو دیونه کنم pdf از رویا رستمی 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     ازدختری بنویسم که تنش زیر رگبار نفرت مردیه که گذشتشو این دختر دزدید.دختریکه کلفت خونه ی مردی شدکه تا دیروز جرات نداشت حتی تندی کنه….روزگار تلخ می چرخه اما هنوز یه چیزایی هست….چیزایی که قراره گرفتار کنه دختریرو که از زور کتک مردی سرد و…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۹ ۱۳۳۱۲۳۴۴۸

دانلود رمان تردستی pdf از الناز محمدی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   داستان راجع به دختری به نام مریم که به دنبال پس گرفتن آبروی از دست رفته ی پدرش اشتباهی قدم به زندگی محمد میذاره و دقیقا جایی که آرامش به زندگی مریم برمیگرده چیزایی رو میشه که طوفانش گرد و خاک بزرگتری توی زندگی محمد…
InShot ۲۰۲۳۰۲۲۷ ۱۰۵۶۲۹۵۹۵

دانلود رمان افسون سردار pdf از مهری هاشمی 2 (1)

2 دیدگاه
خلاصه رمان :     خلاصه :افسون دختر تنها و خود ساخته ایِ که به خاطر کمک به دوستش سر قراری می‌ره که ربطی به اون نداره و با یه سوءتفاهم پاش به عمارت مردی به نام سردار حاتم که یه خلافکار بی رحم باز می‌شه و زندگیش به کل…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۳ ۱۵۱۴۲۱۶۳۷

دانلود رمان باید عاشق شد pdf از صدای بی صدا 2 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       پگاه دختر خجالتی و با استعدادی که به خواست پدرش با مبین ازدواج میکنه و یکسال بعد از ازدواجش، بهترین دوستش با همسرش به او خیانت می‌کنن و باهم فرار میکنن. بعد از اینکه خاله اش و پدر و مادر مبین ،پگاه رو…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۸۰۲۲۰۷۴۴

دانلود رمان آشوب pdf از رؤیا رستمی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     راجبه دختریه که به تازگی پدرش رو از دست داده و به این خاطر مجبور میشه همراه با نامادریش از زادگاهش دور بشه و به زادگاه نامادریش بره و حالا این نامادری برادری دارد بس مغرور و …
Suicide 2

رمان آیدا و مرد مغرور 0 (0)

بدون دیدگاه
دانلود رمان آیدا و مرد مغرور خلاصه: درباره ی دختریه که ۵ساله پدرومادرشوازدست داده پیش عموش زندگی میکنه که زن عموش خیلی بدهستش بخاطراینکه عموش کارخودشوازدست نده بارییس شرکتشون ازدواج میکنه که هیچ علاقه ایی بهم ندارن وپسره به اسرارخوانواده ازدواج کرده وبه عنوان دوست درکنارهم زندگی میکنن.
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۶ ۱۱۰۶۰۷۴۴۳

دانلود رمان کنعان pdf از دریا دلنواز 1 (1)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:       داستان دختری 24 ساله که طراح کاشی است و با پدر خوانده اش تنها زندگی می کند و در پی کار سرانجام در کارخانه تولید کاشی کنعان استخدام می شود و با فرهام زند، طراح دیگر کارخانه همکار و …
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۲ ۲۳۱۵۱۳۵۵۲

دانلود رمان دروغ شیرین pdf از Saghar و Sparrow 5 (2)

11 دیدگاه
    خلاصه رمان :         آناهید زند دانشجوی پزشکی است او که سالها عاشقانه پسر عمه خود کاوه را دوست داشته فقط به خاطر یک شوخی که از طرف دوست صمیمی خود با کاوه انجام میدهد کاوه او را ترک میکند و با همان دختری که…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

10 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
کودکی زیر باران؛
کودکی زیر باران؛
2 ماه قبل

محمد سربه زیر بود، با حورا همچین راحت نبود! چیشد یهو اومد انقد صمیمی شدن؟

♡ روا ♡
♡ روا ♡
پاسخ به  کودکی زیر باران؛
2 ماه قبل

علائم مصرف زیاد تریاکه

P:z
P:z
2 ماه قبل

نویسنده ی حورا خواباشو مینویسه
یا شایدم به قول معلممون که میگفت نویسنده شیمی یازدهم کنار موجای دریا نشسته همه ی مطلباش پراکنده ست اینم همینجوریه😂😂😂😂😂

خوش قول
خوش قول
2 ماه قبل

نویسنده جان هدفت از نوشتن این رمان چیه؟؟.

صباح یوسفی
صباح یوسفی
2 ماه قبل

نویسنده جان هدفت از نوشتن این رمان چیه؟؟

بی نام
بی نام
پاسخ به  صباح یوسفی
2 ماه قبل

درس بخوانید. انقدر که ندانید کی به خواب میروید

آرام
آرام
پاسخ به  بی نام
2 ماه قبل

من اگه اینجوری مثل این درس میخوندم الان هاروارد بودم، فقط درحال شماردن صفحاتم که کی تموم میشه 😂😂

کودکی زیر باران؛
کودکی زیر باران؛
پاسخ به  بی نام
2 ماه قبل

😅 😂 🤣

شیدا
شیدا
2 ماه قبل

هیششششش

♡ روا ♡
♡ روا ♡
2 ماه قبل

زیادی صمیمی نشدن محمد به این راحتی اینقدر با حورا گرم گرفت محمدی که حتا تا سه پارت قبل تو صورت حورا نگاه نمیکرد نویسنده چند چندی ؟؟
یهو از گریه حورا میپری تو باغ یا از این ور بوم میوفتی یا از اون ور بوم یه مدت که دهنمون سرویس بود با درس خوندنش از الان هم ویار کردنش شروع میشود

دسته‌ها

10
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x