رمان خان زاده جلد سوم پارت 16

 

داشتیم به سمت گلخانه کوچکی که پدرم برای تولدم برام خریده بود می‌رفتیم
گلخانه‌ای که از گرفتنش به قدری ذوق زده شده بودم به قدری خوشحال شده بودم که نمیدونستم باید چیکار کنم
من که داشتم گیاه‌شناسی میخوندم این گلخونه برام از هر چیزی با ارزشتر بود
این گلخونه از خونه و ماشین و هزار چیز دیگه ام مهمتر و قشنگ تر بود گلخانه‌ای که مدتها بود ازش غافل شده بودم
وقتی جلوی گلخانه ماشینو نگه داشت پیاده شد و کمکم کرد منم پیاده بشم
با هم بیرون و رفتیم و قدم زدیم نگهبان اونجا که به گلا می رسید به سمتمون اومد و بهمون خوش آمد گفت
پدرم ازش خواست مارو تنها بذاره تا پدر و دختری کمی با هم حرف بزنیم

با لذت به گل گیاها نگاه میکرو
اما من نمیتونستم الان حداقل نمی تونستم از این صحنه که می‌دیدم لذت ببرم
چون واقعاً نگران بودم

پدرم یکی از صندلی هایی که اونجا بود و جلوی روم گذاشت و گفت _روش بشین دیروز پریروز خیلی خون از دست دادی
روی صندلی نشستم و نگاه مو به کفشام دادم
پدرم درست روبروی من نشست بهم نگاه کرد و گفت
_ اومدیم اینجا تا حرف بزنیم عزیز بابا.
من و تو اونقدر صمیمی هستیم که بخوای در مورد مشکلاتت بهم بگی مگه نه؟

من هر مشکلی رو به پدرم می گفتم حتی اگر آدم میکشتم باز به پدرم می گفتم اما پای آبرو پای غرور و حیثیت پدرم که وسط میومد لال میشدم چطور می تونستم بگم الانی که جلوی روت نشستم یه بچه تو شکمم دارم؟

الان که تو داری التماسم می کنی باهات حرف بزنم من چند تا فیلم دست یه آدم نامرد دارم ؟

پدرم صندلی شو جلو به جلوتر کشید صورتمو با دستاش قاب گرفت و گفت _هر اتفاقی که افتاده باشه من پشت توام
تو دختر منی نمیزارم هیچ چیزی تو رو آزار بده
نمیزارم هیچ کسی تورو ناراحت کنه…
بزرگترین خطای دنیا رم کرده باشی من میبخشمت کار من همینه چون پدر توام
چنان با اطمینان این حرفارو می زد که دلم نرم بشه که بخوام واقعیتو بگم پیشونیمو بوسید و گفت
_فکر کن دوستتم
فکر کن یه غریبم که داری باهاش درد و دل می کنی
حرفتو بزن نترس دخترم
نترس
هر چیزی که بگی هیچ واکنش بدی از من نمیبینی
حرف های پر از محبت پدرم اطمینانی که بهم میداد باعث می شد به خودم جرات بدم تا دردی که توی وجودم داره مثل یه خوره از درون منو میخوره و تمامم میکنه رو به زبون بیارم
فقط با نگاه کردن به پدرم بدون اینکه بخوام حرفی بزنم اشکام روی صورتم نشسته بود
پدرم تند و تند اشکامو پاک می کردم و دوباره اشک بود که روی صورتم روان می شدن

چشمامو بستم و گفتم
خواهش می کنم منو ببخشید بابا…
جمله دومی که داشتم توی سرم آماده می کردم تا برای شروع گفتن تمام حقیقت ازش استفاده کنم با صدای کسی که مسبب تمام این بدبختی هام بود از ذهنم پرید…..

با هراس و تردید چشمامو باز کردم و به قامت بلند شاهو که درست پشت سر پدرم ایستاده بود خیره شدم.

پدرم متعجب از شنیدن صدای یه غریبه از جاش بلند شده روبروی اون ایستاد
دست دراز کرد و با همون ژست همیشگیش با اون غرور همیشگیش به اضافه لبخند که روی صورتش بود رو به پدرم گفت
_خوشحالم که بالاخره شما رو میبینم چند بار این جا سر زدم اما گفتن که صاحبش نیست
و وقتی که شما هستین یا مزاحم بشم
دهنم باز مونده بود از این حرف‌هایی که تحویل پدرم می داد
پدرم مثل همیشه گرم و صمیمی باهاش رفتار کرد چون پدر من مهربون ترین آدمی بود که توی زندگیم دیده بودم
دستشو به گرمی فشرد و گفت

_چطور میتونم کمکتون کنم ؟

شاهو نگاهشو از پدرم رد کرد و روی من ثابت موند نگاهی که بهم ترس و تلقی می کرد
به اطراف اشاره کرد و گفت
_ اینجا این زمین جوری چشمم گرفته اگه راضی باشین میتونیم با هم شراکت کنیم
من یه برنامه بزرگ برای زمین های اطراف این جا دارم یه گلخونه بی نظیر که قراره توی خاورمیانه تک باشه
اگر شما هم بخواین میتونیم با هم شراکت کنیم
پدرم به سمت من چرخید و گفت _واقعیتش را بخواهید اینجا مال دخترمه من هیچ از این چیزا سر در نمیارم اما دخترم رشتش همینه برای همین به نظرم بهتره که با اون مشورت کنید

نفسم حبس شده بود چطور اینجارو پیدا کرده بود
چطور اینقدر دل و جرأت داشت که بیاد و جلوی پدرم بایسته
من چه مشورتی می تونستم به این آدم بکنم وقتی می دونستم همه این یه بازیه…
شاهو نگاهش رو به من داد و گفت _خوشحال میشم با دخترتون درباره این مسئله حرف بزنم
همین که ایشون متخصص همین چیزا هستن برای من خیلی بهتره…

پدرم صندلیشو نزدیکه من آورد و برای اونم یه صندلی گذاشت
حالا هر سه نفرمون نشسته بودیم و من نگاهم ترسیده مو به زمین داده بودم و هر لحظه منتظر بودم که از حال برم و نقش زمین میشم

حضورش اینجا کنار من و پدرم برای من ترسناک بود
برای من یه تهدید بزرگ بود
پدرم دست روی دستم گذاشت و گفت
_ خوب دخترم نظرت راجع به پیشنهاد آقا چیه؟
نگاه ترسیدم به پدرم دادم و گفتم من گل خونه کوچیک خودمو دوست دارم نمیخوام با کسی شریک بشم

میترسیدم به صورت شاهو نگاه کنم می ترسیدم نگاه کنم و اون با نگاه عصبی اش بیشتر از این منو بترسونه پدرم به جای من به شاهو جواب داد

_دخترم اینجا رو خیلی دوست داره برای همین فکر نکنم راضی بشه اما خب فکر می کنی مگه نه دخترم؟

بدون حرف فقط سر تکون دادم و شاهو با صدای پر از انرژی گفت _منتظر جواب تو میمونم خیلی خوشحال میشم که با شما شراکت کنم
در ضمن این گلخانه کوچک درسته قشنگه اما ایرادش چیه که بزرگتر و بزرگتر بشه و به جای اینا هزار نوع گل و گیاه گل و گیاه توش داشته باشه؟

به نظرم دخترتون یه دختر پر از انرژیه و عاشق گل و گلدون
پس بیشتر راجع بهش فکر کنه به نفع خودتونه

من یه ادم پر انرژی بودم
اما الان کجا و اون ادم سابق کجا

سرمو بالا آوردم و به صورتش نگاه کردم
چنان پیروز به من نگاه میکرد که از چشماش حرفاشو میخوندم
چشماش داشت بهم میگفت

می بینی میتونم تا اینجا هم پیش بیام
میتونم کاری کنم که تا نزدیک پدرت بشینم پس هرگز فکرشم نکن که بخوای منو پشت سرت بذاری…

 

4.7/5 - (4 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
mahshid
Mahshid
1 سال قبل

کسی نیس جواب ما رو بده ببینیم باید تا کی منتظر بستیم پارت ها رو بزارین.؟.

مهرناز
عضو
پاسخ به  Mahshid
1 سال قبل

باید ادمین خودش بیاد جواب بده

سارا
سارا
1 سال قبل

پارت بعدیو نمیزارین؟

mahshid
Mahshid
1 سال قبل

پارتا چن وقت ی بار گذاشته میشن.؟. نکنه هفته ای ی پارت.؟.

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x