رمان دالاهو پارت 42

5
(1)

 

 

طرفم چرخید.

– نزدیک اذان صبحه …یا صبر میکنیم آفتاب زد

ببرمت پیش دایه گیان یا برمیگردیم ریجاب.

باز هم افکار احمقانه سمت مغزم سرازیر شد.

– نمیبریم خونه خودمون؟

سمتم چرخید.

جلو اومد و تذکر داد:

– به جان خودت که یه تار موی گندیدت رو به دنیا

نمیدم، یک دفعه دیگه چرت و پرت بگی من

میدونم با تو آهو …

خیلی جدی بود.

طوری که هیچ شکی به دلم راه ندم تا دوباره

چرت و پرت سر هم کنم.

 

پتو رو روی پاهام کشیدم که صدای تقه ای مجدد

به درب خورد.

انگشت یاسر طرفم نشونه رفت.

– همینجا بشین …

درب رو نصفه باز کرد که صدای مادرش همراه

هم زدن چیزی توی ظرف شیشه ای به گوشم

رسید.

– اینو بهش بده بخوره! فقط چون بچه یتیمه

نمیخوام خدا قهرش بیاد ازم.

تا حالا کسی لفظ “بچه یتیم” رو بهم نسبت نداده

بود.

زیاد ترحم بر انگیز بود و باعث شد قطره اشکی

ثمره ترکیدن بغضم روی گونهم سرازیر بشه.

 

یاسر درب رو بست و با لیوان چایی نبات توی

دستش سمتم اومد.

– بیا اینو بخور رنگ و روت پریده!

 

لیوانی که سمتم گرفته بود و طرف خودش پس

زدم.

– اول خودت بخور!

ابرو هاش بالا پرید.

– میترسی توش سم یا مرگ موش ریخته باشه؟

مامانم انقدر ها هم کینه شتری نیست.

قلپی ازش خورد که خیالم راحت بشه و بعد سمت

دهن خودم اورد.

– خوردی لباسات رو بپوش!

 

سر تکون دادم که زیپ چمدونم رو بست.

***

– تصمیم نگرفتی؟

سرم رو به نشونه نفی تکون دادم.

– تو اینجا چیکار داری؟ من رو اگر ببری ریجاب

دوباره برمیگردی همینجا؟

سر تکون داد.

– اره …نمی تونم همینجوری جریانو لنگ در هوا

نگه دارم؛ باید آفاق رو راضی کنم برای طلاق.

نگاه امید بخشی بهش کردم اما در کسری از ثانیه

نا امید شدم.

– اگر نخواد طلاق بگیره چی؟

 

هنوز هوا گرگ و میش بود و یاسر برابر دقیق تر

دیدن صورتم، چراغ سقف رو روشن کرد.

– منم شگرد های خودمو نگران چیی؟

سر تکون دادم.

– پس منو ببر پیش دایه! بهش بگم جریانو؟

نگاهی به رو به رو انداخت و در نهایت گفت:

– خودم بهش توضیح دادم؛ نیاز نیست چیزی بگی!

در حالی که ماشین رو توی خلوت ترین مکان

شهر که پرنده پر نمی زد نگه داشته بود باز هم

استرس داشتم کسی مارو ببینه و زود چراغ سقف

رو خاموش کردم.

– میخوای بری صندلی عقب بخوابی؟

سری به نشونه نفی تکون دادم.

 

– نچ …میخوام تو بغلم کنی تا خوابم ببره.

 

به صندلی پشت نگاهی انداخت.

– اونجا چجوری بغلت کنم؟

شونه بالا انداختم که ماشین رو خاموش کرد و از

ماشین پیاده شد تا صندلی عقب بشینه.

من مثل یاسر حوصله نداشتم و ساده ترین روش

رو امتحان کردم و از بین صندلی ها برای رسیدن

به بغلش رد شدم.

سرمو روی پاش گذاشتم تا چشم هام گرم بشه …

***

– دایه دورت بگرده؛ بیا تو گیانم!

 

با بغض بغلش رفتم که یاسر پشت سرم درب رو

بهم زد و داخل شد.

اصولا دایه گیان همیشه باعث میشد من دختر

لوسی بشم و زود اشکم در بیاد.

از بغلش بیرون اومدم که داخل خونه هدایتمون

کرد.

باید ازش ممنون میشدم که ازم چیزی در رابطه با

مامانم نپرسید چون یاسر همه چیز رو براش

روشن کرده بود.

وسایلم رو داخل بردم.

حداقل میدونستم قراره مدتی طولانی اینجا باشم و

کسی منو از خونهش بیرون نمیکنه.

از چشم های قرمز یاسر می تونستم بفهمم چقدر

داره اذیت میشه از بی خوابی و بهش رو کردم.

– میرم واست جا بندازم یکم بخوابی!

 

دایه گیان متوجه حرفم شد و به داخل اتاق اشاره

کرد.

– اره مادر؛ راحت بخواب ما سر و صدا نمیکنیم.

یاسر که جایی واسه تعارف نداشت قبول کرد و

داخل اتاق رفت که روی مبل نشستم.

دایه می دونست چیزی نخوردم و زود واسم بساط

صبحانه راه انداخت.

لقمه نون و مربایی خوردم که اول صبحی زنگ

حیاط اومد.

– مهمون داری دایه؟

سری به نشونه نفی تکون داد.

– نه والا؛ احتمالا باز توپ بچه ها افتاده تو حیاط

 

هیچ بچه ای پیدا نمی شد که الان به جای مدرسه

رفتن بخواد توپ بازی کنه اونم هشت صبح.

کنجکاو پشت پنجره رفتم که خود دایه درب رو باز

کرد.

– اومده اینجا؟ برو کنار دایه من به پوست این

دختر کار دارم.

صدای مامانم بود.

 

لرزی که به جونم افتاد طوری بی سابقه به بدنم

نفوذ کرد که پشت پرده قایم شدم و صدای دایه که

سعی داشت مانع مامانم بشه توی حیاط پیچید:

– چی شده؟ با اون بچه چیکار داری؟!

 

از بین توری های پرده دیدم که چطور دایه رو

پس زد و وارد خونه شد.

جرعت تکون خوردن از جام رو نداشتم.

توی جام نشستم و مثل همیشه توی مواقع ترس

زانوهام رو بغل کردم و رو به دیوار شدم که

چشمم پشت سرم رو نبینه.

– اینجا قایم نشو …بلند شو چشم سفید!

دست روی گوشام گذاشتم که دایه به دادم رسید اما

قبلش موهام اسیر چنگ مامانم شد.

– نکنش مادر، این طفل معصوم چیکار کرده؟

موهام رو طوری کشید که جیغم توی خونه پژواک

شد و درد موهام سرم رو پر کرد.

– چیکار کرده؟ یه عمر مار هرزه تو استین

پرورش دادم.

 

اشک چشمام اجازه نمیداد درست ببینم و فقط هق

میزدم:

– مامان …

طوری با عجز نالیدم که دایه فریاد کشید:

– گفتم ولش کن؛ حلالت نمیکنم دستت روی یادگار

طاهر من بلند بشه.

گوشش شنوا نبود.

لگدش رو توی پهلوم فرود اومد که نه تنها صدای

جیغ بلکه صدای دادی که یاسر بلند کشید توی

خونه طنین انداخت.

جای امید بود اما من خودم رو گناهکاری میدونستم

که سزاوار شکنجه بود.

– تمومش کن آفاق خانم!

 

موهام طوری آزاد شد که خون تو رگ های سرم

جاری و روی زمین افتادم.

دایه سعی کرد بلندم کنه اما من هنوزم به دنبال

درک موقعیتم بودم.

– گل بود به سبزه آراسته شد؛ هرزه و َهول رو

دایه توی خونهش راه داده.

 

دست خودم نبود که گریه نکنم.

تمام صورتم خیس بودند و گوش هام مبهم می

شنید.

در حالی که به پشتی تکیه می دادم نالیدم:

– من …من …

 

یاسر دست روی بینیش گذاشت و اشاره کرد تا

سکوت کنم و خودش وارد داستان شد.

– به خودم توهین کردی ایرادی نداره، اجازه نمیدم

یک کلام غیر مربوط به آهو بزنی!

می تونستم به وجود یاسر ببالم اما حالی که داشتم

توان تحلیل نداشت.

مامان جیغ زد:

– چیه؟ بهت برمیخوره؟ بگو چرا سنگشو به سینه

میزدی که شوهرش ندم …نگو رخت خواب

جنابعالی رو گرم می کرد.

دست یاسر بالا رفت.

حس کردم میخواد سیلی بزنه اما با دادی که زدم

اجازه این کار رو بهش ندادم.

– نههه …

 

دستش از حرکت ایستاد که دایه بلند شد.

– بسه دیگه، هرچی از دهنت در اومد به این بچه

گفتی! یه بار نیومد پیش من بگه تو چجوری بعد از

طاهر خدا بیامرز باهاش رفتار کردی؛ اگر حرفی

نزدم واسه ابرو داری بوده گفتم مادرشی حق داری

نه این که حالا جلو من بهش حرف های ناموسی

میزنی.

صدای لرزون مامان برام قابل تحمل نبود.

– الان داری طرف اینو میگیری دایه؟ کم براش

گذاشتم! همین آقایی که حالا جلوی من قد علم کرده

شوهر منه ولی نوه تو چیکار کرد؟ رفته با شوهر

من خوابیده …

نمی تونستم بفهمم چطور مامان داره حرمت ها رو

زیر پا میزاره و چنین حرفایی رو میزنه اونم جلو

دایه.

 

یاسر در حالی که خونش به جوش اومده بود به

دایه شاره کرد.

– دایک بی زحمت آهو رو ببرش توی اتاق من

حل و فصلش میکنم.

 

نمی خواستم برم توی اتاق.

من هم دلم واسه مامانم تنگ شده بود هم وسط این

ماجرا بودم.

– نمی خوام برم؛ میخوام اینجا بمونم!

دایه سعی داشت آرومم کنه که بلند شدم و ادامه

دادم:

– من هرزه نیستم، من کسی بودم که تحمل کردم!

هر روز تحقیر و زور رو از جانبت تحمل کردم

 

مامان چرا حالا واست شدم یه دختر هرزه هر

جایی؟

حس کردم …طعم گس خون رو توی دهنم.

دستش چنان سنگین روی صورتم فرود اومد که

نفسم بریده بود و لبم ترک خورد.

داد نزدم.

حتی جیغ هم نکشیدم و استوار تر ایستادم که

حواس یاسر طرفم پرت شد و رو به مامان چیره

شد.

– توی این سی سال عمرم دست روی هیچ زنی

بلند نکردم، یه کاری نکن شرافتمو زیر پا بزارم!

مامان حرف توی سرش نمی رفت.

بعد از اون سیلی حتی نمی خواستم دیگه واژه

“مامان” رو برای خطاب کردنش به کار ببرم.

 

– مگه نذاشتی؟ تو خونه من با دختری که …

از پشت یاسر بیرون اومدم و حرفش رو نیمه قطع

کردم.

– خونه رو به نامت میزنم فقط دیگه هیچ وقت

نمیخوام توی زندگیم باشی!

یاسر سمتم چرخید.

– چرند نگو آهو برو پیش دایه.

پا به زمین کوبیدم.

– نمیرم؛ بهش بگو میخوای طلاقش بدی …بگو از

اولش دوستم داشتی …بگو …

داد و بی داد رو می شنیدم اما احساس می

کردم هیچ کلمه ای رو نمیفهمیدم.

یاسر طوری پشتم در اومد که برای هزارمین بار

به انتخابم بالیدم.

زنی که تا چند دقیقه پیش “مامان” خطابش می

کردم، چند تا ورقه روی میز کوبید و با تنه زدن

بهم ترجیح داد خونه دایه گیان رو ترک کنه.

به خودم اومدم.

روی زمین نشستم که دایه واسم آب اورد و یاسر

مقابم زانو زد.

– ببینم لبتو …

مچ دستش رو گرفتم.

– یه چیزی بگم؟

 

سر تکون داد که لب زدم:

– دیگه دوسش ندارم.

چسبی که دایه اورده بود رو گوشه لبم زد که دست

روی سرم کشید.

– باشه …گریه نکن! روانی میشم تهش یه کار

دستش میدم.

اشکم رو پس زدم که دایه کنارم نشست و اشکش

چکید.

– بمیرم، دست روی بچه یتیمم بلند کرد.

یاسر از این لفظ بچه یتیم که استفاده می شد

خوشش نمی اومد که جای من رو به دایه کرد.

– من همه کس و کارشم؛ هم باباشم هم مادرش

…دیگه کسی بهش اینو نگه.

 

دایه لبخند زد.

– میدونم!

***

– چی نوشته توش؟

کاغذ هایی که دستش گرفته بود رو سر جاش

برگردوند.

– مربوط به طلاقه …نمیدونم قضیهش چیه؟! فردا

میرم با وکیل حرف میزنم.

 

کنارش رفتم.

– پس کی قراره طلاق بگیری؟

 

دستش لای موهاش رفت.

– دوست داری زود تر عروسم بشی؟

شونه بالا انداختم.

– واسه من فرقی نداره، اما اینجوری که باهمیم اما

محرم نیستیم یکم احساس میکنم دایه رو اذیت

میکنه …اخه می دونی اون آدم سنتیه به هر حال.

سر تکون داد و سرش رو نزدیک گوشم اورد.

– میخوای قبلش صیغه محرمت بخونیم اذیت نشی؟

سر تکون دادم.

– واسه من فرقی نداره، فقط میخوام یه مدرکی به

دایه نشون بدم وگرنه من که قبلش بند رو به آب

دادم.

خجول سرم رو پایین انداختم.

 

وقتی میخندیدم کنار لبم کش می اومد و زخمش باز

می شد اما حداقل دردش بهم یاد آوری می کرد

یادم نره واژه “مادر” توی زندگی من فقط یک سو

تفاهم بوده.

با صدای دایه به خودم اومدم.

– آهوگیان …بیا اینجا …

از کنار یاسر بلند شدم و سمت اتاق رفتم.

– بله؟

سر چمدون قدیمی نشسته بود.

– اینو سرت کن ببین اندازهته!

چادر سفیدی دستش بود.

از دستش گرفتم و سرم کردم.

 

کاملا برام اندازه بود و رنگ سفیدش با موهای

خرماییم که از لاش بیرون زده بود تضاد جالبی

داشت.

توی آیینه نگاه کردم.

گل های کم رنگ آبی روی پس زمینهش و ابریشم

نرم و سبکش خیلی حس باحالی میداد.

– چه قشنگه …برم به یاسر نشونه ش بدم؟

 

اخم های دایه توی هم رفت.

– بیا اینجا!

سمتش رفتم و روی زمین نشستم که توی چشم هام

نگاه کرد.

 

– گیانم …تو وارث اولادمی هر کی توی دنیا

مقابلت باشه من پشتتم ولی خدا و پیغمبر رو هم

میشناسم، از همه مهم تر اینجا یهگوله شهره همه

همدیگه رو میشناسن مخصوصا یاسر که سری

توی سرا داره …خوبیت نداره اینجوری.

منظورش رو فهمیدم.

در واقع درست میگفت.

یاسر یه جورایی توی این شهر مورد اعتماد همه

بود و اگر خبر رسواییش کل شهر می پیچید اتفاق

های خوبی نمی افتاد.

– من باید چیکار کنم؟

دستش رو لبه چادرم گرفت.

– اولا که زشته هنوز به هم محرم نیستید اینجوری

جلوش بگردی …

 

لحظه ای به ساده دل بودن دایه توی دلم تلخند زدم.

بیچاره خبر نداشت من تا چه مراحلی با یاسر پیش

رفتم …

سر تکون دادم که ادامه داد:

– دوما صبر داشته باش از آفاق طلاق بگیره سر

فرصت همه چیز رو حل میکنه، من یاسر رو مثل

طاهر خودم میشناسمش، سرش بره شرفش نمیره

…بزار راست و ریست کنه اول.

درست گفت.

حرف حساب جوابی نداشت.

هرچند که من همیشه یکدنده و لجبار نبودم و

همیشه رعایت شرایط یاسر رو می کردم.

– من که کاری بهش ندارم.

دست روی سرم کشید.

 

– میدونم تو دختر عاقل خودمی.

لبخندی توی روش زدم و بلند شدم.

با همون چادر سمت سالن رفتم و با دیدن یاسر که

کاغذ ها توی دستش مچاله شده بودن، ذوقم تبدیل

به ترس شد.

– چی شده؟

 

نگاهش سمتم افتاد و کاغذ ها رو عقب زد.

– هیچی …چه خوشگل شدی بچه!

چرخید زدم.

– بهم میاد؟

 

سر تکون داد که لبخند زدم و رو به روم ایستاد و

سرشو کنار گوشم اورد.

– تنها بودیم سالم نمیذاشتمت با این کارات.

لبم رو جلو دادم.

– ایش خب حالا شاید دلم به رحم اومد واست،

وقتی خوابیدی شب خودم اومدم برات جبران

کردم.

چشم هاش ریز شد.

– برو سر به سر من نزار توله!

سمت اتاق با چادر دوییدم و درش اوردم.

– واسه خودم باشه؟

دایه سر تکون داد.

 

– اره …واست نگهش میدارم هر وقت عروس

شدی سرت کنی!

لبخند خجولی زدم.

دوست داشتم پیش یاسر برگردم.

اون چهره بهم ریختهش طبیعی نبود و می خواستم

بدونم چه اتفاقی افتاده.

سالن برگشتم که این بار متوجه حضورم نشد.

به رو به رو نگاه می کرد اما حواسش جای دیگه

بود که دست جلوی چشمش تکون دادم و سوت

زدم.

– هوشت …عباس آقا حواست کجاست؟

دستم رو از مچ گرفت.

– عباس آقا کیه؟

 

قهقه ای زدم.

– نمیشناسیش؟ خیلی معروفه!

 

متفکر خیره شد.

– همشهریه؟

به ساده لوح بودنش خندیدم.

– اره …خونشون همین نزدیکیاس!

از خندهم مشخص بود دارم چرت و پرت میگم و

مچمو فشار داد.

– دستم انداختی؟

سرم رو تند تند تکون دادم.

 

– ایش اره …اصلا بگو توی اون کاغذ ها چی

نوشته؟

مشکوک نگاهم کرد.

– واسه چی میخوای بدونی؟

شونه بالا انداختم.

– لابد چیز مهمی توشه که اینجوری تو فکر رفتی

دیگه باید بدونم.

دستی زیر چونهم زد.

– چیز مهم نیست! بپر سوئیچ کتمو بیار باید یه سر

تا یه جایی برم.

لبم رو جلو دادم.

اگر یاسر نمی خواست راجب چیزی حرف بزنه،

من نمیتونستم مجبورش کنم.

 

کتش رو براش اوردم که بلند شد با بوسه ای روی

پیشونیم بیرون رفت.

دایه از توی اتاق سرش رو بیرون اورد.

– کجا رفت؟

شونه بالا انداختم.

– لابد کار داشت!

سر تکون داد و پرسید:

– چی میخوری واست بپزم؟

با پا دردی که داشت بعید می دونستم بتونه کاری

انجام بده و خودم پیشقدم شدم.

– خودم درست میکنم، بشین گیانم!

 

دست به کار شدم.

من این روز ها یاد گرفته بودم اشپزی کنم.

عاطفه خانم طوری این چند وقت تمام ترفند هاش

رو بهم یاد داده بود که پتانسیل این رو داشتم یک

روزه به خانم خونه تبدیل بشم.

 

در واقع قصد عاطفه خانم از بابتش این بود که من

دختر مستقلی بشم و حتی بدون یاسر هم بتونم از

پس خودم بر بیام اما من دنیای بدون یاسر رو

دوست نداشتم.

با برگشتنش و چیدن سفره، هم دایه و هم یاسر از

چیزی که پخته بودم تعریف کردن.

البته که دوست نداشتن توی پرم بزنن و خودم

فهمیدم زیاد بهش نمک اضافه کردم.

 

ظرف ها رو باز هم خودم زحمتش رو کشیدم و

قرص های دایه رو واسش بردم.

– خدا خیرت بده!

لبخندی زدم و به ساعت نیمه شب نگاه کردم.

– میگم دایه گیان، جای یاسر رو کجا بندازم؟ با

فاصله توی همون اتاقی که خودم هستم باشه؟

مشکوک نگاهم کرد.

– به یاسر که اعتماد دارم اما به توی ور پریده نه!

پسر مردم رو از راه دورش نکنی؟!

اخم کردم.

– دستت درد نکنه دیگه، منو اینجوری شناختی؟

خنده کرد و لیوان آبش رو سر کشید.

 

– شوخی کردم؛ میدونم خودت حواست هست کار

خطایی نکنی.

لبخند عریضی زدم و توی اتاق برگشتم.

یاسر لب پنجره سیگارشو خاموش کرد و پرده رو

کشید.

– درو ببند!

درب رو پشت سرم بستم و نزدیکش شدم.

برق اتاق کم نور بود و توی همون حالت رخت

خواب جفتمون رو با فاصله پهن کردم.

– بفرما …بخوابیم!

یاسر که مشخص بود خیلی از صبح مغزش خسته

شده زود تر از من طاق باز رو به سقف دراز

کشید که برق رو خاموش کردم.

شاکی آروم پچ زدم:

 

– ایش …اینجوری که نمیشه! من میخواستم چفت

تو باشم.

سرفه تو گلویی کرد.

– بیا بغلم؛ خوابت برد بر می گردونمت سر جات.

 

از خدا خواسته سر جای یاسر رفتم.

از گرم بودنش خوشم می اومد.

سرم رو توی سینهش فرو بردم و لب زدم:

– کجا رفته بودی؟

چون پچ وار سوال پرسیدم، اونم به همین منوال پچ

زد:

– رفتم پیش یکی از همکارام؛ برای پروژه جدید

نیاز به قطعات داشتن نیاز بود نامه معرفی بدم.

 

ابرو هام بالا رفت.

– اووو آقای مهندس.

به حرفم خندید و موهام رو نوازش کرد.

– اره …

بیشتر جسمم رو توی وجودش حل کردم که کنار

گوشم پچ زد:

– بخواب بچه، کرم میریزی بعدا پشیمون میشی.

خوشم می اومد اذیتش کنم.

– کی تا حالا پیشمون شدم؟

فکر کرد.

 

اما خب یادش نیومد چون من هیچ وقت احساس

پشیمونی ازین بابت نداشتم.

توی گوشم پرسید:

– نکنه توقع داری همینجا دست به کار بشم؟

سرم رو به نشونه نفی تکون دادم.

– نچ …اینجا نمی تونم صدام رو کنترل کنم! تازه

اون روز صدای تلویزیون بالا بود عاطفه خانم

قشنگ همه چیز رو شنیده بود.

دستش از لباسم رد شد و با دست های داغش

پوستم رو لمس کرد.

– مطمعنی؟

سرم رو بالا بردم و جواب دادم:

– اره …تازه بعدشم آدرس قرص ضد بارداری بهم

داد.

 

 

این که سعی داشت جلوی خندهش رو بگیره

ستودنی بود.

– پس چاره چیه؟

لباسم رو در اورد.

با لباس زیر خوابیدن هم از اون حس های باحال

بود مخصوصا وقتی دست های یاسر به لمس تنم

عادت می کرد.

– چاره اینه که بخوابیم ددی جان!

سرش رو توی گردنم فرو برد.

– بیدارش کردی، میخوای بخوابی؟

با زانوم عضو بین پاهاش رو حس کردم.

 

– هیح …من کاری نکردم که!

با جستی که زد، خیمه وار رو به روم قرار

گرفت.

– تو هیچ کاری همنکنی بازم یه کاری کردی! فایده

نداره دیگه سعی کن صدات رو کنترل کنی از

محدوده گوش من دور تر نشه.

دست روی دهنم گذاشتم که جلوی خندهم رو

بگیرم.

– نمیتونم …مگه دست خودمه؟!

سر تکون داد و وسط گردنم رو مکید.

این اولین حرکت برای صدور اجازه از طرف من

بود.

مست حرکاتش توی سکوتی که سعی بر حفظش

داشتم، صدای نفس هامون طنین انداخت.

 

عجیی بود که بعد از تکرار دفعات انگشت شمار

باز هم احساس درد داشتم و ملتمسانه به یاسر خیره

شدم که سرش رو نزدیکم اورد.

می دونست تحمل درد نداشتم و با کام گرفتن از

لب هام سعی کرد جلوی بالا رفتن صدام رو

بگیره.

خیس بوسید …

 

بوسیدنش التیام درد هام بود که باعث میشد یادم

بره کجای بدنم داره درد می کشه …

با تمام وجود خودم رو غرقش کردم.

***

 

 

– من از پشت کوه نیومدم که بی سواد باشم، حق

طلاق رو از کجا اورده که من حتی یادم نمیاد کی

امضا شده؟!

 

بیدار شدم.

 

بدنم انقدر احساس کرخی داشت که تمرکزی روی

صدای یاسر نداشتم.

پتو رو بیشتر دورم پیچیدم که حواس یاسر سمتم

پرت شد.

خمیازه کشیدم که ناچارا به فردی که پشت تلفنش

بود، گفت:

– ایمان …گوش کن! بهت زنگ میزنم، حواست

باشه.

با به پایان رسوندن تماسش، سمتم چرخید.

– بیدارت کردم؟ بخواب عزیزم!

اخم کردم.

– نچ …داشتی با کی حرف میزدی؟

بالای سرم نشست.

– همکارمه …شخص خاصی نیست!

 

سرم رو روی پاش گذاشتم.

– لاقل دروغگوی خوبی باش …با همکارت راجب

طلاق حرف میزنی؟

سکوت کرد که بلند شدم.

بالا تنه برهنم باعث شد یاسر زود تر از خودم

دست به کار بشه و پتو رو دورم بپیچه تا با نسیم

صبح سرما نخوردم.

– از کی تا حالا به من ایراد میگیری؟ اره یکم

دروغ گفتم …اما مسئله این نیست! من نمیخوام تو

و ذهنیتت رو درگیر مسائلی کنم که نباید توش

درگیر بشی.

موهای شلخته شدم رو پشت گوش زدم.

– یعنی میگی به من ربطی نداره؟

 

نگاه دقیقی به صورتم انداخت.

– یعنی میگم تو باید به چیز های دیگه ای مثل

درس خوندنت فکر کنی و اینا رو به من بسپری

درست می گفت.

یه جورایی من نباید خودم رو درگیر میکردم تا از

آیندهم غافل بشم.

– لااقل بگو چی شده؟! ادم دلشوره میگیره.

از جاش بلند شد و کمک کرد لباسم رو بپوشم.

– تا به جواب نرسی بیخیال نمیشی؟

 

سرم رو به نشونه نفی تکون دادم که تو گلو خندید.

 

– طوری نشده، یه اشکالی توی پرونده طلاق

مادرت پیش اومده که احتمالا اشتباه شده؛ سپردم

ایمان درستش کنه.

موهام رو بالای سرم جمع کردم و دوباره پرسیدم:

– اگر درسم رو بخونم، دانشگاه قبول بشم، اجازه

میدی برم؟

خنده گوشه لبش نشست.

– اگر قرار بود اجازه ندم که تشویقت نمی کردم

درس بخونی مغز فندقی!

دست به سینه شدم.

– اگر یه شهری که خیلی دور باشه قبول بشم چی؟

چشمکی زد و زیر لب گفت:

 

– اولا همیشه یه راه حلی هست، دوما منو دست کم

گرفتی؟

یه جورایی دلم قرص بود و اطمینان داشتم یاسر از

پسش بر میاد …

***

عینک مطالعهم رو به چشم زدم.

برای اخرین بار درس هفتم رو مرور کردم که

دایه وارد اتاق شد.

– ماشالله چه درسی هم میخونه!

خنده کردم و پرسیدم:

– داری مسخرم میکنی دایه گیان؟

با سینی چایی توی دستش داخل اومد.

 

– من غلط بکنم مسخره کنم! از خدامه نوهم خانم

دکتر بشه.

سرم رو به نشونه نفی تکون دادم.

– ولی من نمیخوام دکتر بشم!

ابرو هاش بالا پرید و پرسید:

– پس میخوای چیکاره بشی؟

دست زیر چونهم زدم و خودکار رو دور انگشتم

پیچ دادم.

– اممم دوست دارم مثل یاسر مهندس بشم!

 

خنده خسته و مردونه ای تحویلم داد.

 

– میدونی که اگر واقعی بود الان طرفو جرش

میدادم؟

لبم رو دندون گرفتم.

– او چه خشن، حالا قبل از جر دادنش یکم فکر کن

شاید پشیمون شدی …به هر حال منم حق انتخاب

دارم.

لحنش جدی شد.

– سر این مباحث اصلا جنبه شوخی ندارم بچه! د

یالا کد ملیت رو بگو که دو ساعت اینجا زیر پام

علف سبز شده.

ابرو هام بالا پرید.

– کد ملیم رو میخوای چیکار؟

 

در حالی که حس کردم صدای ماشین و موتور

دورش بیشتر شد جواب داد:

– واسه اون ثبت ازدواج موقت میخوان …

زود زود براش خوندم که اطمینان خاطر داد زود

برمیگرده.

***

– من فارسی رو به زور میخونم …تازه عربی هم

یه بار تابستون رفتم امتحان دادم، اینو چجوری

بخونم؟

دوباره کاغذ رو سمت خودش برگدوند.

– اینو نخونی این کاغذه بی معنیه!

شونه بالا انداختم.

 

– این کاغذه فقط واسه اینه که به دایه نشون بدیم

وگرنه رابطه من و تو عمیق تر از چند تا ایه

عربیه …

دستی روی سرم کشید.

– میدونم اما میخوام محکم ترش کنم!

 

از نظر خودم رابطه ما محکم بود اما نمی خواستم

حرف یاسر رو زمین بزنم.

خواستم شروع کنم که دستش رو جلو اورد.

– صبر کن!

بهش نگاه کردم.

– چی شده؟

 

نگاهی به ورقه توی دستش انداخت.

– میخوام ببینم مهریه چی نوشته؟!

خودم کنجکاو تر سرم رو نزدیکش بردم و توی

ورقه نگاه انداختم و با دیدن پنج سکه طلا، خندیدم.

– اووو چه قدر زیاد!

نگاهی بهم انداخت.

– زیاده؟

سر تکون دادم که پوزخند آرومی زد.

– مهریه آفاق ده برابرشه!

عقب رفتم و سر جام نشستم.

اصلا به اندازهش که از من بیشتر بود فکر نکردم

و نگران پرسیدم:

 

– خیلی پولش میشه، چجوری میخوای بدی؟

عمیق نگاهم کرد.

– نگران نباش! یه فکری به حالش میکنم.

سرم رو به نشونه نفی تکون دادم.

– نه نمیشه همینجوری خودت همیشه مشکلات رو

حل کنی که! من میگم به جای مهریه خونه ای که

به اسم منه رو به نام مامانم بزن بعدش …

انگشت جلو اورد و روی لبم گذاشت.

– هیسس! یکم کلمه دیگه ادامه بدی من میدونم با

تو.

چاره چی بود؟ باید فعلا بیخیالش می شدم.

 

اما من یاسر رو بهتر از خودش شناخته بودم، فقط

کافی بود چند بار دیگه موضوع رو جدی تر بگم

تا زیر بار بره اما الان وقتش نبود.

 

یه موبایلش اشاره کرد.

– خب بخونش!

پشت پلک نازک کردم و با دقت سعی داشتم

بخونم.

طوری یاسر هم عربی جواب داد که قلبم به کوبش

افتاد.

حالا حتی از نظر شرعی هم همه چیز حلال بود.

البته که عقیده من با یاسر زمین تا اسمون فرق

میکرد چون اعتقاداتی داشت که حالا برای من

مشخص نبود چه نقشی دارن؟!

 

کاغذ رو دستم داد.

– بده به دایه هر وقت دوست داشتی!

سر تکون دادم و کنار گوشش پچ زدم:

– اینجوری که اینو بهش بگم یکم بیشتر خجالت می

کشم پیشش.

مشکوک نگاهم کرد.

– خجالت چرا؟

لبم رو مظلوم جلو بردم.

– خب وقتی میدونه من زنتم، حتما میدونه که با هم

چیز میکنیم!

خندید و دست پشت کمرم گذاشت.

 

– قبلش هم فهمیده فقط به رومون نیورده! زیاد

قرار نیست اینجا بمونی …برمیگردونمت کرمانشاه

پیش عاطفه.

راستش بهتر بود.

هرچند برام فرقی نمی کرد و یه جورایی خانه به

دوش بودم و زندگیم خلاصه شده بود توی یک

چمدون.

غمگین شدم.

نه از این که قرار بود برگردم …از این بابت که

من حتی جای مشخصی برای زندگی نداشتم و سر

بار بقیه بودم.

نگاه یاسر بهم عمیق شد.

– چی شده؟ مظلوم شدی!

سری آروم تکون داد و زانو رو بغل گرفتم.

 

– هیچی! کاش حداقل یه خونه داشتم انقدر مثل

توپ فوتبال پاسکاری نشم.

 

عمیق بهم خیره شد.

– میخوای اینجا بمونی؟

سرم رو به نشونه نفی تکون دادم.

– نه …واسم فرقی نمیکنه! من فقط میخوام یه جایی

باشم که دیگه نیازی به باز و بسته کردن ساکم

نباشه.

دستش روی سرم کشیده شد و لبش کج خندی زد.

– میخوام دفتر مهندسی کرمانشاه رو راه بندازم!

اینجا تا کارخونه فاصلهش با اونجا فرقی نمیکنه

حداقلش اونجا دفتر بزنم میتونم همونجا بمونم.

 

زانو های بغل گرفتم رو رها کردم.

– یعنی میخوای بیای برای همیشه اونجا؟

سر تکون داد که لبخند زدم.

اما خوشحالی از ته دلم نبود.

حس غریبی داشتم.

نمیفهمیدم حالم با چی خوبه؟! یه خانواده شبیه یک

سال پیش توی زندگیم؟ شاید!

***

شب های کوتاه …روز های طولانی …

– نمیخوای بخوابی؟

صدای عاطفه خانم بود.

 

عصری که تصمیم گرفته بودم برگردم کرمانشاه

چون هیج جایی به جز همین خونه پیش عاطفه

احساس راحتی نداشتم.

– میشه یکم حرف بزنیم؟!

سر تکون داد و با لبخند جلو اومد و توی تاریکی

بهم خیره شد.

– اره باوانم!

اطمینان بهش داشتم.

مثل مامانم یا حداقل بیشتر از اون …

– شما خسته میشی چیکار میکنی؟

ابرو هاش بالا پرید.

– میخوابم بعدشم یه چایی میخورم، از چی خسته

ای حالا؟

 

پت رو بغلم گرفتم.

– از این که مثل توپ فوتبال شدم …با یه چمدون

ازین خونه به اون خونه …

سرش رو نزدیک اورد.

– خونه مادر یاسر اتفاقی افتاد؟

 

از این که خبر نداشت چی شده، نفسم رو کلافه

فوت کردم.

در هر صورت باید باهاش در میون میذاشتپ و

این تجدید خاطره تلخ برام گرون تموم می شد.

– نمیدونم اسمش فقط یک اتفاق ساده بود یا

سونامی اما وحشت ناک بود.

نگران بهم چشم دوخت.

 

– چی شد؟!

موهام رو پشت گوشم دادم.

– تحقیر شدم، انقدر زیاد که هیچ وقت به اندازه

اون لحظه دلم نمی خواست خودکشی کنم و همه

چیز رو خاتمه بدم.

سکوت کرد.

یه سکوت طولانی ناشی از تجسم اون لحظه توی

ذهنش که حتی برای عاطفه خانم رو رقت انگیز

بود و در نهایت با ناامیدی لب زد:

– درکت میکنم، من تمام عمر تحقیر شدم! از

طرف مردی که می پرستیدمش و اون تمام زندگیم

رو ازم گرفت …از طرف ادم هایی که حتی بدون

یک ثانیه شناخت من، قضاومتم کردن …

دوست داشتم حتی برای درد های عاطفه خانم هم

اشک بریزم.

 

اما مشکلات خودم به قدری زیاد بود که اگر

شروع به گریه می کردم، دنیا رو سیل می برد.

– می خوای یاسر رو صدا بزنم ببره یکم توی شهر

دور بزنی؟

سرم رو به نشونه نفی تکون دادم.

– نه؛ میشه شما امشب پیش من بخوابی؟

لبخند زد و سر تکون داد.

– یه شرط داره فقط!

سوال نگاهش کردم.

– چه شرطی؟

مردد بود حرف بزنه و انگار براش سخت بود.

 

– از این به بعد یه چیز دیگه صدام بزن، “عاطفه

خانم و شما ” زیادی غریبه!

بدون فکر و درنگ پرسیدم:

– میشه مامان صدات کنم؟

 

صورتش متعجب شد.

در عین حال میتونستم حس کنم چقدر این سوالم

اون رو شوکه کرده که حتی چند دقیقه ای قدرت

تکلم رو ازش صلب کرده بود.

– ناراحت شدی؟ میخوای همون عاطفه جون

صدات بزنم؟

سرش رو به نشونه نفی تکون داد.

 

برق زدن چشم هاش نشون از حلقه شدن اشک

میداد.

– نه نه …هرچی دوست داری صدام بزن! مامان

قشنگه!

دوست داشتم بغلش کنم.

طوری محکم که نفسم بند بیاد …طوری که هیچ

وقت مامانم رو بغل نکرده بودم.

اشکش رو پس زد.

– نمی خوای که بشینی ابغوره گرفتن منو ببینی؟

بیا بیرون دختر جان!

خنده تو گلو کردم و پشت سرش بیرون اومدم.

یاسر تو سالن نبود و شک نداشتم که رفته توی

حیاط.

 

پنجره رو باز کردم تا صداش کنم اما مکالمه

تلفنیش کنجکاویم رو بیشتر کرد.

– یعنی چی که واسه من شرط و شروط میذاره؟

ببین ایمان …من به خاطر آهو از آبرو و حرف

مردم و شرافتم گذشتم …واسه من حرف از این

مزخرفات نزن.

پشت پرده قایم شدم که مبادا به فوضول بودنم پی

ببره و دوباره گوش تیز کردم.

– دارم کار های دفتر کرمانشاهو انجام میدم،

نمیتونم حالا حالا ها بیام دالاهو …خودت یه

جوری راضیش کن چون نمیخوام باج بدم، اون

خونه مال آهوعه که طاهر به اسمش زده؛

نمیخوام به خاطر لج و لجبازی آفاق به باد بره

همه چیز …

دست روی قلبم گذاشتم.

 

در واقع من وابسته اون خونه بودم اما می تونستم

به قیمت آزادی یاسر از بند ازدواجش با مامان یا

همون آفاق، به نامش بزنم.

 

– اونجا چیکار میکنی گیانم؟!

با صدای عاطفه خانم به عقب برگشتم و امگشت

روی بینیم گذاشتم.

– یه کوچولو فوضولی …

خندید و پنجره رو بست که به کنجکاویم خاتمه بده.

– خودش درستش میکنه، درگیر نشو!

سر تکون دادم که یاسر بالا اومد و وارد خونه شد.

 

– آهو …عاطفه خانم! حاضر بشید …شما خسته

نشدی انقد خونه نشستی؟

من قبلا دیده بودم که یاسر با عاطفه خیلی صمیمی

حرف می زد جلوی من رسمی خطابش می کرد و

یه جورایی درک نمی کردم چرا؟!

– کجا قراره بریم؟

از سر چوب لباسی کتش رو برداشت.

– دارم میرم دو سه تا قطعه مکانیکی بیارم …وسط

شهره گفتم بریم یه جایی …

لبخند زدم و رو به عاطفه کردم.

– بریم مامان؟

اولین بار رسما مامان خطابش می کردم.

 

حس غریبانه که برام زیادی اشنا بود.

ابرو های یاسر بالا پرید اما حرف نزد.

برای اماده شدن سمت اتاق رفتم که قبلش صدای

پچ پچ وار یاسر رو شنیدم که با عاطفه بود.

– گفتی بهش؟ این چه کاری بود یک کاره وسط

این هیر و ویر؟ نمیگی مغز این بچه انقد توانایی

نداره این همه اتفاقو یه جا هندل کنه؟

گیج بودم.

حرف هایی نبود که ازش سر در بیارم؟

دقیقا چیز رو گفته بود که من نمی دونستم؟

 

گوش هام رو بیشتر تیز کردم.

یقینا که حقیقت های زندگی من پر از یواشکی های

دیونه وار بود و این بار عاطفه خانم جواب داد:

 

– شلوغش نکن؛ چیزی بهش نگفتم! فقط دوست

داره من رو مامان صدا بزنه.

چی قرار بود به من بگه؟

از سوالات بی جواب مبهم ذهنم خسته شده بودم.

لباس هام رو پوشیدم و زود تر همراه یاسر پایین

رفتم و منتظر موندیم که عاطفه خانم لباسش رو

بپوشه.

– یاسر؟

در حالی که ساعت مچیش رو تنظیم می کرد،

سرش رو بالا اورد.

– هوم؟

دست به سینه شدم.

– هوم؟ باید بگی جان!

 

خنده تو گلویی کرد.

– جان؟!

نزدیکش رفتم.

– میدونی اگر یه روز یه خونه داشته باشم که واسه

خودم و خودت باشه، چجوری میچینمش؟

سوالی نگاهم کرد که ادامه دادم:

– پر از گل و گیاه میکنمش، همه پنجره هاش رو

هم پرده میزنم که نور داخل نیاد!

دست روی سرم کشید و خندید.

– مغز فندقی من، اینجوری گل هات خشک میشه.

متفکر نگاهش کردم.

 

– خب اصلا گل نمیخرم! من خوشم نمیاد نور از

پنجره بیاد.

به ماشینش تکیه داد.

– چرا؟

شالم رو که از سرم افتاده بود، درست کردم.

– چون شب ها رو بیشتر دوست دارم! بعدشم اگر

مشکل داری از الان بگم باید بری خونه مامان

جونت چون قرار نیست پرده ها رو کنار بزنم.

 

با صدای کفش های عاطفه خانمکه از پله ها پایین

اومد، صحبتم نیمه کاره موند.

با هزار تعارفی که تکه و پاره کردیم، راضیم کرد

تا جلو بشینم و خودش گفت عقب راحت تره.

 

با این که ادب حکم می کرد من عقب بشینم اما

چاره نبود و از خدا خواسته کنار یاسر نشستم.

با راه افتادنش پنجره رو پایین دادم.

وقت هایی که جمع من و یاسر تبدیل به جمع سه

نفره می شد، سکوت رو ترجیح میدادم چون اخر و

عاقبت بحث هامون به جای خوبی نمی رسید که

لازم به ذکر برای بقیه باشه.

***

– میل ندارم! چیزی نمیخورم.

یاسر مشکوک نگاه کرد.

– چیزی نخوردی که میل نداشته باشی!

دست روی شکمم گذاشتم.

 

– نه چیزی نخوردم فقط میلم نمیکشه.

عاطفه خانم که برعکس مامان، براش این حالم

مهم بود سرش رو نزدیک اورد.

– دل پیچه داری؟

دست روی هوا تکون دادم.

– نه من خوبم!

دست یاسر دور شونهم حلقه شد.

– شما سفارش بده عاطفه خانم، واسه آهو میگیرم

میبریم خونه.

سر تکون دادم که لبش رو نزدیک گوشم اورد و

پچ زد:

– اینجوری میکنی به خودم شک میکنم ها …

 

سوالی نگاهی کردم.

– چرا شک کنی؟

من آروم پرسیدم و اون هم مثل دفعه پیش توی

گوشم زمزمه کرد:

– که یه وقت از دستم در نرفته باشه و کار دست

جفتمون داده باشم.

لبخند خبیثی زدم.

– چیه؟ خوشت نمیاد من مامان نینیت باشم؟

 

تو گلو خندید و دست پشت سرم گذاشت.

– نه تا وقتی که خودت هنوز دهنت بوی شیر میده!

 

حرصی عاطفه خانم رو نادیده گرفتم و در گوشی

جوابش رو دادم:

– خود جنابعالی از سفر شمالمون تا حالا همین چند

بار همین بچه رو مورد عنایت قرار دادی؟

ازش فاصله گرفتم که نتونه فوری جوابم رو بده و

طرف عاطفه خانم رفتم.

صورت یاسر طوری قرمز شده بود که شبیه امضا

پیروزیم به نظر می رسید.

تا خوردن شامشون فقط از روی سکویی که نشسته

بودیم، سنگ های زمین رو با پاهام پرت می کردم

که یاسر بدون پرسیدن از من، کباب ترش سفارش

داد که با خودمون ببریم خونه تا مبادا من گشنه

بخوابم.

به عاطفه خانم نگاه کردم.

از روز اولی که دیده بودمش انگار هزار سال

جوون تر و سر زنده تر شده بود.

 

من از گذشتهش بی خبر بودم اما شبیه کسایی بود

که بعد از سالیان سال دارن طعم یه زندگی قشنگ

رو میچشن.

سمتم لقمه ای گرفت که دلم نیومد دستش رو رد

کنم و لقمه رو گاز زدم.

شالی که از سرم سر خورده بود رو جلو کشیدم که

خانمی سمتمون اومد و با کمال پر رویی رو به

مامان عاطفه کرد.

– ببخشید خانم، میتونم چند لحظه وقتتون رو

بگیرم.

نه تنها عاطفه خانم بلکه حتی من و یاسر هم

متعجب شدیم که بلند شد.

– بله بفرمایید؟

از سکو پایین تر رفت و چند قدم اون طرف تر

جایی که مثلا صداش بهمون نمی رسید شروع

 

به صحبت با عاطفه خانم کرد.

این روز ها آدم ها عجیب شده بودند …یک غریبه

که یهویی اومده بود تا از مامان عاطفه من سوال

بپرسه.

 

رو به یاسر کردم.

– به نظرت چیکارش داشت؟

یاسر نگاه دقیقی انداخت.

– نمیدونم! بزار خودش بیاد.

کنجکاو نگاهش کردم که عاطفه خانم با لبخند

سمتمون برگشت و از روی فوضولی زود پرسیدم:

– چیکارت داشت؟

 

با خنده بیشتر سر جاش نشست.

– وقتی با یه دختر خوشگل میایم بیرون همین میشه

دیگه، حاج خانم اومده بود واسه امر خیر که گفتم

دخترمون صاحب داره …صاحبشم اینجا نشسته

اگر به گوشش برسه خون به پا میکنه.

ابرو هام بالا پرید که یاسر جدی شد.

– اومده بود واسه آهو؟ کو؟ نمیبینمشون!

لبخند عریضی از سر این که یاسر واسم غیرتی

شده بود زدم و دستش رو لمس کردم.

– ای بابا حالا خون خودتو کثیف نکن حاجی

…قدر منو که نمیدونی بفرما از آسمون تلپی واسم

خواستگار افتاد!

 

یاسر سعی داشت با نگاهش پیداشون کنه که عاطفه

خانم جواب داد:

– اون بیچاره که کف دستش رو بو نکرده بود

…فکر میکرد باباشی!

خنده ای کردم و رو به یاسر چرخیدم.

– بفرما انقدر حرص خوردی موهات سفید شد

خیال کردن بابامی؛ ریلکس باش قول میدم دفعه

بعدیم بگم شخصا خدمت خودت برسن واسه امر

خیر.

مامان عاطفه از حرف های من خندید.

– ببین با نیم وجب قدت، کار این یاسر بیچاره رو

به کجا کشوندی!

 

 

قهقه و چشمکی زدم که یاسر مدام دور و بر و

میپایید که نیشگونی از بازوش گرفتم.

– داری این دور و اطرافو نگاه میکنی کسی باید

خاطر خواهم نشه؟

چشم هاشو ریز کرد.

– بچه پرو …بپوش کفشاتو بریم.

عاطفه خانم زود تر از سکو پایین اومد و یاسر

غذایی که برای من گرفته بود رو دستم داد.

– بریم خونه تا بگمت!

خودمو بهش رسوندم.

– تقصیر من چیه انقد جذابم همه یک دل نه صد

دل عاشقم میشن؟ حالا میخوای به من زور بگی؟!

 

دست پشت کمرم گذاشت و سرش رو نزدیک

گوشم اورد.

– توی نیم وجبی جدیدا خیلی داری صبر منو

انگولک میکنیا!

لبم رو جلو دادم.

– دوست نداری؟!

با رسیدن به ماشین نتونستم جوابم رو بگیرم و به

محض نشستن از عاطفه خانم پرسیدم:

– حالا نگفت آقا پسرشون چه اپشن هایی داره؟

اصلا چرا نیومد به خودم بگه؟ شاید خواستم یه

نظر ببینمش.

من که میلی به این کار نداشتم اما عجیب کیف می

داد که با واکنش یاسر سر ذوق بیام ولی حسابی

خیت شدم چون واکنشی نشون نداد و عاطفه خانم

لب زد:

 

– اگر که خودتو صدا می زد الان پسر بیچارهش

پایی برای برگشتن به خونه نداشت …یاسر جفت

زانو هاش خورد کرده بود.

خنده کردم و کنایه زدم.

– نه بابا یاسر خودش دنبال اینه منو بفرسته پی

نخود سیاه …از دستم راحت بشه.

 

یاسر نیم نگاهی به من کرد که لبم رو دندون

گرفتم.

– این حرفات عاقبت داره ها …

لبم رو مظلوم جلو دادم.

– اره اره دعوام کن دیگه! راحت باش …مظلوم

گیر اوردی.

 

نمی فهمیدم چمه.

شبیه بچه های بهونه گیر و لوس داشتم رفتار می

کردم و یه لحظه ترسیدم که مبادا یاسر از این

رفتار من زده بشه.

سکوت کردم.

سکوتی که برای خودم مرگبار بود اما ترجیحش

میدادم.

تا رسیدن به خونه فقط پله ها رو بالا رفتم که

عاطفه خانم گفت:

– شام بخور بعد بخواب! شکم خالی چشم روی هم

نزاری.

سر تکون دادم که از خستگی رفت تا بخوابه و من

توی سالن تنها موندم.

با برنج تو بشقابم بازی کردم و سر اخر هم بی

میل عقب دادم که حضور یاسر رو پشت سرم حس

کردم.

 

– چی شد؟ مظلوم شدی باز که!

سمتش نچرخیدم که خودش مجبور شد بیاد رو به

روم.

– نشدم، برو بخواب دیر وقته من میخوام درس

بخونم.

سر کج کرد.

– خوبی؟

سرم رو به نشونه تایید تکون دادم که دستش رو

روی پیشونیم گذاشت.

انگار که می خواست تبم رو بسنجه.

– تبم که نداری ولی هزیون میگی!

دستش رو پس زدم.

– هوم …شاید …برو بخواب!

 

دستش زیر چونهم نشست که سرمو بالا بیار.

– وقتی با من صحبت میکنی به چشمام نگاه کن.

زل زدم و طی تصمیم یهویی پرسیدم:

– خسته ای ازم؟

 

دستش بی حس شد و عقب نشینی کرد.

– چی باعث شد چنین فکر احمقانه ای به ذهنت

خطور کنه؟

شونه بالا انداختم.

– نمیدونم به حال تو از من خیلی شال بزرگ تری

و یه وقتایی تحمل رفتار های بچگانه من برات

 

سخت میشه …تعجبی نداره اگر احساس کنی ازم

خسته ای.

من رو از روی صندلی پایین کشید و جدی نگاهم

کرد.

شبیه وقت هایی که بابا از دستم عصبانی می شد

اما نمی خواست دست رو دخترش بلند کنه.

– اگر قرار بود خسته بشم هیچ وقت تورو مال

خودم نمی کردم …بحث یکی دو ماه نیست …تا

تهش رو فکر کردم که الان زنمی! جایی واسه

شک کردن وجود نداره …

پوزخندی زدم.

– پس یه جورایی ناچارا تحمل میکنی!

شونه هام رو محکم گرفت و من رو توی بغلش

کشید.

 

– من هر جمله ای که از دهنت بیرون میاد رو

هزار بار توی ذهنم تکرارش می کنم که مبادا

خیال کنم خواب و خیاله و تو یهویی از کنارم پر

بکشی …

دلگرم شدم.

اما دلگیر بودم.

– بگم قانع نشدم چیکارم میکنی؟

محکم فشارم داد.

– تو دلیل زندگی منی …هر وقت از زندگیم سیر

شدم مطمعن باش قبلش تورو از دستت دادم …

***

– همچنان که قهری!

 

دستش دور کمرم حلقه شد و خودم رو نزدیکم

کرد.

– نچ …خوابم میاد!

دستش رو از زیر لباسم رد کرد.

– عه نه بابا؟! جنابعالی باید تنبیه بشی حالا حالا ها

 

خنده تو گلویی کردم و پرو پرسیدم:

– تنبیه چرا؟

اخم هاش رو توی هم کشید.

– لباست رو در بیار تا یادت بیاد دلیلش چیه؟!

 

جبهه گرفتم.

– نچ نمیارم، اول بگو!

حق به جانب صداش رو صاف کرد.

– الان داری خودتو با کوچه علیچپ میزنی یا

جدی جدی یادت نمیاد سر شب داشتی جلوی چند تا

غریبه لوندی می کردی که خواستگار پیدا شد؟!

جایی برای قهقه نبود و به ناچار به خنده ای اکتفا

کردم.

– من که یادم نمیاد لوندی کرده باشم!

دستش زیر چونهم نشست.

– بلبل زبونیات چی؟ اونارو هم یادت نمیاد؟

با گردن کلفتی کتمان کردم.

– خیر حضور ذهن ندارم.

 

طی حرکتی روم خیمه زد و من رو زیر خودش

کشید.

به محض چشم تو چشم شدن باهاش دست روی

دهنم گذاشتم که مبادا صدام بیرون بره.

– الان یاد آوری میکنم که دفعه بعد خواستی زبون

درازی کنی یهو آلزایمر سراغت نیاد.

دستم رو از جلوی دهنم برداشتم و بی گناه به

حالت تسلیم دستم رو کنارم بالا اوردم.

– باشه باشه غلط کردم یادم اومد.

دست هام دو بالا سرم قفل کرد.

– خب میشنوم.

منتظر بود کار هایی که با چشم شاهد امجام دادنش

بود رو دوباره اعتراف کنم.

 

– یکم …فقط یه کوچولو سعی کردم حرصت رو

در بیارم ولی تیرم به سنگ خورد چون حتی سد

سوزنی هم حسودی نکردی و کنف شدم.

 

از اون دست خنده هایی تحویلم داد که بعید میدونم

اگر کس دیگه ای بود می تونست حق به جناب

باقی بمونه چه میرسید به من که سر تا پای بدنم با

تک تک سلولام عاشق یاسر بودم …

***

– یاسر کو پس؟

عاطفه خانم در حالی که رو سریش رو از سرش

در می اورد، جواب داد:

 

– رفت دالاهو …کار براش پیش اومد! گفت بهت

بگم نگران نشی زود میاد.

نفسم رو آسوده رها کردم و روی مبل نشستم.

– یه چیزی بگم؟!

سر تکون داد که لبخند زدم.

– من دیگه احساس ناراحتی ندارم! خیلی وقته

ندارمش …از روزی که دیگه مامانم رهام کرد.

مبهوت نگاهم کرد.

لحظه ای حس کردم اشک توی چشم هاش حلقه

زد.

– آهو گیانم! خدا نگاهت کرده …با وجود یاسر این

احساست غریبه نیست.

 

لبخند زدم و چشم روی هم گذاشتم که دستش روی

موهام نشست که لب زدم:

– یاسر هست …برای من همه کسه اما وقتی فکر

میکنم ممکنه یه روز ازم خسته بشه و منو رها کنه

دیگه چیزی برام نمیمونه اوضاع رو سخت تر

میکنه.

دروغ نبود.

می خواستم یاد بگیرم، عبرت بگیرم که هر روز

باید منتظر رفتن یکی از آدم های اطرافم باشم و

وابسته نشم.

با چایی داغی که عاطفه خانم دستم داد افکارم رو

رها کردم.

درس خوندن رو راهی برای فرار از ذهن آشفتهم

می دونستم و با شروع کردنش فارغ از دنیا شدم.

***

 

– بهش بگم؟ خودت بهت بگو گناه داره!

صدای عاطفه خانم بود که من رو کنجکاو کرد از

اتاق بیرون بیام و نگاهم بهش بیوفته.

تلفنی که دستش بود قطع شد.

– کی بود؟

گوشی رو زمین گذاشت.

– یاسر!

 

سر تکون دادم که ادامه داد:

– گفت …

از مکث کردن کلافه شدم.

 

این چیزی نبود که میخواستم و اینجوری استرسم

رو بیشتر می کرد.

– چی گفت؟

نفسش رو بیرون داد.

– نمی تونه تا آخر هفته برگرده! یه مشکلی واسش

پیش اومده.

صورت توی هم رفتم مشخص کرد چند تا از

کشتی هام به گل نشست.

– چرا به خودم نگفت؟

لبخند زد.

– داشتی درس میخوندی نمی خواست مزاحمت

بشه گیانم!

 

با سر فقط تایید کردم که دوباره تلفن خونه زنگ

خورد.

– خودشه؟

عاطفه خانم مشکوک خیره شد.

– نه شمارهش که واسه یاسر نیست.

چشمک زدم.

– شاید خواسته سوپرایزم کنه، بزار من جواب بدم

توروخدا!

لبخندی زد تلفن رو دستم داد.

– الو؟

جیغ بود …

صدای جیغی که برام آشنا بود و فقط نامفهموم می

شنیدم.

 

– اره …اره میرم همه جا آبروتو میبرم، میگم با

دختری که بزرگش کرده بودم روی هم ریختی

حالا که حق طلاق با منه نمیتونی کاری کنی یاسر

خان.

صدای مامان بود.

این دومین باری بود که صدای مامان و یاسر رو

اینطوری می شدم.

– الو؟

انگار متوجه صدام شد.

– بفرما جواب داد؛ بیا خودت بهش بگو نمیزارم

شما دوتا هر کار دلتون میخواد انجام بدید!

دست روی دهنم گذاشتم.

وقت گریه نبود

من فقط شوکه بودم.

 

– ماما …

یادم اومد.

اون مامانم نبود اما صدای یاسر یادآوری کرد که

نباید ترسو باشم.

– قطع کن تلفنو! حرف داری با خودم بزن

…زورت به آهو رسیده؟ ببین آفاق خانم، زمین و

زمانو به هم بدوزی نمیزارم یه خط و خش

کوچیک روی اون بچه بیوفته …

 

میخواستم چیزی بگم اما اگر حرفی می زدم من

میشکستم.

طوری به هزار تیکه تقسیم می شدم که هر کدوم

از ذراتم به جایی از دنیا پرتاب می شد.

اما قطع کردم.

 

می خواستم قوی باشه …تصمیم داشتم نه به مامان

و حتی به یاسر هم اکتفایی نکنم.

مطمعن بودم اون من رو دوست داره و به حاطرم

خودش رو به آب و آتیش می زنه پس لازم نبود

نگران باشم که مبادا مامان اون رو ازم بدزده چون

اون در نهایت قلبش به نام من بود.

عاطفه خانم مجبوز نگاهم کرد.

– کی بود؟

شونه بالا انداختم.

– هیچ کس، انگار اشتباه گرفته بود!

سر تکون داد.

قشنگ مشخص بود قانع نشده اما چاره ای جز این

که قبولم کنه نداشت.

باز هم تلفن زنگ خورد.

 

این بار هم خواستم من جواب بدم که عاطفه خانم

قبل از من دست با کار شد و جواب داد:

– بله؟

باید از خدا تشکر می کردم که تلفن قطع شد و

عاطفه خانم غرید:

– مردم دیوونه شدن!

تلفن رو از پریز کشیدم.

– بیخیالش مامان عاطی …دیوونه بود اهمیت نده!

مشکوک شد.

– حالا چرا پریزش رو میکشی بچه؟ شاید یکی

کار واجب داشت.

لب تر کردم.

 

– هرکی با ما کار داشته باشه به گوشیمون زنگ

میزنه.

با خودم سمت سالن کشیدمش که نگهم داشت.

– اشتباه نگرفته بود نه؟

بهش زل زدم.

اون شبیه مامان های واقعی می تونست از توی

چشم هام بخونه که چه دروغ شاخ داری گفتم.

 

#راوی

دست های یاسر مشت شد.

 

تمام توانش رو به کار گرفته بود تا با حرکتی

اشتباه تیشه به ریشه ارزش های خودش به عنوان

یک مرد ُکرد نزنه.

– الان داری اینجوری رفتار میکنی بگم چقدر مرد

آقا و متینی هستی؟ دیگه حنات رنگی نداره یاسر

خان!

دندون قروچه بلند یاسر، امضایی پای عصبانیتش

زد.

– واسه من مهم بود کی راجبم چی فکر میکنه، اما

شما چی؟ انقدر ارزشش رو نداشتم که به خاطر

من این کارو با دخترت کردی.

انگشت آفاق حریص روی بینیش نشست.

– هیسسس …اولا به خاطر تو نبود، فقط نمیخوام

چیزی که مال منه رو کسی از چنگم در بیاره؛

دوما اون حروم زاده دختر من نیست.

 

بچه بود.

حرف های بچگانه می زد.

درست شبیه کودکانی که وسط بازی گیس و گیس

کشی نرخ تایین میکنن.

– حالا هرچی! من تخم بابام نباشم بزارم خار توی

پاش بره که امثال تو براش نقش دایه مهربون تر

از مادر رو بازی میکردن و میخواستن بفرستنش

تو لونه مار …بعدم من کالا نیستم که برای کسی

باشم.

منظورش از لونه مار دقیقا همون خونه شوهر

بود.

– اما الان هستی یاسر خان؛ افسارت دست منه!

میخوای کجا بری؟ حق طلاق با منه …یه طرف

این داستان منم و خودتو به آب و آتیش بزنی بازم

 

تهش باید برگردی التماس کنی دوباره به غلامی

قبولت کنم.

چشم های مردونهش روی هم فشرده شد.

– کی تمومش میکنی؟ من خسته تر از چیزیم که

واسه یه امضا سگ دو بزنم.

 

آفاق دست به سینه شد.

– گیرم که من خر شدم و امضا کردم، میخوای به

قاضی چی بگی؟

یاسر به همه جاش فکر کرده بود.

اون خودش رو لازم به توضیح نمیدونست اما

کار به هر جا می کشید اون از توضیح دادن

حراسی نداشت.

 

– میخوام بگم حماقت کردم! بالا تر از این؟ بعدش

خدا کریمه.

آفاق درست مثل اسب افسار گسیخته می تاخت.

– مطمعن باش روزی که ازت طلاق بگیرم کاری

میکنم نتونی توی این شهر سرت رو بالا بیاری

یاسر خان بالا منصب.

بردن آبرو برای این زن مثل بازی با مهره های

شطرنج بود.

هر بار سربازی رو فدا می کرد تا خودش رو

حفظ کنه اما این بار هم این هیله روباه مکار نتیجه

عکس داد.

– فکر میکنی مهمه؟ جمعیت این شهر به دو هزار

نفر میرسه که چشم چشم رو میشناسه …بقیه عالم

که نمیدونن یاسر بالا منصب کیه؟! برای چی باید

واسم مهم باشه وقتی آهو رو دارم.

 

شاید یک اعتراف کلیشه و پیش پا افتاده بود اما

تیری به جگر سوخته آفاق زد.

تیر به سنگ خوردهش رو شکست.

– اره …بایدم افتخار کنی! دختری که هرزه بودن

رو از هجده سالگی شروع کرده مشخصه افتخار

هم داره.

یاسر شاید می تونست توهین به خودش رو چشم

پوشی کنه.

اما آهو خط قرمزش بود که حتی مادرش یا آفاق

هم حقی برای زیر پا گذاشتنش نداشتن.

 

زیر پا گذاشت.

 

هر چیزی که تا همین امروز بهش پایبند بود و

نمی خواست بشکنه، قوانین نا نوشته که مختص

خودش بود.

این که دست روی هیچ زنی بلند نکنه یا احترام

بزرگ تر رو نگه داره اما حالا نمی تونست به

همین سادگی ازش بگذره.

توهین به خودش از سمت آفاق اهمیتی نداشت اما

بحث آهو بود.

قدم به جلو گذاشت و دستش بالا رفت …

– یک کلام، به جان آهو که یک تار موی گندیدش

رو به دنیا نمیدم اگر یک کلام دیگه راجبش حرف

بزنی دندونات رو توی دهنت میریزم.

گلوی آفاق رو فشرد.

دوست داشت شرمنده باشه و عذاب وجدان داشته

اما نمی تونست.

 

خون جلوی چشم هاش رو گرفته بود و رگ

گردنش متورم …

– با …باشه عقب واستا!

به خودش اومد.

دستش رو رها کرد و لای موهاش فرو برد.

نفس های سنگینش رو بیرون فرستاد و همونجا

نشست.

صدای آفاق از ته گلوش خارج شد.

– ببین کارم به کجا رسیده شوهرم دست روم بلند

میکنه.

نگاه تیز یاسر خراش عمیقی بهش زد.

– تمومش کن؛ به خودت بیا …شاید وقت برای

جبران واسه اون دختر بیچاره هم داشته باشی.

 

برای آفاق تنها چیزی که اهمیت نداشت آهو بود.

یاسر با هیچ ترفندی نمی تونست احساس مادرانه

ای رو درونش بیدار کنه.

– تنها راهی که می تونم با طلاق موافقت کنم اینه

که خونه رو به نامم بزنه.

 

درخواستش زیادی بود.

شاید دد نظر خودش حقی بود برای سال ها مادری

کردن اما برای یاسر فرق میکرد.

این خونه پشتوانه آهو بود که نمی خواست تحت

تاثیر باج گیری های آفاق قرار بگیره.

 

– انگار طاهر تو رو زود تر از بقیه شناخته بود

که خونه رو به نام آهو زده …تلاش بی فایده نکن،

آهو هم بخواد من اجازه نمیدم.

در واقع این جنگ یاسر برای نگه داشتن این خونه

تنها یادگار طاهر برای آهو بی فایده بود.

کافی بود آهو بفهمه که دو دستی سند شش دونگ

رو تقدیم آفاق کنه.

***

#آهو

– چه عجب از من یه خبری گرفتی، همش زنگ

میزنی از عاطفه خانم حالمو میپرسی!

خنده بی جون و تو گلویی شنیدم.

– الان از من ناراحتی؟

 

پا روی پا انداختم.

– میشه گفت اره! حالا بگو چیکار کردی؟

مکث کرد اما نه زد طولانی که نگرانم کنه.

– مرغش یه پا داره! گیرش به سند خونهست که

اونم عمرا بزار به مرادش برسه.

بالشتم رو بغل کردم.

– چرا لج میکنی خب من که راضیم! فقط میخوام

زود تر تموم بشه.

باز هم همون جواب همیشگی رو داد.

اینجوری فایده نداشت باید جدی بهش میگفتم:

– ببین اگر فکر میکنی با زدن اون خونه به اسم

مامانم تو رو از گرو اون آزاد میکنم باید بگم

اشتباه میکنی باور کن مدیونم نمیشی.

 

حرفی در جوابم نزد و در عوض گفت:

– دلم برات تنگ شده، بیا ویدیو کال بتونم ببینمت!

 

پا تند کردم و درب اتاق رو بستم.

به سر و صورتم نگاه انداختم و موهام رو باز

گذاشتم.

ار روی شیطنت یکی از بند های لباسم رو تا روی

شونهم پایین اوردم و به تماس ویدیوییش جواب

دادم:

– زیادی طولش دادی! چیکار میکردی؟

در حالی که توی ماشین نشسته بود و نور سقف به

صورتش تابیده می شد و یقه پیراهنش بار بود،

اخم ریزی تحویلش دادم.

 

– نکنه فکر کردی داشتم برات خودمو خوشگل

میکردم؟ نخیرم …رفتم چک کنم عاطفه جون

خواب باشه.

با چشم های ریز تو گلو خنده کرد.

– تو که راست میگی! حالا اشکالش چی لود اگر

خودتو واسه من خوشگل میکردی؟

شونه بالا انداختم و موبایل رو روی میز تنظیم

کردم.

– اشکال نداشت اما خب دیگه خر من از پل گذشته

بالاخره من وبال گردنت شدم چه زشت باشم چه

زیبا نمیتونی پسم بدی که.

دکمه دیگه ای از پیراهنش رو باز کرد و گوشی

توی دستش تکون خورد.

– زبونت دراز شده!

 

لبم رو جلو دادم و موهام رو عقب فرستادم که

چاک سینهم در معرض دیدش قرار گرفت.

– ایش اصلا چرا بحث رو عوض کردی؟ داشتم از

خونه حرف میزدم.

انگار حواسش پرت بود که دست جلوی دوربین

تکون دادم.

– الو …کجایی؟

به خودش اومد.

– برو لباست رو عوض کن اینجوری تمرکز

ندارم!

پشت پلک نازک کردم.

– تمرکز کن؛ خیال کن تست مقاومت سنجیه …

 

شیشه ماشین رو کمی پایین داد و نفس تازه کرد.

– خب …بحث خونه رو دیگه پیش نکش!

خم شدم طرف دوربین که دقیق به بالا تنهم دید

داشته باشه و دست زیر چونه زدم.

– اصلا حالا که تو اینجوری لج میکنی بزار مثل

خودت باشم! یا میریم خونه رو به اسمش میزنیم تا

بتونی طلاق بگیری یا آهو بی آهو …

 

لب پایینش رو از روی حرص دندون گرفت.

– حوات هست داری با کی لج میکنی؟

تند تند سر تکون دادم که نفسش رو کلافه بیرون

داد.

 

– باشه بعدا راجبش حرف میزنیم، الان دلم واست

تنگ شده.

لبخند دندون نمایی زدم.

– دلت واسه خودم تنگ شده یا …

حرفم رو قطع کرد و متفکرانه پرسید:

– مگه خودت چیزی به جز اینی که هستی؟

سوال منطقی بود و کنف شدم.

– خب نه!

خندید و باعث شد قلبم بلرزه.

– درس هاتو میخونی؟

موهام رو پشت گوش زدم.

 

– اگر نخونم عاطفه خانم حسابی شاکی میشه؛

بعدشم من خودم انقدر درس خونم نیاز ندارم کسی

نصیحتم کنه که درس بخونم.

دکمه بعدی پیراهنش رو هم باز کرد عضلاتش

نمایان شد و شاکی شدم.

– انقدر اون دکمه ها رو باز نکن، میخوای تو

کوچه خیابون لخت بشی؟

شیطنت وار خیره شد.

– شیشه های ماشین که دودیه، چیزی دیده نمیشه،

ضمنا اگر قرار بود کسی چیزی ببینه نمیذاشتم

خودت سک و سینهت رو بیاری توی دوربین که

یکی رد بشه …

خندیدم.

در واقع چیزی شبیه قهقه بود که جلوی دهنم رو

گرفتم.

 

– اووو الان داشتی به اونی که هنوز منو دیده

حسودی میکردی و واسش داغ کردی؟ باشه بابا

اصلا لخت شو اگر کسی نمیبینه.

به اطرافش نگاه کردم.

– من که نمیتونم، اما تو ازت بر میاد …

 

شیطنت وار نگاهم رو بهش دوختم.

– یعنی میگی من اینجا لباسم رو در بیارم؟

اخم ریزی کرد.

– واسه چی حرف توی دهنم میزاری توله؟

میخوای لباست رو در بیاری که من شبونه برگردم

اونجا؟

 

دستی روی هوا تکون دادم.

– نه نه همونجا بمون تا کارو تموم نکردی نیا

…تازه الان داری تنبیه میشی چون تا وقتی سند

طلاق رو نیوردی از لمس کردنم محرومی.

خیلی جدی توی جاش نشست و مخوف نگاهم کرد.

– الان داری خط و نشون میکشی؟

تند تند سر تکون دادم.

– هرچی که اسمشه …به هر حال همینه که هست!

دستی پشت گردنش کشید و قلنجش رو شکست که

مور مورم شد.

– باشه دارم برات …

شاکی دست به سینه شدم.

– یعنی میخوای بیشتر از این طولش بدی و نیای؟

 

سیبک گلوش بالا و پایین شد.

نفسش رو از روی بی حوصلگی بیرون داد.

– نمیدونم، خودمم نمی خوام الکی جریان رو کش

بدم! اگر مجبور بشم رضایت بدم تو خونه رو به

اسم آفاق کنی اون وقت من شب نشده خونه

کرمانشاه رو به اسمت میزنم.

چشمکی براش زدم.

– میخوای مهریهم رو جلو جلو بدی؟

خنده مردونه و کوتاهی تحویلم داد.

– اون جای مهریهت نیست! جای طلبه …

متفکرانه دست کنار چونهم گذاشتم.

– امم پس حالا باید فکر کنم مهریه ازت چی بخوام

که سخت باشه نتونی طلاقم بدی! تازه شیربها هم

 

میخوام باید به مامان عاطفهم بدی …تازههه

جهیزیه هم پای خودته …همین که دارم منت

میزارم سرت که عروست بشم باید بری منو روی

سرت حلوا حلوا کنی.

 

از بلبل زبونی من قاطی نکرد حتی باعث نشد

عصبی بشه و فقط خندید.

– خب …پپسی چی؟ نمیخوای؟

دستی توی هوا تکون دادم.

– مسخره میکنی؟ خیر نمیخوام! یالا قبول کن

وگرنه جدی جدی تحریم میشی که نزارم انگشتت

بهم بخوره.

با چشم های ریز سرش رو جلو اورد.

 

– حالا نگفتی مهریهت چیه؟ شاید زیر بار نرفتم که

بگیرمت!

” هین ” کشیدم و دست روی شکمم گذاشتم.

– یعنی چی که نمیخوای منو بگیری؟ پس تکلیف

این بچه چی میشه؟

از حرف های خودم خندم گرفت.

ولی یاسر بیچاره لحظه ای گول این بازی معرکه

منو خورد.

– کدوم بچه؟

لبم رو مظلوم جلو اوردم

– حالا شد کدوم بچه؟ نزار بگم وقتی داشتی

میکاشتیش توی ابرا بودی ها …

فهمید دارم شوخی میکنم.

 

– حالا که گفتی!

حالت عادی شدم و گوشی رو با خودم سمت تخت

بردم و همون طور که دراز کشیدم و موبایل رو

هم مقابل خودم گرفتم.

– اییی حالا انقدر با من بحث نکن!

خمیازه کشیدم که تشر زد.

– اونجوری نخواب با اون لباس سرما میخوری.

اخم کردم.

– چله تابستون کی سرما میخوره؟ بعدشم تو خودت

وقتی اینجایی من لخت مادرزاد میخوابم سرما

نمیخورم تازه میخوام همینم الان در بیارم.

 

 

میدونستم چقدر حرص میخوره که اینجوری لجش

رو در بیارم ولی به روی خودش نمیاره.

– الان دستم بهت نمیرسه زبونت درازه، میخوام

بدونم منم اونجا بودم دو متر زبون داشتی؟

خمیازه ای کشیدم و سرم رو همراهش تکون دادم.

– صد بار واسه همین زبون درازیم تنبیهم کردی

پس فرقی نمیکنه اینجا باشی یا نباشی در هر

صورت نمیتونی زبون منو کوتاه کنی.

خندید و حس کردم دلش میخواد سرش رو به

دیوار بزنه …

– بخواب توله، فردا بهت خبر میدم راجب سند!

ولی قبلش میام تا خونه کرمانشاه رو به نامت بزنم

***

 

خوشحالی بیش از حدم اجازه نداده بود درست

بخوابم و صبح زود پیش عاطفه خانم رفتم.

بیچاره هنوز خواب بود که کنارش زیر پتو خزیدم.

متوجه شد اومدم کنارش که توی خواب لبخند زد.

– باوانم؟ بیدار شدی؟

تو گلو گفتم:

– هوم …از ذوق خوابم نمی برد بیشتر.

چشم هاش رو آروم باز کرد.

– واسه چی ذوق زده بودی؟

موهام رو جمع کردم و ماجرای سند خونه رو

براش توضیح دادم که بیچاره خواب از سرش

پرید.

– میخوای خونه رو به اسمش بزنی؟

 

سرم رو تکون دادم.

– ولی به جاش یاسر گفت اینجا رو میزنه به اسمم

تا دینی به گردنش نباشه.

من حالا اون رو مادری می دونستم که ترسی از

گفتن حرف هام بهش نداشتم و این دلم رو قرص

میکرد.

 

***

– یاسر می خواد بیاد اینجا؟

عاطفه خانم در حالی که تازه به تماسش خاتمه داده

بود سر تکون داد.

 

– اره ولی وقت نداره بمونه، قراره سریع برگرده

…سفارش کرد آماده بشی تا قبل از ظهر ببرتت

محضر …

وقتی اسم محضر می اومد اول ذهنم طرف ازدواج

می رفت و بعد ثبت سند.

لباس هام رو پوشیدم و موهای خیسم رو بافتم.

بالاخره یاسر رضایت داده بود و این خودش

نصفی از مشکلاتمون رو حل می کرد.

با زنگ زدنش زود تر پا تند کردم و پایین رفتم.

از حق نگذریم، دلم برای یاسر تنگ شده بود اما به

روی خودم نیوردم.

سوار شدم و با همون لبخند سلام کردم.

تیشرت مشکی تنش بود و تیپی زده بود که خیلی

کم پیش می اومد.

 

– خوش تیپ کردی! خبریه؟

خنده ای زد و به اطراف نگاهی انداخت.

– اره …اومدم دیدن جنابعالی! شناسنامهت رو

برداشتی؟

تند تند سر تکون دادم که کمربند ایمنیش رو باز

کرد و جلو اومد.

قصدش از بوسیدنم رو فهمیدم و دستم رو جلوش

سپر کردم.

– نچ نچ نچ …فعلا ازش خبری نیست.

اخم کرد.

– ببینمت.

سعی داشتم نگاهم رو بدزدم.

 

راستش الان حق با یاسر بود چون قول داده بودم

بعد از این که رضایت بده محدودیت ها رو

بردارم.

 

نق زدم:

– عه خب اونجوری اخم نکن، بعد از یک هفته و

نیم برگشتی اینجا میخوای بوسم کنی بعدش کار به

جای باریک میکشه …نمیشه! بزار هر وقت

رسیدیم خونه.

چونهم رو محکم فشار داد و سرش رو جلو اورد.

لب پایینم رو آهسته به دندون گرفت و بوسه عمیق

و سریعی به لب هام زد که بعد از چند ثانیه جدا

شد.

 

یاسر رو نمی دونستم اما من دختر بی جنبه ای

بودم که بعد از مدت ها دوری نمی تونستم خودم

رو توی لحظه ای به بوسه ای قانع کنم.

دوباره سر جاش صاف نشست و راه افتاد.

بدنم سست شد و بی حال روی صندلی وا رفتم.

– خوبی؟

سرم رو طرفش چرخوندم و به سوالش پوزخند

زدم.

– خیر اصلا …

با ایستادن پشت چراغ قرمز پرسید:

– الان ناراحتی که بی اجازه …

 

حرفش رو قطع کردم چون داشت برداشت

اشتباهی می کرد و درواقع اون برای نزدیک شدن

به من به اجازه نیاز نداشت.

من فقط بی حال شده بودم چون دلم چیزی فراتر از

یه بوسه ساده میخواست.

– نه اخه چرا باید برای همچین چیزی ناراحت

بشم؟

عینک دودیش رو روی چشم هاش اورد.

– خب پس مثل این که دخترم هوش و حواسش یه

جا دیگهس.

پا روی پا انداختم.

– ایش بحث رو عوض کن! اصلا بگو ببینم این

مدت که منو نمیدیدی چیکار میکردی؟

 

به فکر این که هر شب باهام تماس تصویری می

گرفت ترجیح دادم سوالم رو عوض کنم.

من بار ها طی این تماس ها اون رو اغفال کرده

بودم و با لباس های باز جور وا جور تا مرز اغوا

کشونده بودمش و هر از گاهی صداهای عجیب در

می اوردم که تداعی خاطرات توی تختمون بشه و

نتونه بیشتر از این دوریم رو تحمل کنه.

 

– کارهایی که فکر میکنی رو نکردم!

ذهنم رو خونده بود و این اصلا خوب نبود.

البته که من نباید انتظار میداشتم اون مثل یه پسر

تازه به سن بلوغ رسیده نتونه غرایض رو کنترل

کنه و به خود کفایی برسه …

 

– منظورم اصلا اون چیزی نبود که فکر کردی!

مشکوک نگاهم کرد و با اون لبخند کج لعنتیش

پرسید:

– پس از کجا میدونی به چی فکر کردم؟

پا به کف ماشین کوبیدم.

– اییییی یاسر انقدر سر به سرم نزار الان عصبیم.

عینکش رو بالا زد.

– نکنه وضعیتت قرمزه اینجوری داغ کردی؟

دستی توی هوا تکون دادم.

اگر وضعیتم بعد از این یک هفته قرمز میشد خودم

دیوونه میشدم.

– نه پریود نیستم! ای بابا یکم خلاقیت داشته باش

اخه همه دختر ها سر این چیزا فقط عصبی نمیشن.

 

با رسیدن به محضر و پارک کردن ماشین لب زد:

– پیاده شو بعدا از دلت در میارم.

خودم رو جمع و جور کردم و پایین رفتم.

وارد دفتر شدیم که زنی پشت میز نشسته بود.

– بفرمایید بشنید الان خودشون میان.

یاسر سر تکون داد که مظلوم کنارش نشستم.

با اومدن دفتر دار و حرف زدنش با یاسر، ذره ای

استرس گرفتم.

با این که بار ها گفته بودم لازم نیست چیزی به

جای خونه پدریم به اسمم بزنه اما یاسر زیر بار

نرفت و منی که کل دیشب رو تمرین کرده بودم که

تمام امضا هام شبیه هم بشه رو وادار کرد پای

حداقل ده تا کاغذ امضا و اثر انگشت بزنم.

 

 

– الان دیگه خیالت راحت شد؟ بالاخره اجازه میدی

من اون خونه رو به اسم مامانم بزنم؟

یاسر که فهمیده بود چقدر منتظر تاییدش بودم سر

تکون داد که نفس راحت کشیدم.

– تو لازم نیست بیای! با وکیل هماهنگ کردم یه

سری اختیارات به بدی خودم کارشو انجام بدم

…روی درسات تمرکز کن.

برای من فرقی نمی کرد.

در ثانی من از چشم هام بیشتر به یاسر اطمینان

داشتم.

با رسیدن به خونه، ذوق زده بالا رفتم و به عاطفه

خانم اسناد رو نشون دادم که یاسر پشت سرم اومد.

 

از اونجایی که یاسر دست پخت عاطفه خانم رو

دوست داشت براش سنگ تموم گذاشته بود اما

قبلش دوست داشت مزه چیز دیگه ای زیر زبونش

بره که خواست همراهش به بهونه کاری داخل

اتاق برم.

– هوم! چی شده؟

درب رو پشت سرم بست و از کمرم گرفت تا منو

به خودش نزدیک تر کنه.

– چیکار میکنی؟

چشم هاش ریز کرد.

– الان نه توی ماشینیم، نه کسی مارو میبینه!

خنده آرومی روی لبم نشست.

– عاطفه خانم میفهمه ها …

 

اخم ریزی کرد.

– اولا زنمی! دوما عاطفه از سیر تا پیاز رابطمون

رو میدونه!

عقب روندمش و مثل خودش اخم کردم.

– اولا ازش خجالت میکشم دوما تا شب چیزی

نمونده یه کوچولو طاقت بیار.

خواستم از دستش در برم که محکم نگهم داشت.

– داری امتحانم میکنی؟ روش خوبی رو انتخاب

نکردی توله! من اصلا آدم صبوری نیستم.

 

در واقع من هم نبودم.

دستم رو به نشونه تسلیم بالا بردم.

 

– ای بابا …خیلی خب ددی خشنی نشو اینجوری

منو میترسونی.

تو گلو خندید و نیشخندی زد.

– پس بلدی حساب هم ببری! من خیال میکردم فقط

زبون درازی سرت میشه.

مطیع بهش خیره شدم همزمان روی تخت نشست و

من رو وادار کرد تا روی پاهاش بشینم و پاهام رو

دور کمرش حلقه کنم.

این پوزشن مورد علاقه فقط جهت بوسیدن بود

چون در غیر این صورت برای انجام عملیات

زیادی دردناک به نظر می رسید.

با حلقه کردن دستم دور گردنش، از لب هام شروع

کرد و تا ترقوهم رو بوسید که نالیدم:

– آهه کبود میشم!

 

انگشت روی لب هام گذاشت.

– هیشش هواسم هست …

دکمه لباسم رو باز کرد که چاک سینهم در معرض

دیدش قرار بگیره و چشم هاش برق زد.

– کل هفته اینارو از پشت تلفن کردی توی چشمم با

خودت فکر نکردی پام برسه به کرمانشاه جای

سالم توی بدنت نمیزارم؟

سریع یقهم رو چفت کردم.

– فکرشم نکن! بعدشم عمدی که این کارو نمیکردم

طی حرکتی منو روی تخت گذاشت و روم خیمه

زد.

 

– ولی من عمدا کبودش میکنم! جاشم کسی نمیبینه

نگران نباش.

 

تمام بدنم رو با دست هاش لمس کرد که از خود

بی خود شدم.

– من نمیتونم اینجوری صدامو کنترل کنم!

خنده ای زد و لب هام رو شکار کرد.

شادی این تنها راه حلش بود که می دونست صدام

رو میشه تو نطفه خفه کنم.

با رها کردن لب هام پرسیدم:

– میخوای همین الان تا اخرش پیش بریم؟

بلا تکلیف نگاهم کرد.

– اون برنامه شبه …الان دست گرمیه!

 

با خنده پایین تنهش رو لمس کردم.

– اما به نظر نمیاد تا شب بتونه دووم بیاره …

شلوارم رو تا حدی پایین داد که به نقاط خجالت

آورم دید پیدا کرد و سیبک گلوش بالا پایین شد.

– تو خودت دست کمی نداری توله، لباس زیرتو

آبیاری کردی!

دست روی چشم هام گذاشتم تا نگاه شرمسارم بهش

نیوفته.

– همش تقصیر توعه، چرا وقتی بوسم میکنی کل

بدنم رو میمالی که اینجوری بشم؟

دستش بین پاهام رفت و با دو انگشت تمام

دخترونگیم رو لمس کرد.

– پس از دوری من، توله اینجوری حساس شده؟

 

مظلوم لبم رو جلو دادم.

– آییی اینجوری حرف نزن خجالت میکشم.

خندید و با دستش بالا تنهم رو فشرد.

– مگه تو میدونی خجالت چیه؟

نالیدم:

– اگر انقدر انگشتاتو اون پایین بازی ندی، اره

میدونم!

انگار که از این کار خوشش اومده بود که سرعت

لغزوندن انگشت هاش رو بیشتر کرد.

 

 

با عجز نالیدم:

– یاسر …توروخدا …

در حالی که روی بدنم خیمه زده بود، کنار گوشم

پچ زد:

– توروخدا چی؟

با نفس های بریده لبم رو دندون گرفتم.

– تمومش کن!

لعنت به انگشت های کشیده و مردونهش که اجازه

نمی داد درست نفس بکشم و باز هم بیست سوالی

راه انداخت.

– چجوری تمومش کنم؟ تا نصفه بیخیال بشم یا ته

تهش برم؟

باز هم لعنت فرستادم.

 

این بار به سوالی که از من پرسیده بود و توی اون

موقعیت نمی تونستم روش فکر کنم و بدون هیچ

تحلیل توی ذهنم پرسیدم:

– اگر تا تهش بری ممکنه چقدر طول بکشه؟

با سر زبون، گوشم رو لیسید.

– بستگی داره جنابعالی بخوای تا چند دقیقه دیگه

همینجوری مقاومت کنی و به خودت پیچ و تاب

بدی؟!

طاقتم تموم شد.

صبرم سر اومد و در نهایت تمام بدنم ُگر گرفت.

– باشه باشه قول میدم زود …

نذاشت حرفم رو تموم کنم و دو انگشتش رو واردم

کرد که روح از تنم پر کشید و صدای ناله هام تو

پتویی که جلوی دهنم گرفته بودم، گم شد.

 

– هیششش، فقط یک هفته نبودم ببین چجوری بی

تاب شده؟!

 

پشت پلک هام آتیش بازی شد.

با تمام قدرت با دستهام بازوی یاسر رو فشردم و

لحظه ای از بلندای آسمون سقوط کردم …

صدای نفس های بریدهم باعث شد تا یاسر به وجد

بیاد.

– فقط با دوتا انگشت اینجوری نفست رفت؟

لبم رو دندون گرفتم که انگشت هاش رو بالا اورد.

خیس و لزج که خجالت کشیدم و اون بهش مفتخر

بود.

 

صدای تقه درب باعث شد ضربان قلبم بالا بره و

صدای عاطفه جون از پشت درب اومد:

– غذا از دهن میوفته ها!

من توان حرف زدن نداشتم و جاش یاسر جواب

داد:

– الان میایم!

خیمهش رو با بوسه ای روی پیشونیم از روی من

برداشت که چشم هام روی هم رفت.

– خوابت میاد یا هنوز نسخی؟

با سوالش چشم باز کردم.

– هوم …انگار کوه کندم.

دستمال کاغذی سمتم گرفت و پرسید:

 

– کمکت کنم یا همچنان خجالت میکشی؟

از اونجایی که نایی برای تمیز کردن خودم نداشتم

نالیدم:

– دیگه چیزی ندارم که ازت بخوام پنهون کنم و

خجالت بکشم!

خم شد و آهسته کنار پاهام رو تمیز کرد که لباسم

رو پوشیدم و خود یاسر دکمه هام رو بست.

– آییی دلم میخواد بخوابم.

موهام رو با گیره به طور ناشیانه بالای سرم جمع

کرد.

– الان وقت خواب نیست بچه! پاشو که عاطفه تا

همین الانشم فهمیده در چه حالی بودیم.

 

 

کمک کرد از روی تخت بلند بشم و بی جون

خودمو به سالن رسوندم.

یاسر موند تا لباسش رو عوض کنه و عاطفه خانم

با دیدنم گوشه لبخندش به خنده باز شد.

– داشتی کشتی میگرفتی انقدر لاجون شدی؟

دست روی دهنم گذاشتم.

– نه! کی گفته؟

برام لیوان آبی پر کرد و دستم داد.

– دست و پاهات میلرزه!

از این که خودم رو داشتم با حرکات بی اختیار

بدنم لو میدادم، خجالت کشیدم که یاسر بر خلاف

من با حالت عادی و انرژی نرمال برگشت.

 

این خونه حالا رسما برای من بود و نمی دونستم

از این بابت باید خوشحالی کنم یا نه؟

***

– همون دوستت که گفتی کار هات رو انجام میده

قراره بیاد؟

سر تکون داد و آدرس رو اساماس کرد.

مجدد پرسیدم:

– جوونه؟

مشکوک نگاهم کرد.

– اره؛ چطور مگه؟

پشت پلک نازک کردم.

 

– میگم یه وقت پیش خودش نگه دختری به سن و

سال من، چه به پیر مردی مثل تو!

 

این بار کم نیاورد.

برعکس هر بار که سر سن و سالش کوتاه می

اومد، این بار قد علم کرد.

– اتفاقا برعکس؛ پیش خودش فکر میکنه لابد خر

مغزم رو گاز گرفته که میخوام یه نیم وجبی اونم

پنجاه سانت کوتاه تر از خودمو عقد کنم!

چین به بینیم دادم.

– مگه به قده؟ به عقله که …

حرفم رو قطع کرد و خودش ادامه داد:

– که اونم نداری!

 

عصبی و حرصی اخم کردم که خندید و صدای

آیفون خونه اومد.

یاسر برای باز کردن پیش قدم شد که عاطفه خانم

چایی رو دم کرد.

– نیم وجبی ببین چطوری یاسر بیچاره رو به

بازیش اوردی.

خنده ریزی کرد که متوجه شدم از این موش گربه

بازی های ما همچین بدش هم نمیاد.

– عه مامان عاطی بزار یکم اذیتش کنم تلافی روز

های حرصم داد تا عاشقم بشه و اعتراف کنه رو

در بیارم.

با وارد شدن یاسر و مردی جوانی که همراهش

بود شالم رو جلو تر کشیدم که جلو تر اومدن.

خیلی رسمی سلام و احوال پرسی کرد جوابش رو

دادم.

 

خجول سرم رو پایین انداختم.

راستش فکر نمیکردم دوستش حتی از خود یاسر

هم جدی تر باشه.

کنار عاطفه خانم نشستم که ازم پرسید:

– شما به سن قانونی رسیدی؟ چون پدرت فوت شده

و خب مادرت هم …

یاسر نذاشت ادامه بده و زود میون کلامش پرید.

– اره به سن قانونی رسیده!

 

پا روی پا انداختم که چند ورقه جلوم گذاشت و

خودکاری دستم داد.

قبل از امضا زدن، عاطفه خانم پرسید:

– اینا چیه که آهو باید امضا بزنه؟

 

مرد جوان گلوش رو صاف کرد و جلو تر اومد.

– با امضایی که شما بزنی طبق اسناد یاسر خان

میتونه به جای شما صرفا فقط معامله خونه

پدریتون رو انجام بده …همین! سوال دیگه ای بود

در خدمتم.

لبم رو دندون گرفتم.

– یعنی فقط همون یک کار رو میتونه انجام بده؟

سر تکون داد و لب زد:

– بله …اینجا فعالیتش محدود شده و ضمنا مدت

یک ماهه داره!

با اطمینان امضا زدم.

که عاطفه خانم چایی اورد.

 

یاسر راجب چیز هایی با دوستش مشغول حرف

زدن شد که باز پرسیدم:

– تکلیف من چی میشه؟

سرفه کوتاهی کرد و خودکارش رو دور انگشتش

بازی داد.

– خب شما دختر خوش شانسی بودی که تونستی

قاپ یاسر رو بدزدی! ضمنا این خونه ای که اینجا

به نامت شده ارزشش دو برابر خونه خودتونه …

باز خجالت کشیدم که یاسر اخمی کرد.

انگار که دلش نمی خواست این جریان رو کسی

بفهمه ولی حالا دوسش لو داده بود که ارزش این

خونه خیلی بیشتر از خونه خودمونه.

مامان عاطفه چایی اورد که یاسر رو به رفیقش

کرد.

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 1

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۳۰۴۲۴ ۲۳۴۱۰۸۰۰۸

دانلود رمان حکم نظر بازی pdf از مژگان قاسمی 4.5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       همتا زنی مطلقه و ۲۳ ساله زیبا و دلبر توی دادگاه طلاقش با حاج_مهراد فوق العاده جذاب که سیاستمدارم هست آشنا میشه اما حاجی با دیدنش یاد بزرگ ترین راز زندگی خودش میفته… همین راز اونارو توی یک مسیر ممنوعه قرار میده…  …
567567

دانلود رمان بید بی مجنون به صورت pdf کامل از الناز بوذرجمهری 5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان: سید آرمین راد بازیگر و مدل معروف فرانسوی بعد از دوسال دوری به همراه دوست عکاسش بیخبر از خانواده وارد ایران میشه و وارد جمع خانواده‌‌ش میشه که برای تحویل سال نو دور هم جمع شدن ….خانواده ای که خیلی‌هاشون امیدی با آینده روشن آرمین نداشتن…
InShot ۲۰۲۳۰۲۰۹ ۱۸۳۵۵۷۸۲۰

دانلود رمان کابوس پر از خواب pdf از مریم سلطانی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   صدای بگو و بخند بچه‌ها و آمد و رفت کارگران، همراه با آهنگ شادی که در حال پخش بود، ناخودآگاه باعث جنب‌و‌جوش بیشتری داخل محوطه شده بود. لبخندی زدم و ماگ پرم را از روی میز برداشتم. جرعه‌ای از چای داغم را نوشیدم و…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4.2 (5)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
1682363596840

دانلود رمان افگار pdf از ف میری 0 (0)

41 دیدگاه
  خلاصه رمان :         عاشق بودند؛ هردویشان….! جانایی که آبان را همچون بت می٬پرستید و آبانی که جانا …حکم جانش را داشت… عشقی نفرین شده که در شب عروسی شان جانا را روانه زندان و آبان را روانه بیمارستان کرد… افگار داستان دختری زخم خورده که…
IMG 20230123 235605 557 scaled

دانلود رمان از هم گسیخته 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     داستان زندگی “رها “ ست که به خاطر حادثه ای از همه دنیا بریده حتی از عشقش،ازصمیمی ترین دوستاش ، از همه چیزایی که دوست داشت و رویاشو‌در سر می پروروند ، از زندگی‌و از خودش… اما کم کم اتفاقاتی از گذشته روشن می…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۲۲۱۰۴۳۷۲۶

دانلود رمان بچه پروهای شهر از کیانا بهمن زاده 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       خب خب خب…ما اینجا چی داریم؟…یه دختر زبون دراز با یه پسر زبون درازتر از خودش…یه محیط کلکلی با ماجراهای پیشبینی نشده و فان وایسا ببینم الان میخوایی نصف رمانو تحت عنوان “خلاصه رمان” لو بدم؟چرا خودت نمیخونی؟آره خودت بخون پشیمون نمیشی…
1 1

رمان کویر عشق 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان کویر عشق خلاصه رمان کویر عشق : بهار که به تازگی پروانه‌ی وکالتشو بعد از چند سال کار آموزی کنار وکیل بنامی گرفته و دفتری برای خودش تهیه کرده خیلی مشتاقه آقای نوید رو که شُهره‌ی خاصی در بین وکلا داره رو از نزدیک ببینه و از…
IMG 20230123 230118 380

دانلود رمان خاطره سازی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:         جانان دختریِ که رابطه خوبی با خواهر وبرادر ناتنی اش نداره و همش درگیر مشکلات اوناس,روزی که با خواهرناتنی اش آذر به مسابقه رالی غیرقانونی میره بعد سالها با امید(نامزدِ سابقِ دوستش) رودررو میشه ,امید بخاطر گذشته اش( پدر جانان باعث ریختن…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
بی نام
بی نام
1 سال قبل

ندیدم چنین چیزی.. خوب راست میگه هرزه و هول دیگه اینجا آفاق شده بده داستان.. دیگه رمانت خیلی………… بعدم دایه اگه سنتی بود اینطوری نمیکرد

بهار حصاری
بهار حصاری
پاسخ به  بی نام
1 سال قبل

سلام منم با نظر شما موافقم
من دانشجوی پزشکی هستم و یکی از استادامون روانپزشک هستند بار ها در مورد جو حاکم و محوریت اصلی رمان ها سر کلاس صحبت کردیم اینکه در رمان ها زن را کاملا به خاطر بدنش مورد توجه قرار داده و از هدف اصلی ازدواج که قطعا این چیزی نیست که تو این رمان ها گفته می‌شود به دور نشون داده دقیقا مثل این رمان که شخصیت مضخرف آهو صرفا یک دختر که چیزی از زندگی واقعی نمیدونه ودر اثر یک چیز مسخره که اسمش را گذاشته عشق داره مرتبا مرتکب اشتباه می‌شود درسته که آفاق مادر آهو نیست ولی آهو از همان اولش که نمی‌دونست ولی بازم حماقت کرد و به آفاق خیانت کرد و یاسر را اغفال کرد این دست از آدم ها که نمیتونند بین بد وبدتر یکی را انتخاب کنند خیلی شخص مضرری برای جامعه هستند بد یعنی کنار آمدن با نفس یا به اصلاح نویسنده عشق به یاسر بدتر خورد کردن غرور وشخصیتش و جنبه دختر بودنش و خیانت به آفاق به نظر من مادر کسی نیست که به دنیا بیاورد مادر کسی که بزرگ کند زحمت بکشد محبت کند و…در کل قلم نویسنده فقط روی روابط جسمی آهو و یاسر مانور رفته و من پشیمونم که وقت آزادم تو بیمارستان را با دوستانم صرف این رمان کردیم .
یا حق .

هکر قلبشم
هکر قلبشم
پاسخ به  بهار حصاری
1 سال قبل

ها خدایی خوبه باز رمان هس ، امیدوارم تو واقعیت همچنین اتفاقی هیچ وقت نیوفته خیلی کثیفه

ZiZi
ZiZi
پاسخ به  بهار حصاری
1 سال قبل

با حرفت کاملا موافقم
ما در تاریخ ادبیاتمون خیلی شخصیت های زن استوار و محکمی داریم که مفهوم عشق رو به معنای واقعی کلمه ادا میکنن
متاسفانه توی این رمان های آنلاین و به ظاهر عاشقانه چیزی جز یه تکرار بی مزه که اصلا ربطی به عشق ندارع نمی‌بینیم
کاش کمی به سمت واقعیت می‌رفتیم و هرکسی با دو خط نوشتن اسم خودش رو نویسنده نمیذاشت

هکر قلبشم
هکر قلبشم
1 سال قبل

با تشکر از نگار راز قندی عزیز که اینقدر با تجزییات رمان نوشتن 😐

آخرین ویرایش 1 سال قبل توسط هکر قلبشم
هکر قلبشم
هکر قلبشم
پاسخ به  هکر قلبشم
1 سال قبل

*جزییات

بهار حصاری
بهار حصاری
پاسخ به  هکر قلبشم
1 سال قبل

پیشنهاد میکنم دو جلد رمان اسطوره را بخونیدیا کتاب هایی به جز رمان مثل چهار اثر از فلورانس اسکاول شین

هکر قلبشم
هکر قلبشم
پاسخ به  بهار حصاری
1 سال قبل

من به نویسنده کنایه زدم😕

دسته‌ها

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x