رمان دالاهو پارت 36

 

 

من بهتر از خودش می دونستم این تنها یک بهونه بود اما حاضر نبود به زبون بیارتش.

– پنج روز …فقط پنج روز دیگه می تونم دووم بیار که برگردم.

 

نفسم رو توی گردنش خالی کردم‌

– اون موقع تعطیلات تموم میشه باید برگردم خوابگاه.

 

محکم بازوم هام رو فشرد.

– گور بابای تعطیلات و خوابگاه …

 

سرم رو به سینه مردونه‌ش تکیه دادم.

محکم، پر صلابت و با صدای تپش پر ارتعاش …

– بهتون خوش بگذره.

 

من با این حرف ها کنایه می زدم و یاسر هم متوجه میشد.

با صدای دایه گیان که داشت الله و اکبر آخر نمازش رو زمزمه می کرد خواستم ازش جدا بشم که محکم تر کمرم رو چنگ زد.

– برام هر روز از خودت عکس بگیر …

 

پوستم لبم از فرط جوییده شدن به سوزش افتاده بود.

– یادم میمونه.

 

سرس رو پایین اورد.

توقع داشتم تشنه باشه، تشنه لب هام باشه اما اون فقط سرم رو بوسید.

عطر شامپو موهام رو به ریه هاش فرستاد و پچ زد:

– چاوت وه‌ خۆتۆ بێت (مواظب خودت باش)

 

ازم جدا شد …

با جمله اخرش به قلبم آتیش زد و رفت.

پاهام نایی برای ایستادن نداشت و با صدای به هم کوبیده شدن درب اشک مزاحمم روی گونه جاری شد.

 

 

 

یادش رفته بود.

من با چی از خودم عکس میگرفتم وقتی گوشیم پیش مامانم بود؟!

تکیه‌م رو با صدای دایه از دیوار گرفتم.

– رفتن؟

 

سری آهسته تکون دادم.

– اره رفتن!

 

سمت سالن رفتم که تلویزیون رو روشن کرد و برام غذا کشید.

– دلت میخواست باهاشون بری؟

 

به ساعت خیره شدم.

– نه زیاد! اینجا بیشتر بهم خوش میگذره.

 

سینی رو مقابلم گذاشت که به دونه های برنج مبهوت زل زدم.

این عادت من برای همه اشکار شده بود وقتی که ناراحت میشم بیخود به در و دیوار زل میزدم و حتی دایه هم با خبر بود.

– اینطوری که تو زانوی غم بغل گرفتی مادر، انگار کشتی هات غرق شدن.

 

لقمه‌م رو با بی میلی فرو بردم.

– خوابگاه یکم خلقم تنگ بود الان اومدم بیرون عادت نکردم هنوز.

 

کنارم نشست و بخاری رو شعله ور تر کرد.

– ایشالله درساتو میخونی دیگه میای خونه.

 

زیر لب “هوم” زمزمه کردم و نا امیدانه لقمه بعدی رو جوییدم.

 

#راوی

 

کلافگی یاسر رو به مرز جنون کشونده بود.

این سومین سیگارش بود که خاکستر میشد.

آفاق نگاه نگرانی به همسر آشفته‌ش انداخت.

– طوری شده سیگار با سیگار آتیش میکنی؟

 

باید چی جواب میداد؟

– نه طوری نیست، میتونی بخوابی راه زیاد مونده!

 

سکوت ماشین خفقان داشت.

انگار آفاق هم می دونست سفر رفتن بدون آهو هیچ شور و هیجانی نداره.

 

– خوابم که نمیاد! میگم تو رمز گوشی آهو رو میدونی؟

 

آفاق از توی کیفش گوشی آهو رو بیرون اورد.

اون دقیقا رمزش رو به یاد داشت اما دنبال بهونه ای برای حرف زدن با یاسر می گشت.

 

یاسر نیم نگاه کوتاهی به دست آفاق انداخت.

حتی کوچک ترین راه ارتباطیش هم قطع شده بود.

– چرا بهش ندادی؟ حوصله‌ش سر میره اونجا.

 

– حواسش پی درساش باشه بهتره …

 

انگشت های مردونه‌ش رو بین موهاش کشید.

– حتی اگر آهو دختر خودت هم نباشه، طاهر ازت راضی نیست بعد از رفتنش بخوای اینجوری افسرده و گوشه گیرش کنی.

 

آفاق بی اراده لبش رو گزید.

– فکر میکنی چون مادرش نیستم دارم دق و دلیم رو سرش خالی میکنم؟ من میخوام آهو درسش رو بخونه به یه جایی برسه، بعدا هم میتونه گوشی دستش بگیره.

 

 

 

یاسر امیدوار بود همونطور که آفاق دم می زد باشه.

خیلی از شهر فاصله نگرفته بودند و یاسر هر لحظه چشم هاش خسته تر میشد.

صدای تلفن آفاق باعث شد به خودش بیاد و حواسش رو بیشتر جمع کنه.

– نمیخوای جواب بدی؟

 

آفاق به شماره منزل دایه نگاه انداخت.

– هنوز یک ساعت نمیشه راه افتادیم، چی شده زنگ زده؟!

 

تلفنش رو جواب داد و گوش های یاسر تیز شد و با دقت به صدای دایه گوش داد:

– کجایید مادر؟ از وقتی شما رفتید آهو یک بند داره اشک میریزه، حداقل گوشیش رو بهش میدادی اخه این بچه با منه پیر زن قراره چه حرفی بزنه که دلش دم عیدی نپوسه؟

 

رگ های گردن یاسر بی مهابا ورم کرد.

ماشین رو با حال دگرگون شده گوشه جاده کشید و گوشی رو از دست آفاق گرفت.

– به آهو بگو لباس بپوشه دایه، میایم دنبالش!

 

آفاق هاج و واج خیره یاسر شد.

– میری دنبالش؟ خیلی از شهر فاصله گرفتیم.

 

هنوز هم دایه پشت خط بود.

– خدا خیرت بده مادر، آهو بشنوه از خوشحالی بال دار میاره.

 

تلفن قطع شد.

یاسر هنوز هم گوشی رو محکم بین انگشت هاش نگه داشته بود.

– طاهر ازم راضی نیست دل تک دخترش رو بشکنم.

 

صورت آفاق در هم شد.

– من چی؟ دل من شکسته بشه ایرادی نداره؟

 

این دو دلی برای قلبش بی ضرر نبود.

– بودن دخترت دلت رو میشکنه؟‌

 

اون هم یک زن بود شبیه تمام زن های دنیا با حس حسودی درونش نمی تونست مبارزه کنه.

– این که وقتی آهو هست تو تمام هوش و حواست میره برای خنده هاش، دلم رو میشکنه یاسر خان! آهو من بچه‌ست ..‌.نمیفهمه …وابسته میشه؛ حالیش نیست نگاه تو پدرانه‌ست و اون توی ذهنش داستان لیلی و مجون میسازه.

 

 

 

نگاه یاسر به خطوط راهنمای جاده کشیده شد.

آرزو می کرد کاش فرضیات آفاق واقعی بود و آهو رو به چشم دخترش می دید اما این وسط غزالش بود که دل و ایمانش رو برده بود.

 

– واسه این قضیه سر لج با دخترت برداشتی؟ تا جایی که یادمه قبل از رفتن طاهر شما از گل نازک تر به آهو نمی گفتی!

 

آفاق کیفش رو بغل گرفت.

نمی تونست انکار کنه که آهو عزیز کرده طاهر بود و حتی جرعت این رو نداشت که از ابروی بالای چشمش حرفی بزنه.

 

– الان هم نمیگم، هنوز هم آهو دخترمه …خودم بزرگش کردم؛ بچه که نیستم سر لج باهاش داشته باشم.

 

انکار متناقضی بود.

حرف ها و رفتار آفاق خیلی دور از واقعیت به نظر می رسید.

یاسر تمام راهی که رفته بود رو مجدد برگشت.

حتی اگر به مقصد رسیده بود باز هم بر میگشت …

 

آفاق چشم هاش برای خواب سنگین شده بود و به محض ایستادن جلوی درب حیاط دایه، خوابش عمیق شد.

 

#آهو

 

قصد کرده بودم باهاشون نرم.

نمی خواستم یاسر یا حتی مامانم به این نتیجه برسن که خیلی طالب این مسافرتم.

 

بر خلاف میلم سر جام نشستم و توی تاریکی اتاق از پنجره به صدای دایه و یاسر توی حیاط گوش دادم.

 

– دختره دیگه …یکم نازش رو بکشی از خودت جلو تر میره توی ماشین میشنه، رگ خوابش دست آفاقه خودش نیومد پایین؟

 

پوزخندی به خیال دایه زدم و زانو هام رو بغل گرفتم.

– خوابش برده توی ماشین، خودم میرم باهاش حرف میزنم.

 

اشک هام رو پس زدم.

دایه نباید بهشون زنگ می زد اما اگر همینجوری ادامه پیدا میکرد من تا قبل از تعطیلات کور شده بودم.

با تقه ای به درب سرم رو بالا اوردم که قامت یاسر توی تاریکی نمایان شد.

– چرا توی تاریکی نشستی؟

 

خواست برق رو روشن کنه که مانعش شدم.

– نکن …همینجوری میخوام خاموش باشه! واسه چی برگشتید؟ چیزی جا گذاشتید؟

 

درب اتاق رو پشت سرش بست و با صدای آروم تری جواب داد:

– دلمو جا گذاشتم!

 

 

 

باید ذوق می کردم.

باید خوشحال میشدم اما بیشتر بغض کردم.

– بردار ببرش دیگه نزار این طرفی بیاد!

 

نزدیکم شد.

انقدر نزدیک که عطر تلخش زیر بینیم پیچید.

– دایه گیان میگه دختر داشتن سخته، باید نازش رو بکشی …اما داشتن دختری که میدونه وجودت به خنده هاش وصله از اونم سخت تره؛ نازش رو باید چطوری کشید؟

 

جلوی پام روی یک زانوش نشست.

ازش رو کردم و سرم رو بین زانو هام مخفی کردم.

– دیگه لازم نیست کاری کنی، از حالا به قول خودت من و تو همون پدر و دختر همیشگی باقی میمونیم.

 

تک سرفه کرد.

گردنم رو بین انگشت هاش گرفت و سرم رو بالا اورد.

 

– ببین منو؛ این قلبی که دستت گرفتی و باهاش بازی میکنی توی سی سال عمرش فقط یک بار دست و دلش واسه دخترش لرزیده که حاضره براش اسمون به زمین بیاره …

 

طوری وادارم کرد که توی چشم هاش زل بزنم تا غرورم بشکنه و دوباره قطره های اشکم جاری بشه‌

– من نمیخوام واسم اسمون به زمین بیاری؛ سخته تر از اینه که به مامانم بگی نمیتونی باهاش زندگی کنی؟

 

سرم رو روی سینه‌ش گذاشت.

– سخت تر از هر چیزیه که فکرش رو میکنی! فقط به من زمان بده …به جان آهوم که یک تاره موی گندیده‌ش رو به عالم نمیدم، همه چیو ردیف میکنم.

 

دست هاش دور کمرم حلقه شد.

نفس هاش گوشم رو نوازش کرد و در نهایت لب هاش روی موهام نشست.

– نمیخوای پاشی؟

 

سرم رو با سوالش بالا اوردم.

– مامانم راضی بود منم بیام؟

 

مردد نگاهم کرد.

مکثش طولانی شد و در نهایت جواب داد:

– پیشنهاد خودش بود بیام دنبالت، دلش طاقت نیورد.

 

اون ناشی ترین دروغگوی عالم بود.

– بگو به جان آهو؟

 

وادارم کرد از روی زمین بلند بشم و با اخم جواب داد:

– واسه هر چیزی که قسم نمیخورن!

 

لبم رو جوییدم.

– اما میگفت اتاقی که گرفتی خیلی کوچیکه، من جا میشم؟

 

سرش رو به گوشم چسبوند.

– تو بغل من بخوابی جا میشی! بهونه دیگه نداری؟

 

 

 

می تونستم چه بهونه ای در برابر چنین دلیل قانع کننده ای داشته باشم؟

ظاهر من یک آهوی سرکش بود و درونم دختری که نمی تونست حرف روی حرف یاسر بیاره و بی اختیار سمتش کشیده می شد.

 

قدمی ازم فاصله گرفت‌

– چمدونت رو میبرم توی ماشین صورتتو بشور بیا!

 

مردد پشت سرش از اتاق بیرون رفتم.

دایه گیان در حالی که ساک دارو هاش توی دستش بود رو بهم کرد.

-‌ داری میری؟

 

لبخند بی جونی رو بهش زدم.

– دوست داشتی بمونم؟

 

اخم ریزی کرد.

– اینجا میموندی که که عیدت با منه پیر زن حروم بشه؟ برو به سلامت …طاهر روحش شاد میشه یکی یه دونه‌ش بخنده و خوشحال باشه.

 

یاسر در حالی که چمدونم رو دستش گرفته بود از درب سالن بیرون رفت که بوسه ای رو گونه دایه کاشتم.

– دلت برام تنگ نشه، هر روز میخوام بهت زنگ بزنم!

 

متقابلا پیشونیم رو بوسه زد که خداحافظی زیر لب کردم و برای شستن صورتم داخل حیاط رفتم.

یاسر در حالی که چمدونم رو توی ماشین گذاشته بود مجدد وارد حیاط شد.

– انقدر لفتش میدی فکر می کنم دلت نمیخواد بیای ها؛ یالا ببینم.

 

با آب سرد صورتم رو شستم و چشم هام رو مالیدم‌

– الان میام.

 

زود تر از من بیرون رفت که پشت سرش رفتم.

مامان داخل ماشین خوابش برده بود و آهسته سوار شدم که با صدام چشم هاش رو باز کرد.

– اومدی؟

 

سری آروم تکون دادم که مجدد چشم هاش روی هم رفت.

یاسر ایینه جلوش رو طوری تنظیم کرد که درست روی صورت من قرار گرفت و با چشم های نافذش از توی آیینه خیره شد.

 

 

 

سرم رو پایین انداختم.

ماشین حسابی گرم بود و منم عاشق گرما …

سکوت ماشین خفقان آور بود که مامان مجدد چشم باز کرد و رو به یاسر لب زد:

– یه وقت خوابت نمیاد؟

 

یاسر نیم نگاهی از آیینه حواله‌ کرد.

– نه …فعلا انرژی دارم.

 

– هر وقت حس کردی خسته شدی میتونی بزنی کنار.

 

یاسر آهسته تایید کرد و به راهش ادامه داد.

شاید یه جورایی میخواست بهم بفهومه مبع انرژیش شدم.

از چشم های بسته مامان سو استفاده کردم و دستم رو یواشکی به شونه یاسر رسوندم و از طرف پنجره سرم رو نزدیکش بردم‌.

– کاش می شد اهنگ بزاریم!

 

انگشت روی بینیش گذاشت.

– مامانت خوابه، بیدار شد میزارم واست.

 

لبم رو دندون گرفتم.

– گوشیم پیششه؟

 

سرش رو سمتم کج کرد و پچ زد:

– اره …میگیرم ازش! فعلا بحثش رو پیش نکش یکم شاکیه.

 

آهسته تایید کردم که خم شد و گوشی خودش رو برداشت؛ سمتم گرفت.

– بیا فعلا سرت رو باهاش گرم.

 

از خدا خواسته گوشیش رو گرفتم.

اون تقریبا هیچ سرگرمی برای من نداشت و کنجکاو سمت مخاطبینش رفتم تا ببینم اسمم رو چی ذخیره کرده.

 

شماره‌م رو وارد کردم و با دیدن اسم ساده خودم یه جورایی تو ذوقم خورد و مجدد سمتش خم شدم.

– چرا من رو با اسم خودم ذخیره کردی؟

 

نیم نگاهی بهم انداخت.

– پس با اسم کی ذخیره میکردم؟

 

زیر لب “نچ” کردم و ادامه دادم:

– چه میدونم، باید یه چیز خاص سیو می کردی، دلبری …عشقمی …نفسمی …آهو خشک و خالی دیگه چیه؟!

 

خنده تو گلویی کرد.

– مامانت ببینه چی؟!

 

نا امیدانه نفسم رو توی گردنش فوت کردم.

– ای بابا؛ چقدر ترسو، من که میدونم اخرش فقط من این وسط می سوزم ولی باز انقدر کله خرم که دست از این که دوست داشته باشم بر نمی‌دارم.

 

 

 

نذاشتم چیزی بگه و عقب کشیدم.

چقدر گذشت که زمان از دستم در رفت و با حالت دل درد طرف یاسر دوباره هم شدم.

– چرا توی این جاده کوفتی یه دستشویی پیدا نمیشه پس؟

 

نگاهی به تابلو کنار جاده انداخت.

– یک دیگه تحمل کن نزدیکیم بهش.

 

کلافگی من رو به مرز جنون رسوند و مامان بالاخره از خواب نازش بیدار شد.

– چی پچ پچ می کنید شما دوتا؟

 

یاسر پوزخندی زد.

– ترسیدیم بیدار بشی آروم حرف زدیم.

 

اخم مامان مثل این که قرار نبود از بین ابرو هاش کنار بره.

خودش می دونست وقتی طولانی مدت توی جاده باشم حالت تحوع می گیرم و یکم آشفته میشم اما باز هم کج خلقی می کرد.

 

– دیگه حرف نمیزنیم.

 

یاسر سمتم چرخید و آهسته از جاده طرف یه مسجد بین راهی، خارج شد.

– پیاده شو آهو …

 

خواست از ماشین همراهم پیاده بشه که مامان بازوش رو گرفت.

– شما کجا میری خودش میتونه بره!

 

یاسر یکم اخم کرد.

– اینجا خطرناکه …تنها خوب نیست بره.

 

بدون فکر کردن به واکنش مامان پیاده شدم.

دل درد بهم اجازه تمرکز نمی داد و تا دستشویی پشت سر یاسر راه رفتم.

– واستا دیگه اینجا زنونه‌س!

 

دم درب منتظرم ایستاد که داخل رفتم.

سعی کردم زیاد طولش ندم و زود تر از چیزی که یاسر انتظار داشت برگشتم.

– اصن پات رسید اون تو؟

 

تند تند پلک زدم.

– اره پس چی؟ بریم دیگه!

 

به سوپر مارکت کوچیک اشاره کرد.

– سیگارم تموم شده؛ بریم اگر تو هم چیزی میخوای بگیر.

 

پشت سرش حرکت کردم.

– میشه به مامانم بگی عقب بره راحت بخوابه من بیام جلو پیشت باشم؟

 

دستش روی شونه‌م نشست.

– عمرا اگر بره؛ جدیدا روت حساس شده.

 

داخل مغازه رفت.

به حالت قهر بیرون ایستادم و داخل نرفتم.

با تاخیر اومد و با دیدن خوراکی های توی دستش چین به بینیم دادم.

– راه خوبی برای منت کشی انتخاب نکردی؛ صد البته که تو میدونی نقطه ضعفم شکلاته و ازش داری بر علیه‌م استفاده میکنی.

 

 

 

– این دیگه مشکل من نیست، خودت قهر کردی؛ خودتم باس اشتی کنی وگرنه شکلات بی شکلات.

 

دندون هام رو روی هم ساییدم که دوباره لب زد:

– تا رسیدن به ماشین میتونی تصمیم بگیری.

 

چند قدمی بیشتر نمونده بود‌ عجول جواب دادم:

– گور بابای قهر اصن؛ حداقلش شکلات ها می تونن جبران گوش تلخی جناب عالی باشن …مگه نه؟

 

به ماشین رسیدیم و نشد جواب سوالم رو بگیرم.

صندلی عقب جا گرفتم و حالا که مامان بیدار بود رو بهش کردم.

– میشه گوشیم رو بهم بدی؟

 

کج کج نگاهم کرد.

– نه نمیشه!

 

لبم رو حالت لوس و بچگانه جلو دادم.

– خب چرا؟

 

یکم پنجره‌ش رو پایین داد.

– چون تا بعد از کنکورت خبری ازش نیست، الان بدمت دو روز دیگه که قراره برگردی خوابگاه چی؟

 

یاسر قبل از این که جوابی از سمتم بشنوه رو به مامان کرد.

– آهو بچه نیست …وابسته نمیشه! شما بده تضمینش با من.

 

لبخندی از حمایت یاسر زدم که مامان انگشت اشاره‌ش رو سمت یاسر گرفت.

– ضمانتش با خودت!

 

نفسم رو آسوده بیرون دادم که از توی کیفش گوشیم رو بیرون اورد و سمتم گرفت.

خم شدم و لپش رو طبق عادت ماچ آبداری کردم که دستش رو روی رد بوسه‌م کشید.

– نکن اینجوری دختر؛ بچه که نیستی!

 

تو ذوقم خورد که عقب رفتم و برای این که آروم بشم خودم رو با شکلاتم سر گرم کردم که یاسر راه افتاد و سیگارش رو اتیش زد.

 

 

 

تمام بی حوصلگی هام به سمتم سرازیر شد.

حتی الان هم که گوشیم دستم بود بهونه ای نداشتم.

از پنجره به بیرون خیره شدم که صدای مامان اومد.

– این صندلی خم نمیشه؟

 

یاسر چراغ سقف رو روشن کرد و رو به مامان گفت:

– نه …این مشکل پیدا کرده باس درستش کنم!

 

مامان نگاهی به عقب انداخت.

– پس منم میرم عقب پیش آهو دراز میکشم.

 

با ذوق لب زدم:

– پس منم میام جلو که راحت باشی!

 

اخمی کرد.

– اون پشت جا واسه هر دوتامون هست من راحتم؛ سر جات بمون.

 

حرصی لبم رو دندون گرفتم که یاشر کنار جاده ایستاد و مامان کنارم نشست.

حالا رسما صندلی جلو خالی بود و یاسر اشاره زد:

– من که اینجوری خوابم میگیره جفتتون عقبید؛ لااقل آهو بیاد جلو.

 

از خدا خواسته جلو رفتم و مامان فقط نگاهم کرد.

عادت نداشتم عادی بشینم و روی صندلی جلو هم چهار زانو زدم که یاسر با خنده آهسته ای راه افتاد.

 

مامان قصد نداشت بخوابه ولی لم داده بود.

طلوع آفتاب توی جاده باعث می شد حس خستگی بهم دست بده و قبل از این که خوابم ببره پرسیدم:

– چقدر دیگه راه مونده؟

 

به ساعتش نگاه کرد.

– خیلی …تو بخواب.

 

دستم رو روی بازوش گذاشتم.

– تو چی؟ خوابت نمیاد؟

 

دستش متقابلا روی سرم نشست.

– نه …من قهوه خوردم به این زودی خوابم نمیبره.

 

نگاهی به عقب انداختم.

حداقل این عادت مامان این بار به نفع من بود که هر بار توی ماشین راحت می تونست بخوابه.

 

– هر وقت به جاده قشنگ رسیدیم بیدارم کنی ها!

 

انگشتش رو از بین چند تار موم رد کرد.

– یادم میمونه.

 

 

 

چشم هام بسته بود.

می تونستم نسیم باد رو روی صورتم حس کنم متوجه ایستادن ماشین بشم.

چشم از روی هم باز کرد و با دیدن مامان و یاسر که از ماشین پیاده شده بودند کنجکاو نگاهی به اطراف انداختم.

جاده سر سبز بود‌

شبیه همون چیزی ک یادم بود.

با ذوق سرم رو از پنجره بیرون اوردموو رو به مامان که ایستاده بود منتظر قطع شدن تلقن یاسر بود، پرسیدم:

– رسیدیم؟

 

قدمی جلو برداشت.

– اره …یاسر رفته کلید ویلا رو بگیره!

 

ابرویی بالا انداختم.

قرار بود بیدارم کنه اما نکرده بود.

بوی دریا رو می تونستم حس کنم و عمق نفس کشیدم‌.

ابرو توی اسمون نشون از هوای طوفانی می داد.

 

با برگشتن یاسر از فکر بیرون اومدم.

– چرا بیدارم نکردی؟

 

مامان قبلش جواب داد:

– میخواستم بیدارت کنم یاسر نذاشت؛ گفت بخوابی که سر حال بشی.

 

ابرویی بالا انداختم.

از وقتی رسیده بودم این طولانی ترین جمله ای بود که مامان بهم گفته بود.

با رسیدن به ویلایی که یاسر گرفته بود سر ذوق اومدم.

درست میگفت اینجا زیاد بزرگ نبود و درست برای سفر دو نفره ساخته شده بود.

از ماشین پیاده شدم و داخل رفتم.

فقط همون اتاق با یک تخت دو نفره و تراسی که روش صندلی فلزی داشت.

درست رو به روی دریا کنار چند تا خونه دقیقا همین شکل …

 

خیره دریا شدم.

فاصله‌ش به نسبت زیاد بود هنوز هم می ترسیدم.

یاسر اشاره بهم کرد.

– تنها نرو …بزار من دوش بگیرم هممون میریم.

 

سری تکون دادم.

مطمعن بودم برای این‌ که منتظرم نذاره زود برمیگرده و همونجا روی صندلی نشستم.

مامان لباسش رو اماده کرد و به محض بیرون اومدن یاسر لب زد:

– یکم هم شما منتظر بشین تا منم دوش بگیرم.

 

یاسر زیاد اهل مخالفت نبود و فقط سر تکون داد.

با موهایی که هنوز خیس بود شلوار اسلش و تیشرت سفیدش روی تراس اومد که توجه‌م جلب شد.

– اولین باره میبینم سفید میپوشی!

 

دست توی جیبش برد.

– خوشت نیومد؟

 

از روی صندلی بلند شدم و سمتش رفتم.

– میخواستی با استین کوتاه عضلاتت رو به رخ کی بکشی؟

 

 

 

پوزخند مردونه زد.

– به رخ یه دختر حیله گر.

 

ابرو هام رو توی هم کشیدم.

– حیله گر رو با من بودی؟

 

آهسته سری تکون داد.

– خوبه که مقصودم رو فهمیدی …

 

مشتی بهش زدم.

– اگر حیله گر بودم که کارم به اینجا نمی کشید یاسر خان.

 

نزدیک ترم اومد.

درست کنار گوشم پچ زد:

– جات خوب نیست؟

 

از حرارت نفس هاش روی پوستم قلبم به تپش افتاد.

لعنتی بی جنبه …

– زیاد نه؛ به هر حال جایگاهمون برای بقیه خیلی متفاوت تر از افکار خودمونه!

 

سیبک گلوش بالا و پایین شد.

متفکر نگاهم کرد.

– افکار بقیه مهم تر از خودمونه؟ رابطه ما یه سیب ممنوعه‌س …گاز گرفتنش یعنی زیر زبونت سیانور بمکی …من بهش میگم اشتباه شیرین!

 

اشتباه برای من چیز جدیدی نبود …من از همون لحظه ای که توی چشم هاش خیره شده بودم و به خاطرش میخواستم بزرگ بشم اشتباه کردم و حالا نزدیک چند سال از تصمیمم گذشته و هنوزم یاسر اشتباه من بود و من هر روز تکرارش می کردم. عشقش اشتباه بود و چه تلخ بود که من هنوز ازش پشیمون نبودم. اون هنوز هم بهترین اشتباه من بود …

 

صورتش رو نزدیک اورد.

– انقدر برات سنگین بود که حرفم رو بی جواب گذاشتی؟

 

لبم رو تر کردم‌.

– انقدر که قابل توصیف نیست!

 

نزدیک شد.

دستش رو دور شونه‌م حلقه کرد و منو سمت خودش کشید.

طوری سرم رو به سینه‌ش چسبوندم که انگار برای اخرین بار میخواستم بغلش کنم.

– اینجوری بغض میکنی دو روز دیگه قلب یاسر از کار میوفته.

 

 

 

لبم رو دندون گرفتم.

خواستم حرفی بزنم و چیزی بگم که صدای کفش های مامان باعث شد هول زده از بغل یاسر بیرون بیام و صدایی ازم خارج نشه.

 

انقدر از تنها گذاشتن من و یاسر می ترسید که حتی دوشش پنج دقیقه هم نشد؟

سرم رو پایین انداختم و نوک انگشت خیسی چشمم رو گرفتم که مامان از پشت سرمون نزدیک شد.

– بریم؟

 

یاسر نگاهی به قد و بالای مامان انداخت.

سابقه نداشت اصلا سفید بپوشه و برای اولین بار این لباس ها رو میدیدم.

– تازه خریدیشون؟

 

مامان بی معطلی جواب داد:

– واسه عید خریده بودم.

 

من اصلا یادم نبود تعطیلات عید نزدیکه و به کل از یاد برده بودم و حتی براش ذوقی هم نداشتم.

– کی قراره سال نو بشه؟

 

یاسر نگاهی به ساعتش انداخت.

– سه صبح فردا!

 

متفکرانه سری تکون دادم‌.

یاسر و مامان انگار با برنامه ریزی سفید پوشیده بودند و من اون وسط با لباس سیاه شبیه تافته جدا بافته به نظر میرسیدم.

 

از پله ها پایین رفتم و خواستم سمت دریا برم که یاسر متوقفم کرد.

– احتمالا تا چند دقیقه دیگه بارون یگیره خطر ناکه …اول بریم یه رستوران همین نزدیکی ها برای غذا …

 

بی حوصله زیر لب “نوچ” گفتم و به اطاعتش سمت ماشین رفتم.

مامان نگاهی بهم انداخت.

– چرا اخمات تو همه؟

 

دست به سینه سر جام نشستم‌

– هیچی دلم گرفته.

 

یاسر قبل از ادامه پیدا کردن مکالمه من و مامانم داخل شد و راه افتاد.

توی سکوت از پشت به لباس های سفیدشون نگاه انداختم و بی اراده ذهنم سمت بابام پرواز کرد.

 

تا رسیدن به رستورانی که یاسر به نظرش مناسب اومد، فقط سعی کردم بغضم رو قورت بدم و پشت تنها میز خالی اونجا درست کنار پنجره نشستم که مامان و یاسر رو به روم قرار گرفتن.

 

نگاهم رو از جفتشون دزدیدم که گارسون منو رو جلومون گذاشتن.

یکم سخت به این جغرافیا می تونستم عادت کنم و هوای نسبتا شرجیش باعث خفگیم میشد.

به میل لب زدم:

– من سیرم …چیزی نمیخورم.

 

مامان رو به یاسر کرد.

– بچه شده دوباره، یخش که باز بشه من و تو رو هم میخوره! ولش کن.

 

 

 

یاسر عصبی پوست لبش رو جویید.

این نگاهش اذیتم می کرد.

من قبلا هم این کار رو کرده بودم و فکر نمی کردم تا این حد عصبیش کنه.

 

دیگه نمی شد نظرم رو عوض کنم.

مامان ماهی سفارش داد و یاسر هم به خاطر رژیمش نمی تونست ماهی بخوره و یه غذای سنتی گرفت.

 

هنزفری توی گوشم زدم.

یاسر حتی نگاهمم نکرد و فقط سرش پایین بود.

تا وقتی غذاشون تموم شد احساس گرسنگی به سمتم اومد.

با بلند شدنشون زود تر سمت درب رفتم که یاسر از بازوم نگهم داشت و توی گوشم پچ زد:

– بعدا حساب این اخم و تخمت رو هم می رسم …

 

باید می ترسیدم ولی احمق تر از این حرف ها بودم و یه جورایی حتی دلم برای این حرفش ضعف رفت.

از درب رستوران بیرون اومدم که مامان نگه‌م داشت.

– یاسر چی بهت گفت؟

 

شونه بالا انداختم.

– پرسید هنوز سیرم یا نه!

 

– تو چی گفتی؟

 

بی حس و حال تر از قبل جواب دادم:

– گفتم هنوز سیرم.

 

زیر لب چیزی گفت که متوجه نشدم.

قطره بارون خیلی ریز روی گونه‌م نشست که یاسر بیرون اومد و قفل ماشین رو باز کرد.

با نشستنمون مامان رو به یاسر کرد.

– این نزدیکی ها دو سال پیش کع با طاهر اومده بودیم یه فروشگاهی بود لباس های قشنگی داشت الان که بارونه نمیشه بریم دریا لاقل بریم اونجا.

 

یاسر سمتم برگشت و یه جورایی انگار نظرم رو خواست که گفتم:

– واسم فرقی نمیکنه.

 

سری تکون داد و راه افتاد.

از پشت به گوش های سرخ و رگ گردن متورم یاسر خیره شدم تا بالاخره بعد از پیدا کردن جا پارکی ایستاد.

احساس سرما کردم.

لباسم نازک تر از چیزی بود که گرمم کنه.

با پیاده شدنم یایر نیم نگاهی بهم انداخت.

– سردته؟

 

آروم سری تکون دادم که مامان لب زد:

– با این لباس اومدی بیرون طبیعیه دیگه …بریم داخل پاساژ گرمه.

 

پشت سرشون راه افتاد.

یاسر مکث کوتاهی کرد تا بهشون برسم و در نهایت بدون در نظر گرفتم مامانم دست دور شونه‌م حلقه شد و منو به خودش چسبوند.

 

مامان نگاهی به جفتمون انداخت که یاسر لب زد:

– الان دیگه گرمته؟!

 

 

 

خجول آب گلوم رو فرو بردم‌.

– اره …خوبه!

 

مامان و یاسر تقریبا هم قد هم دیگه بودن و من یه جورایی ازشون کوتاه تر …

تا به پاساژ رسیدیم تقریبا بارون موهام رو نمناک کرد و دست یاسر از دورم باز شد.

 

مامان که هنوز نگاهش روی من بود سمت ورودی رفت.

– تو میخوای همینجا بشینی من و یاسر بریم یه چرخی بزنیم؟

 

یاسر رو بهش کرد.

– نه! چرا بشینه؟! یعنی قرار نیست به اهو عیدی بدی؟

 

از حرفش ته دلم خالی شد.

– آهو دیگه سنش از عیدی رد شده! مگه نه؟

 

این سوال رو در حالی پرسید که نگاهم می کرد و انتظار داشت جواب بدم.

– هوم …ممکنه!

 

یاسر مچ دستم رو گرفت.

– هرچی؛ اینجا خوب نیست تنهایی بشینه.

 

شالم رو مرتب کردم.

مامان جلو تر راه افتاد که باهاش همقدم شدم.

– مامان؟

 

آروم جواب داد:

– هوم!

 

لبم رو دندون کردم.

– ازم ناراحتی که اومدم؟ به خدا من به دایه گیان نگفتم زنگ بزنه!

 

سمتم چرخید.

– نه آدم که از دخترش ناراحت نمیشه.

 

نفس عمیق کشیدم.

یه جورایی خیالم راحت شد.

یاسر شبیه بادیگارد هایی بود که حس می کردم بالاسرم داره مراقبت میکنه.

با ایستادن مامان جلوی لباس فروشی و داخل رفتنش همونجا جلوی درب ایستادم.

– تو داخل نمیای؟

 

از سوال یاسر تعجب کردم.

– من چرا؟

 

مچ دستم رو کشید.

– که ببینم تو واسه چی هی داری با این چشم های درشتت مظلوم‌ نگاهم میکنی.

 

به مامان که فاصله زیادی باهامون داشت اشاره کردم.

– الان میبینه مارو …چیزی نیست.

 

مامان به یاسر اشاره کرد که طرفش رفت.

مانتو سرمه ای رنگی رو توی دستش گرفت و سمت اتاق پرو رفت.

فروشگاه تقریبا بزرگی بود و همه چیز داشت.

روی صندلی نشستم که باز هم یاسر قصد کرد دلیل حالم رو جویا بشه.

– تو اولین دختری که ذوقی برای خرید عید نداری!

 

سرم رو کج کردم.

– عید چیه؟! وقتی دیگه ذوقی براش ندارم.

 

– ذوقت چی بوده که الان دیگه نداری؟!

 

پا روی پا انداختم.

– من دلم واسه بابام تنگ شده …خیلی وقته نرفتم سر خاکش؛ مامانم انگار نه انگار، هیچ کس نمیخواد بفهمه من هنوز یه دختر بچه‌م که دلش برای هر وابستگیش تنگ میشه.

 

 

 

اشکم بی اختیار جاری شد.

یاسر وادارم کرد از روی صندلی بلند بشم.

دستش رو دور کمرم حلقه کرد و من رو سمت اتاق پرو کشید.

هاج و واج فقط نگاهش کرد که درب رو قفل کرد.

– چی کار میکنی؟!

 

منو سمت خودش کشید.

کامل توی بغلش جا داد و مجبورم کرد سرم رو به سینه‌ش تکیه بدم.

– هیچ احد و ناسی از مادر زاییده نشده که اجازه بدم اشک دخترم رو ببینه.

 

دخترش فقط صرفا یک کلمه غیر ارادی بود که سر زبونش افتاده بود.

حس حصار آغوشش در عین حال که استرس بهم وارد می کرد خودش ضماد آرامش بود که باعث شد آروم بگیرم.

– مامانم اگر بیاد چی؟

 

نفس هاش روی گردنم خالی شد.

– اشک هات رو پاک کن بریم بیرون.

 

حرصی استینم رو روی چشم هام کشیدم که مانع شد و خودش شصتش رو روی گونم کشید.

– پوستت رو زخمی میکنی اینجوری!

 

 

لبم رو از نزدیکش دندون گرفتم.

اگر به من بود همینجا برای بوسیدنش اقدام می کردم.

سرم رو بی اختیار نزدیک بردم که انگشتش اشاره‌ش رو روی لبم گذاشت.

– هیشش اینجا نمیشه!

 

راست میگفت.

اینجا نمی شد‌.

دلخور جلو تر از یاسر بیرون اومدم.

یاسر با تاخیر چند ثانیه ای بیرون اومد‌ که مامان از دور دیدمون و سمتمون اومد.

– داشتم دنبالتون می گشتم کجا بودید؟

 

هول زده به رگال شومیز کنارم اشاره کردم.

– اومدم اینا رو ببینم!

 

مامان نگاهی به رگال انداخت.

– اینا توی تن تو لق میزنه …بیا بریم من کارم تمومه.

 

سری تکون دادم که یاسر نگهم داشت.

– آهو هنوز چیزی نگرفته …

 

سری به نشونه نفی تکون دادم که مامان حرفم رو تایید کرد.

– آهو چیزی نیاز نداره بچم همه چی داره!

 

 

 

یاسر اخم ریزی کرد.

– منم میدونم همه چیز داره، خودم دوست دارم براش عیدی بگیرم.

 

نگاهی به قد و بالاش انداختم.

عیدی خریدن واسه من اونم از سمت یاسر می تونست قشنگ ترین اتفاق سالم باشه که به لطف مامان هیچ و پوچ شد.

– بزرگ شده آهو …عیدی نمیخواد یاسر خان زحمت نکش.

 

یاسر همیشه از کل کل کردن فرار می کرد.

بی حرف سمت پیشخوان رفت و مانتوی دست مامانم رو حساب کرد و من زود تر بیرون اومدم.

 

روی اولین صندلی نشستم.

معده‌م یکم می سوخت و این طبیعی بود.

مامان شبیه جت نوری از این مغازه به اون مغازه می رفت و این من رو کلافه می کرد.

به ویترین مغازه ای که پر از شال های رنگی بود خیره شدم.

 

صورتی کم رنگ؟ تا حالا حتی فکر پوشیدنش هم به سرم نزده بود.

با صدای بمی کنار گوشم به خودم اومدم.

– ازش خوشت اومد؟

 

با صدای یاسر به پشت سرم برگشتم.

– اره ولی من از این رنگ سرم نمیکنه تا وقتی مشکی باشه.

 

– ولی بهت میاد!

 

شونه بالا انداختم.

یاسر نتونسته بود همراه مامان داخل مغازه لباس زیر زنونه بره و مجبورا داشت سرش رو با من گرم می کرد تا بالاخره خرید مامانم تموم شد.

– خیلی خب یاسر خان …فکر کنم دیگه چیزی از خریدام نمونده باشه، واسه مادرت و دایه گیان هم خریدم؛ یادم بود روژان هم از قلم نندازم.

 

چه جالب …همه به جز آهو از قلم افتاده بودند.

 

یاسر سری تکون داد و سوئیچ ماشینش رو دستم داد.

– شما برید تو ماشین من میام!

 

– چرا خودت نمیای؟

 

از سوالم یکم مردد شد.

– یه تماسی دارم …طول میکشه‌.

 

بیخیال شونه بالا انداختم و توی بردن خرید های مامان سمت ماشین کمکش کردم.

 

چیزی طول نکشید که یاسر اومد و قبلش چیزی یا توی صندق عقب گذاشت و یا چیزی برداشت.

به محض نشستنش لب زدم:

– بگم گشنمه‌ دعوام میکنید؟

 

مامان با خنده کنار لبش سمتم چرخید.

– نه فقط مجبوری تا شام صبر کنی.

 

 

 

 

 

 

 

 

لب برچیدم.

وقتی یاسر تا این اندازه سکوت می‌کرد میتونستم از سکوتش هم متوجه بشم تا چه حد عصبی و کلافه‌س.

به ویلا که برگشتیم سمت شکلات هام رفتم.

شاید این عادت بد بدنم بود که وقتی غذا نمیخوردم زیادی سردم میشد یا سرگیجه به سراغم می اومد.

 

با خوردن اولین گاز فارغ از نگاه مامانم و یاسر، نفسم رو بیرون دادم.

بارون بیرون خیلی شدید تر شده بود و این باعث میشد از دل گرفتگی هوا بیشتر احساس افسردگی بهم دست بده.

 

مامان لباس هایی که گرفته بود رو یکی یکی داشت امتحان می کرد و منم فقط روی مبل کز کرده بودم.

یاسر رو بهم کرد و لب زد:

– چرا دمقی؟

 

– میخواستم برم دریا بارون گرفت.

 

از پنجره به بیرون خیره شد.

این ویلا تقریبا مدرن ساخته شده بود و سر تا سر پنجره داشت.

– زیاد شدید نیست میتونی کنار ساحل راه بری!

 

سمت پنجره رفتم.

– تنهایی؟ شما نمیاید؟

 

مامان که تازه لیوان چاییش رو به دست گرفته بود گفت:

– ما خیلی خسته ایم، تو هم تنهایی نباس بری یکی بلا ملا سرت نیاره.

 

دست به سینه کفری شدم که یاسر دست روی شونه‌م گذاشت.

– بپوش باهات میام.

 

ذوق زده لبخندی که گم شده بود رو روی لب هام نشوندم و منتظر واکنش مامان بودم که فقط بی توجهی کرد.

قبل از این که پشیمون بشه زود تر از خودش کفش هام رو پوشیدم که بیرون اومد و چتر رو باز کرد.

– این از کجا؟

 

پله رو پایین اومد و منو زیرش جا داد.

– همینجا بود!

 

ابرو هام بالا پرید و باد باعث شد سالم عقب تر بره.

توی این بارون ساحل خیلی خلوت و ساکت بود اصلا کسی مارو نمیدید که واسم اهمیتی داشته باشه.

 

 

 

نگاهم رو به ساحل دوختم.

نمیتونستم بیشتر از این نزدیک برم اما از همین فاصله هم میتونستم آرامشش رو حس کنم.

با نفس عمیقی عطر یاسر زیر بینیم پیچید که نگاهش کردم.

 

بهم خیره بود.

یه نگاه عمیق و دقیق به تمام جزئیات صورتم.

– به چی خیره شدی؟

 

چشم هاشو ریز کرد.

– به با ارزش ترین دارایی طاهر که من امانت دارشم.

 

– من با ارزش ترین دارایی بابام بودم اما واسه تو چیم؟

 

دستش دور شونه‌م حلقه شد و منو بیشتر طرف خودش کشید.

– تو دارایی من نیستی؛ تو صاحب همین قلبی که هر وقت چشمات اشکی میشه توی سینه‌م سر جاش بند نمیشه و بی تابی میکنه.

 

باید بی طاقت می بوسیدمش.

باید از تاریکی شب سو استفاده می کردم و با تمام وجودم خودم رو غرقش میکردم.

 

دستم رو دور گردنش حلقه کردم.

با تنها دست آزادش من رو بیشتر به خودش نزدیک کرد و کنار گوشم پچ زد:

– یک روز دیگه مجبور نیستم زیر آسمون تیره تو رو داشته باشم.

 

بوسیدمش …

عمیق تر از هر وقت و زمان دیگه ای …

انقدر که نفسم به تکامو افتاد و خودم رو عقب کشیدم‌.

– باید امیدوار بشم که قرار نیست یک روز این خاطرات برام تلخ بشن؟

 

مردونه دکمه لباسش رو آروم باز کرد تا راحت تر نفس بکشه‌

– باید منتظر باشی نه امیدوار …منتظر بمون تا اجازه ندم برات تلخ بشن.

 

لبخندم کش اومد.

من در حال حاضر خوش بخت ترین دختر دنیا به شمار می اومدم و میتونستم با همین سکانس از زندگیم به کل عالم فخر فروشی کنم.

 

 

 

زیر شیروونی پناه گرفتم که یاسر چتر رو بست و داخل اومد.

– بریم داخل دیگه داره سرد میشه.

 

لبم رو دندون گرفتم.

– عیدی میخوای چی بهت بدم؟

 

پوزخند جذابی زد.

– از کی تا حالا کوچیک تر ها به بزرگ تر ها عیدی میدن؟!

 

پشت پلک نازک کردم.

– از وقتی بزرگ تر ها یادشون رفته واسه کوچیک تر هاشون عیدی بگیرن.

 

چشم هاش رو ریز کرد.

– داری به من کنایه میزنی؟

 

سری به نشونه نفس تکون دادم.

– تو مگه یادت رفته؟ یا شایدم یادت نرفته فقط اجازه‌ش رو نداری.

 

من گاهی همون دختر بد جنس و کینه ای میشدم که برای خودمم قابل درک نبود.

یاسر از حرفم تعجب نکرد و شاید اون دقیقا به همین آهو با همین زخم زبون عادت داشت.

– کی باس واسه من اجازه صادر کنه که من حق نداشته باشم بهت عیدی بدم.

 

شونه هام بالا رفت.

خودش می دونست دقیقا منظورم کیه؟!

– حالا گیرم که اجازه هم نخواستی بگیری پس لابد خودت به فکرم نبودی دیگه …ولی من میخوام بهت عیدی بدم.

 

سوالی نگاهم کرد که نزدیک شدم و توی گوشش ادامه دادم:

– خودم رو میخوام بهت هدیه بدم! قبولش میکنی؟

 

نفسش حبس شد.

یقینا اوت انقدر مرد بالغی بود که منظورم رو بفهمه اما بی شک اون برداشت مثبت تری از حرفم کرده بود.

– تو همین الانشم مال منی!

 

 

 

جمله زیبایی بود.

قابلیتش رو داشت که همین حالا به خاطرش غش و ذوق کنم اما باید قبلش خواسته‌م رو به یاسر می فهموندم.

– نه منظورم این نبود! من کامل برای تو نیستم …میفهمی منظورمو

 

اخم کرد.

طوری با حالا خشمگین نگاهم کرد که رنگ از رخسارم پرید.

– من بچه نیستم که نفهممم هدف از این حرف ها چیه اما تو انقدر بزرگ نشدی که بخوای چنین تجربه ای داشته باشی …من تا وقتی تو رو زیر سقف خونه نبرم که برای جفتمون نباشه هیچ وقت چنین خطایی نمیکنم.

 

ترسیدم.

این رو می شد از رنگ و روی پرید و انگشت لرزونم فهمید.

باید انکار می کردم.

– منظورت چیه؟

 

نفسش رو کلافه بیرون داد.

– هیچی …بیا بریم تو!

 

نذاشت چیزی بگم.

خودش زود تر داخل رفت و منم ناچار پشت سرش راه افتادم.

 

مامان در حالی که روی مبل نشسته بود و داشت تلفتش رو چک می کرد سرص رو بالا اورد که لب زدم:

– نمیخوای به من شام بدی؟! گشنمه خب.

 

از جاش بلند شد.

– بارون بند بیاد میرم با یاسر خرید میکنم …یکم طاقت بیار.

 

چاره ای نبود.

سر جام نشستم و به یاسر که داشت با عقربه ساعت دستش بازی می کرد خیره شدم.

لعنتی هنوز هم رگه هایی از عصبانیت درونش موج می زد.

جو به قدری سنگین شد که مامان با صدای تقریبا بلندی گفت:

– تو خوابگاه درساتو که میخونی الحمدالله؟ این روز ها همه دنبال عروس تحصیل کرده میگردن

 

 

 

– رفتم اونجا که درس بخونم …نه برای شوهر کردن و پز دادن جلوی خانواده اون، به خاطر این که مجبور نباشم یه روز از در و همسایه بشنوم خونه مادرم و شوهر مامانم مفت میخورم و میخوابم.

 

این حرفم می تونست برای مامان سنگین باشه.

می تونست کنایه باشه اما فقط با سر تکون دادنی از کنارش رد شد.

من می دونستم خونه‌مون به اسم خودمه و مامان نمیتونه به هر بهونه ای من رو بیرون کنه و هرچند که می دونستم یک مادر هیچ وقت همچین کاری با بچه خودش نمیکنه.

 

با یاسر که تمام توجه‌ش سمت من بود لبخند بی جونی زدم که رو به مامان چشم هاش رو چرخوند

– آهو عقلانی تر از سنش فکر میکنه؛ نیازی نیست هر بار اسم شوهر رو تو روش بگید که هرچقدر هم درس خونده از سرش بپره.

 

مامان از جاش بلند شد و روی مبل نزدیک تر نشست.

– من که باهاش کاری ندارم اما جواب فک و فامیل رو چی بدم؟ خودت بهتر میدونی خاندان طاهر دختر هاشون رو زود شوهر میدن …یه وقت نگن آهوی ما عیب و ایرادی داشته که ترشیده.

 

من حتی به سن ازدواج هم نرسیده بودم که مامان خمره ترشی من رو اماده کرده بود.

 

منتظر جواب یاسر بودم که بالاخره لب زد:

– قرار نیست حماقت بقیه رو ما هم تکرار کنیم؛ من هیچ وقت دست گل طاهر رو به هر احد و ناسی که از راه رسید نمیدم.

 

مامان که از واکنش یاسر یکم شوکه شد اخم هاشو توی هم کشید.

– خیلی خب حالا یاسر خان واسه چی جبهه میگیری! انقدر دختر های خوشگل تر و با کمالات تر از آهو هستن که هیچ پسری نخواد سمت دختر من بیاد …

 

من نباید از این مجداله ساده احساس رضایت می کردم.

اما قلب بد جنسم …لعنت بهش که نمی ذاشت من ثانیه ای خنده های یاسر رو برای خودم نخوام

 

 

 

قرار نبود خواب به چشم هام بیاد.

قرار نبود شبیه مامانم آسوده سرم رو بزارم و بی فکر و خیال بخوابم.

 

آخرش هم این بارون کوفتی بند نیومد که بیرون برن و ناچار حتی ساعت دو نصف شب هم که شده بود من هنوز هم منتظر به اسمون خیره بودم.

 

یاسر در حالی که فیلتر سیگارش رو گوشه پنجره خاموش کرد، طرفم برگشت.

– تا فردا همین بساطه …بده کت منو خودم میرم برات یه چیزی میگیرم.

 

نگران آرنجش رو گرفتم.

– نمیخواد …زیاد واجب نیست! بارون زیادی شدیده خطرناکه.

 

سمتم خم شد و از خواب مامان استفاده کرد تا راحت تر توی گوشم پچ بزنه:

– یکی اینجا بیشتر از این که نگران خودش باشه، نگران منه!

 

خجول مثل خودش پچ زدم:

– نشونه عاشق بودن همینه، یعنی تو خودت رو نمیبینی اما کسی که دوسش داری رو توی هر حالی همه نگاهت معطوفش میشه انگار که فقط و فقط همون یک نفر توی دنیاست …

 

دستش روی موهام نشست.

– دقیقا به همین دلیل نمیخوام اینجوری از درد معده به خودت بپیچی! میرم زود برمیگردم.

 

یاسر تنها ادمی بود که نمیتونستم طولانی مدت باهاش مخالفت کنم.

– مراقب باشی.

 

سری تکون داد و با برداشتن کت و سوئیچش بیرون رفت.

منتظر به پنجره خیره شدم.

هرچقدر که رد میشد قلبم بی اراده نگران تر به سینه می کوبید تا بالاخره نور ماشینش توی حیاط تابید و اسوده نفسم رو بیرون دادم.

صدای خواب آلود مامان از نگرانم بیرونم کشید.

– صدای چی بود از بیرون؟

 

– یاسر رفت واسه من یه چیزی بگیره چون گشنه بودم؛ الان برگشت.

 

توی جاش نشست.

– اخرش یاسر بیچاره از تصمیمش پشیمون میشه …تن بابات تو گور میلرزه انقدر زحمت بهش میدی؛ روش نمیشه خواسته هاتو رد کنه خودت حداقل رعایت کن.

 

 

 

نباید میگفتم این خواسته خود یاسر بود …

فقط سر تکون دادم.

– حواسم رو جمع میکنم.

 

منتظر به درب خیره شدم که یاسر با نایلون توی دستش داخل شد.

– شب سال تحویل رستوران ها همه بسته بودن فقط چند تا چند تا سوپر مارکت باز بود.

 

لبخندی زدم.

– اشکالی نداره هر چی باشه میخورم!

 

نایلون رو از توی دستش گرفتم.

اون جدا سنگ تموم گذاشته بود و میخواست با این کار کیو شرمنده کنه؟!

 

– چقدر زیاد خرید کردی؟!

 

کت خیسش رو آویزون کرد و سمتم چرخید.

– هرچیشو که تونستی بخور …

 

من عاشق اسنک پنیری بودم.

با این که میدونستم واسه معدم ضرر داره ولی باز هم سراغش رفتم.

– این همه چیز دیگه، تو باز رفتی سراغ هل هوله؟!

 

سرم رو تند تند تکون دادم.

– هوم …حتی خوشمزه تر از غذا‌ست!

 

تاسف بار لب زد:

– همینه نسبت به هم سن و سال های خودت ظریف تر موندی!

 

تن صدام رو پایین اوردم.

سرم رو نزدیکش بردم و زیر گوشش پچ زدم:

– اینجوری دوست نداری؟!

 

این که یه دیواری مانع دید مامان به ما بود باعث شد یاسر راحت تر جوابم رو بده و مثل خودم در گوشم پچ زد:

– من عاشق اندام و ظاهر کسی نمیشم که با بالا رفتن سنش بخواد عشقم کم رنگ بشه …اونی که آدم رو با رفتارش عاشق کنه عمق احساسش بیشتره.

 

اون بالغ بود …یک آدم بالغ با کلی تفکرات زیبا که قانعم می کرد من یاسر رو به خاطر انجام و چهره‌ش دوست ندارم و حسم بالا تر از این مباحثه‌.

 

کمی عقب رفتم.

من جدا با این جمله به فکر فرو رفت بودم.

اولین اسنک رو توی دهنم گذاشتم که مامان طرفمون اومد.

– چقدر دیگه مونده؟

 

یاسر متعجب خیره شد.

– تا چی؟

 

مامان به ساعت روی دیوار اشاره کرد.

– ساعت تحویل

 

 

 

شونه بالا انداختم.

– احتمالا کمتر از یک ساعت! چطور؟ مگه فرقی میکنه؟ به هر حال همه ساعت ها و دقیقه ها شبیه هم دیگن.

 

مامان تلویزیون رو روشن کرد.

شک نداشتم با این اوضاع آب و هوا اصلا بخواد چیزی نشون بده و حدسمم درست از آب در اومد.

یاسر عمیق بهم خیره شد.

– از کی انقدر راجب همه چیز بی تفاوت و نا امید شدی؟

 

انگشتم رو لیسیدم‌

– قبلا واسه‌ش ذوق داشتم چون قرار بود لباس های جدید بپوشم و عیدی بگیرم یا کل تعطیلات رو خونه دایه گیان بمونم …الان چه فرقی میکنه؟

 

من هنوز هم سر زنده بودم.

هنوز هم همون آهویی بودم که برای کوچیک ترین اتفاقات مثبت زندگیش ذوق می کرد اما با این حال احساس غریبگی نسبت به خودم داشتم.

بهش میگفتن بزرگ شدن؟

 

یاسر از حرف های من تعجب زیادی نکرد.

شاید درک اون بیشتر از تصوراتم من نسبت به بالغ شدن بود.

چشم هام حالت سنگینی و سوزش داشت.

باید گریه می کردم یا می خوابیدم یا تاریخی ترین لحظه‌ی سالم رو با یاسر رقم میزدم؟

 

چند دقیقه شاید هم هزاران ثانیه از پس هم گذشتن تا من دقیقا راس تحویل سال از خدا یاسر رو خواستم …نه برای خودم …نه خود خواهانه …من آرزوم رو برای اون خرج کردم؛ آرزو کردم به آرزو هاش برسه حتی اگر یکیشون هم برای رسیدن به من نبود …معنی عشقی که با اون فهمیده بودم از خود گذشتگی بود …

 

از این که مامان، یاسر رو برای تبریک به آغوش کشید حسادت کردم‌.

یک حسادت معمول و دخترونه که توقع داشتم یاسر فکری به حالش بکنه اما به خاطر مامان هم که شده بود فقط یه تبریک لفظی بهم گفت.

 

این ناراحت کننده بود.

زجر آور …شاید هم درس بزرگی برای صبر …

 

با بند اومدن بارون مامان قصد کرد شارژرش رو از توی ماشین بیاره تا تلفنی به دایه بزنه.

فقط توی سکوت نشستم.

یاسر نزدیک شد …خیلی نزدیک …به قدری که کنارم جا گرفت و دستش دور کمرم حلقه شد و من هنوز هم مسخ بودم.

 

– تو قشنگ ترین اتفاق سال من بودی وروجک!

 

 

 

وروجک؟ این دومین بار بود که چنین صفتی رو بهم می‌داد و من این بار هم غرق سرمست بی سابقه شدم.

 

لبخندم نتونست تبدیل به قهقه بشه‌ و بدون تردید پرسیدم:

– تو چیزی ارزو کردی؟

 

بهم خیره شد.

– می خوای بدونی تو هم جز آرزو هام بودی یا نه؟!

 

حق به جانب شدم.

– نه اصلا …

 

پوزخندی زد و دست روی سرم کشید.

– نترس تو تنها آرزوی منی که برای رسیدن بهش از جون و دلم مایه میزارم.

 

نمی تونستم این جمله رو باور کنم.

حتی اگر بهم میگفت ماست سیاهه برام قابل درک تر بود تا این.

یاسر هرچقدر هم که آدم قوی خودش رو نشون می‌داد باز هم یه ترسی توی وجودش بود که دست و بالش رو برای پرواز می بست.

 

– بگم اینطور به نظر نمیاد بهت ممکنه برخوره؟!

 

جدی نگاهم کرد.

– گفتی دیگه …این که تلاشم برات مشهود نیست، این که نمی تونم بهت ثابت کنم زندگی واسم سخت تر از انتظارتمه وقتی کامل ندارمت و می تونستم همون روز اول بیخیال همه چیز بشم …خودش بخش عظیمی از مشکلاتمه.

 

دستش رو گرفتم.

– فقط بهم بگو چقدر صبر کنم؟ چند تا بهار دیگه باید برسه که پاییز قلبم تموم بشه؟!

 

نگاهش عمیق تر از کلماتی بود که میخواست بیان‌ کنه.

اونوهم مثل من از راهی که پیش رو داشت از همین حالا احساس خستگی می کرد.

– فقط تا زمستون صبر کن! قول میدم اولین برف دالاهو، تو برای خودم باشی.

 

میتونست دل گرم‌کننده باشه، من می تونستم تا اولین برف دالاهو صبر کنم؟! من حتی یک عمر هم برای رسیدن بهش میگذروندم

 

 

 

مامان برگشت.

من و یاسر باز هم مجبور به وانمود بودیم که از هم جدا بشیم.

چشم هام خسته بود، میخواستم بخوابم …اگر بابام زنده بود قطعا قبلش بهم یه عیدی قلمبه می داد که طول تعطیلاتم با کژین هدرش بدم.

 

نمی شد روی تخت بخوابم.

فقط کوسن مبل رو زیر سرم گذاشتم که مامان آهسته کنارم لب زد:

– یه چیزی بنداز روت لباست میره بالا وقتی خوابی همه جات دیده میشه.

 

شالم رو بزرگ روی پهلوم انداختم.

هرچند که یاسر قبلا هم من رو با لباس باز یا حتی برهنه وقتی از حموم در اومده بودم، دیده بود.

 

یاسر پاکت سیگارش رو نگاه انداخت و نا امیدانه گفت:

– این یکی تموم شده، میرم از توی ماشین بیارم.

 

مامان سری تکون داد و سمت تخت رفت.

باز هم نمی تونست با وجود دیوار من رو ببینه و این عذابم رو‌ کمتر می کرد.

 

موهام رو باز کردم.

بوی شامپو‌م زیر بینیم پیچید.

با برگشتن یاسر و پاکت سیگار جدید توی دستش و یه ساک دستی خرید، دوباره نگاهم خیره‌ش شد.

 

چشم ها رو روی هم فشار دادم که صدای خش خش کنار گوشم ناچارم کرد چشم باز کنم.

– زشته که آدم موقع گرفتن عیدیش خودش رو به خواب بزنه‌‌.

 

به ساک توی دستش که حالا‌ کنارم گذاشته بود نگاه انداختم.

– برای منه؟!

 

سری آهسته تکون داد.

من روی زمین نبودم.

نبودم وقتی که فهمیدم یادش نرفته و باز هم به فکرم بوده.

– چ …چجوری باید تشکر کنم؟

 

انگشت روی گونه‌ش گذاشت.

منظورش بوسه بود؟

اما اونجا مکان مورد علاقه‌م نبود.

هرچند که تمام اجزای بدنش برام ارزشمند بود.

از موقعیتم سو استفاده کردم و توس کسری از ثانیه لب هاش رو آروم و ملایم با لب هام چشیدم.

اون بی اختیار همراهی می کرد، حتی توی خطرناک ترین وضعیت مثل حالا که فاصله‌مون با مامان فقط یک دیوار بود

 

 

خجول ازش جدا شدم.

– نمیخوای توشو ببینی؟

 

ذوق زده نگاهی به داخلش انداختم.

دقیقا همون شال صورتی داخل مغازه …این بعنی حواسش به تموم حرکاتم بود.

– خیلی قشنگه!

 

چشمکی زد.

– فردا بپوشش.

 

من تا حالا از این رنگ ها نپوشیده بودم و بیشتر به خاطر این که اولیه هدیه از طرف یاسر بهم بود دلمونمی اومد استفاده ‌ش کنم.

– میشه ازش استفاده نکنم؟

 

– چرا؟ خوشت نیومد؟ میخوای فردا بریم هر چیوخودت دوست داشتی بگیر!

 

سرم رو به نشونه نفی تکون دادم.

– حتی اگر تو واسه من چوب کبریت هم بگیره باز من دوسش دارم؛ ولی دلم نمیاد ازش استفاده کنم …

 

خنده مردونه ای تحویلم داد.

– دیوونه! نخیرم نمیشه نگه‌ش داری، مگه تحفه‌س؟ بپوشش.

 

نمی خواستم زیاد مقاومت کنم.

اون میخواست من رو با این شال ببینه پس چه اشکالی داشت؟

سرم رو آهسته تکون دادم.

– هنوز تموم نشده ها!

 

– چی؟

 

داخل پاکت رو نگاه انداختم.

یه جعبه صورتی رنگ عطر رایحه دخترونه هم کنارش بود.

– اینم واسه منه؟

 

مجدد سوالم رو با سر جواب داد.

به آنی خنده از روی لب هام پر کشید.

– ولی شنیدی میگن عطر جدایی میاره؟

 

چشم هاش رو ریز کرد.

با پلک های نزدیک شده به هم، لب زد:

– این چرندیات خرافاته؛ تو هر جا هم که بری باز تهش برای خودمی؛ مگه نه؟

 

لبم رو آهسته گزیدم.

– هوم! این تنها واقعیتیه که نمیتونم انگارش کنم

 

 

 

شال و عطرم رو سر جاش گذاشتم.

چون چمدونم پیش مامان بود جرعت نکردم خواب‌زده‌ش کنم و همونجا بالای سرم گذاشتم.

 

یاسر سمتم خم شد.

حس کردم میخواد چیزی در گوشم بگه اما در عوض بوسه ای روی شقیقه‌م کاشت.

– شب بخیر!

 

یاسر می تونست در عین آن واحد هم یک مرد جدی باشه و هم رمانتیک که نظیرش هیچ جای دنیا پیدا نمیشه.

متقابلا بهش شب بخیر گفتم.

می خواست بره پیش مامانم بخوابه؟

 

چیز عجیبی نبود.

تمام این مدت که من خوابگاه بودم اون نمی تونست با فاصله ازش بخوابه.

 

چشم روی هم گذاشتم.

می تونستم به این دل خوش کنم که اونجا درب نداره و هر صدایی راحت به گوشم می رسه.

چقدر گذشت؟ حتی یک ساعت هم بیشتر و باز من نتونستم چشم روی هم بذاره.

شدت تپش قلبم از سر ذوق هدیه یاسر دوپامین عیجبی توی خونم ترشح کرده بود که منو از خوابیدن منع می کرد.

 

با صدای خش خشی از سمت پشت دیوار کنجکاو شدم‌.

از تاریکی سالن استفاده کردم.

خودم رو دیوار رسوندم و فقط میخواستم مطمعن بشم که یاسر با فاصله خوابیده و با صحنه ای که دیدم پاهام سست شد.

یاسر به پشت خوابیده بود و مامان درست سرش رو به ستون فقراتش نزدیک و بغلش کرده بود.

 

یاسر خواب سبکی داشت.

بعید می دونستم با چنین حس حضوری یکی پشت سرش بخواد چشم باز نکنه.

اما حرکت نکرد.

هیچ تکونی نخورد و این برای من و قلبم سنگین بود.

 

قبل از این که صدای نفس های کشدارم به گوششون برسه سر جام برگشتم

 

 

 

سردم شد.

انگار سرمای عمرم داشت توی بدنم میلولید و نمی تونستم جلوی برخورد دندون هام رو به هم بگیرم.

این لرزش طبیعی بود …می تونستم پای استرس یا نگرانی بزارم؟

 

سر جام به پنجره خیره شدم.

هدیه یاسر دقیقا جلو چشم هام بود و نمی تونستم مثل قبل براش ذوق زده بشم.

 

زانووهام رو بغلش جمع کردم.

حس غریبانه بودن داشت تمام وجودم رو پر می کرد.

من هنوز هن دلم برای خانواده سه نقرمون با وجود بابام پر می کشید.

حالا انگار شبیه غریبه ها شده بودم.

مامان انگار بعد از رفتن بابا آدم دیگه ای شده بود.

مهر و عاطفه سابق رو نسبت بهم نداشت و تمام حسم می‌گفت از سر مجبوری داره تحملم میکنه و چون خونه به نام منه نمی تونه به زور بیرونم‌ کنه وگرنه به خاطر راحتی خودش با یاسر هم‌ که شده بود من دک می کرد.

 

هرچند حالا هم دست کمی از فرستادنم پی نخود سیاه نداشت و خوابگاه حکم همون انفرادی رو داشت.

 

سرم رو به بدسته مبل تکیه دادم.

لعنت به اشک هایی که چشم هام رو برای خوابیدن تحریک می کرد …

 

دم دم های صبح وقت خوابیدن نبود …من حالا دوست داشتم بیدار بشم و با بند اومدن بارون لب ساحل برم ولی بدنم نمی کشید و چشم هام ناخودآگاه روی هم رفت.

 

***

– این جعبه چیه اینجا؟

 

صدای مامان بود …می شنیدم اما نمی تونستم چشم باز کنم.

انگار منظورش جعبه هدیه یاسر بود.

– یاسر خان نگفته بودی انقدر خوش سلیقه ای؛ از کجا فهمیده بودی دلم پیش این شاله گیر کرده؟!

 

می خواستم بلند بشم.

میخواستم بیدار بشن و داد بزنم این شال لعنتی هدیه منه …واسه من خریده! اما نمی تونستم، بدنم کرخ بود.

 

صدای مردونه خودش بود که نزدیک شد.

– این هدیه رو برای آهو گرفته بودم.

 

اها …همین بود.

اون برای خود من بود.

– اهو از این رنگ ها که سرش نمیکنه! حالا خوابه بعدا میریم براش یه سرمه ای یا مشکی میگیریم؛ به نظرت این رنگی به مانتو سفیدم میخوره؟

4.2/5 - (38 امتیاز)
[/vc_column_inner]
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
هکر قلبشم
هکر قلبشم
3 ماه قبل

دلم برا آهو سوخت البته کار آهو و یاسر خیلی بده ولی آفاق خیلی سگ اخلاق و پرو

خانم
خانم
3 ماه قبل

این افاق اگه خونه به اسم اهو نبود الان تو کوچه ها بود طاهر ام اینو میدونسته خونه رو زده به اسم اهو فکر کنم اهو بچه عاطفه ست بعدا با یاسر سه تایی زندگی کنن

فردخت
فردخت
3 ماه قبل

چرا من داره به جای آهو از دست مامانش گریم میگیره!!!

faezeh
faezeh
3 ماه قبل

خیلی ممنونم نویسنده عزیز هم به خاطر رمان زیباتون هم به خاطر پارت گذاری منظم تون

Zi Zi
ZiZi
3 ماه قبل

وای این آفاق چقد پررو و کینه ای
حالم ازش بهم میخوره
زنیکه چرت

Miray
Miray
3 ماه قبل

عالی نویسنده👍
هم پارت گذاریت خوبه هم رمانت قشنگه ولی زیادی اهو رو ضعیف نشون میدی 😩

Yalda
Yalda
3 ماه قبل

دمـت گرم هم بخاطر نـوع رمانت و هم بخاطر پارت گذاریت

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x