رمان خان زاده جلد سوم پارت 41

4
(2)

 

کیان عکس کیمیارو از دستم گرفت و گزاشت توی

جیبش. خواست از کنارم رد بشه که دستشو گرفتم

_این عکس از کجا آوردی؟ نگاهم کرد ولی چیزی نگفت؛دستش از تو دستم بیرون کشید و رفت.

من موندم و یک دنیا سوال جدید.

درد شاهو و هلیا کم بود حالا کیان و کیمیا هم بهش اضافه شد

تعجبم از بابا بود. زندگیش پر بود از زنهای مختلف. تا قبل فهمیدن این جریانها فکرمیکردم عاشق مامان بوده فقط.

اما حالا معلوم نبود هلیا عشقش بود یا کیمیا یا آیلین…

شاید جلوتر که میرفتیم نفرات جدیدهم به این بازی اضافه میشدن. پوزخندی اومد روی لبم.

 

دلم برای جفتشون تنگ شده بود اما من داشتم تقاص زندگی گذشته اونارو میدادم. حالا مامان جوری باهام رفتار میکرد که انگار عاشق شدن گناهه

خودش عاشق مردی بود که قبل اون معشوقه زیاد داشت . پس چرا داشت به من خرده میگرفت؟

 

برگشتم به اتاق خودم.

فکرم مشغول بود. خوابم نمیبرد. از طرفی هم نگران شاهو بودم. پاشدم و از توی کیفم گوشیمو بیرون کشیدم و روشنش کردم.

به محض روشن شدن سیل پیامک ها به گوشیم هجوم آورد. اکثرا از سمت بابا بود

اما این مابین اسم مامان هم به چشمم

خورد پیامکش باز کردم

_کجارفتی مونس؟وای به حالت اگه بخوای دوباره پدرت رو آزار بدی. این مرد داره سکته میکنه از فکروخیال.انقد خودسر و بی ملاحظه شدی که دیگه نمیشناسمت….از به دنیا آوردنت

پشیمونم مونس؛ پشیمون… قطره اشکم چکید روی گونم. پیامهای بابا همش محبت بود و التماس. ازم میخواست برگردم خونه. نگرانم . از دوست داشتنش و عشقش به من نوشته بود.نمیتونستم باور کنم این مرد اونی باشه که کیان و شاهو راجبش میگن… نامرد باشه و بتونه با زندگی آدمها باری

 

کنه..

 

پیامها رو خوندم و شماره شاهورو گرفتم. بوق دوم نخورده جواب داد

_مونسسس… لبخندی نشست روی لبم

_خوبی؟ کجایی شاهو؟

_خوبم. اومدم هتل. میدونستم زنگ میزنی. چشمهامو ریز کردم و پرسیدم

_از کجا میدونستی؟

_از اونجاکه عاشقمی و نگرانم میشی… خندیدم. از ته دل. خوب فهمیده بودچقدر میخوامش و جونم به جونش بسته.

_با کیان حرف زدی؟ چی شد؟ و گلوشو تازه کرد و گفت

_اره حرف زدیم. چیز خاصی نبود قرارشد و کمک کنه تا بفهمیم اهورا کیه…

انگار داشت چیزی رو ازم پنهون میکرد. حرفو عوض کرد و همش سوال جوابم کرد تا من از حرفی که پیش کشیده بودم عقب

برگردم

 

 

چند دقیقه ای صحبت کردیم و شاهو خواب رو بهونه کرد و قطع کرد.

مطمئن بودم چیزی بینشون گذشته و نمیخوان به من بگن. توهمین فکربودم که گوشیم زنگ خورد. بابا بود…دلم نیومد بی جوابش بزارم وقتی اون منو تنها نزاشته بود بله بابا…

همین که جواب دادم صداش پیچید توگوشم

_مونسم؟ کجایی بابا؟ دور سرت بگردم کجا رفتی عزیزدلم…

از محبتش قلبم لرزید.قطره های اشکم چکید رو گونم

خوبم بابا.

_جام امنه خیالت راحت.

_هیچ جا برات امن نیست بجز خونه خودمون. کجایی بیام دنبالت

از اینهمه عشقی که بهم داشت خجالت کشیدم مگه میشد یکی یه عالمه کار اشتباه انجام بده تو باز عاشقانه باهاش حرف بزنی و به روش نیاری؟

مگه میشه باعث عذابت بشه و تو نادیده بگیری

 

 

_ بابا یه مدت باید از خونه دورباشم.

نمیخوام باعث اذیت مامان بشم. نگران من نباش حالم خوبه و جامم امن

درست مثل خونه خودمون… صدای مامان از اونطرف شنیدم که داد زد

_رفتی پیش اون پسره تا بیشتر ازت استفاده

کنه و تحریکت کنه علیه ما؟ کجایی که مثل خونه خودت أمنه واست؟؟؟ از حرفش حرصم گرفت. داشت بهم تهمت میزد

پیش شاهوام. ا از مامان دلخورشدم چون اون هیچوقت این

مدلی نبود. بلندشدم و رفتم سمت پدربزرگ…. هیچ حرفی نمیزدم و بابا و مامان پشت خط

داشتن بحث میکردن… گوشیرو گرفتم سمت خان و اروم گفتم

_بابامه… گوشیرو ازم گرفت و اسم بابارو صدا زد. ‘

صداشون از پشت خط قطع شد.

_اهورا چی شده که مونس شبونه اومده پیش

نمیشنیدم بابا چی میگه اما خان گفت

_باشه مراقبشم …. و بعد گوشیرو گرفت سمتم

 

گوشیرو گزاشتم در گوشم.هیچ صدایی دیگه از مامان نمیومد _بله بابا؟ صدای درمونده اش رو شنیدم معذرت میخوام دخترم بخاطر حرفهای مادرت. اون فقط نگرانته….

پوزخندی اومد رو لبم. بغضمو قورت دادم مهم نیست. _بیام دنبالت؟

_نه فقط میخوام یه مدت اینجا بمونم دور ازهمه. باید کمی فکرکنم نیاز دارم تنها باشم. نفس آه مانندی کشید

_باشه دخترم هرچی توبگی. فقط تلفنت روشن بزار. _چشم.

بعداز شنیدن حرفهای بابا تماس قطع کردم.. خان په اخلاق خوبی که داشت این بود که زیاد سوال نمیپرسید.

همه میگفتن از غرورشه اما من میزاشتم رو حساب فهمیده بودنش.

برگشتم توی اتاقم و منتظر موندم تا ببینم کیان میخواد چیکارکنه

 

موهامو دم اسبی بستم و آرایش ملایمی هم نشوندم رو صورتم.

مانتو سفیدمو تن کردم و شال و شلوار مشکیمم پوشیدم قراربود با کیان بریم دنبال شاهو و باهم

بریم

ببینیم چجوری میتونیم تو کمترین زمان آزمایش بدیم و به جواب برسیم

دل تو دلم نبود. استرس داشتم. میترسیدم که جواب اونی نباشه که من منتظرشم. میترسیدم که شاهو واقعا پسر هلیا و بابا باشه. کیان اخلاقش یجوری شده بود. همش تماس های مشکوک داشت. همش بی قراربود و کلافه. چندباری ازش پرسیدم اما تفره میرفت. آماده شدم و از پله ها پایین رفتم و بعداز خداحافظی از خان رفتم و توماشین نشستم

کیان دوباره دورترین نقطه داشت با تلفن حرف میزد. صداشو نمیشنیدم اما از حرکاتش معلوم بود

عصبيه

 

تماسش قطع کرد و اومد سوارشد. _بریم؟

نگاهی به نیم رخ عصبیش انداختم

_چیزی شده کیان؟ چرا عصبی هستی؟ نگاهم نکرد و حتی جواب سوالمم نداد.

ماشین روشن کرد و راه افتاد

فهمیدم که نباید سوالی ازش بپرسم. با شاهو کنار جاده قرار داشتیم. سوارش کردیم و راه افتادیم سمت چندتا ازمایشگاهی که از قبل

حرفشو زده بودیم. همشون بالای ۵ یا ۶ ماه زمان میخواستن برای جواب آزمایش و ما اینهمه زمان نمیخواستیم. بالاخره بعد از مدتی چرخ زدن توی خیابون ها

, شاهو گفت _من یه دوست دارم که پزشکه شاید اون

بتونه برامون ازمایشگاه جور کنه. آدرس داد و کیان بی هیچ حرفی روند به اون

مسیر. چندباری بابا به گوشیم زنگ زد اما جوابش ندادم. بابا هنوز نمیدونست کیان هم خونه بابابزرگ

زندگی

میکنه. اون و مامان فکرمیکردن کیان رفته ترکیه درس

بخونه. هنوز فرصت گیرنیاورده بودیم ازش دلیل کارش

رو بپرسم…

 

به مقصد مورد نظر شاهو که رسیدیم همگی از

ماشین پیاده شدیم. ا زنگ درو فشرد و بعد از چند دقیقه در باز شد.

مثل اینکه منتظرمون بودن. از پله ها بالا رفتیم و توی چارچوب در چشمم

خورد به بیتا… اصلا فکرشم نمیکردم که شاهو دوباره با بیتا

در ارتباط باشه. ا بیتا با خوشرویی اومد سمتم

_سلام مونس عزیزم حالت خوبه؟ با لبخند زورکی جوابش دادم

_سلام مرسی ممنونم. کیان نگاهش بین ما ردوبدل میشد. اخمی به شاهو کردم و با راهنمایی بیتا وارد

خونه شدیم. ا خونه که بهتر بود بگم مطب. درودیوار پر بود از عکس نوزاد و خانوم های

باردار. کس دیگه ای توی مطب نبود و معلوم بود

شاهو قبلا باهاش هماهنگ کرده که بیایم. از این مخفی کاریش ناراحت شدم اما الان

وقتش نبود. فعلا کارهای مهمتری داشتیم

 

بیتا با چندجا تماس گرفت و با دروغ های شاخداری که سرهم کرد بالاخره تونست

یه آزمایشگاه پیدا کنه. ا برای فردا بهمون وقت دادن و پاشدیم

و راه افتادیم سمت عمارت.. قرار بود امشب شاهو پیش ما بمونه. به خان گفته بودیم یکی از دوستای

قديميمون

رو میاریم عمارت. اما هر چقدر نزدیک میشدیم من استرسم

بیشتر میشد. نمیدونم چرا ولی داشتم وجود بابارو

حس میکردم من انقدر عاشق بابا بودم که همیشه حتی

از دور حسش میکردم. ا نزدیکی های عمارت بودیم که گفتم

_شاهو امروز نمیشه بیای عمارت… هردوشون با تعجب بهمدیگه نگاه کردن

_حس میکردم بابا اومده عمارت پوزخندی نشست رو لب کیان. مگه اهورا از کار کردن و آیلین وقت

داره.بیاد اینطرفها؟ از لحنش اونم پیش شاهو دلخور شدم

 

با اخم رو کردم سمت کیان |

_پشت سر بابا درست حرف بزن. اون همیشه برای خانوادش وقت داره… خنده ای اومد روی لبش که از هزارتا حرف

تلخ تربود.. شاهو توی سکوت در ماشین باز کرد و پیاده

شد.

پشت سرش پیاده شدم

_کجا شاهو… برگشت و غمگین نگاهم کرد _ مگه نگفتی اهورا اومده؟ نمیخوام جلو

چشمش باشم. فردا هماهنگ میشیم برای آزمایش.

منتظر جوابم نموند و رفت. کیان هم پیاده شده بود و داشت نگاهمون

میکرد. _اگه اهورا اومده باشه پس اومدن منم

صلاح نیست. نمیخوام بدونه ایرانم. کلافه سرمو تکون دادم بالاخره خان که بهش میگه.

قهقهه بلندی زد_ خان؟ به اهورا بگه؟ فکر کن یه درصد

بخواد راز منو به اون لو بده…

رازش؟ چه رازی؟ یعنی خان انقدر هوای کیان رو داشت که

بخاطرش به بابا هم دروغ میگفت؟

 

کمی دورتر از عمارت پیاده شدم و راه افتادم. کیان گفت اگه شرایط امن بود بهش زنگ ‘

بزنم تا برگرده. ا همین که رسیدم چشمم خورد به ماشین بابا.

لبخندی اومد روی لبم. ا همیشه حسم نسبت به بابا واقعیت داشت. خودش میگفت انقد عاشق همیم که وجود همو

. حتی از فاصله حس میکنیم. سرعتمو تندتر کردم و خودمو رسوندم به عمارت صدای بابا و خان به گوشم رسید و مانع حرکتم

شد. همونجا پشت در ایستادم و به حرفهاشون گوش

دادم بابا _دوباره شروع کردی؟ خسته نشدی؟ چندسال از اون زمان گذشته ؛ کی میخوای

بیخیال آیلین بشی؟ بابا بزرگ بلندتر از همیشه گفت

_گذشته آره اما من که هنوز نمردم. خوب شد مادرت مرد و این روزهارو ندید. ندید که عروسش یدونه پسرش رو از خانوادش

دور کرد..

_آیلین منو از شما دور نکرد خودتون اینوخواستید. دوباره همون بحث ها و حرفهای همیشگی راجب

مامان. چرا خان انقدر از مامان متنفر بود؟ | تا جایی که من میدونستم خودش باعث

ازدواجشون بود

 

خواستم بیخیال این حرفها  برم داخل که با حرفی که خان زد  سرجام میخکوب

شدم کاش

_میزاشتم با هلیا ازدواج کنی. اون دختر در شان خانوادگی ما بود. بعدشم که کیمیارو ترد کردی بخاطر زنت. باهرکسی ازدواج میکردی خیلی بهتر از

آیلین

بود… پوووف كلافه بابارو شنیدم

_بس کن این حرفهارو. انقد بحث کیمیا و هلیارو وسط نکش. اونها برای من ارزشی

نداشتن و ندارن.

_مونس کجاست؟ ترسیده گوشمو چسبوندم به در. خواستم ببینم خان از بودن کیان حرفی

میزنه یا نه… اما در کمال تعجبم دیدم که خیلی ماهرانه

گفت

_فرستادمش بره توی روستا چرخی بزنه پوسید اینجا تنهایی. توبشین اونم

الانا میرسه.

 

چی بین خان و کیان بود که بروز نمیدادن گوشیمو دراوردم و کمی از عمارت فاصله

گرفتم زنگ زدم به کیان

_چیشد مونس؟ وضعیت چجوره؟

_بابا اومده عمارت. الانم اینجاست.

نفس بلندی کشید

_خیلی خوب پس من میرم پیش شاهو

هروقت رفت بگو تا بیام. خواست تماس قطع کنه که گفتم

_کیان؟

_بله؟ چی بین تو و خان هست که اینجا بودنت رو

و به بابا نگفت؟ _سرت توکار خودت باشه. بعدا میفهمی. منتظر جوابم نموند و تماس قطع کرد.

دلهره بدی افتاده بود به جونم. نکنه خطری بابا رو تهدید میکرد؟ ولی مگه خان راضی میشد به پسر

خودش اسيب برسونه؟ نفس عمیقی کشیدم تا افکار منفی ازم دوربشه

و راهی عمارت شدم

 

باید طبیعی رفتار میکردم تا بابا به چیزی

شک نکنه. فعلا اینجا کلی کارداشتم و باید میموندم

تا بفهمم شاهوكيه | اگه برمیگشتم خونه دوباره رفت و آمدم

چک میشد. با صدای بلندی گفتم

_سلام بابا بزرگ.. جوری رفتار کردم که انگار از اومدن بابا خبر

ندارم. اما بجای خان این بابا بود که اومد

پیشوازم

_سلام مونسم…. عزیز دلم. دختر کوچولوی من. آغوشش رو به روم باز کرده بو.

چقدر دلتنگش بودم. ا خودمو پرت کردم تو بغلش.

امن ترین نقطه دنیا.ا کسی که همه محبت هاش بی منت بود

_بابا؟ شما اینجا جیکار میکنی؟

صورتمو با دستهاش قاب گرفت

_اومدم دیدن يدونه دخترم. کار بدی کردم؟

گونشو بوسیدم و گفتم

_نه بهترین کار دنیارو کردید….

 

کلی با بابا و خان صحبت کردیم. راجب گذشته ها بخاطرات ….

تمامی اتفاقاتی که افتاده بود. ‘ خان هروقت بابارو میدید رفتارش فرق میکرد. مرد مغروری بود و دوست نداشت احساسش رو لو بده اما کاملا معلوم بود چقدر عاشق

باباست

_خب دیگه مونس بابا پاشو وسایلتو جمع کن

بریم…

_کجا بریم؟ اخم الکی نشوند رو پیشونیش

_’ خونمون دیگه. مامانت و دوقلوها منتظرتن… دوقلوها شاید ولی مامان رو دروغ گفته بود

_نه بابا من فعلا نمیام. میخوام پیش پدربزرگ

بمونم. اینبار واقعا ناراحت و عصبی شد

_یعنی چی مونس ؟ بیا بریم خونه راجب همه

چیز باهم حرف بزنیم.

_نه من نمیام. اجازه بدین بمونم خواهش

میکنم… انقد اصرار کردم که با وساطت خان مجبور به

قبول شد. بعداز کلی توصیه عزم رفتن کرد. کفش هاشو پوشید و توی تراس مشغول قدم زدن اطراف

شد که چشمش خورد به پنجره اتاقی که متلق به

کیان بود…

 

نزدیک پنجره شد و اول نگاهی به منو خان انداخت و

بعد به داخل اتاق. مطمئن بودم حتی یه وسیله کوچیک از کیان ببینه میشناسه. اخلاق بابارو میدونستم اون همه

چیز مارو میدونست.کمی ایستاد و بعد برگشت سمت ما

_کیان اینجاست؟ با سوالی که کرد بدنم یخ کرد. بابا عاشق کیان بود؛

وقتی حرف رفتنش به ترکیه رو پیش کشید کلی تلاش کرد تا منصرفش کنه اما موفق نبود. وقتی جوابی از ما نشنید.اومد نزدیکتر جواب بده

_مونس؟ کیان اینجاست؟ گلومو صاف کردم که بجای من خان جواب داد

_آره یه چند وقت پیش اینجا بود اومده بود

تعطیلات بین ترم دانشگاه… با چشمهای گرد شده زل زده بودم به خان چجوری انقدر راحت دروغ میگفت؟

بابا با ناراحتی گفت

_تعطیلات بین دانشگاهی اومده بود اینجا؟ پس چرا یه

, سر به ما نزد؟ از کی تا حالا این پسر انقدر بی محبت شده بود؟

بعد نگاهشو دوخت به من و زمزمه کرد

_ از کی تاحالا بچه هام انقدر نسبت به پدرمادرشون سنگدل شدن؟ مگه من و آیلین چی براشون کم گزاشتیم؟

بدون اینکه منتظر جوابی ازما باشه برگشت و رفت سوار ماشینش شد و به سرعت از عمارت زد بیرون

 

بارفتن بابا با عصبانیت برگشتم سمت خان

_این چه

حرفی بود زدین؟

چرا دروغ گفتین پدربزرگ؟ اخمی که رو پیشونیش بود رو شدت داد

_توکاری که بهت مربوط نیست دخالت نکن بچه. خواست بره که گرفتم از بازوش_چرا کیان پیش شما

زندگی میکنه؟ چه رازی داره که شما حاضرید بخاطرش به پسر خودت دروغ بگی و قلبش رو بشکنی؟

نگاهم کرد و زل زد توچشمهام

_همون پسری که امروز قلبش شکست یه زمانی بخاطر

مادرت از منو خانوادش گذشت. امروز قلبش شکست چون کاری که با ما کرده بود کیان

باهاش کرد. توهمه چیی از زبون آیلین و اهورا شنیدی يكمم اینجا بمون تا از زبون من بشنوی و بعد تصمیم

بگیری… بازوش ازبین دستم بیرون کشید رفت داخل عمارت.

این خانواه چی داشتن که انقدر بهم ریخته بودن؟ چرا تک تک آدمهای دورم در حال انتقام از همدیگه بودند؟ دنیای بزرگترها چرا انقدر ترسناک بود؟ همونجا روی پله

ها نشستم و گوشیمو از توجیبم درآوردم. شماره کیان رو گرفتم

_الو … بیا عمارت بابا رفت… چشمم دوختم به منظره روبه روم. من اینجا بودم تا خیلی چیزها برام روشن

بشه پس باید تحملم رو بالا میبردم…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

5 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.9 (8)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (11)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

دسته‌ها

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x