رمان خان زاده جلد سوم پارت 10

 

کناارم روی زمین زانو زد و گفت
_ تو دختر خوبی هستی من اینو کتمان نمی‌کنم اما نفرتی که از خانواده ات دارم باعث میشه خوبیهای تو رو نبینم تو هرکاری که من بگم می کنی وگرنه این فیلم ها اول به دست پدر و مادرت میرسه و بعد تو کل این شهر پخش میشه و همه میفهمن که دختر اهورا همون پدر پاک و معصوم تو چقدر دختر خرابی بوده و کجاها بود چی کارا که نکرده میفهمی ؟

نفسم بالا نمیومد احساس می کردم قلبم ایستاده من باید چیکار میکردم خودم برای خودم قبر کنده بودم و الان باید توش می خوابیدم صدام در نمیومد
لال شده بودم فقط گریه می کردم گریه میکردم و اون به تماشای درماندگی من نشسته بود کمی که گذشت چهار دست و پا خودمو به سمتش کشیدم و گفتم

التماست می کنم بگو چی از من میخوای چیکار کنم که این فیلما رو پاک کنی پوزخندی بهم زد از جاش بلند شد و گفت _بعد میفهمی الان فقط لال مونی بگیری و هیچ چیزی به هیچ کسی نمیگی چون گفتنت به ضرر خودته
هیچ کسی تو این شهر منو نمیشناسه من میتونم یه شبه دود بشم در حالی که آبروی تورم بردم و هیچکس نمیتونه منو پیدا کنه
پس لال میشی و هیچی به هیچ کس نمیگی تا وقتش که خودم میگم کی هست
هر وقت بخوام میای دیدنم هر وقت بخوام جواب تماسامو میدی و هیچ جفتکی نمیپرونی میفهمی؟

حالم زار بود توانایی حتی تکون خوردن نداشتم هرگز فکر نمی کردم عشق به اون بزرگی که احساس میکردم همه وجودمو گرفته به این درد بزرگ تبدیل بشه

این درده بزرگ که نمیتونستم تحمل کنم به سمت پذیرایی رفت و با مانتوی کیف من برگشت و به سمت من پرتشون کرد و گفت
_زود باش بپوش میرسونمت خونتون دیگه بهتره برگردی

حتی نمیتونستم بدنمو تکون بدم نمی تونستم لباس بپوشم انگار حال و روزمو دید و فهمید که کنارم نشست و شروع کرد به لباس تنم کردن وقتی مانتوم تنم کرد کیفمو برداشتم و بازو کشید و مجبورم کرد بلند بشم
از ناتوانی به دشمن خودم به کسی که از پشت بهم خنجر زده بود و قلبمو تیکه پاره کرده بود تکیه داده بودم و اون منو میبره تا به خونمون برسونه
این شوک بزرگی که بهم وارد شده بود همه جونمو درگیر کرده بود من باید چیکار میکردم
چطور این بی آبرویی جمع می کردم چطور کاری می کردم که پدرومادرم بوی نمیبردن
نمی خواستم اونارو آزار بدم نمی خواستم آبرویی که همیشه ازش حرف میزنن به دست من تیکه پاره بشه و از بین بره سوار ماشین شدیم

بی اعتنا به من و حال و روزم موزیک بلندی پخش کرد و تا خونه برسیم صداش کم نکرد و من تمام مسیر سرموبه شیشه تکیه داده بودم و اشک می ریختم
اشک می ریختم هم به حال خودم حال زندگیم و اعتماد نابه جایی که کرده بودم نگاهمو به صورتش دادم این آدم ها این صورت بی نقص چطور می تونست انقدر نامردم عوضی باشه؟

از اینکه لالمونی گرفته بودم همه نگران و ناراحت شده بودن
همه دورمو میگرفتن و هر کاری میکردن تا از من حرفی بکشن و دلیل این حالمو بفهمن
ولی موفق نمی‌شدن
سرماخوردگیم بهانه خوبی بود اما سکوتم واقعاً برای خودم هم جای نگرانی داشت حالم به قدری خراب بود که سه روز تمام از روی تخته تکون نخورم نگاهی به گوشی ننداخته بودم گوشیم همش زنگ می خوردمن بدون اینکه حتی دلم بخواد نگاهی بهش بندازم تمام تماس ها و پیام ها رو بی جواب گذاشته بودم
حس می کردم با یه مرده فرقی ندارم اما حتی دلم نمیخواست بمیرم
میترسیدم میترسیدم بمیرم وقتی که من مردم باز آبروی خودم و خانوادم رو ببرم می‌ترسیدم شاهو کاری بکنه و من نتونم هیچ جوابی به هیچ کسی بدم

روز چهارم بود که پدرم با یه سینی غذا وارد اتاق شد سینی و کنار تختم گذاشت و خودش بهم نزدیکتر نشست طوری که سرمو بلند کرد و روی پای خودش گذاشت چشمامو بستم نمی‌خواستم نگاهش کنم خجالت می کشیدم

از خودم متنفر بودم از خانوادم شرمنده بودم اما پدرم خوب بلد بود با نوازشو حرفای قشنگی که همیشه می زد کاری کنه که پلکام باز بشه تا بتونم به صورتش نگاه کنم
_ نمیخوای حرفی بزنی امروز روز چهارم که هیچی نگفتی
با ما حرف نزدی
میدونی چقدر نگران توهستیم؟
نمیدونی چه حال و روزی داریم میدونی مادرت صبح تا شب گریه میکنه و شبا تا صبح بیدار میمونه با باز گریه میکنه

نمیخوای به پدرت بگی چی باعث شده که دختر من اینطور آشفته بشه و از حرف زد فراری؟

هیچ چیزی نمی تونستم بگم هیچ حرفی نمی تونستم بزنم فقط نگاه کردم حرفاش باعث می شد بیشتر شرمنده بشم
بیشتر خجالت بکشم من همچین خانواده ای داشتم و این خطای بزرگ کرده بودم
قلب احمقم قلب زبون نفهمم میون این همه بدبختی که به بار آورده بودم هنوزم گاهی اوقات میگفت هنوز من عاشق شاهو هستم
حالم از این جمله به هم می‌خورد من نمی خواستم اون آدم و دوست داشته باشم
هر لحظه اون فیلم ها جلوی روم زنده می شدن
دیدن اون صحنه ها برای خودم پر از عذاب بود جونمو میگرفت نفسمو بند می‌آورد اما اگر خانوادم میفهمیدن بدون شک مادرم همون لحظه جون میداد

دیدن بی آبرویی دخترشون قابل تحمل نبود
پدرم که درمانده از اتاق بیرون رفت کمی به خودم حرکت دادم گوشیم از روی میز برداشتم و روشنش کردم امروز دیگه خاموش شده بود با دیدن تماس هایی که از طرف شاهو بود تعجب کردم حالا که فهمیده بودم ذات این آدم چیه دیگه زنگ میزد و پیام می فرستاد؟

سراغ پیاما رفتم اولی حالموپرسیده بود و دومی که چاشنی نگرانی هم داشت

اما بعدیا همه با عصبانیت بود و نفرت و خشم تهدید به اینکه میاد خونمون تهدید به اینکه کاری میکنه روزی هزار بار آرزوی مردن کنم

خنده دار بود من همین الانشم روزی هزار بار آرزوی مردن میکردم
بقیه پیاما رو نخوندم

شمارشو گرفتم و گوشی رو بی‌حال روی گوشم گذاشتم وقتی صدای فریادش گوشمو پر کرد بی توجه به خشمش بی توجه به عصبانیتش فقط گفتم

چیکار کنم که اون فیلما رو پاک کنی؟

فریاد و خشمش انگار به یکباره فروکش کرد که صداش آرومتر شد و گفت

_ بیا پیشم همین الان راجع بهش حرف میزنیم
رفتن پیش اون با حالی که من داشتم؟
امروز روز چهارمی بود که لب به غذا نزده بودم حتی توان ایستادن نداشتم چطور باید میرفتم؟

اما پای آبرو وسط بود پای اون فیلم وسط بود

تماس قطع کردم دستمو به تاج تخت گرفتم و سعی کردم بلند بشم سرم گیج میرفت توانی برام نمونده بود
گیریم الان لباس پوشیدم از این اتاق بیرون رفتم چی می‌خواستم به پدر و مادرم بگم که با این حال و روزم کدوم قبرستونی دارم میرم

 

3.9/5 - (10 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
1 سال قبل

یه زره ادامش بده پارتاش خیلی کوتاهه

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x