رمان خان زاده جلد سوم پارت آخر

 

بابا دستمو گرفت و ازم خواست بشینم. خان

گفت خب اهورا این تو و اینم کیمیا مادر کیان.

بابا نگاه عصبیشو دوخت به خان پس این نقشه ها زیر سر شماهم بوده.

پک عمیقی به پیپش زد و گفت _من نقشه ای نکشیدم فقط به پسرت و

مادرش کمک کردم همین… هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که

دو تا مرد هم وارد عمارت شدند. کیان با لبخند بلند شد و گفت حالا جمعمون جمع

شد ؛ حيف

جای ایلین خالیه… بابا برگشت و چشمش خورد به شاهین و پسر

جوونی که کنارش بود. تو نگاه اول که چشمم خورد به اون پسریه حسی

تو قلبم وارد شد. اونم نگاهم کرد اما کوتاه و گذرا. قد بلندش مثل شاهین بود. رنگ بورش مثل

آلمانی ها بود. کت و شلوار مارکی به تن کرده بود و معلوم بود

تو این تنها کسیه که از چیزی خبر نداره. بی تفاوت رفت و یه گوشه نشست. شاهین اومد و مقابل بابا ایستاد

سلام اهورا خان…

 

بابا رو کرد سمت شاهین و گفت اینجا چه خبره؟ شاهین مرد با شخصیت و خیلی باوقار بود. ‘

دستشو زیرچونش گذاشت و گفت نمیتونستم بزارم باعث مرگ مادر بچه ام بشی.

تو و زنت داشتین اونو به کشتن میدادین. بهت گفتم کیمیا مرده ولی شبونه از اون بیمارستان

بردمش … بابا چشمهاشو ریزکرد و گفت ما باعث مرگش بشیم؟

اون بود که خونه منو , با زن حامله ام آتیش زد. نکنه یادت نیست. کیمیا خیلی حق به جانب گفت اینجا کسی حرفهای

تورو باور نداره. زیادی زورت رو نزن… مگه نه پسرم؟ دستشو گزاشت رو پای کیان. اونم حرفهای کیمیارو

تصدیق کرد.

بابا خنده عصبی کرد جمع کن این بازاری که راه انداختی رو. پسرت؟ نطفه منو آیلین توشکم توبود توفقط اونو بزرگ کردی کیان بچه منو آیلینه ، کی بهت گفته رحم اجاره ای

میتونه صاحب اون بچه باشه هان؟ کیمیا خیلی پررو و بدون توجه به همه ما گفت

_عه اهورا یادت رفته اون شبی که

مست بودی و اومدی پیشم؟ حاصل رابطه اونشب ما کیان… رحم اجاره ای دیگه چه قصه ایههه

 

بابا از عصبانیت سرخ شده بود. با عصبانیت خواست بره سمت کیمیا که کیان بلندشد و روبه رو بابا ایستاد. اولین بار بود کیان رو اینجوری میدیدم. نگاهشو مستقیم دوخت توچشمهای بابا_نمیزارم به مادر من نزدیک بشی.

بابا انتظار این حرکت رو نداشت.عقب گرد کرد و

نشست.

كيميا لبخند پیروزمندی روی لب هاش بود تمام مدت پسری که همراه شاهین بودوسکوت کرده

بود.

اما یک هو از جاش بلند شد و گفت  برای چی منو آوردین اینجا؟ اپنا کی ان؟مامان این مرد کیه؟

 

کیمیا خودشو زد به مظلومیت _بشین پسرم. بعدا بهت میگم چشمهام چهارتا شده بود. این دیگه کی بود؟ بابا رو کرد سمت من و گفت _پاشو آماده شو بایدبریم خونمون. تا ازجام بلندشدم خان گفت هنوز حرفهامون کامل نشده.بشین مونس… انقد محکم حرفشو زده بود که توان مخالفت نداشتم.

دوباره سرجام نشستم تا حرفهاشون بشنوم که نگاهم به شاهو افتاد

 

رومو ازشاهو گرفتم که گفت تموم کن کیان .

بسه دیگه . شورش درآوردی. به خواستت رسیدی دیگه..

کیان نگاه چپی به شاهو انداخت دور ورندار. هنوز نوبت تو نرسیده.

نترس حقیقت توروهم میگم…

میدونستم شاهو از چی ناراحته. اون منو دوست داشت و من اینو ازوحركاتش

میفهمیدم. از اون شاهو عصبی قبل دیگه خبری نبود.

الان فقط توچشمهاش محبت موج میزد. همه این جمع اینجا بودن تا به بابا آسیب بزنن. نمیتونستم ببینم دارن آزارش میدن. بابا همه

زندگی من بود. کیمیا بعداز چندسال اومده بود کار

نا تمام گذشته رو تموم کنه. اومده بود زندگیمون خراب کنه.

دستمو گذاشتم روی دست بابا. قطره اشکی از گوشه چشمم چکید

رو کردم سمت کیان برای هر چیزی جمع شدین اینجا برام مهم نیست. من الان با بابا از اینجا میرم تو بمون و مادر

قلابیت.. فقط یادت بمونه ازت متنفرم کیان…

متنفر

 

هیشکدوم حرفی نزدن.  دست بابا رو گرفتم و خواستم بلندش کنم

که یک هو جلوی پام افتاد روی زمین. مات و مبهوت زل زدم به جسم بی جون بابا.. داد زدم_بابا||……

اون پسری که همراه شاهین بود دویید سمتمون. منو کنار زد و شروع کرد به معاینه کردن بابا.

رو کرد سمت شاهین_زنگ بزنید امبولانس. سکته کرده…

با شنیدن کلمه سکته گریه ام بیشترشد زانوزدم کنار بابا. دستشو تو دستم گرفتم و گریه میکردم

بابا بلندشو… بابا پاشو بریم خونمون… شاهو اومد و بازومو گرفت  تا منو بلند کنه که پسش

زدم. برو اونطرف. همه اینها تقصیر شماهاست… همشون پریشون بودن بجز کیمیا و كيان. شاهین زنگزد به امبولانس و بعد از چند دقیقه اومدن و بابارو بردن.

منم همراهش سوار شدم. داشتم میمردم من همیشه بابارو قوی دیده بودم

اما حالا انقدر بهش فشار آورد که به این روز

افتاد؟

چجوری مبخواستم به مامان خبربدم.

اصلا میخواستم

بگم…

 

 

بیا بشین چقدر راه میری. نگاهی به پسر کیمیا انداختم و گفتم نگرانشم

چجوری بشینم. اومد سمتم و گفت من خودم دکترم حالش انقد

وخیم نیست که خیلی نگران باشی. سکته خفیف کرده. نگاهی بهش انداختم.دکتر بود؟ چه غلطا…

از کیمیا و شاهین همچین پسری بعید بود. اخم کردم و نشستم رو صندلی که مامان وارد سالن

بیمارستان شد. ا با دیدنش بلندشدم و فوری رفتم سمتش که تا منو دید با عصبانیت گفت چه بلایی سر اهورا

آوردی هان؟ گفتم آخر سر به کشتنش میدی… بغض کردم من…….. من کاریش نکردم ، اومده بود

عمارت

با کیان حرف بزنه. تا اسم کیان آوردم رنگ نگاهش فرق کرد. مامان عاشق کیان بود اما نمیدونست اون حسش

متضاده باهاش.

کیان کجاست؟ سرمو انداختم پایین. نمیدونستم چی بگم. اون حتی حاضر نشده بود بیاد بیمارستان چرا لال شدی میگم كیان كو؟

نیومد…

 

مامان با تعجب زل زد بهم_چی؟ نیومد؟ یعنی

چی؟

اگه واقعیت میگفتم حتما حالش بدمیشد. ولی مجبور بودم چون میترسیدم بلایی سر بابا

بیاد. کیان… کیان موند عمارت پیش… آب دهنمو قورت دادم و زمزمه کردم._پیش مادرش….

مامان جوری نگاهم کرد که حس کردم الان پس میفته.

زبونش بند اومده بود و چیزی نمیگفت. گرفتم از دستش و نشوندمش روی صندلی. از آب سرد کن براش یه لیوان آب آوردم که

پرسید

مادرش؟ کیمیا؟ مگه اون…. اون زندست؟ سرمو تکون دادم_آره زندست. شاهین هم اونجا

بود…

مامان باورش نمیشد. قطره اشکی چکید رو گونه اش

_پدرت برای همین حالش بدشد؟ آره…

دلم براشون میسوخت. حالا که قراربود به آرامش برسن و بعداز سالها جنگ اعصاب خوب زندگی کنن دوباره دردسر افتاد وسط

زندگیمون.

نمیدونستم باید از کی دلخور باشم برای این اتفاقها.

 

 

سه روز از بیمارستان بودنمون میگذشت.تواین مدت هیچکس جزشاهو نيومد دیدنمون.بابا حالش خوب نبود و منو مامان نگران بودیم.

کلی پشت در اتاقش دعامیخوندیم.تواین سه روز فهمیدیم همه اینا برای این بود

که خان گوش کیان پرکرده بود که همه مال و منال مال اونه.

مامان باهام سرسنگین بود. حتی وقتی شاهو رو دید و فهمید اون کیه حتی جواب سلامش رو نداد. زندگیمون در عرض یکسال بهم ریخت. خوشبختیمون از بین رفت.

صدای خنده هامون به گریه تبدیل شد. عشق مامان و بابا دچار فاصله شد.

خانوادمون از هم پاشید.دیگه معلوم نبود بشه برگشت به عقب یا نه.

مامان رفته بود دست و روشو بشوره که همه پرستارها و دکترها دوییدن سمت اتاقی که بابا توش بستری بود. نگران بلند شدم و رفتم جلو که درو بستن و نزاشتن برم داخل.

حال بابا بدشده بود. جونمو داشتن میگرفتن. مامان تا اومد و جو رو دید حابش بدتر شد.

دویید سمت اتاق گریه میکرد و اسم بابارو صدا میزد. اهورا منو تنها نزاری…. من هنوز عاشق توام

ما هنوز عروسی بچه هامون ندیدیم…اهورا از من دل نکنی…

توی تک تک کلماتش عشق عمیقش به بابا رو میشد دید خودمو سرزنش میکردم برای همه این بلاهایی که سرمون اومده بود.

برای بابا که داشت با مرگ میجنگید برای گریه های مامان…

 

هیچ خبری از توی اون اتاق نداشتیم.

نمیدونستیم حال بابا چجوریه.

مامان گریه میکرد و من بدتر از اون. یاد بچگی هام افتادم که بابا چقدر دوستم

داشت. عاشقانه منو میپرستید هیچوقت به روم عصبی نمیشد حتی اگه اشتباه ترین کارو انجام

میدادم. یکساعتی گذشته بود که کیان و کیمیا و شاهین

هم وارد سالن بیمارستان شدند. بی قراری مامان که دیدند با فاصله ازمون

ایستادند. ا کیان اومد نزدیک تر. حس میکردم میخواد به مامان دلداری بده اما غرورش اجازه نمیداد. خواست بیاد سمت من که در اتاق باز شد و

دکترو پرستارها ازش بیرون اومدند. دوییدم سمتشون حال بابام چطوره؟ سکوت اون روزها یادم نمیره؛ سکوتی که

به اندازه همه دنیا سنگینی داشت. متاسفم هرکاری از دستمون برميومد براشون

کردیم…

از کنارمون رد شدن و من همونجا مات و

مبهوت ایستادم. چی داشت میگفت؟ این امکان نداشت….

 

مامان دادمیزد و اسم بابارو میگفت رفت توی اتاق و منم با پاهای بی جونم دنبالش راه افتادم

اهور|||| بلندشو، تو منو تنها نمیزاری نه بیدارشو اهورا من بدون تو چیکارکنم. اهورا ما چهار تا بچه داریم اونارو بدون تو تنهایی چجوری بزرگ کنم؛ چجوری بدون توبفرستمشون خونه بخت…

مامان زجه میزد و من هیچ عکس العملی نداشتم. من باعث این اتفاق بودم.شاهو و کیان و شاهین و کیمیا همشون توبیمارستان بودند.خان هم از راه رسیده بود و با

دیدن

این شرایط همونجا روی یکی از صندلی های سالن نشست و حرفی نمیزد.

شاهو رفت سمت مامان

بلندشین… حالتون خوب نیست. مامان با عصبانیت اونو پس زد به من دست نزن…. شماها باعث مردن اهورا شدین.دستتو به من نزن… شاهو عقب تر رفت و معلوم بود کلافست. نگاهم که به کیان افتاد برای اولین بار قطرات اشک رو گونه هاش دیدم.

 

دیگه نگاه کیان پر ازخشم و نفرت نبود

شرمنده بود. سرشو انداخت پایین. الرزش شونه هاش نشون میداد باورش نشده

که بابا دیگه نیست. ا چشم چرخوندم ولی خبری از کیمیا و شاهین

نبود. همه اینهارو میدیدم اما حتی نمیتونستم گریه

کنم. مثل مرده ای بودم که توی برزخ گیرکرده |

و هیچ کاری ازش برنمیاد. چشمهام سیاهی رفتن و دیگه چیزی نفهمیدم…

******

با حس بوسه ای روی پیشونیم چشمهامو باز کردم. مامان بالا سرم بود خوبی مونسم؟ تعجب کردم ازش. خیلی وقت بود از این محبت هاش خبری نبود البته حقم بود.

من کم کاری نکرده بودم. ا خواستم از جام پاشم که گفت ا استراحت کن بدنت ضعیف شده. اهورا همیشه میگفت مراقب توباشم

اخه تو ثمره عشق ما بودی… قطره های اشک که چکید رو گونه اش تازه یادم افتاد چه بلایی سر بابا اومده…

 

من دیگه بابارو نداشتم. من با ندونم کاری هام باعث همه این بلاها شده بودم.زندگی عاشقنمون خراب کردم. گریه کردم برای اولین بار بعد از اون اتفاق.

_مامان منو ببخش. من باعث همه این اتفاقها

شدم. مامان من نمیخواستم….من انگشتشو گزاشت روی لبم و ازم خواست ساکت باشم

وقتی پدرت تورو بخشید چرا من نبخشم؟

اون عاشق توبود از اشتباهت گذشت من زیاده روی کردم…

الان باورم شده بود که مامان واقعا عاشق بابا بود.

یه عشقی که حد و اندازه نداشت. بابا رفته بود به همین سادگی و برای همیشه مارو تنها گزاشته بود. مراسمش که برگزار شد خیلیا اومده بودن چون بابا به واسطه شرکتش آدم

سرشناسی بود.

 

روزها از پی هم میگذشت. روحیه هممون

مخصوصا مامان داغون بود. شبها نمیخوابید. روزها همش تو اتاقش بود

با کسی حرف نمیزد. ا حتی دیگه غذا نمیخورد. به شدت لاغرشده

بود و دیگه همون آیلین همیشه نبود.

هیچ خبری از کیمیا و شاهین نبود. شاهو چند باری اومده بود تا باهام حرف بزنه

اما حتی نمیخواستم ببینمش.

کیان پشیمون و سرخورده بود. پیش ما میومد اما با ما گرم نمیگرفت. مثل همیشه نشسته بودم و زل زده بودم به عکس بابا که کیان اومد تواتاقم

میخوام باهات حرف بزنم مونس.

بی تفاوت نگاهش کردم_میشنوم.. اومد و روی تخت نشست. ریش های بلندش

پیراهن مشکیش . گودی زیر چشمهاش نشون میداد حالش دیگه مثل قبل خوب نیست.

منو ببخش… ا جوابش ندادم که ادامه داد. حرفهای کیمیا و شاهین کورم کرده بود. خان میگفت بابا مال و اموال بالا کشیده. میگفتن منو به دنیا آوردن فقط بخاطر ارث.

 

خواستم بهش تشر بزنم. خواستم سرش داد بزنم. خواستم بگم مامان و بابا عاشق تو بودن بخاطر خودت نه بخاطر ارث. اما سکوت کردم.

شاهو دوستت داره… عاشقته…

برگشتم و نگاهش کردم_شاهوكيه؟ سرشو انداخت پایین هیچ نسبتی با ما نداره. یه

رفيقه فقط

یه رفیق قدیمی… باورم نمیشد همه این نقشه ها و بلاهایی که تو این مدت سرمون اومد زیر سر کیان بود. بابا همیشه کیان رو جور دیگه میدید.

بهش محبت خاصی داشت.

کلا بابا عاشق تک تک ماها بود. با یادآوردی بابا قطره اشکی چکید روی گونم. چقدر دلم براش تنگ شده بود و باورم نمیشد

رفته. یه چیزی هم هست باید بگم مونس…

چشمهامو ریزکردم که ادامه داد

من برای تمامی کارهای شرکت به شاهین وکالت دادم …. اما حالا فهمیدم

که اون… منتظر بودم حرفشو بزنه اون چی؟ شرکت فروخته و با کیمیا از ایران رفته

 

با حرف کیان جوری از جام بلندشدم که کل مهره های بدنم کم مونده بود از هم بپاشه.

چی؟ تو چیکار کردی؟

سرشو انداخت پایین میدونم اشتباه کردم کمکم کن مونس تو عقلت بهتر کارمیکنه بگو چیکار کنیم.

هیچ چیزی به ذهنم نمیرسید. اونا با وکالت کیان این کارو کرده بودن پس کارشون خلاف نبود. تمام زحمات چندساله بابا به باد رفته بود. اگه

مامان میفهمید چی میشد؟ بی جون نشستم رو صندلی سرمو مابین دستهام

گرفتم توچیکارکردی کیان. توهمه مارو بدبخت کردی توبابارو به کشتن دادی . با نقشه های احمقانت

باعث عذاب کشیدن من شدی بلندشدم و روبه روش ایستادم و دادزدم

تو خانوادمون رو از هم پاشوندی. نمیتونم دیگه دوستت داشته باشم

چون تو یه آدم پر از کینه و نفرتی که باعث بهم ریختن زندگیمون شدی. برو از اتاقم

بيرووووون…. کلمه آخرمو جوری بلند و محكم گفتم که مامان و دوقلوها اومدن تواتاق. زل زده بودن به

منو کيان. مامان اروم اومد طرفم

چی شده مونس…

 

کیان بی هیچ حرفی اتاق ترک کرد و ازخونه رفت.

مامان گفت_چیشده مونس چرا سر برادرت دادزدی

_اون برادر من نیست قاتل باباست. اون باعث همه بدبختی های ماست اون… با کشیده محکمی که خوردم حرفم نصفه نیمه موند

بار دوم بود که از مامان کشیده میخوردم اجازه نمیدم راجب برادرت این حرفهارو بزنی.اون پسر منو اهوراست برادر شماها.. دستمو گزاشتم رو گونم و قطره اشکم چکید. ولی مامان اون…

انگشت اشارشو به معنی ساکت گزاشت رو لبم. _هرکاری کرده باشه ما بخشیدیمش. دیگه حرفشو نزن.

از اینهمه مهربونی مامان دلم میگرفت. میدونستم اون عاشق کیانه. اما نه دراین حد که از هراشتباهش بگذره. حرفهاشو زد و رفت. دوقلوها هرچقدر

پاپیج

شدن تا بهشون بگم کیان چیکار کرده چیزی نگفتم و اوناهم دلخور رفتن. حالا من موندم و بابایی که فقط قاب عکسش نصیبم شده بود.

 

| چهل روز از مرگ بابا میگذشت. از کیان خبری نبود. چند باری شاهو اومد

به دیدنم که همش بی جواب گزاشتم. داشتم کتاب میخوندم که تلفنم زنگ خورد. گوشی رو برداشتم که شماره ناشناس روش

و خودنمایی میکرد. اولش حواستم جواب ندم ولی بعد یه حسی

باعث شد دکمه اتصال بزنم.

الووو بفرماید.. .

سلام دوشیزه مونس.. از لحنش خندم گرفت.تاحالا کسی این مدلی با

من صحبت نکرده بود

بفرمایید شما؟ کمی مکث کرد و گفت. شایانم… به مغزم فشار آوردم ولی همجین آدمی یادم

نمیومد شایان؟ باید بشناسمتون؟

تک خنده ای کرد اگه پسر کیمیا و شاهین باشم بله باید

بشناسید. با یادرآویشون چنان عرق سردی نشست

رو پیشونیم که ناچند دقیقه نتونستم حرف بزنم و ازش بپرسم برای چی زنگ

زده…

 

 

باصدایی که از ته چاه درمیومد گفتم. بفرمایید… مثل اینکه سختش بود تا بخواد حرف بزنه. میشه ببینمت مونس؟

از اینهمه صمیمیت ناگهانیش تعجب کردم_برای؟ یه حرفهایی دارم که شنیدنش خالی از لطف نیست. خواهش میکنم. من بخاطر ديدن تو اومدم ایران…

عادتم بودبا دوتا حرف خام میشدم و زود وا میدادم_کجا بیام؟

لوکیشن میفرستم.تایکساعت دیگه منتظرتم. تماس که قطع کردم یه آدرس برام فرستاد. آدرس یه کافه بالاشهر بود. پوزخندی نشست آره خب با پول مردم باید انقدهم ریخت و پاش بکنن..

رو

لبم.

بلندشدم تا آماده شم. منکه چیزی برای ازدست دادن نداشتم.

حداقل شاید با رفتنم چیزی دستگیرم میشد.

***

*****

نگاهی به خودم تو آینه انداختم.

سرتاپا مشکی پوشیده بودم. صورت سرد و بی روحم نشونه بی خوابی ها و گریه های شبانه ام بودکم دردی نبود از دست دادن بابا. اونم کسی که با وجود خطاهام دوباره منو تو آغوشش گرفت.

 

داشت…

چشمهامو بستم و بابارو تصور کردم. چقدر جاش خالی بود. چقدر بهش احتیاج داشتم. چجوری زنده مونده بودم بدون بابا؟ برای جای سوال عینک دودیمو به چشمم زدم تا قرمزی چشمهامو

زیرش پنهون کنم. از خونه زدم بیرون و راه افتادم سمت

آدرسی که شایان فرستاده بود. بخاطر ترافیک نیم ساعتی دیرتر رسیدم اما دیدم شایان خیلی شیک و با شخصیت نشسته پشت میز و داره کتاب مطالعه میکنه.

از رفتارش جا خوردم. شاهو همیشه اگه پنج دقیقه دیرمیکردم ده بار زنگ میزد و عصبی

میشد. نزدیک میز شدم و تک سرفه ای کردم که شایانسرشو بلند کرد و با دیدنم فوری از جاش بلند شد سلام

لیدی. خوش اومدین.. . دستشو به طرفم گرفت . فشار آرومی به دستش

دادم و نشستیم.

چهره اروپایی و زیبایی داشت. لباسهاش؛ ساعتش؛ کفش هاش حتی ادکلنش مارک و

معروف بود. از کیمیا همچین پسری بعید نبود. چون خود کیمیاهم با وجود اینکه سنش بالا رفته بود هنوز زیبا و جذاب

بود. منورو به سمتم گرفت چی میل دارید بانو؟ این مدل حرف زدنش باعث میشد لبخند بیاد رو لبم که از دیدش مخفی نموند.

متقابلا بهم لبخند زد.

 

بالاخره مجبورشدم سکوت بشکنم میشه بگین چیکارم داشتین. من باید زود برگردم خونه… دستشو گزاشت زیر چونش و گفت

_جریان وکالتی که کیان به پدرومادرم داده بود رو شنیدین؟ سرمو تکون دادم_بله متاسفانه..

از تو کیف سامسونت کنارش یه پاکت درآورد و گرفت سمتم

این شرکت حق شما و برادرهاتونه. من نمیتونم مالی که برای دیگست استفاده کنم به قدری هم دارم که چشمم دنبال اموال کسی نباشه…

چشمهام داشت از حدقه درمیومد. داشت میگفت؟ پاکت از دستش گرفتم و بازش کردم.

وکالت نامه ای که کیان به شاهین داده بود خورده بود به نام شایان

و اون اون وکالت نامه رو باطل کرده بود. باورم نمیشد این کارو کرده باشه.چطوری اخه؟ _ولی مادر و پدرتون چی؟ _اونا پدر شمارو مقصر خیلی اتفاقات

چی

میدونستن. میخواستن با گرفتن مال و اموال شما باعث نابودیتون بشن.

اونا جزمن بچه ای ندارن پس همه جیزو میخواستن بزنن به نام من.

الانم از اینجا اومدنم خبرندارن.

 

شایان آروم از روی صندلی بلندشد تا بره چجوری میتونم لطفتون جبران کنم؟

لبخندی به روم زد اسم و یادپدرتون زنده نگه دارید اون آدمی که من

دیدم نمیتونست اونی باشه که مادروپدرم میگن.

قطره اشکی چکید روی گونم خوبه که شایان هم با یه نگاه اینو از بابا متوجه شده

بود. میز حساب کرد و بعد از خداحافظی گرمی که باهام کرد

رفت. نگاهمو دوختم به برگه ها. چقدر خوشحال بودم

که زحمات بابا به هدر نرفته بود. باید اون شرکت سرپا نگه میداشتم حتی به قیمت

جونم.

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

برگه های وکالت باطل شده رو هل دادم سمت کیان. اینم وکالتی که به شاهین داده بودی. باطل شده.

باتعجب نگاهم کرد

اینو از کجا آوردی؟ مهم نیست. مهم اینه الان دوباره شرکت برگشته به خودمون. باید دست به دست بدیم و راهش

بندازیم.. چشمهاش برقی زد قول میدم تنهات نزارم مونس…

 

روزها میگذشت و شرکت دوباره جون گرفته بود. کیان و دوقلوها هرکاری میکردند تا فقط به سوددهی

برسیم. حال مامان بهتر شده بود اما میدونستم محاله بابارو

فراموش کنه. شاهوچندباری اومد شرکت تا بهمون

کمک کنه اما خیلی محترمانه ازش خواستم دیگه دوروبر من نیاد.دلم ازش شکسته

بود. نمیخواستم ببینمش. شایان گه گداری بهم زنگ میزد.

میگفت خیلی از ایران خوشش اومده و دوست داره بیشتر با فرهنگ و مردم اینجا آشنا بشه. اون پزشک ماهری بود و راحت میتونست انتقالیش

و به ایران رو بگیره. میگفت از زمانی که کیمیا و شاهین فهمیدن که وکالت نامه رو باطل کرده باهاش

سرسنگین شدند و دوباره دنبال

راهی آن تا بهمون ضربه بزنند. از حجم سياهی دل کیمیا در تعجب بودم

که اگه به گفته خودش عاشق بابا بود

چجوری میتونست عشقش رو ازار بده. از زمان مرگ بابا هیچ خبری از خان نداشتم تصمیم گرفته بودم برم دیدنش و ازش بپرسم چرا همپای کیمیا شده بود تا

زندگیمون رو خراب کنه.

 

ماشین پارک کردم و پیاده شدم. اهالی تک و توک روستا جوری نگاهم میکردند

که انگار آدم ندیدند. براشون تعجب داشت حتما دختری به سن من

و رانندگی کنه. درسته الان همه چیز فرق کرده بود ولی افرادی که تو سن خان بودند خیلی چیزهارو

برای زن عیب میدونستند… زنگ فشردم و منتظر موندم که بعد از چند

و دقیقه در باز شد و خان روبه روم ایستاده بود

ا سلام پدربزرگ…. نگاهی به سرتاپام انداخت سلام. پیراهن مشکی توی تنش؛ موهای ژولیده اش ریش های بلندش نشون میداد هنوز عزادار تک

و پسرشه. از جلو در کنار رفت و رفتم داخل.

چقدر پیر و شکسته شده بود. با عصا راه میرفت. دیگه عمارت به زیبایی قبل

نبود. برگهای پاییزی زیر درخت ها ریخته بود حوض خالی بود از آب و تعداد کمی از ماهی ها که جون داده بودند چسبیده بودند به کف

حوض. حتی بعد از مرگ مادربزرگ اینجا انقد

بهم ریخته نبود. وارد عمارت شدیم و خان دعوتم کرد

بشینم تا برام نوشیدنی بیاره

 

برام شربت پرتقال آورد و روبه روم نشست. از اومدنم پشیمون شده بودم چون

نمیدونستم چی بگم و از کجا شروع کنم. حال برادرات چطوره؟ چرا تنها اومدی؟

چه خوب که خان سرحرف بازکرد درگیر کارهای شرکت بودند من خلوت تر بودم اومدم بهتون سر بزنم. شما خوبین؟ نگاهی بهم انداخت و اروم پرسید آیلین

چطوره؟ برای اولین بار بود که اسم مامان از زبونش میشنیدم. که بخواد حالش بپرسه. خوبه..

چقدر دلم گرفت بابا نیست که ببینه پدربزرگ حال مامان رو پرسید و نگرانش

ا بود. همیشه تو رنج وعذاب بود که خانوادش

مامان رو نمیخوان. نمیدونستم سرحرف چجوری باز کنم

برای همین پرسیدم شما حالتون چطوره؟ چرا سیاهتون از

تنتون درنیاوردین؟ نگاهش رنگ غم گرفت. غصه رو میشد

توچشمهاش خوند

 

سرشو انداخت پایین و گفت منم خوبم. ولی فکرنکنم وقتش باشه. که لباس

سیاهمو دربیارم. نگاهم کرد و گفت. برای چی اومدی اینجا؟ کاری

باهام داشتی؟ الان فرصت خوبی بود برای پرسیدن حقیقت

چرا؟

چی چرا؟

بلندشدم و رفتم نزدیکش چرا با کیمیا همدست شدین برای زمین زدن

بابا. برای خورد کردن پسرتون…. پیپش رو روشن کرد و پک عمیقی ازش گرفت

اهورا تک پسرمن بود.عاشقش بودم از همون اوایل تولدش. بچه شر و شیطونی بود. همونی بود که من از پسرم میخواستم.. بزرگتر میشد و جوان تر… با دیدن قد کشیدنش

عشقش هم توی قلبم قد میکشید…

نفس آه مانندی کشید و ادامه داد. بزرگتر که شد و عاشق کیمیا خیلی خوشحال شدم. کیمیا دختر لایقی بود. با وقار بود و از

به خانواده اصل و نصب دار. اما یک هو نمیدونم چیشد که رابطشون بهم خورد.

مجبور شدم مادرت رو برای اهورا بگیرم تا حداقل برام وارث بیاره تا رابطه اهورا

و کیمیا درست بشه… اما نمیدونم چه اتفاقی افتاد که اهورا عاشق

آیلین شد. یک دل نه صد دل…

 

آیلین روستایی بود. دختر زیردست خودم. بی سواد بود و اهورا خیلی ازش. سرتر.. نمیخواستم پسرم دل بده به همچین

و دختری. از حرفهاش اخمی اومد رو پیشونیم که از

دیدش مخفی نموند. ادامه داد توکه به دنیا اومدی بیشتر از ایلین بدم اومد چون حتی نتونسته بود یه پسر به

و دنیا بیاره. گشتم دنبال کیمیا و باهاش حرف زدم. تا برگرده به اهورا اما حیف که اون ازدواج

کرده بود… پیپش خاموش کرد و چند قلوپ از آبمیوه

اش

سر کشید بالاخره بعد از اونهمه کشمکش و جریانات کیان به دنیا اومد. کم کم داشتم به ایلین باور میکردم که فهمیدم کیان رحم اجاره ای

بوده و کیمیا اونو توشکمش نگه داشته.. باورم نمیشد خان همیشه مامان پس میزد

چون روستایی بود. خود این مرد هم روستایی بود. مگه میشد یه ادم از اصل و نسب

خودش فرار کنه؟؟؟

 

از جام بلندشدم. دوست نداشتم دیگه حرفهای خان بشنوم

بشین هنوز حرفهام تموم نشده… علاقه ای به شنیدن ندارم. تمام این سالها بی جهت مادرم رو آزار دادین و ازش بدتون میومد اما به این فکرنکردین که بابا عاشق مامان بود. چجور اهورا رو دوست داشتین درحالیکه زنش رو نمیخواستید.

شما

از جاش بلند شد و مقابلم ایستاد تاحالا کسی بامن اینجوری صحبت نکرده دخترجون. بهتره حدت رو بدونی. پوزخندی اومد رو لبم

همین الانم این رخت سیاهتون و ریش های بلندتون برای خودنماییه نه عزاداری پسرتون. هنوزم دارید با تنفر از مادرم صحبت میکنید. من اومده بودم بپرسم چرا همدست کیمیا شدین و باعث مرگ بابا… حرفمو قطع کرد و داد زد. آره از مادرت متنفرم چون اهورا رو از من گرفت. اهورارو از منو مادرش جدا کرد. اونو از ما دور کرد….

پشتش کرد بهم و رفت سمت تراس مادرت باعث شد اهورا قید منو بزنه. همه زندگیش شد آیلین. یه زن روستایی و اجاق کور رو به منو مادرش ترجیح داد…

 

سرمو تکون دادم و تاسف خوردم برای مردی که از عاشق شدن پسرش برای خودش نفرت به وجود آورده بود

اون زمان که مادرت نمیتونست بچه دار بشه من براش به پا گزاشتم. هرجا میرفت و هرکار میکرد. تا اینکه به گوشم رسید میخواد از طریق

رحم اجاره ای پسر به دنیا بیاره… برگشت به طرفم و نیم نگاهی بهم انداخت. کی بهتر از کیمیا؟ کیمیاروفرستادم تا این کارو بکنه. تا بشه سوگولی اهورا. تا بشه مادر نوه

پسریم… چشمهام داشت از حدقه بیرون میزد. همه اینا کار خان بود؟ چجوری میتونست

با زندگی پسرش بازی کنه.

مادرت احمق تر از این حرفها بود کیمیارو برد توخونش مخفی کرد تا من نفهم

کیان بچه يه رحم اجاره ایه. اما نمیدونست من خودم كیمیارو فرستادم تا خودش رو توی دل اهورا جا کنه. ‘

بلندشدم و داد زدم _بسه دیگه نمیخوام بشنوم. همیشه فکر میکردم عاشق بابا بودین چون مامان حتى

یکبار از شما پیش ما بدنگفت. بابا شمارو دوست داشت ؛ ما عاشق شما بودیم اما شما تمام مدت برای ما در حال نقشه کشیدن

بودین…

 

 

پا تند کردم سمت در خروجی که گفت

شماها باعث مرگ پسرم شدین. تو با ندونم کاری هات. با عشق بازی هات

. کنار شاهو… اون مادرت با کارهای احمقانش… چشمهامو بستم تا بیشتر از این فشار

| عصبی روم نباشه. ا اون حتی از رابطه منو شاهو خبر داشت. اومدنم به اینجا اشتباه بود چون این مرد خودخواه هیچ کس جز خودش

قبول نداشت…. ا دیگه نموندم تا چیزی بشنوم. به سرعت از خونش زدم بیرون و درو بهم کوبیدم. تا نشستم تو ماشین بغضم ترکید

گریه میکردم برای بابا… برای مظلومیتش که نمیدونست پشت همه جولان دادن های کیمیا

پدر خودش بوده. ا با مشت میکوبیدم روی فرمان و گریه

میکردم دلم برا بابا تنگ شده بود و نمیدونستم جای خالیش کی قراره برام عادی بشه.

 

(شش ماه بعد) کجایی شایان نمیبینمت؟

لیدی اگه بیشتر دقت کنی منم میبینی. نگاهمو به اطراف چرخوندم ولی خبری نبود با لب و لوچه آویزون گفتم سرکارم گزاشتی دیگههه..

صدای خنده اش از پشت سر باعث شد به طرفش برگردم. چقدر جذاب شده بود.

پیراهن سفید جذبی تنش کرده بود با شلوار جذب کرمی رنگ

موهاشو به حالت زیبایی بالا شونه کرده بود و بوی ادکلنش داشت مستم میکرد. نگاهی به سرتاپام انداخت و جلوم تعظیم کرد باعث افتخاره دوباره دیدن شما. بانوی جذاب… چقدر با شخصیت بود. چقدر طرز رفتار با یه.خانم بلدبود.

تواین چندماه خیلی باهم حرف زده بودیم و به این نتیجه رسیده بودیم که شایان بیاد ایران. صندلی رو کشید و مقابلم نشست

یچیزی رو بهت گفته بودم مونس؟

_چی؟ اینکه توخیلی زیبایی…. سرخ شدن گونه هامو حس کردم. عادت نداشتم به این تعریفات…

 

 

جعبه کوچیکی در آورد و گرفت سمتم

با من ازدواج میکنی؟؟؟

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

هیچ خبری از خان نبود تا اینکه فهمیدیم

رفته لندن پیش کیمیا و شاهین. حال مامان بهتر شده بود.کمتر بهونه بابارو

میگرفت. برای ازدواج منو شایان زیاد سخت گیری نکرد چون میگفت عشق رو تو نگاه شایان

میتونه. بخونه… از وقتی خبر ازدواجم علنی شده بود شاهو چندباری سروکله اش پیداشد اما دید کاری نمیتونه از پیش ببره |

رفت و خبری ازش نشد. ا کنار شایان حالم بهتر بود فقط نبود بابا اذیتم

میکرد. وقتی سرسفره عقد بله رو گفتم

یک لحظه هم اشکم بند نمیومد. این درد تا آخر عمرم قراربود همراهم

باشه همدمم باشه.. رابطه ام با کیان سرد و جدی بود.

ازش دلخور بودم. ا بعد از مرگ بابا هیچ ارتباطی با کیمیا نداشت و مامان میگفت پشیمونه و سرعقل

اومده. اما من فکر میکردم پشیمون نیست

فقط عذاب وجدان داره… ‘

 

الان هفت سال میگذره از مرگ بابا و ازدواج منوشایان.

صاحب یه دختر ناز شدیم که دوسالشه. هیچ خبری از خان و کیمیا و شاهین نیست

بعد اینکه شایان کلا اومد ایران و فهمیدن

با من ازدواج کرده قیدش رو زدند.

یکسال بعد از فوت بابا یک روز

کیان بی خبر رفت انگلیس..

بهمون زنگ زد و گفت نمیتونه باما چشم تو چشم بشه چون خودش رو مقصر

مرگ بابا میدونه… !

مامان پیرترشده. بعداز بابا خیلی شکسته

و دل مرده شد. هر پنجشنبه میره سرخاک بابا.’ انقد اونجا میشینه تا هوا تاریک بشه.

هنوز هم هربار از سرخاک برمیگرده انقدر گریه میکنه که چشمهاش فریاد

میزنند.

 

خیلی حسرت عشقشون رو میخورم. ‘ زندگی که وقتی تو این سالها مامان. برام تعریف کرد با هر ثانیه اش غصه خوردم و بهشون تبریک گفتم برای اینهمه وفاداری.

من مونسم حاصل یه عشق واقعی… یه عشقی که شاید میشد توقصه ها خوند

اما واقعی بود.

شاهو برگشته بود شهرستان و دیگه هیچوقت ندیدمش.

از غرورش دیگه خبری نبود. دوقلوها شرکت اداره میکردند.

چقدر شیرینه عشق و محبت و وفاداری.

کار هرکسی نیست. تو این دنیا که همه چیز پوله سخت. میشه

یه عشق حقیقی پیدا کرد اما توبرو دنبالش رفیق….

عشق تنها چیزیه که تا عمر داری حالتو

خوب نگه میداره….

پایان…

🤝💙

4.4/5 - (51 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
22 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
black girl
black girl
17 روز قبل

خیلی پارت عجیبی بود
هنوز تو شوکم

مرضیه
مرضیه
1 ماه قبل

خیلی مزخرف بود نویسنده فقط به فکر تموم کردنش بود

ریحانه
ریحانه
1 ماه قبل

چرا خان که میدونست کیان بچه ی کیمیا نیست ولی بازم باهاشون وارد بازی شد؟!😐
و در آخر چه سودی برای کیمیا و شاهین داشت که اجازه دادن خان پیششون زندگی کنه؟!

پرتو
پرتو
2 ماه قبل

مگه مونس از شاهو حامله نبود😐 مگه باهاش رابطه نداشت پس چطور زن یکی دیگه شد

neda
عضو
پاسخ به  پرتو
2 ماه قبل

بچش سقط شد دیگ

علوی
علوی
4 ماه قبل

کسی که خرابکاری کرده و گند زده و باعث مرگ پدرش شده باید بیشتر در مقابل مادرش احساس مسئولیت کنه. نه اینکه از خجالت جمع کنه بره انگلستان، ور دل دشمن‌های مادرش.
به نظرم برای ماله‌کشی این مسائل، یه فصل چهارم هم بنویس. تو اون شایان و کیان هم‌دست باشن و کل ماجرای وکالت و پس دادنش برای این باشه که مونس به شایان جذب بشه، عوضی بودن شایان بعد از یک بچه رو بشه، شاهو بیاد کمک مونس تا بتونه از شایان جدا بشه و …….
اینجوری خیلی یه جوری تموم شده ماجرا، هزار تا نقص داره.

Darya
Darya
پاسخ به  علوی
3 ماه قبل

موافقم
به نظرم منم خیلی یجوری تمام شد
اگه فصل چهار هم داشته باشه که شبیه همین چیزی که تو گفتی باشه خیلی خوبه میشه
البته در پایان مونس به شاهو برسه و کیان هم آدم بشه البته اگه هنوز هم نقشه داشته باشه

آخرین ویرایش 3 ماه قبل توسط Darya
علوی
علوی
4 ماه قبل

وکالت از یه بچه 19 یا 20 ساله چطور می‌تونه زندگی پدر و مادر و خواهر و برادرش رو به باد بده؟؟
شرکت اگه به نام کیان بوده باشه، باباش نمی‌تونسته تو شرکت بدون امضا کیان کار کنه، اگه به نام بابا بوده باشه، وکالت کیان به کس دیگه، تا انحصار وراثت و تقسیم اموال نشه، یک ریال هم ارزش نداره، تازه بعد از اون فقط رو سهم کیان قابل اثره نه کل شرکت و دارایی همه خونواده. اگه وکالت از طرف اهورا جعل شده باشه، فقط تا زمان حیات اهورا اعتبار داره، از لحظه سکته کردن اهورا، وکالتی که از طرف اون تهیه شده باشه، بی‌اثره تا وراثش تعیین حق بشن. پس داستان وکالت کلاً بیخوده.

علوی
علوی
4 ماه قبل

نکته بعدی اینکه این شاهو برای نقش بازی کردن به نفع کیان زیادی انرژی گذاشته. بیتا هم این وسط خیلی خیلی تو نقشش فرو رفته بوده. برای یه بچه 19 یا 20 ساله این آدم بزرگ‌ها چرا باید این همه وقت بذارن. شاهو که اون همه پیگیر مونس بود، مونس که تا اون حد شاهو رو می‌خواست که خلاف نظر باباش باز می‌رفت دیدنش، یهو شاهو قطع شایان سلام؟؟! تو سینه مونس دله یا کاروون‌سرا؟

Yas
یاس
4 ماه قبل

ادمین من بخام رمانی ک دارم مینویسمو بزارم اینجا چجوری باید بزارم چیکار باید کنم ؟

علوی
علوی
4 ماه قبل

سلام و خسته نباشید خدمت نویسنده محترم.
چند تا نکته به نظرم اومد در مورد این رمان که اگه بر نمی‌خوره بهتون خدمتتون عرض می‌کنم.
ببینید، داستان با توجه به رده و رنج سنی که برای شخصیت‌ها ذکر شده جور در نمیاد.
مونس 6 سال بزرگ‌تر از کیان و دوقلوهاست. کیان فقط 3 ماه با دوقلوها اختلاف سنی داره. شاهو اگه نقش پسر هلیا رو بازی کرده، باید 2 الی 4 سال بزرگ‌تر از کیان باشه. مونس دانشجو بود و دوست و همکلاسی خوابگاهی داشت. دیگه ماگزیمم 24 یا 26 سالشه. پس کیان و دوقلوها خونه پر 20 ساله باشن و شاهو 30 ساله.
بعد پسر18 تا 20 ساله رفاقت راه بندازه با مرد 30 ساله و اون برنامه‌ریز بشه برای خلاف‌های شاهو و یه مشت هم‌دست دیگه مثل بیتا و ….
کیان پسر اهورا و برادر مونسه. انقدر کثیف و بی‌غیرت که برنامه تجاوز و … بچینه برای خواهر بزرگ‌تر از خودش؟؟؟
به نظرم اوضاع و احوال بچه‌های کوچکتر رو تو خونه می‌شه تو سریال این شب‌های شبکه 3 (بی‌همگان) دید. نقش مانی با 19 سال سن تو زندگی خواهر 8 سال بزرگ‌ترش اینه که بهش بگن تو دخالت نکن!

علوی
علوی
پاسخ به  علوی
4 ماه قبل

شاهو 2 تا 4 سال از مونس باید بزرگ‌تر باشه. اشتباه تایپ کردم بالا 😅 

Prm
Prm
4 ماه قبل

نویسنده فقط می‌خواست یجوری تمومش کنه https://s.w.org/images/core/emoji/14.0.0/svg/1f610.svg https://s.w.org/images/core/emoji/14.0.0/svg/1f610.svg
اگه قرار نبود به شاهو برسه همچین داستانی نمیساختین 😐
واقعا مزخرف!

من شرور
من شرور
4 ماه قبل

چرا اهورا رو کشتین🗿

Yas
یاس
پاسخ به  من شرور
4 ماه قبل

خیلیم زپرتی مرد شایان گف سکته خفیفه سکته خفیف کشتش بدبختو 😂 اینهمه بدبختی و اوارگی کشیدن با ایلین سکته نکرد 😂😂

ریحانه
ریحانه
پاسخ به  من شرور
1 ماه قبل

وایییی دقیقااااا منم خیلی ناراحت شدم
تا آیلین اومد یه نفس راحتی بکشه اهورا مرد😐

Yas
یاس
4 ماه قبل

با اینکه خیلییی اذیتمون کردی نویسنده جان ولی قلم فوق العاده ای داری و داستانتم خوب بود با اینکه بیش از حد طول کشید فک کنم چندین سالی طولی کشید 😂 و اخرشو خسته شدی انگار ماست مالی کردی چون شاهو واقعا دوسش داشت و حس مالکیت بهش داشت بعد اینجوری ول کنه بره بزاره مونس با این باشه بعیده و اینکه کیان چرا باید یه نفرو اجیر کنه به خواهرش تجاوز کنه ؟ خیلی دردناک بود اینجاش بنظرم همون باید شاهو پسر کیمیا میبود ولی پسر اهورا نبوده باشه

ریحانه
ریحانه
پاسخ به  یاس
1 ماه قبل

وایی تو هم دقیقا مثلِ من فکر میکنی
کیان دیگه واقعا شورشو در اورده بود
و اینکه بنظرم ای کاش بجای اهورا خان میمرد😑

Fateme
ثمین
4 ماه قبل

خیلی مسخره بود چرا مونس با شاهو ازدواج نکرد اصلا شایان از کجا پیداش شد اگه نمیومد با شاهو ازدواج میکرد.

صغرا ۱۱
صغرا ۱۱
4 ماه قبل

اخییییی تموم شد

ولی کاش با شاهو ازدواج میکرد🙁

yegane
yegane
4 ماه قبل

چ پایان قشنگی  😍 
ولی ب شدت با جمله اخرش موافقم

Fat_k.m
Fati
4 ماه قبل

هوووووفففف بلاخره تموم شد🥴🙄😂

22
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x