رمان دالاهو پارت 43

4.3
(3)

 

– یه کاری کن زیر دو روز بتونم هم کار سند

خونه رو انجام بدم هم طلاق! نمیخوام زیاد طول

بکشه.

انگار که این مرد حسابی توی کارش خبره بود که

خنده مردونه ای تحویل یاسر داد.

– نگران نباش دو سه روزه تموم میشه به وصال

غزالت هم میرسی! دوره دانشجویی بهت نمی

خورد انقدر توی مسائل عشقی عجول باشی.

 

یاسر چشم غره ای رفت که ریز خندیدم.

با رفتن دوستش، لبخندم عریض شد و دست به

سینه به یاسر خیره شدم.

– چرا من نمیدونستم دانشگاه رفتی؟

 

سرش رو نزدیک اورد.

– دانشگاه نرفته چطوری مهندس شدم نابغه مغز

فندقی؟!

یه لحظه به حماقت خودم لعنت فرستادم.

– اوممم راست میگی، یادم نبود.

با انگشت ضربه آهسته ای به پیشونیم زد که

عاطفه خانم از یاسر پرسید:

– کارت اونجا تموم بشه بخوای بیای اینجا من باید

برگر …

یاسر نذاشت حرفش کامل بشه و سری به نشونه

نفی تکون داد.

– نه شما جایی نمیری.

 

سمت عاطفه خانم رفتم و از پشت به گردنش

چسبیدم و بوسه ای روی لپش زدم.

– من یکی که اجازه نمیدم شما جایی بری! میخوای

دخترت رو تنها بزاری؟

لبخند مهربونی زد.

– نمیخوام توی خونه تازه عروس دوماد باشم.

یاسر سرش رو تاسف بار تکون داد.

– بهونه خوبی نبود عاطفه خانم، طبقه پایین

اختیارش دست منه …خیلی وقت هم مستاجری

نیومده! با صاحبش حرف میزنم.

ذوق کردم.

بیشتر از چیزی که فکرش به سراغم بیاد، عاطفه

خانم و حضورش درست مثل یک مادر واقعی

برام مهم بود.

 

با این که می دونستم خودش از خداشه اما کمی ناز

کرد و بالاخره رضایت داد.

توی اشپزخونه تنها شدیم که ناراحت پرسیدم:

– انقدر خستت کرده بودم که میخواستی بری؟

 

شیر آب رو بست و طرفم برگشت.

– من واسه خاطر خودتون گفتم، تازه عروس

دوماد ها با کسایی که چند سال از ازدواجشون

میگذره داستانشون فرق میکنه …

خجالت کشیدم و یواشکی با صدای آروم پرسیدم:

– میگم مامان عاطفه، شما صدای منو شنیدی؟

نفسش رو عمیق بیرون داد.

 

– گوش های من انقدر ها هم تیز نیست! اما خوبیت

نداره به هر حال.

از روی صندلی بلند شدم.

– خداروشکر مشکل حل شد دیگه!

***

– جدی جدی خوابیدی؟

به یاسری که پشتش بهم بود چسبیدم که از توی

گلو صداش بیرون اومد.

– هوم! بخواب تو هم …

بازوش رو چسبیدم.

– اما من خوابم نمیاد!

 

سمتم چرخید.

– بیا بغلم خوابت بگیره …

منو توی بغلش جا داد که سرمو روی سینهش

گذاشتم.

– خیلی خسته ای؟

بوسه ای به پیشونیم زد.

– یکم زیادی خستم! فردا برات جبرانش میکنم.

سرفه مصلحتی کردم.

– اممم منظورم اون نبود.

تو گلو خندید و با لحن خواب آلود پچ زد:

– بخواب توله …یکم دیگه ازم حرف بکشی

خوابواز سرم میپره خودت ضرر میکنی ها …

 

 

نیشگونی از بازوش گرفتم.

– نخواب دیگه؛ میخوام حرف بزنم!

در حالی که چشم هاش بسته بود لب زد:

– هوم، میشنوم!

دستم رو به صورتش رسوندم و لپش های

نداشتهش رو کشیدم.

– چشم هاتو باز کن اینجوری حرفم نمیاد!

به زور چشم هاش رو باز کرد.

– دیگه چی؟

 

لبخند رضایت مندانه زدم.

– هیچی دیگه!

اخم ریزی کرد.

– خب بگو دیگه …

گلوم رو صاف کردم.

– اها یادم اومد، میخواستم بگم بعد از این که برای

همیشه بیام اینجا، من و تو زن و شوهر میشیم؟

تو گلو به افکارم خندید.

– همین الانشم هستیم! اونجا اسمم میره توی

شناسنامهت مهر قطعیت میخوره.

یکم بالا تر اومدم که رو به روش قرار گرفتم.

– بعدش چی؟

 

نفسش رو توی گلوم رها کرد.

– بعدش قراره چیزی بشه مگه؟ جنابعالی درست

رو میخونی …

لبم رو جلو دادم.

– یعنی نمی خوای نی نی بیاریم؟

دستش توی موهام رفت.

– تو هنوز خودت یه پا بچه ای که باید بزرگت

کنم!

شونه بالا انداختم.

– پس تو چی؟ داره از سن بابا شدنت میگذره یکم

دیگه.

بوسه ای به گونهم زد که حرارتم بالا رفت.

 

– الان به فکر منی؟ نگران نباش من به این زودیا

پیر نمیشم هنوز دم و دستگاهم حالا حالا کار

میکنه.

 

مشتی به سینهش زدم.

– ایش منظورم این نبود، وگرنه میدونم به این

زودی از کار نمیوفته.

خنده ای کرد و محکم من رو توی بغلش کشید.

– موندم این زبون رو نداشتی چیکار میکردی؟

پاهام رو بین پاهاش بردم تا گرم تر بشم.

– من فقط زبونم پیش تو اینجوری درازه وگرنه

پیش ماما …منظورم اون خانمه که مامانم بود،

 

حتی نمی تونستم از خودم دفاع کنم، نمونهش هم

همون دفعه ای که رفته بودیم شمال …

انگشت روی لب هام گذاشت.

– هیشش نمیخواد یادآوریش کنی.

بغض بی جهت به گلوم چنگ زد.

کمرش رو گرفتم و نذاشتم سانتی متری ازم جدا

بشه.

قبلا اگر بهم محبت می کرد می ترسیدم لوس بشم

یا عادت نداشتم یا شاید هم می ترسیدم وابسته بشم.

اما حالا از این که یاسر محبت زیادیش رو نصیبم

می کرد ناراحت نمیشدم و گاهی حتی احساس

کمبود می کردم …

***

 

– حالا نمی شد امشب هم بمونی؟ مگه نگفتی واسم

جبرانش می کنی؟

در حالی که هنوز روی تخت دراز کشیده بودم؛ به

یاسر خیره شدم که داشت با آماده شدنش قصد

رفتن می کرد.

– باید زود تر می رفتم، اگر به جمعه بخورم کارم

لنگ میمونه گرفتار میشم.

به حالت قهر پتو رو بالا کشیدم که نزدیک شد.

– هرچقدر زود تر برم، زود تر می تونم برگردم.

پتو رو پایین اورد که نگاهش کردم.

– قول دادی ها! نزنی زیرش این دفعه.

بوسه ای به پیشونیم زد.

– نمیخوای منو بدرقه کنی؟

 

 

بی حال خواستم از تخت پایین بیام که اجازه نداد.

– نمیخواد، شوخی کردم بخواب …بیدار شدی

زنگ بزن.

بوس هوایی براش فرستادم که رفت و درب اتاق

رو آروم بست تا عاطفه خانم بیدار نشه.

***

– جواب نداد؟

سری به نشونه نفی تکون دادم و شاکی گوشیم رو

روی مبل پرت کردم.

– شاید گوشیش رو توی ماشین جا گذاشته.

 

عصبی روی مبل نشستم و زانو هام رو بغل گرفتم

از غروب تا حالا که نصف شبه گوشیش رو چک

نکرده؟ پی موبایلش رو نگرفته؟

مامان عاطفه نزدیکم شد.

– بد به دلت راه نده، همین که رسیده دالاهو یعنی

حالش خوبه!

سر تکون دادم.

چشم های خستم رو مالیدم و برای آخرین بار

زنگ زدم.

اینبار به جای که مثل دفعات قبل بوق بخوره و

تهش بی پاسخ بمونه، کلا تلفنش خاموش شده بود.

دوست داشتم جیغ بزنم اما باز هم مامان عاطفه با

جمله ای آبی شد به روی آتیس خشمم.

 

– گمونم انقدر زنگ زدی شارژش تموم شده خود

به خود خاموش شده.

پوست لبم رو جوییدم.

فعلا می تونستم با این جمله خودم رو قانع کنم که

تلفنم زنگ خورد.

امیدوار بودم که یاسر باشه اما شماره غریبه بود.

بی معطلی جواب دادم که صدای دوست یاسر توی

گوشم پیچید:

– الو؟ آهو خانم؟

هول زده جواب دادم:

– بله بفرمایید! شما از یاسر خبر داری؟ هرچقدر

زنگ میزنم جوابم رو نمیده.

 

 

نفسش از پشت تلفن که با کلافگی رها شد به گوشم

رسید.

– بله …به خاطر همین زنگ زدم! راستش آفاق

خانم از یاسر شکایت کرده به محض این که رسید

دالاهو، ماشینش رو توقیف کردن خودش هم الان

کلانتریه نتونست بهتون خبر بده گفتم بگم دلواپس

نشید.

شاید باید می گفت زنگ زدم تا بیشتر دلواپستون

کنم.

– چرا شکایت کنه؟ چی شده؟

خواست اطمینان خاطر بده که جواب داد:

– نگران نباشید در هر صورت حرفش به جایی

نمیرسه …اقدام کردم براتون شناسنامه جدید صادر

بشه اما نمیشه اسم آفاق رو بدون اسم جایگزین

مادر ثبت کرد احتمالا دلیل شکایتش همینه!

 

چشم هام رو مالیدم.

هزار سوال توی ذهنم بود که اجازه نداد بپرسم و

به بهونه کمبود وقت قطع کرد.

از اونجایی که صدای روی اسپیکر بود نیاز نبود

چیزی رو برای مامان عاطفه دوباره توضیح بدم و

فقط با دلشوره پرسیدم:

– یعنی بازم یاسر به خاطر من توی دردسر افتاده؟

دستی روی سرم کشید.

– اون یاسری که میشناسم به خاطر تو هر کاری

میکنه اما منتی نمیزاره پس نگران نباش رفیقش

وکیله کمکش میکنه خلاص بشه.

مامان عاطفه خودش زیادی استرس گرفته بود اما

مدام گوش زد می کرد که نگران نباشم.

 

سمتش چرخیدم و خواستم حرفی برنم که حالت

تحوع به سراغم اومد.

 

حس سر گیجه عجیب که شک نداشتم از سر

نگرانی و استرسه.

سرم رو روی پاش گذاشتم که مامان عاطفه نگرانم

شد.

– خوبی؟

سر تکون دادم که باز پرسید:

– رنگ و روت پریده، چیزی میخوای برات بیارم؟

باز هم به سر تکون دادنی اکتفا کردم که با

ملاحظه بلند شد.

 

دوست داشتم برگردم دالاهو و با زنی که به حساب

خودش برام مادری کرده بود، جنگ راه بندازم.

از روی مبل برخواستم و با اولین قدم تمام

محتوایت معدم به سمت حلقم سرازیر شد و فقط

طرف دستشویی دوییدم.

بی جون از اوق زدن های عمیق و پیچیده شدن

روده ها توی هم دیگه، به دیوار پشت سرم تکیه

دادم که صدای مامان عاطفه نگران به گوش رسید:

– خدا مرگم بده، باز کن این رو ببینم چی شدی

دختر؟

درب رو بی جون براش باز کردم که دقیق نگاهم

کرد.

– بیا بیرون بریم دکتر، اینجوری هی حالت بد تر

میشه.

 

زیر بغلم گرفت و منو با خودش بیرون اورد و

روی مبل نشوند.

– نکنه مسموم شدی؟ چی خوردی؟

با فکر به این که تقریبا هیچی نخورده بودم جواب

دادم:

– من که اصلا چیزی نخوردم! گمونم از استرسه.

سرش رو یکم جلو اورد.

– میگم نکنه یه وقت …

حرفش رو قطع کرد که کنجکاو پرسیدم:

– یه وقت چی؟

لبش رو دندون گرفت.

– شاید حامله باشی!

 

دست روی دهنم گذاشتم.

شاید من بی پروا راجب این مسائل پیش یاسر

حرف میزدم اما از فکر کردن به این که واقعا

چنین اتفاقی برام توی این سن می افتاد وحشت زده

بودم.

 

نمی خواستم اصلا بهش فکر کنم و تند تند سر

تکون دادم.

– نه نه …امکان نداره!

عاطفه خانم با این سن و سالش قطعا از من بیشتر

می فهمید که بلند شد.

– پس پاشو بریم دکتر.

 

نمی خواستم برم.

حتی اگر یک درصد هم بهش شک داشتم دلم نمی

خواست شکم با رفتن به اونجا به یقین تبدیل بشه.

– جدی راست میگم، یاسر خیلی حواسش به منه!

امکان نداره حامله باشم.

با حوله صورت خیسم رو آروم خشک کرد و

مهربون لب زد:

– به خاطر اون نمیگم، چون مسموم شدی باید بریم

اونجا یه نسخه واست بپیچه.

لبم رو تر کردم.

– یه دمنوش بخورم خوب میشم.

اخم کرد.

انگار تیرش به سنگ خورده بود که هیچ جوره

نمی تونست من رو قانع کنه.

 

با زنگ خوردن تلفن از کنارم بلند شد و جواب

داد:

– بله؟

سرم رو به مبل تکیه دادم که صدای عاطفه خانم

اجیرم کرد.

– عه وا خدا مرگم بده …خوبی؟ این دخترو نصف

جون کردی انقدر بهت زنگ زد! از دلشوره حالش

بد شد …بیا باهاش حرف بزن.

از این که مطمعن شدم یاسر پشت خطه تلفن رو

گرفتم و سمت اتاق رفتم.

– داشتی منو سکته میدادی! چرا تلفنت رو با

خودت نبردی؟

صداش …

وای از صداش که آب روی آتیش بود.

 

– هیشش کل کلانتری صدات رو شنیدن بچه! اینجا

که نمی شد گوشی با خودم بیارم …واسه چی

حالت بد شده بود؟

سیده بود شاکی شدم.

– نمیدونم …اتفاق خاصی نیوفتاده فقط یکم حالم بهم

خورد.

صداش تردید وار شد.

– میسپارم با عاطفه بری دکتر، پشت گوش نندازی

که بیام خودت میدونی ها …

از این که سعی داشت بحث رو منحرف کنه خوشم

نیومد.

 

– این ها رو ولش کن، بگو چی شد؟ آزادت کردن؟

با مامانم حرف زدی؟

من بی اختیار اون زن رو مادر خطابش می کردم

و یاسر فهمید از دهنم در رفته و مخاطبم کیه؟!

– نفس بگیر اول، اره باهاش حرف زدم …بی

فایدهست! خر خودشو سواره؛ فردا که خونه رو به

اسمش بزنم از خر شیطون پایین میاد رضایت میده

بتونیم شناسنامه جدید برات بگیریم.

من که اصلا حواسم از شناسنامه پرت شده بود باید

ممنون یاسر می شدم که غافل نشده بود.

– میذاشتی اول یه قضیه رو حل می کردیم بعدش

…چقدر عجله داشتی زود عروست بشم؟

خندید و خواست چیزی بگه که مردی از پشت

تلفن اخطار داد باید زود گوشی رو قطع کنه.

 

با خداحافظی هول هولکی قطع کردم و نفس عمیق

کشیدم.

روی تخت فرود اومدم و بی اختیار دست روی

شکمم کشیدم.

نمی خواستم فکر کنم اگر یک درصد حرف مامان

عاطفه درست باشه چی پیش میاد.

برای اطمینان خاطر و آرامش قلبم دست روی

گردنبندی دونه برفی که یاسر گرفته بود گذاشتم و

لمسش کردم که تقه ای به درب خورد …

 

– بیام تو؟

با دیدن مامان عاطفه لبخند زدم و سر تکون دادم.

 

– شما هم آلو توی دهنت خیس نمیخوره ها! واسه

چی به یاسر گفتی حالم بد شده؟

گوشه لبش کش اومد و کنارم روی تخت نشست.

– بزار بهش بفهمونم چقدر هواشو داری که خار

توی پاش بره تو اینجا تب میکنی.

قهقه زدم.

– حالا نه انقدر ها دیگه …

لب تر کرد و سرش رو جلو اورد.

– یکم دو دلم، واسه این که خیالم راحت بشه میرم

داروخونه یه تست بارداری میگیرم!

سر جام صاف نشستم.

– ای بابا مامانی، هنوز باورت نشده من طوریم

نیست؟ اخه به چه زبونی بگم؟

 

چشم هاش رو روی هم فشار داد.

– والا لازم نیست به زبون خاصی بگی! فقط

میخوام خیالم راحت بشه؟ اشکالش چیه؟ تو که از

خودت مطمعنی واسه چی بیخودی دلشوره

میگیری؟

نمی دونستم چی باید بگم؟!

شاید ذره ای شک داشتم و انقدر که ادعام می شد

مطمعن نبودم.

با بلند شدنش دلشوره به جونم افتاد.

هرچقدر سعی می کردم منصرفش کنم فقط بد تر

می شد و بیخیال اجازه دادم کار خودش رو بکنه.

رفت و باعث شد ضربان قلبم رو هزار بزنه.

هنوز چند دقیقه ای از رفتنش رد نمی شد که به

لطف نزدیک بودن دارو خونه زود برگشت.

 

 

پر استرس آب دهنم رو فرو بردم که عاطفه خانم

به جعبه دستش اشاره کرد.

– چرا خشکت زده مادر؟ بگیرش دیگه.

با اکراه جعبه باریک رو از دستش گرفتم.

– باید باهاش چیکار کنم؟

آروم لبخند زد و به بخشی از نوشته های کوچیک

روش اشاره کرد.

– دستور العملش رو نوشته!

سرم رو پایین انداختم.

با باز کردن جعبهش سرم سوت کشید و ناچار

انجامش دادم.

 

روی سینک دستشور گذاشتم که جوابش بیاد و

عاطفه خانم برای این که مطمعن بشه، خودش

وارد شد و بهش نگاه انداخت.

سکوت طولانیش اذیتم کرد.

– چی شده؟

بهم خیره شد.

– می خوای برم یکی دیگه بگیرم؟ شاید اشتباه

باشه!

مشکوک خیره شدم.

– مگه چیه جوابش؟

دستی به پیشونیش کشید.

– این که میگه احتمالا حامله باشی، ولی من به اینا

اطمینان ندارم …میخوای؟

 

دنیا دور سرم چرخید.

صدای مامان عاطفه رو گنگ متوجه شدم و در

نهایت دنیا برام سیاه شد.

***

– ای بابا تو که هنوز چای نباتت رو نخوردی؟!

بی حال سرم رو به طرف مخالف چرخوندم.

– میل ندارم.

حس خلع و ندونستن از این که میخوام چیکار کنم

باعث می شد یادم بره باید از مامان عاطفه خجالت

بکشم.

– اینجوری که پس میوفتی؟ بزار من یه زنگ به

یاسر بزنم لاقل!

 

 

خواست سمت تلفن بره که جلوش رو گرفتم.

– نه توروخدا …الان بهش نگید.

سرش رو جلو اورد.

– چرا؟ اون َمرده باید مسئولیت کاری رو که کرده

رو گردن بگیره؟ بعدشم چه بخوای نخوای اون

باباشه باید بدونه قضیه از چه قراره.

دوباره روی مبل نشستم.

– ما که مطمعن نیستیم هنوز.

دستش رو روی شونهم گذاشت.

– من دو برابر تو پیراهن پاره کردم، دو بار

آزمایش گرفتی جوابش یکی شد دختر من.

 

نالون سرمو به شونهش تکیه دادم.

– باید چیکار کنم؟

دست توی موهام کشید.

– به یاسر بگی!

اشکم از روی نادونی آینده، ریخت.

– کاش راه دیگه ای بود، اصلا نمیخوام یاسر

چیزی بفهمه! کاش اصلا قبل از این که بفهمه بتونم

از دستش خلاص بشم.

اخم کرد.

طوری که حتی من توقع این برخورد رو نداشتم.

– دیگه چی؟ مگه تو منو مادر خودت نمیدونی؟

میخوای از چاله در بیوفتی بری توی چاه؟ اون که

بد تره.

 

مغز من انقدر نمی کشید که درست تصمیم بگیرم.

چونهم لرزید و بغضم طوری ترکید که صدای

زجه های بی درمونم خونه رو پر کرد.

– نمیشه ب ُکشمش؟

 

لبش رو دندون گرفت.

– خدا مرگم، میخوای خودتو جهنمی کنی؟ زبونتو

گاز بگیر دختر!

بهش حق می دادم.

هرچقدر با من راحت بود اما نمی شد کاریش کرد

چون به هر حال نمی تونست مثل من فکر کنه و

افکارش قدیمی بود.

 

– اخه چرا؟ من هنوز خیلی کوچیکم! خودم بچم

چجوری میخوام یه بچه دیگه …

حرفم رو قطع کرد.

– منم هم سن تو بودم حامله شدم، تازه من یکی رو

نداشتم که مراقبم باشه …توی یک زیر زمینی سی

متری یه جایی که مبادا کسی با خبر باشه خودم

رو زندونی کرده بودم.

از خودم یادم رفت.

انگار وضعیت الانم اصلا ملاک نبود که جلوی

نگرانیم برای مامان عاطفه رو بگیرم.

– پس شوهرت چی؟

بهم زل زد.

– من یکی رو نداشتم مثل یاسر بخواد چهار چشمی

مراقبم باشه، جوون بودم و انقدر خام که نمی

 

فهمیدم زندگی یه عشق الکی نیست که خودمو به

خاطرش به آب و آتیش زدم و تهش خودم شدم

سکه یه پول.

دستش روی پام نشست و بهم خیره شد.

– اما تو منو داری! یاسر رو داری …ما قرار

نیست تنبیهت کنیم.

سرم رو به نشونه نفی تکون دادم.

– من از تنبیه شدن نمی ترسم، دلم نمیخواد تا وقتی

خانم مهندس نشدم و دانشگاهم رو تموم نکردم،

بچه دار بشم.

بغض کرد.

می تونستم از چهرهش بفهمم ولی حال خودم خیلی

بد تر بود و نمی تونستم دردی ازش دوا کنم.

 

 

صورتم رو توی دستش قاب گرفت.

– بزار لاقل به یاسر خبر بدم، شاید اون خودش

تورو برد پیش دکتر خوب.

به نشونه نفی تند تند سر تکون دادم.

– نه تو رو خدا به یاسر چیزی نگی مامان عاطی!

سوالی بهم خیره شد.

– چرا؟ بالاخره اون حقشه زود تر از من با خبر

بشه.

نمی تونستم چطوری بهش توضیح بدم.

با چیدن کلمه های توی ذهنم سعی کردم قانعش

کنم.

 

– نباید با خبر بشه، اگر بفهمه اجازه نمیده!

نمیشناسیش؟ همه چیو به جون میخره ولی نمیزاره

من …

حرفم رو قطع کرد.

– حالا الان اینجوری اشک نریز! هنوز چیزی

مشخص نشده …فردا میریم بیمارستان آزمایش

میدی.

لبم رو گزیدم.

ممکن بود حامله نباشم و اون فقط به بی بی چک

احمقانه بود که جواب هاش پنجاه درصد درست در

می اومد اما من با همین پنجاه درصد باقی تا فردا

می مردم و زنده میشدم.

دست روی شکمم که داشت روهام توی هم پیچ می

خورد گذاشتم و از درد توی خودم جمع شدم …

 

***

– خوابیده! میخوای بیدارش کنم یا بگم خودش بهت

زنگ بزنه هر وقت بیدار شد؟!

با صدای مامان عاطفه که سعی می کرد آروم و

پچ وار حرف بزنه، چشم باز کردم.

داشت با تلفن حرف می زد و نگاهم سمت ساعت

کشیده شد.

هوای خونه تاریک و تیره شب بود.

با مالیدن چشم هام به مامان عاطفه خیره شدم که

نگاهش سمتم جذب شد و با تلفن که کنار گوشش

بود گفت:

– بفرما خودش بیدار شد، شصتش خبردارش کرد.

 

 

خمیازه ای از خواب آلودگی کشیدم گوشی رو

سمتم گرفت.

– یاسره!

هول زده گوشی رو قاپیدم.

– الو؟

انگار از صدام فهمید چقدر مشتاقش بودم که پشت

تلفن هم متوجه شد.

– سلام توله! خوبی؟

تند تند سر تکون دادم و لحظه ای حتی یادم نبود

که اون نمیتونه منو ببینه.

– اره، تو چی؟ آزاد شدی؟

لحظه ای معطل کرد و در نهایت احساس کردم

وارد فضای آروم تری شد.

 

– آره …همین یک ساعت پیش تونستم بیام بیرون!

نفسم رو آسوده بیرون دادم.

– مامانم چی؟ اون رضایت داد؟

باز هم مکث کرد و من از طفره رفتن متنفر بودم.

– ازش رضایت میگیرم، نگران نباش! عاطفه گفت

ناخوشی …لجبازی نکن واسه رفتن به دکتر وگرنه

خودم شبونه میام اونجا.

با خنده خواستم بحث رو عوض کنم.

– اما به عنوان یه زندانی که با وثیقه آزاد شده،

اجازه نداری از اونجا خارج بشی.

انگار تعجب کرد که من یه چیزایی از قانون سرمه

و خندید:

 

– از کی تا حالا این چیزا رو هم بلدی، من یکی تا

حالا به جز سربازی پام به این جاها باز نشده بود

که به لطف حضرت عالی شد …

پتوم رو دورم پیچیدم.

– بالاخره باید از یه جایی شروع کنی آقای

خلافکار.

خواست حرفی بزنه که صدایی احظارش کرد و

مجبور شد تلفن رو زود تر انتظارم قطع کنه.

از ارتباط تلفنی متنفرم بودم و یکی از دلایلشم

همین بود …

#دالاهو_650

مامان عاطفه با چایی نبات بالا سرم اومد.

 

– پاشو یه چیزی بخور به شکم خالی نخواب

…واست خوب نیست.

لیوان چایی رو ازش گرفتم و پرسیدم:

– شما که به یاسر چیزی نگفتی؟

سری به نشونه نفی تکون داد.

– نه …خیالت راحت! ولی اصلا تشویق نمیکنم تو

هم اینجوری سکوت کنی …فردا که رفتیم

آزمایشگاه، جوابش هرچی که بود باید به یاسر

بگی.

حس می کردم مامان عاطفه خودش میدونه که

جواب امکانش زیاده که مثبت بشه و نمیتونم بدون

خبر دادن به یاسر ازش رد بشم.

اما خودم احساس امیدواری داشتم.

 

حتی به فکرم نرسید منو یاسر کجای کار اشتباه

کرده بودیم که چنین اتفاقی افتاده بود.

با شمارش تعداد دفعاتی که با هم بودیم تنها زمانی

می تونست این اتفاق افتاده باشه که توی خونه دایه

گیان با هم بودیم …

موهام رو از فرط حرص و عصبانیت چنگ زدم

و اولین جرعه از چاییم رو نوشیدم.

***

– گفتی چند سالته؟

به مشخصاتم روی کاغذی که چند دقیقه پیش پر

کرده بودم، اشاره کردم.

– گفتم که داره نوزده سالم میشه!

 

خانمی که پشت پیشخوان بود سر تکون داد.

– بعد از این خانم برو داخل …

سرمو نزدیک گوش مامان عاطفه بردم.

– حالا واجب بود بیایم آزمایش واقعی بدم؟

 

سرش رو مثل خودم نزدیک اورد و پلک هاش رو

روی هم گذاشت.

– اره …مجبوری، من همیشه هم مامان خوبی

نیستم بعضی وقتا همینقدر سخت گیر میشم به

خاطر خودت.

سرم رو آهسته تکون دادم که اون خانم بیرون اومد

و به جاش داخل رفتم.

 

ظرف آزمایش رو بهم داده بودن و اسمم با

برچسب روش نوشته شده بود، سر جای مقرر

گذاشتم.

با استرس از دختری که لباس سفید پرستاری

پوشیده بود، پرسیدم:

– چقدر جوابش طول میکشه؟

به تاریخ نگاه کرد و روی تقویمش علامت زد.

– فردا صبح!

نفسم رو بیرون دادم که مامان عاطفه سمتم اومد.

– تموم شد؟

سر تکون دادم ک همراهش خارج شدم.

– الان دیگه خیالت راحت شد مامان خانم؟

 

آروم خندید و با احتیاط کمکم کرد از خیابون رد

بشم.

– اره …

با دیدن بستنی فروشی دلم ضعف رفت.

شاید مغزم من رو داشت با دیدن بستنی به یاد

روزگاری می انداخت که بی دقدقه از مدرسه

برمیگشتم و همراه فرشته توی گرمای تابستون از

خنکی بستنی لذت می بردیم.

– میشه بستنی بگیریم؟

یاسر کارت بانکی به مامان عاطفه داده بود ذکر

کرده بود هرچی من میخوام برام فراهم بشه و

مامان هم قطعا توی اجرای این امر نمی خواست

کم و کاستی به جا بزاره و بدون هیچ فوت وقتی

برام از اون بستی قیفی های شکلاتی خرید.

 

 

با لذت شروع به لیسیدن کردم و قدم زدم که

عاطفه خانم نگاه حسرت باری بهم انداخت.

شاید اولش خیال کردم که اون داره به جوونی های

خودش فکر میکنه که شاید به بی نگذرونده اما با

حرفی که زد قلبم به تپش افتاد.

– کاش من تمام سال های عمرت تا این لحظه رو

مادرت بودم …

لبم رو گزیدم و سعی کردم خنده روی لب هاش

بیارم با این که خودم دل و دماغ خندیدن رو با

استرس ناشی از جواب اون ازمایش رو نداشتم.

***

– شنیدم خوب غذا نمیخوری آهو …

 

وقتی اسمم رو اینجوری صدا می زد قلبم تند

میتپید.

– باز از مامان عاطفه پرسیدی؟ ای بابا مگه این

شکم من چقدر جا داره که هی غذا بخورم.

خسته خندید.

– باشه انقدر غر نزن وروجک!

پتو رو روی سرم کشیدم.

– پیش کیی؟

حس کردم صدای بوق اومد و بلافاصله جواب داد:

– توی ماشینم و کسی پیشم نیست.

دو دل بودم بین حرف زدن اتفاقات امروز اما چی

میشد اگر یاسر می فهمید.

 

– ام میگم …یه چیزی بگم قول میدی هول نکنی؟

 

مکث کوتاهی کرد.

– بستگی داره اونی که میخوای بگی چی باشه؟!

پوست لبم رو بی اختیار جوییدم.

دوست داشتم بدون ترس حرفم رو بزنم اما نمی

شد.

از یاسر نمی ترسیدم.

اون قطعا قرار نبود عصبی بشه یا هرچی …

مطمعن بودم بعد از شنیدنش بی درنگ خودشو به

اینجا میرسونه و مانع هر کاری که قرار بود انجام

بدم، میشه.

– الو؟ آهو؟ خوابیدی!

 

به خودم اومدم و سرفه کردم.

– عا نه …اول بهم قول بده.

نفسش رو کلافه بیرون داد.

– قول چی بدم؟

پتو رو توی دستم مچاله کردم.

– قول بده نه عصبی بشی، نه هول کنی، نه دعوام

کنی.

طوری داشتم بهش میگفتم که حتی خودمم ترسیدم

مبادا کار وحشتناکی انجام داده باشم.

– دق دادی منو! بگو چی شده؟ آدم کشتی؟

سوال اخرش رو به شوخی پرسید که خیلی جدی

جواب دادم:

 

– نه …اما قراره بکشم.

حرفم کاملا جدی بود ولی تو گلو خندید.

– داری سر به سرم میزاری بعد از این که بیست و

پنج ساعت توی زندان بودم؟

انگشت هام رو بهم گره زدم.

– نه یاسر، کاملا جدی ام! گوش کن بهم …

مکث کرد که ادامه دادم:

– دیروز که حالم بد شد مامان عاطفه خیالکرد

نکنه حامله باشم و رفت ازون چیزا خرید که یادم

نمیاد اسمش چیه …

باز هم ایستادم که انگار کاملا جدی شد.

– خب …بعدش؟

 

 

از شدت استرس کف دست هام عرق کرده بود.

– بعدش …ام خب جوابش مثبت شد، اما مامان

عاطفه میگه اینا دقیق نیست امروز رفتم آزمایش

دادم …

حس کردم گوشی از دستش افتاد و بلا فاصله

برداشت.

– داری جدی میگی یا داری باز شوخی میکنی؟

تپش قبلم بالا رفت.

– آیی چرا باید راجب همه چیز شوخی کنم؟ دادم

جدی میگم.

سکوت کرد.

یه سکوت نسبتا طولانی …

– بگو به روح طاهر!

 

نفسم رو کلافه فوت کردم.

– چرا اذیتم میکنی یاسر؟ به روح بابام دروغ

نمیگم.

حس کردم به جایی مشت زد و بلافاصله گفت:

– گوشی رو بده عاطفه!

زانو هام رو بغل کردم.

– خوابیده …چیکارش داری؟ اصلا شنیدی چی

گفتم؟

انگار از توی ماشین پیاده شد که صدای بهم کوبیده

شدن ماشین رو شنیدم.

– چرا زود تر نگفتی؟

 

موهای بازم رو که روی شونه هام ریخته بود رو

پشت گوش زدم.

– چه فرقی داشت؟ تو اون موقع پیش پلیس گیر

بودی میگفتم فقط ذهنت بیشتر درگیر میشد.

نمیتونستم از صداش تشخیص بدم چه حالتی داره و

برای همین مجبور شدم بپرسم.

– اگر جواب آزمایشم مثبت باشه چی؟

صدای نفس های کشدارش رو از پشت تلفن می

تونستم بشنوم که لب زد:

– چی میخوای بشه؟ آهو به ولای علی قسم فکرای

چرت و پرت به سرت بزنه من میدونم با تو

…فردا میام اونجا!

 

 

هول کردم.

اصلا دلم نمیخواست یاسر به خاطر چیزی که

هنوز مشخص نیست دوباره از کارش عقب بیوفته

و تند تند لب زدم:

– نه نه واسه چی بیای؟ هنوز که چیزی نشده!

کارت عقب میوفته.

انگار از شنیدن حرف من کفری شد.

– آهو … میفهمی چی میگی؟ زن من احتمال

بارداریش پنجاه درصده اون وقت من یه شهر دیگه

باشم و همینجا بمونم تا مبادا دوتا کاغذ پاره رو

نتونم امضا کنم؟!

حرف هاش منطقی بود اما باید راضیش می کردم

بر نگرده.

– خودت میگی پنجاه پنجاه، یعنی هنوز چیزی

مشخص نیست …بعدش هم اگر مثبت باشه میدونی

چی میشه؟

 

صدای پیچیدن باد توی گوشی رو می تونستم

بشنوم اما انگار یاسر اصلا براش اهمیتی نداشت و

تشر زد:

– چی میشه؟

موهام رو حرصی کشیدم.

– بد بخت میشم، بیچاره میشم، به خاک سیاه میشینم

…بازم بگم؟

حتی می تونستم دندون قورچهش رو هم حس کنم.

– این درام بازی ها رو از کدوم فیلم در اوردی؟

همه اینایی که تا الان بچه دار شدن عاقبتشون

همین شده که جلو جلو پیشواز عزا میری؟

اصلا انگار یاسر متوجه حرف هام نمی شد که

واضح تر گفتم.

 

– همه نه …ولی منم مثل همه نیستم! من یه دختری

نیستم که ازدواج عادی داشته و حالا توی خونه

شوهرش حامله شده …یک ماه بیشتر تا کنکورم

باقی نمونده و آرزو دارم برم دانشگاه اون وقت با

به دنیا اومدن یه بچه همه آرزو هام نابود میشه …

 

سعی کرد این بار با روش دیگه ای قانعم کنه.

– با من از چاله چوله های مسیر حرف نزن، چی

خیال میکنی؟ فکر کردی من میزارم آرزو های تو

با به دنیا اومدن بچه به انتهاش برسه؟!

شاید جواب تلخی بود اما من دقیقا همین فکر رو

می کردم.

– اره …چه بخوام چه نخوام همش دود میشه میره

هوا …واقعا بچه ای که ما بازم در اینده می تونیم

صاحبش بشیم با یه موقعیت بهتر رو به این بچه

 

ای که حتی از به دنیا اومدنش راضی نیستم ترجیح

میدی؟

عصبی تماس رو قطع کرد و بلا فاصله تصویری

گرفت.

با حالتی که ژولیده بودم باز هم تماس رو وصل

کردم.

– واسه چی اینجوری زنگ میزنی؟

اخم کرد.

– میخواستم ببینم خود واقعیتی که تا این حد احمق

و سنگ دلی؟!

اشکم رو پس زدم.

– اره سنگدلم چون من دلم نمی خواد چیز هایی که

همیشه آرزوم بوده رو با اومدن مهمون ناخونده

نابود کنم.

 

باز هم دست توی موهای مردونهش فرو برد.

– به چی قسم بخورم قرار نیست هیچ کدومش پیش

بیاد؟

دستی تکون دادم.

– نمی خواد قسم بخوری! فقط بزار فردا جوابش

رو بگیرم بعد اون موقع تصمیم میگیرم …اصلا

از اولش هم اشتباه بود که بهت گفتم میدونستم

اینجوری میشه …

***

– شناسنامه اوردی؟ شوهرت کو؟

 

 

شناسنامهم که دست مامان عاطفه بود رو ازش

گرفتم و روی پیشخوان مقابلش گذاشتم.

– بفرمایید!

برداشت و نگاهی مشکوک بهم انداخت.

– بیمه دارید؟

شونه بالا انداختم.

– گمون نکنم! پدرم چند ماه پیش فوت کرده

…مادرمم ترکم کرده! آزادش خیلی گرون میشه؟

مشکوک پرسید:

– بیمه تحت پوشش شوهرت چی؟

به مامان عاطفه خیره شدم که مثل خودم جواب

نداشت.

– عامم راستش هنوز عقدمون رسمی نشده!

 

انگار حرفم به مزاجش خوش نیومد که اخم ریزی

کرد و روی کاغذی مهر زد و دستم داد.

– اینجواب آزمایشه، خودت نمیتونی ازش سر در

بیاری …بعد از اون خانم شما برو داخل دکتر

واست بخونه.

سر تکون دادم و پیش مامان عاطفه برگشتم.

– دارم سکته میکنم!

دستش روی پاهای لرزونم نشست.

– آروم بگیر دختر …طوری نیست.

سر تکون دادم و بعد از چند دقیقه که نوبتم شد،

داخل رفتم.

دکتر زنانی که اونجا نشسته بود لبخند زد.

– خوش اومدی، جواب آزمایشت لطفا …

 

جواب رو مقابلش گذاشتم.

– بیمه نداشتی؟

سری به نشونه نفی تکون دادم که مروری به کاغذ

کرد.

– مبارکه …

دنیا روی سرم خراب شد.

– چی مبارکه؟

باز هم خنده دندون نمایی زد.

– حامله ای خوشگل خانم!

 

 

نفسم برید.

دنیا روی سرم آوار شد و سرم گیج رفت.

کاش مامان عاطفه با من داخل می اومد.

– مط …مطعنید؟

انگار فهمید حالم زیاد خوب نیست، توی لیوان

پلاستیکی آبی دستم داد.

– اره مطعنم، اینو بخور حالت بهتر میشه.

لیوان رو با لرزش دستم ازش گرفتم و تشکر کردم

که پرسید:

– همسرت کجاست؟

بانفس های عمیق جواب دادم:

– به منشیتون گفتم من نه پدر و مادر دارم، نه

همسر عقدی …هنوز اسمش توی شناسنامهم نرفته!

 

انگار اون هم از وضعیت زندگی من سرش گیج

رفت.

– پس چطوری برات نامه بهداشت رد کنم؟

من حتی نمی دونستم نامه بهداشت چی هست و

پرسیدم:

– اینی که میگید یعنی چی؟

خودکارشو روی میز رها کرد و صندلیش رو جلو

کشید.

– یه نامه ایه که خانم های باردار از اول تا اخر

بارداری حتی بعد از زایمان تحت پوشش بهداشت

میرن و اونجا وضعیتشون چک میشه.

لبم رو دندونگرفتم.

– خیلی واجبه؟

 

سر تکون داد که باز پرسیدم:

– اگر بخوام بچه رو بندازم چی؟

انقدر سوالم رو واضح پرسیدم که جوابی براش

نداشت و انگشت روی بینیش گذاشت.

– هیشش …ما اینجا کار غیر قانونی نمیکنیم! بهتر

به جاش بری با نامزدت عقد رسمی بخونی.

 

هیچ کار این ادم ها روی قانون نبود الان انجام

سقط جنین که نمی فهمیدم ایراد کار کجاشه؟!

نا امید با گرفتن کاغذم از اتاق بیرون اومدم که

مامان عاطفه منتظر بهم خیره شد.

– چی شد؟

کاغذ رو دستش دادم.

 

– هیچی، بد بخت شدم.

شوکه فقط خیره شد.

شاید اگر توی موقعیت بهتری بودم باید از

خوشحالی لبخند میزدیم اما حالا …

– بیا بریم خونه!

دستش رو پس زدم.

– نه، همینجوری نمیشه، باید یه فکری به حالش

بکنیم!

انگار اصلا متوجه منظورم نشد.

– چیکار کنیم؟ اینجا بمونیم که نتیجه آزمایش

عوض نمیشه!

لب هام از بغضی که سعی در پنهانش داشتم،

لرزید.

 

– برگردیم خونه شما میخوای به یاسر زنگ بزنی

…اونم بیاد اجازه نمیده.

ابرو هاش بالا پرید.

– اجازه چیو نمیده؟

دست هام رو توی جیبم بردم.

یکم از گفتش خجالت میکشیدم ولی نه خجالت اور

تر از این که میدونست قطعا با یاسر خوابیدم که

الان شکمم بالا اومده.

– سقط …

لبش رو گزید و هین تو گلویی کشید.

– هیسس میشنون!

 

از نظر خودم کار خلافی نبود پس ایرادی توش

نمیدیدم.

 

دستم رو گرفت و آروم همراه خودش کشید که

ناچار دنبالش رفتم.

– پس قول بدید به گوش یاسر نرسه!

با صدایی که از پشت سرم اومد، ترسیدم.

– چی به گوش من نرسه؟

خودش بود.

همون صدای مردونه و خش دارش.

شاید عوارض حاملگی بود اما نمی شد مامان

عاطفه هم دچارش شده باشه.

 

به پشت چرخیدم که با دیدن یاسر و همون قد و

بالای رشیدش خون توی رگ هام از جریان افتاد

و سرم گیج رفت.

قبل از این که روی زمین فرود بیام دستی دور

کمرم حلقه شد.

– آهو؟ خوبی؟

مامان عاطفه که کنارم ایستاده بود هول شد و

گفت:

– بیا ببریمش خونه! بچم حالش خوب نیست رنگ

و رو نداره! اینجوری اومدی ترسید.

یاسر که سعی می کرد من رو سر پا نگه داره، تا

جای ماشینش همراهیم کرد.

– چی شده که حالش خوب نیست؟ مگه الان دکتر

نبودید؟

 

توی ماشین نشستم که دوتاشون سوار شدن و یاسر

باز نگران نگاهم کرد.

– چیزی نیست خوبم!

نگاهی به ریختم انداخت که حسابی ترسیده و بی

جون بودم.

– اره مشخصه چقدر خوبی! جواب آزمایش چی

شد؟

اخم کردم و جوابی ندادم که از مامان عاطفه

پرسید:

– نمیگید؟

امکان نداشت اون راستش رو نگه و بالاخره همه

چیز رو روی آب ریخت.

– جواب آزمایشش مثبت بود!

 

 

شاید اون هم مثل من بود.

مثل من نمی دونست باید خوشحال باشه یا

ناراحت.

شاید فکرش یه چیز باحال و جالب بود که دلم

میخواست امتحانش کنم اما حالا که توی واقعیت

برام اتفاق افتاده بود نمی تونستم همه چیز رو

همونطور گوگولی مگولی ببینم.

زبونش بند اومده بود.

مثل اولین بار خودم.

– ای بابا میخواید همینجا واستید، بریم خونه بعد

اینجوری به هم زل بزنید.

یاسر دستم روگرفت و سوئیچ رو به مامان عاطفه

داد.

 

– شما برو بشین تو ماشین، من با آهو حرف دارم.

می ترسیدم.

دلم نمی خواست تنها بشم ولی چاره ای نبود.

با رفتن مامان عاطفه، یاسر محکم من رو توی

بغلش کشید.

– ببخشید!

این لحن پشیمونش برای من اشنا نبود.

در واقعی یاسر برای هیچ کاری ابراز پشیمونی

نمیکرد.

– چی رو باید ببخشم؟

کنار گوشم پچ زد:

– هرچیزی که نباید می کرد.

 

از سر عصبانیت محکم خودم رو از بغلش عقب

روندم.

– حالا پشیمونی به چه درد من میخوره؟ فکر

میکنی من انقدر بزرگ شدم که بتونم از پس

بزرگ کردن یک بچه بر بیام؟!

نادم بودن از نگاهش مشخص بود ولی دردی ازم

دوا نمی کرد.

– بیا بریم، توی خونه حرف میزنیم.

خواست بره که بازوش رو گرفتم.

– کجا بریم؟ اونجا هیچ فرقی نمیکنه! به هر حال

من تصمیم رو گرفتم.

 

مقابلم قد علم کرد.

 

– تصمیم به چی گرفتی تنهایی؟

مثل خودش سینه سپر کردم.

– همون چیزی که باید می گرفتم! فکر میکنی

الکی دارم این همه درس میخونم؟

انگار منظورم رو نگرفت که براش باز کردم:

– من دلم نمیخواد توی چنین شرایطی شکمم بالا

بیاد که نتونم به رویایی که دارم برسم!

ذره ای با مکث تقریبا طولانی نگاهم کرد.

– بهت میگم بریم خونه چون دلم نمیخواد عالم و

ادم حرف های مارو بشنون.

دستم روگرفت و سمت ماشین برد.

این بار جلو نرفتم و صندلی پشت کنار مامان

عاطفه نشستم.

 

تا خونه حرفی نزدیم و مامان عاطفه هم سعی

داشت آرومم کنه.

***

– خب؟!

پا روی پا انداختم.

– خب به جمالت! باز باید بگم؟

سری با نشونه نفی تکون داد و جلو اومد.

– من دلم نمی خواد بشم پدری که باعث قتل بچه

خودش شده.

چینی به بینیم دادم.

– چرا الکی بزرگش میکنی؟ قتل چیه؟ اون حتی

نفس هم نمیکشه اندازه یه دونه نخوده!

 

کلافه دستی لای موهاش کشید که ادامه دادم:

– اصلا تو فکر نکردی این بچه به دنیا بیاد چی

میشه؟ تو حتی طلاقت رو از مامانم نگرفتی و

شوهر رسمیم هم به حساب نمیای.

با زانو روی تخت کنارم نشست و دست زیر

چونهم گذاشت.

– نُه ماه زمان کمی نیست که بخوایم این کار هارو

انجام بدیم.

 

زانو هام رو بغل گرفتم.

– کمه …خیلی کمه …این چند ماه نتونستیم قدمی

جلو بریم مابقیش هم اتفاقی نمی افته!

دندون هاش رو روی هم سایید.

 

ولی من می خواستم این بار منطقی عمل کنم.

– من تا حالا تصمیمی گرفتم که زندگی تو رو

خراب کنه؟ مطمعن باش اگر تضمین میدم که به

آیندهت لطمه ای نخوره یعنی پاش میمونم.

پتو رو روی پاهام کشیدم.

– من خودم دلم نمیخواد، فکر میکردم انقدر

تحصیلات داری که با این جریان منطقی برخورد

کنی اما اشتباه می کردم، تو هم شبیه مرد های

دیگه فقط به فکر بچه دار شدن و این چیزایی.

داشتم چرند میگفتم.

می دونستم یاسر اصلا از این دسته ادم ها نیست و

فقط می خواستم جریحه دارش کنم که رضایت بده.

انگار فهمید نمیتونه از اون زاویه وارد بشه و

طور دیگه ای سعی کرد جلودارم باشه.

 

– فکر میکنی حرفش مثل عملش راحته؟ میدونی

چقدر درد داره؟

سر تکون دادم.

– دو روز درد کشیدن بهتر از یک عمر پشیمونیه!

سرش رو عقب داد و به سقف خیره شد.

تمام کوچه پس کوچه های ذهنش رو کنکاش می

کرد تا راه حلی پیدا کنه اما نبود.

می دونستم منتظر جرقهس تا رضایت بده و

خودش هم بارها قبلا گفته بود سن مناسبی برای

بچه دار شدن ندارم.

دوتا دستم رو بین دست هاش گرفت و ملتمسانه بهم

نگاه کرد.

– توی چشم هام زل بزن آهو …به خدا بگی می

خوای با وجود همه جوانبش بازم انجامش بدم

 

مخالفت نمیکنم چون با وجود این که ته قلبم دارم

هزاد بار ارزو میکنم پشیمون بشی ولی خودت

…چیزی که برای ایندهت در نظر داری از

احساس پدرانه و عذاب وجدانم مهم تره …فقط

عاقلانه تصمیم بگیر.

 

پاهام رو بیشتر توی خودم جمع کردم که با دست

فاصله داد.

– هنوز که بچه من اون توعه، اینجوری نشین

اذیت میشه.

دوست داشتم بغلش کنم.

دلم میخواست گریه کنم و دلم به حال جفتمون

بسوزه.

 

فکرم رو عملی کردم و دستم رو دور گردنش حلقه

زدم که کنار گوشم پچ زد:

– می دونی چرا کم اوردم؟

جواب این سوال رو نمی دونستم و مثل خودش پچ

زدم:

– نه!

محکم نگهم داشت و موهام رو کنار زد که گرمای

نفسش به گوشم برخورد کرد.

– چون من زندگی مامان و بابای این فسقلی هنوز

مسیرش انقدر هموار نشده که خودش توی آرامش

باشه! دیروز توی پاسگاه انتظامی فهمیدم حالا حالا

باید بدوم تا بهت برسم.

از بغلش بیرون اومدم.

 

– منظورت چیه؟ مگه نگفتی مامانم تا خونه رو

بگیره اجازه طلاق میده؟

چشم هاش رو روی هم فشار داد.

– فکر میکنم اون مکار ترین روباهیه که دیدم!

جواب دادگاه طلاق عقب افتاده.

ابرو هام رو بالا انداختم.

– به خاطر اینکه نتونستی خودتو برسونی؟

سرش رو به نشونه نفی تکون داد.

– نه …وکیلم اونجا بوده! چون افاق ادعا کرده از

من بارداره!

 

چشم هام سیاهی رفت.

 

سرم گیج و بدنم سست شد.

– یعنی چی؟

همونجا نگهم داشت و شونهم رو گرفت.

– واسه چی اینجوری از حال میری؟ از کی

حاملهس وقتی من حتی دستمم بهش نخورده؟ داره

وقت میخره واسه خودش …

سرم رو بالا اوردم.

– پس چرا نگفتی بهشون؟

چشم هاشو ریز کرد.

– فکر میکنی الکیه؟ دست روی قرآنم بزارم

اونجماعت حرف توی گوششون نمیره مدرک

میخوان.

حرص پوست لبم رو کندم.

 

– کلا ولش کن، من اینجا خودم درگیری بزرگ

تری دارم.

انگشت روی لب هام گذاشت.

– من راه دو ساعته رو توی نیم ساعت اومدم که

بهت برسم مبادا دیوونه بازی در بیاری حماقت

کنی کار دست خودت بدی …فکر میکنی انقدر

خرفت و مغزم پوسیدهست که تا تو نخوای من به

زود قانعت کنم؟

حرف هاش گنگ و نا مفهموم بود.

یکی به نعل میکوبید یکی به میخ …

– منظورت چیه؟

دست پشت گردنش کشید و موهام رو پشت سرم

جمع کرد.

 

– خودم میبرمت یه جای درست درمون اگر

خطری نداشته باشه میزارم انجامش بدی وگرنه

دندم نرم چشمم کور پای کاری که کردم وایمیستم.

همین حالاش هم اون ایستاده بود پای کاری که

کرده بود و من سطح توقع بالا تری نداشتم.

همین که قانع شده بود می تونستم حدس بزنم چقدر

راجب اینده فکر کرده.

 

صدای نفس هاش رو کنار خودم میشنیدم.

طاق باز دراز کشید و به سقف خیره شد که سمتش

چرخیدم.

– ناراحت شدی ازم؟

 

سوال عجیبی ازش پرسیدم اما توقع جواب عجیب

تری نداشتم.

– نباید از دختری ناراحت بشم که زندگیم روش

ریسک کردم و حاضر نیست چشم بسته بهم اعتماد

کنه تا بفهمه سر قولم میمونم.

چشم هام رو بستم و سرمو روی بالشتش گذاشتم.

– همه چیز که اعتماد نیست، مگه خودت نبودی

میگفتی زوده ما بچه دار بشیم؟!

نفسش رو بیرون داد و انگشت روی بینیم گذاشت.

– هیش آهو، نمی خواد حرف های خودمو به خودم

تحویل بدی! تو جای من نبودی وقتی شنیدم حامله

ای چه حالی شدم.

شبیه بچه ها شده بود و من اصلا خیال نمیکردم

یاسر چنین درون شکننده ای داشته باشه چون

همیشه از نظر من اون یک مرد آهنی بود که

 

هرگز قرار نبود با ضربه ای بشکنه یا خراش

برداره.

– ببخشید ولی من نمی تونم ریسک کنم و آیندهم رو

نابود …

آروم سر تکون داد.

– سیگارم رو بده، خودت برو بیرون شام بخور

دودش واست خوب نیست!

احساس مسئولتیش در حالی که می دونست

وضعیتم موقتیه برام عجیب بود.

– اون که قرار نیست به دنیا بیاد، واسه چی …

حرفم رو قطع کرد.

– هنوز که زندهست، منم باباشم! وظیفمه مراقبش

باشم.

 

 

از حس مسئولیت پذیریش قلبم فشرده شد.

سیگارش رو بهش دادم و از اتاق بیرون رفتم.

مامان عاطفه در حالی که روی مبل نشسته بود

فقط به زمین خیره بود.

نزدیکش شدم.

– الو؟ کجا سیر میکنی؟

انگار به خودش اومد.

– هان؟ همینجام! یاسر چی میگفت؟

کنارش نشستم.

 

– فکر میکردم خیلی بخواد مخالفت کنه اما خب

رگ خوابش دست منه به هر حال چیزی که من

نخوام رو به زور بهم تحمیل نمیکنه.

به چشم هام خیره شد.

– تو راضی بچهت رو بکشی؟

اخم کردم.

– اون هنوز به دنیا نیومده که زنده باشه واسه چی

همش بهم عذاب وجدان میدید؟ اگه میخوای وجدانم

رو بیدار کنید باید بگم اون خیلی وقته مرده به حال

خدا منو میبخشه چون میدونه چاره ای ندارم.

تخته گاز حرف زدم که مامان عاطفه چیزی

نگفت.

حالا اون برای من یک زنی نبود که جایگزینی

باشه و اون دقیقا خانوادم به حساب می اومد.

 

– خدا عاقبتمونو به خیر کنه.

***

– توی این چند وقت انقدر من راه ریجاب و دالاهو

رو رفتم و اومدم که دست اندازشم حفظ شدم الان

کاری نکن با همین چشم های خستم پاشم تخته گاز

بیام اونجا سقف همون خونه رو روی سرش

خراب کنم.

از صدای یاسر ترسیدم.

داشت با کی پشت تلفن حرف می زد که اینجوری

امپر چسبونده بود؟!

 

 

ترسیده بهش خیره شدم.

سابقه نداشت ساعت دو نصف شب کسی بهش

زنگ بزنه و برای همین گوشام رو تیز کردم.

زیاد نفهمیدم کی پشت خطه اما از صدای مشخص

بود که مرده و داره راجب چیز مهمی حرف میزنه

که خون یاسر اینجوری جوش اومده.

– تو حرف کیو داری باور میکنی؟ بهت دارممیگم

تا حالا دستم بهش نخورده اون وقت چطوری

شکمش از من بالا اومده؟ یه چیزی بگو با عقل

جور در بیاد!

متوجه شدم همون پسره وکیل و دوست قدیمیش

پشت خطه که انقدر راحت باهاش حرف میزنه.

سر جام روی تخت نشستم که یاسر پایین رفت و

لبه پنجره ایستاد.

 

بهش خیره موندم که این بار واقعا فریاد زد:

– هشت ماه صبر کنم که به دنیا بیاد تا اون موقع

ازش تست بگیرن؟ نخندون منو نصف شبی …

خودمم شوکه شدم اما اول باید اصل ماجرا رو

میفهمیدم.

تلفن بعد از چند دقیقه قطع شد که یاسر سمتم

چرخید.

– ببخشید بیدارت کردم، بخواب گذاشتمش سایلنت.

حالا که خواب از سرم پریده بود می خواستم سوال

پرسش کنم.

– کی بود؟ چی میگفت که اینجوری داغ کردی؟

در حالی که دراز کشیده بود، دست روی پیشونیش

گذاشت.

 

– وکیلم بود، چرند میگفت حوصله ندارم راجبش

الان حرف بزنم.

نزدیکش شدم و سرمو روی سینهش گذاشتم.

– راجب مامانم بود؟

دستش لای موهام رفت.

– هیششش قول بده تا صبح سوالی نپرسی قول

میدم بهت بگم.

 

من آدم قول دادن نبودم.

مخصوصا به یاسر چون می دونستم اصلا جنبه

ندارم بهش عمل کنم.

– قول نمیدم، توضیحش هم ندی خودم میدونم چی

شده!

 

مشکوک بهم نگاه کرد.

– چی شده؟

از بغلش بیرون اومدم.

– بچه که نیستم خر فرض بشم، مگه میشه تو با

مامانم ازدواج کرده باشی و حتی دستت بهش

نخوره؟!

فقط داشتم یک دستی می زدم چون خودم یقینا از

چشم هام بیشتر به یاسر اعتماد داشتم.

– داری نصف شب چرند میگی آهو، بگیر بخواب

هزیون نگو.

سعی داشت دوباره منو توی بغلش بکشه ک پسش

زدم.

 

– نمیخوام، بیخودی منو با بوس و بغل خر نکن،

متوجه نمیشی مامانم ازت حاملهس!

مچم رو بی اختیار نگه داشت و فشار ریزی داد.

– خری دیگه! خری که نمیفهمه اصلا امکان این

که آفاق حامله صفره …یک این که من دستمم

بهش نخورده دوم این که خودش اندازه مو های

سرت تکرار کرده نمیتونه حامله بشه وگرنه چرا

باید تو رو بزرگت میکرد؟

نفسم به شمار افتاد.

اصلا سابقه نداشت یاسر اینجوری سر من داد بزنه

که حتی باعث شد مامان عاطفه هم بیدار بشه و تقه

ای به در اتاق بزنه.

– خبری شده؟

یاسر دستی به موهاش کشید و نفسش رو کلافه

بیرون داد.

 

– نه ببخشید بیدارت کردم، بخواب طوری نیست!

بعد از این که مطمعن شدیم مامان عاطفه پشت در

نیست، بهش زل زدم.

– اینجوری نگاهم نکن؛ بخواب که از دستت

شکارم.

 

بیشتر بهش زل زدم.

– منم شکارم! فکر میکنی واسه من آسونه؟ باید

بدونی حتی بیشتر از تو اذیت میشم …رسما یتیمم

هیچ کسیو ندارم، یه شهری اومدم که فقط یک

نفرو میشناسم، از مردی حامله ام که هیچ رابطه

دائمی برام ثبت نشده، گیر کردم بین یه برزخ و

تهش هم جوابم میشه این …

 

بی اختیار حرف میزدم و بغض به گلوم فشار اورد

که زیر گریه زدم.

انتظار منت کشی داشتم.

انتظار داشتم یاسر آرومم کنه اما دریغش کرد.

ازم دور شد و خودش رو به خواب زد.

چشم هام تار شد و شکمم تیر کشید.

حق داشتم همینجا از خونه بزنم بیرون اما نمیرفتم

و انگار یاسر هم این رو میدونست که هیچ اقدامی

نکرد.

انقدر عصبی بود که کوچیک ترین توجهی هم

نشون نداد و ترجیح دادم با فاصله ازش زیر پتو

برم.

***

– الان خودت رو به خواب زدی یا جدی داری

هفتا پادشاهو خواب میبینی؟

 

با صداش پلک هام لرزید و باز شد.

به یاد کار دیشبش که بیشتر از همیشه به حمایتش

نیاز داشتم، این بار جوابش رو ندادم.

پشتم رو بهش کردم که خودش هم متوجه شد.

دستش روی شونهم نشست و ماساژ آروم داد.

– قهری؟

حتی به خودم زحمت ندادم سر تکون بدم که سرش

رو نزدیک گوشم اورد.

– داری کاری میکنی از این که اجازه تصمیم سقط

رو پا خودت گذاشتم، پشیمون بشم.

بی اختیار طرفش چرخیدم.

مبادا نظرش عوض می شد.

بهش خیره شدم و اما لطافتی به خرج ندادم.

 

– از کی تا حالا با تهدید کردن منت میکشن؟

 

از کنارم بلند شد.

– کی گفته دارم منت میکشم؟ بلند شو آهو حوصله

بچه بازی ندارم.

باز هم بهم بر خورد.

شاید تقصیر خودم بودکه اصلا از یاسر انتظار

هیچ رفتار کجی رو نداشتم.

با بیرون رفتش از اتاق، از جام بلند شدم.

کش و قوسی به کمرم دادم که انگار رگ هم بهم

پیچ خورد و درد سراغم اومد.

بیخیالش داخل اتاق رفتم و با چشم دنبال مامان

عاطفه گشتم.

 

نبود و حدس زدم برای خرید بیرون رفته.

یاسر توی آشپزخونه در حالی که داشت یخچال رو

میگشت، بهم نگاه کرد که چشم هام رو ازش

دزدیدم.

روی مبل نشستم.

گرسنه بودم اما چون یاسر اونجا بود نمیخواستم

چیزی بخورم که خودش با سینی سمتم اومد.

– شیرت رو تا تهش بخور! غذات هم تمام و کمال.

دستوری میگفت و من اصلا خوشم نمی اومد.

– نمیخوام ببرش!

توی صورتم نگاهی انداخت و بی چون و چرا

سینی رو برد.

حتی تعارف هم نکرد.

 

دست به سینه منتظر نشستم که صدای تلفن یاسر

بلند شد.

اصلا این دفعه کنجکاو نبودم اما صدای خودش

انقدری بود که توی سکوت بتونم راحت بشنوم.

– شماره و آدرسش رو برام بفرست، تخصص

نداشته باشه بلایی سر آهو بیاره دود مانتو به باد

میدم.

خواستم سمتش بچرخم اما به خودم اجازه ندادم.

با برگشتن مامان عاطفه، کنجکاویم برطرف شد

چون خودش بهش توضیح داد که دکتر قابل

اطمینانی پیدا کرده.

 

ناخودآگاه استرس گرفتم.

 

کتاب ریاضیم که روی میز بود بهم چشمک میزد

که سرم رو باهاش گرم کنم.

صفحات اولش رو باز کردم.

دست خط یاسر حسابی با من فرق میکرد و خیلی

خوب و منظم مینوشت که هنوز جاش توی کتابم

بود.

اشکم بی اختیار جاری شد که بهم نگاه انداخت.

– الان داری واسه ریاضی گریه میکنی؟

کتاب رو عصبی بستم.

– نخیرم، دارم به خاطر بد بختی خودم گریه میکنم

که حتی وسط درس خوندنمم باز یه جایی توی

مغزم پیدات میشه.

مشکوک نگاهم کرد و نزدیکم اومد.

انگار فهمید ازش دلخورم.

 

– تو حتی طاقت نداری من یک روز واست ترش

رویی کنم اون وقت سر من هوار میکشی توقع

داری …

حرفش رو قطع کردم.

– اصلا قهر باش، فکر میکنی واسه من مهمه؟

الانه که هورمونام بهم ریخته اینجوری شدم وگرنه

به تلافی حرفم رو قطع کرد.

– هیسسس! نفس بگیر، پاشو یه چیزی بخور حداقل

جون داشته باشی با من یکی به دو کنی.

کتاب ریاضیم رو سر جاش گذاشتم.

– اگر بخوایم بریم پیش دکتر نباید چیزی بخورم.

 

خودش دست به کار شد و دوباره سینی رو واسم

اورد.

– دکتر همین الان نمیخواد کارشو شروع کنه،

بخواد هم من اجازه نمیدم …از دیشب چیزی

نخوردی میخواد ازت خون بره چیزی از آهو

نمیمونه.

 

لب هام رو جوییدم.

تقریبا بحث بی فایده بود.

نمیخواستم خودم رو اذیت کنم چون الویت زندگی

خودم مهم بود نه جنین بلا تکلیف …

***

– تو مگه چند سالته؟

 

هر بار که دکتری این سوال رو می پرسید من

خجالت میکشیدم.

در عوض من یاسر جواب داد:

– نوزده!

دست هام توی هم گره خوردن که سر تکون داد.

خانم دکتر اصلا اعصاب درست حسابی نداشت و

بد تر از یاسر اخم و تخم میکرد.

کاش مامان عاطفه میومد حداقل لبخند میزد استرس

نگیرم اما یاسر اجازه نداد.

کفش هام رو پوشیدم که دکتر چیزی روی کاغذ

نوشت و دست یاسر داد.

– فردا پنج صبح اینجا باشید، چون قراره غیر

قانونی انجام بشه توی ساعت کاری اجازه ندارم

…ضمنا قرار نیست بیهوشی بزنم، بی حسی هم

روت زیاد اثر نمیزاره پس اگر قراره اینجا لوس

بازی در بیاری از همین الان تصمیم بگیر.

 

لحنش شبیه مامان افاق بود.

سرد …خشک …خشن …حتی تحقیر کننده.

اما می تونستم از پسش بر بیام!

با خداحافظی که جوابی هم نگرفتم از اتاق بیرون

اومدم که یاسر پشتم راه اومد.

– بشین تو ماشین برم اینارو بگیرم!

سر تکون دادم و داخل ماشینش نشستم.

بوی سیگار میداد.

سرم رو به شیشه تکیه دادم که برگشت و نایلون

دارو رو دستم داد.

– چقدر دکتره ترسناک بود!

جوابم رو فقط با “هوم” داد که باز هم لب زدم:

 

– ولی به نظر می اومد کارش خوبه!

منتظر حرف طولانی تری بودم اما باز هم “هوم”

شنیدم.

 

خسته از حرف زدن های بیخودی، شبیه افسرده ها

گوشه ای از صندلی کز کردم.

تا رسیدن به خونه چیزی نگفتم و به محض رسیدن

مامان عاطفه رو صدا زدم که جوابی نشنیدم.

– رفته خرید؟

یاسر درب رو پشت سرش بست و سوئیچش رو

روی جا کفشی گذاشت.

– اون موقع توی داروخونه زنگ زد، کار فوری

پیش اومده مجبور شد یه شب بره دالاهو

 

…خونهش زیر زمینه لوله ترکیده وسایلش خراب

میشدن اگه نمی رفت.

ابرو هام بالا پرید.

چرا زود تر نگفته بود؟

البته باید خداروشکر میکردم یاسر با این بی

اعصابی و کم حرفی امروزش همینو بهم گفته بود.

لباس هام رو در اوردم.

شب که میگرفت به دلگیریش اضافه تر میشد.

– میشه بریم بیرون؟

یاسر در حالی که کاغذ های دستش رو جا به جا

می کرد.

– نه کار دارم.

نفسم رو کلافه بیرون دادم.

 

انگار چون میخواستم بچهمون رو سقط کنم شده

بودم دشمنش که اینجوری میکرد.

از شدت استرس فردا تشنگی امونمو بریده بود که

این بار پارچ آب رو سر کشیدم.

قطره هاش گردنم رو خیس کرد که جیگرم خنک

میشد و باعث میشد از شدت حرص آتیش نگیرم.

– حداقل کنترل رو بده تلویزیون ببینم.

در حالی که کنترل کنار دستش بود، پشت سرش

قایم کرد.

– نه صداش حواسمو از کارم پرت میکنه.

 

 

طوری حرف میزد که حس سربار بودن بهم دست

داد.

من نمی خواستم مزاحمش بشم.

شاید اون فکر میکرد من هنوز یه بچه لوس و

نونرم که باید اینجوری با رفتارش تنبیهم کنه.

اما من فقط ترسیده بودم.

گوشه مبل پاهامو جمع کردم و زانوهام رو بغل

گرفتم.

انقدر به دست هاش که مدام قلم لا به لاش می

چرخید، خیره شدم که چشم هام گرم خواب شد …

– بیدار شو اینجا نخواب!

با صدای دورگه یاسر چشم باز کردم.

 

حتی از نیمه شب هم گذشته بود و به جز خواب

آلودگی احساس گرسنگی می کردم.

اگر قبل از این روز بود یاسر خودش منو بغل

میکرد و میبرد یک راست سر جام می خوابوند.

کش و قوسی به بدنم دادم و با احساس ضعف توی

آشپزخونه رفتم.

معمولا آخر هفته ها مامان عاطفه برای خرید می

رفت اما حالا که نبود حتی یخچال هم زار میزد.

دست دراز کردم و شیشه مربا رو برداشتم که

یاسر پشت سرم ظاهر شد و از دستم گرفتش.

– شب چیز شیرین نمیخورن!

سرمو بالا اوردم و بهش خیره شدم.

دمای سرد یخچال لرز به تنم انداخت و حتی از

غذا خوردن هم منصرف شدم.

 

اما من حالا دیگه میلی به هیچی نداشتم و توی اتاق

رفتم.

یاسر دفتر َدستَکش رو جمع کرده بود و پشت سرم

راه افتاد.

با فرود اومدنم رو تخت، یاسر کلید کولر رو زد.

– میشه خاموشش کنی؟ اتاق سرده!

به پتو اشاره کرد.

– بندازش روت اگه سردته!

 

داشت شورش رو در می اورد.

سعی داشتم بی تفاوت باشم اما از تنها کسی که

انتظار نداشتم اینجوری باهام برخورد کنه داشتم

رفتار های ضد و نقیض میدیدم.

 

پتو رو روی سرم کشیدم.

با دراز کشیدنش کنارم انگار سرمای بیشتری بهم

وارد شد.

شاید حس کردم خودش می تونه دوباره گرمم کنه

و نزدیکش شدم که تشر زد.

– گرممه آهو …فاصله بگیر دارم آتیش میگیرم.

بی اراده بغض به گلوم فشار اورد.

خیلی دلممیخواست دختر قوی باشم.

واسم اهمیتی نداشته باشه یاسر ازم رو بگیره اما

من در برابر تنها کسی که احساس ضعف میکردم

خودش بود.

شاکی پتوم و بالشتم رو برداشتم و از تخت پایین

اومدم.

 

– روی زمین میخوابم تو هم اینجوری خنک

میشی!

حرفی نزد.

برق هارو کامل خاموش کرد که اتاق توی تاریکی

فرو رفت.

***

– آهو …چهار و نیمه! پاشو قبل پنج باید اونجا

باشیم.

با بدن کرخ شده بلند شدم.

انقدر نازک نارنجی نبودم که روی زمین خوابیدن

منو اینجوری کنه اما احساس سنگینی داشتم.

لباس هام رو با چشم بسته پوشیدم.

 

یاسر کی وقت کرده بود حموم بره و دوش بگیره؟

واسه چی به خودش عطر و ادکلن میزد.

انگار نمی تونست عادش رو ترک کنه.

پشت سرش راه افتادم که اول اشاره کرد.

– صورتتو بشور سر حال بشی.

چینی به بینیم دادم و به حرفش گوش کردم.

سر حال نشدم و بیشتر لرز به جونم افتاد و از

استرس بدنم شروع به لرزیدن کرد.

پاهام رو نمی تونستم روی پله بزارم که یاسر

شاکی شد.

– ما قرار نیست تا شب منتظر بمونیم که از ده تا

پله پایین بیای ها …

 

 

بهش خیره شدم.

فقط خیره که نفسش رو کلافه فوت کرد و خودش

اومد تا با گرفتن دستم منو از پله ها پایین بکشه که

مچم پیچ خورد.

درد داشت ولی نه به اندازه درد قلبم …

– نکش منو خودم میام!

دستم رو ول کرد ولی دقیقا جلوی ماشین.

– بشین.

سر تکون دادم.

گرگ و میش هوا حسابی سرد بود و بدنم بیشتر

لرز گرفت.

تا رسیدن به کلینیک نفسم رو حبس کردم و از پله

ها بالا رفتم.

 

یاسر جلو تر از من راه افتاد و جلو تر رفت که

دکتر تازه روپوشش رو تنش کرد.

– چیزی خوردی؟

سری با نشونه نفس تکون دادم.

– برو لباستو دربیار دراز بکش سرم بزنم حالت بد

میشه الان چیزی بخوری!

سر تکون دادم.

می دونستم یاسر اجازه نداره توی اتاق بیاد و خودم

لباسم رو در اوردم.

کاش پتو داشتن …

جیغ …

اشک …

شاید فقط کلمه ای بود که گفتنش اسون به نظر می

رسید اما درد حتی گفتنش هم راحت نیست چه می

 

رسید که وقتی بدون بی حسی تمام عضلات بدنش

به هم میچید.

لا جون بودم.

حتی برای داد زدن هم رمقی نداشتم و چشم هام

روی هم رفت.

دیگه دیر شده بود برای پشیمونی، من می تونستم

گرمای خون رو حس کنم و مطمعن بشم آیندهم رو

به خطر ننداختم.

– این تا یکی دو ساعت دیگه حالش جا میاد، در

مطبم که باز شد اینجا نباشید.

می تونستم بشنوم اما واکنشی نداشتم.

حس میکردم اون ها من رو یه چیز بی ارزش به

حساب می اوردن.

 

 

***

– آهو؟ پاشو من باس برگردم!

می فهمید یا جدا خودش رو به کوچه علی چپ می

زد؟!

چجوری باید بلند میشدم؟ دقیقا باید چیکار

میکردمکه از پسش بر می اومدم.

از خودم متنفر شدم.

از احساسی که داشتم می خواستم بالا بیارم.

الان بیشتر از همیشه به مامان عاطفه نیاز داشتم.

با دلخوری به یاسر نگاه کردم.

– من نمیتونم تکون بخورم!

 

اخم ریزی کرد و لباسم رو از توی کمد کوچیک

برداشت.

– لوس نشو حتی یک دونه بخیه هم نداشتی!

یاسر متوجه نمی شد چون یک زن نبود و نمی

دونست آرزو می کردم هزار تا بخیه داشته باشم

اما اون حتی یک نگاه پر کینه بهم نندازه!

کاش حداقل حرف می زد …

از روی تخت پایین اومدم.

لباس هام رو به سختی پوشیدم و سرمم رو به

دست گرفتم.

انگار یاسر متوجه شد که اصلا وضعیت خوبی

ندارم و لحظه ای به خودش اومد.

– میخوای بغلت کنم؟

 

سری به نشونه نفی تکون دادم و فقط بازوش رو

چسبیدم.

همونطور که قول داده بودیم قبل از رسیدن مریض

های دکتر اونجا رو ترک کردیم.

به محض نشستنم، یاسر پرسید:

– چی میخوری برات بگیرم؟

بی میل بودم.

حس می کردم نمی تونم چیزی قورت بدم.

– هیچی!

اخم کرد.

– به خودم بود جای تنبیه چیزی بهت نمیدادم ولی

اون دکتره گفت باید غذا بخوری، عروس لاغر

مردنی میخوام چیکار؟!

 

 

لبم رو دندون گرفتم.

اصلا این یاسر رو نمیشناختم.

واسم غریبه بود …

– میرم خونه غذا میخورم!

نفسش رو بیرون فوت کرد.

با راه افتادن ماشین و سرعتی که داشت، حس درد

توی پایین تنهم بیشتر شد.

– آیی یکم آروم برو حداقل این کارو که میتونی

انجام بدی؟!

سرعتش رو کم کرد.

اما باز هم راضی کننده نبود.

پوست لبش رو جویید و با رسیدن به خونه انگار

یکم اعصابش آروم تر شد.

 

پله ها رو خودم آروم آروم بالا رفتم و چون نمی

تونستم سر پا بمونم یک راست خودمو به اتاق

رسوندم.

– پاشو اول یه چیزی بخور!

جونی برای بلند شدن نداشتم.

دستی توی هوا تکون دادم.

– حال ندارم چیزی درست کنم بعدا پا میشم.

لباسش رو عوض کرد و اخم کرد.

از اتاق بیرون رفت.

با درد خودمو جمع کردم.

ذره ای حس عذاب وجدان اذیتم می کرد.

اما باید چیکار میکردم؟ اگر این بچه زنده میموند

حتی به قیمت این که یاسر باهام خوب رفتار می

کرد باز هم نمی تونست من رو راضی کنه.

 

به سقف چشم دوختم که یاسر دوباره به اتاق

برگشت.

بهش خیره شدم.

سینی توی دستش و صدای هم زدن قاشق توی

لیوان، خواب رو از سرم پروند.

– پاشو لاقل شیر عسل بخور، به زور هم شده

قورتش بده اگه میل نداری.

توی جام نشستم.

در واقع الان میل داشتم.

یکی از دلایلش این بود که یاسر ذره ای به خودش

اومده بود و منو میدید.

 

لیوان رو دستم داد که سر کشیدم.

 

بی توجه به این که ممکنه به نظر بیاد چقدر

گشنمه.

لیوان رو از دهنم فاصله دادم که یاسر پوزخند زد.

– واسه چی میخندی؟

خندهش رو جمع کرد و دستمال کاغذی سمتم

گرفت.

– دور لبت …

زود تمیزش کردم و خجالت کشیدم.

اینجوری خنگ به نظر رسیدن جلوی یاسر توی

این موقعیت اصلا خوب نبود.

– من قراره برگردم! مجبوری تنها باشی.

متعجب نگاهش کردم.

– میخوای تنهام بزاری؟ مامان عاطفه میخواد بیاد؟

 

سری به نشونه نفی تکون داد.

– وسایلش رو داره میبره زیر زمین خونه مادرم،

احتمالا تا فردا نیاد.

پتوم رو جمع کردم.

– پس من چی؟ حتی نمیتونم دستشویی برم!

دستی لای موهاش کشید.

– چیکار کنم؟ نمیتونم اینجا بمونم کارم عقب

میوفته.

نمی خواستم به زور نگهش دارم.

اگر انقدر احساس مسئولیت نمی کرد که توی چنین

وضعیتی پیشم بمونه واسه چی باید التماس می

کردم.

– باشه …برو! کارت واجب تره دیگه.

 

از جاش بلند شد و قبل از رفتن بهم نیم نگاهی

انداخت.

– قبل از رفتنم دستشویی خواستی بری بهم بگو …

 

– مسئله من فقط دستشویی نیست!

نفسش رو بیرون فوت کرد.

– فکر کردم بحثش تموم شده! الان مسئله چیه!؟

آب گلوم رو فرو بردم.

با این کار ذره ای میتونستم زمان بخرم و فکر

کنم.

– من خونه خودمون توی دالاهو با این که در و

همسایه هارو میشناختم نمیتونستم تنها بمونم، حتی

 

توی روز روشن …حالا میخوای شب رو تنهایی

اینجا توی خونه دو طبقه که دور و اطرافشم

همسایه ای نمیشناسم تنها بمونم؟

کل انرژیم رو جمع کرده بودم که فقط همین چند تا

جمله رو بگم.

نفس تازه کردم که یکم طرفم خم شد.

– طوری نیست تجربه میشه!

دوست داشتم جیغ بزنم.

می خواستم تمام حرصم رو از این رفتار جدید

یاسر خالی کنم اما فقط سر تکون دادم و زیر لب

زمزمه کردم:

– کاش حداقل مامان داشتم!

 

داشت از اتاق میرفت بیرون که مکث کرد و سمتم

چرخید.

– چی گفتی؟

در واقع حرف اشتباهی نزده بودم.

یاسر هم چنین برداشتی نکرده بود.

– هیچی فرقی نمیکنه بفهمی یا نه؟!

سر تکون داد و اتاق رو ترک کرد.

چشم های سنگینم رو روی هم گذاشتم …

***

– نه بهت گفتم نمیام، آهو رو نمیتونم تنهاش بزارم!

 

 

میشنیدم اما توان باز کردن چشمم رو نداشتم فقط

گوش هام رو بیشتر تیز کردم.

خواب عجیب عقل رو از سرم پرونده بود.

توی جام تکونی خوردم که درد سراغم اومد.

بیشتر از این که حالا صدا و حرف های یاسر برام

مهم باشه، این بود که خونریزی باعث نشده باشه

ملحفه رو کثیف کرده باشم.

ترسیده خواستم از تخت پایین بیام که درب اتاق

باز شد.

یاسر هنوز اینجا بود و چون قبلش صداش رو

شنیدم از حضورش متعجب نشدم.

– داری چیکار میکنی؟

چشم هام رو مالیدم.

 

– هیچی خودم میتونم از پسش بر بیام.

نزدیکم اومد.

– تو نمیتونی سر پا واستی، میخوای از پس چی بر

بیای دقیقا؟

سرفه ای کردم.

– بالاخره باید عادت کنم، یک شب قراره اینجا

تنهایی …

حرفم رو قطع کرد.

– نمیرم!

تعجب نکردم.

چون قبلش هم شنیده بودم.

 

– زیاد فرقی نمیکنه، حتی اگر نباشی ممکنه

آرامش بیشتری داشته باشم تا اینجوری اخم و تخم

کنی و بهم زل بزنی.

زیر بغلم رو گرفت که از تخت پایین اومدم و با

سرگیجه به دستش چسبیدم.

 

شاید ذره ای احساس نگرانی و عذاب وجدان پیدا

کرده بود که پرسید:

– چی شد؟ خوبی؟

با اکراه خودم رو ازش جدا کردم.

نه تنها جوابش رو ندادم بلکه بحث رو هم عوض

کردم.

– پس کی میری؟!

 

ابرو هام بالا رفت.

– گفتم که نمیرم، جواب سوال منو بده!

سمت دستشویی با قوم آروم حرکت کردم و

همزمان لب زدم:

– حتما جوابی براش نداشتم که ندادم!

پشت سرم راه افتاد.

– لیز نخوری!

چینی به بینیم دادم و پشت در منتظر گذاشتمش.

نمیتونستم تنهایی از پسش بر بیام اما عمرا از یاسر

کمک نمیگرفتم.

با تمام توان خودم رو سر پا کردم و آبی به

صورتم زدم و بیرون اومدم.

 

– چی میخوری؟

به اتاق برگشتم که باز سوالش رو تکرار کرد و

این بار بی جواب نذاشتمش.

– چه فرقی داره چی میخوام بخورم؟ اگر اهمیت

داشت از صبح به جز اون شیره چیز دیگه ای بهم

میدادی.

مکث کرد.

طولانی …

– آهو …یک بار دیگه اینجوری حرف بزنی …

میون کلامش پریدم:

– چیه؟ دوست نداری؟ من فقط آیینه خودت بودم

انقدر تحملش سخت بود؟

 

 

جوابی نداد که روی تخت برگشتم و با تمام توانم

ادامه دادم:

– حتی تحمل دو دقیقه چنین برخوردی رو از من

نداشتی چون انتظارت از من این نبود ولی خودت

دو روز تمام باهام چنین رفتاری کردی، پیش

خودت چی فکر میکنی؟

سرش رو نزدیک اورد.

– ما بچه نیستیم که لج و لجبازی کنیم!

پتو رو بالا کشیدم.

– اما برای قهر و ناز و اخم و تخم حسابی طفل بی

عقلیم نه؟!

حالا که شجاعتم رو جمع کرده بودم نمی خواستم

سکوت کنم اما از طرفی جونی نداشتم که این کار

 

رو انجام بدم و ضعف جلوی قدرت کلامم رو

میگرفت.

خودش عقب تر رفت و به سوالم جواب داد:

– این تنبیه کار خودت بود، توقع چی از من

داشتی؟

من کار اشتباهی نکرده بودم که سزاوار تنبیه باشم

اما عیار های یاسر با من زمین تا اسمون فرق

میکرد.

– تنبیه برای کدوم کار؟

پوزخند زد.

– چقدر اشتباه کردی که نمیدونی کدومشو میگم؟

 

داشت دست پیش رو میگرفت و حداقل من توی

این کار از یاسر ماهر تر بودم.

– میپرسم چون کار اشتباهی نکردم شاید در اثر

پیری چشم هات هم ضعیف شده که عوضی دیدی!

با یک دستشویی رفتن حالم جا اومده بود و حالا

حالا کم نمی اوردم.

 

نمی فهمیدم کجا و کی کار اشتباهی کرده بودم که

حالا سزاوار تنبیه بودم.

مستقیم بهم نگاه کرد.

 

– من یه مردم، تو نفهمی وقتی بهم میگی بچه من

توی شکمته چه حسی پیدا میکنم که بعدش مجبور

باشم خودم ببرمت تا بچه خودم رو بکشی.

آب گلوم رو فرو بردم.

– بچه تو نبود فقط، من حاضرم صد بار دیگه تنبیه

بشم اما باز هم این کارو انجام بدم چون خودمو

میشناسم، وضعیت زندگیمو میبینم … نمیتونم حتی

روی یک ساعت بعدم حساب کنم.

اخم هاش رو بیشتر توی هم فرو برد.

پوست لبش رو کند و توی چشم هام زل زد.

– روی من چی؟ روی من نمیتونی حساب کنی؟

هنوزم فکر میکنی قرار نیست به اولین برف

دالاهو خودمو برسونم؟

پتو رو روی خودم کشیدم.

 

– زمستون زود تر از چیزی که فکرش رو بکنی

از راه میرسه!

دست زیر چونهم گذاشت و صورتم رو بالا اورد

که نگاهم ازش برداشته نشه.

– من واسه خاطرت جلوی زمستون رو هم

میگیرم.

چی پیش خودم فکر میکردم؟

من اون قدر قوی نبودمکه جلوی حرف های

احساسی یاسر مقابله کنم.

شجاعتم رو جمع کردم.

– اما تو هنوز نصف راه رو هم نرفتی! ازم انتظار

نداشته باش بی گدار به آب بزنم.

باز صورتش رنگ جدی به خودش گرفت.

 

– وقتی من شوهر مامانت بودم اوضاعمون از الان

بد تر بود، اون موقع گداری در کار بود که به آب

بزنی؟

 

درست میگفت.

من حتی اونجا هم بی گدار به اب زده بودم اما من

الان با منه چند وقت پیش زمین تا اسمون فرق

میکردم.

من بزرگ شده بود.

یاد گرفته بودم و به هوشیاری نسبی رسیدم.

– داری منت چیو سرم میزاری؟ میخوای از این

که عاشقت بودم پشیمون بشم؟

لحظه ای سکوت کرد.

 

– عاشقم بودی؟ یعنی الان نیستی؟

این فقط یک اشتباه لفظی بود.

من نمی تونستم از دوست داشتنش دست بکشم.

– برای چی اینجوری میکنی؟ این فقط یه کلمه

اشتباهی بود؟ تو به عشق و احساس من شک

داری؟

متفکرانه خیره شد.

– اگر شک داشتم همون اولش این رابطه رو سمت

جدی شدن نمی بردم، تو واسه هر کی بزرگ بشی

واسه من دختر بچه ای که نمی خواد به حرفم

گوش کنه چون خیال میکنه دارم شبیه بابا بزرگ

ها فکر میکنم.

گرمم شد.

پتو رو کنار زدم و توی جام نشستم.

 

– مگه اشتباهه؟ تو داری منو شبیه قدیمی ها تنبیه

میکنی چون خیال داری کارم اشتباه بوده!

روی تخت نشست.

مقابلم یک زانوش رو تا زد و پای دیگهش رو

آویزون گذاشت.

– انتظار چی ازم داری؟

وقتش بود خواستهم رو بگم.

– این که دیگه انقد اخم و تخم نکنی وقتی خودم

حالم خوب نیست بزار خوب بشم بعدش هر چقدر

خواستی تنبیهم کن.

 

این حرفم انگار آرومش کرد.

 

خودش همنمی خواست این رفتار رو در مقابلم

داشته باشه و ذهنش به بیراهه رفت و داشت

احساسی عمل می کرد.

– بیا فراموشش کنیم! اتفاقی نیوفتاده.

می تونستم اینجوری فکر کنم.

حتی اگر برای دلخوشی یاسر بود یا حتی کمتر

ازار دادن خودم.

– سعی میکنم فراموشش کنم! ضمنا اگر کار داری

میتونی برگردی من خوبم میتونم از پس خودم بر

بیام.

زیر لب “نچ” کرد و من رو روی تخت خوابوند.

– از تو واجب تر کاری ندارم.

نمی خواستم زیادی تکرارش کنم.

همین جمله به تنهایی باعث شده بود دلم قنج بره.

 

پتو رو روی خودم کشیدم که از فرط خستگی

کنارم جا گرفت.

– میخوای اینجا بخوابی؟

با سوالم غافلگیرش کردم.

سمتم چرخید و دستش رو توی موهام به حرکت

در اورد.

– میخوای برم؟

سری به نشونه نفی تکون دادم.

– در هر حال به حال من فرقی نمیکنه.

سر تکون داد که پرسیدم:

– هنوزم میخوای به قولت عمل کنی؟

سرش رو سمت دیگه ای کج کرد.

 

– کدوم قول؟

لبم رو جلو اوردم و مظلوم اشاره کردم.

– همین که گفتی توی یک موسسه کنکور ثبت نامم

میکنی!

 

سری آروم تکون داد.

– اینجا نمیتونم اعتماد کنم بفرستمت جایی، برات

معلم خصوصی میگیرم از همون موسسه!

منطقی بود.

من داشتم تلاشم رو میکردم حداقلش با محدودیتم

اینده بهتری داشته باشم.

دلم نمیخواست بار دیگه که مریض بشم منت کسی

رو بکشم که ازم مراقبت کنه.

 

– باشه! مامان عاطفه زنگ نزد؟

دستش رو زیر سرم برد و قفسه سینهش به پشتم

برخورد آرومی کرد.

– زنگ زد، گفتم خوابی! سفارش کرد حواسم بهت

باشه.

آب گلوم رو فرو بردم.

یه ارامش نسبی به سمتم اومد …

***

– میاد توی خونه بهم درس میده؟

سر تکون داد و پرسید:

– چرا انقدر سوال میپرسی؟ میخوای پشیمونم کنی؟

 

سری به نشونه نفی تکون داد.

– نه نه …فقط تعجب کردم، اخه میخوای بزاری یه

پسر بیاد بهم درس بده؟

اخم ریزی کرد.

– پسر بچه که نیست، طرف مهندس آدم حسابیه

…بهش رو انداختم ک قبول کرده.

 

وقتی یاسر به کسی لقب آدم حسابی رو میداد یعنی

واقعا از اون دسته ادم های بیخودی نبود و می شد

بهش اعتماد کرد.

– بهش گفتی من چیکارت میشم؟

سرش رو به نشونه نفی تکون داد.

 

– نپرسید که بهش بگم!

سر کج کردم.

– اگر بپرسه چی؟

چشم هاشو ریز کرد و جواب داد:

– دوست داری چی بگم؟

من چی دوست داشتم؟

خیلی وقت بود نظر من انگار بی اهمیت بود.

– بگو خواهرتم!

انگار انتظار نداشت.

اما حتی خودمم چنین انتظاری نداشتم.

به هر حال دلم نمیخواست قبل از قطعی شدن هر

چیزی، جار بزنم که یاسر قراره چیکاره من بشه؟!

 

– واسه چی نگم زنمی؟

شونه بالا انداختم.

– خب در واقع من به خاطر خودت همچین

پیشنهادی دادم، پیش خودشون فکر نکنن تو

نتونستی از هم سن و سالای خودت یه دختر پیدا

کنی.

گوشه لب بالا رفت.

انگار فهمید دارم چرند به هم میبافم.

– اره قشنگ مشخصه چقدر به خاطر منه!

دست زیر چونهم گذاشتم.

– میتونی باورش نکنی من دیگه حال و حوصله

ندارم خودمو به کسی ثابت کنم.

 

 

عمیق بهم خیره شد.

ترسیدم.

نه از اون دسته ترس هایی که بخوام حرفم رو پس

بگیرم.

ترسیدم که یاسر باور نکنه من همینقدر جدی ام.

– اینا نشونه بزرگ شدنه!

جملهش عمیق و عجیب بود.

پوست لبم رو جوییدم که پاکت سیگارش رو چنگ

زد و دور شد …

سمت تلفن آهسته قدم برداشتم و اخرین شماره ای

که تماس گرفته بود رو دوباره گرفتم.

شاید فکر میکردم این شماره مامان عاطفه باشه اما

یادم نمی اومد گوشی داشته باشه!

 

صدای مرد غریبه ای توی گوشم پیچید:

– سلام، بفرمایید!

صدام رو صاف کردم.

– ببخشید من با عاطفه خانم کار دارم!

براش جای سوال شد.

– شما چیکارشی؟

روی صندلی نشستم و با معطلی جواب دادم:

– عام …دخترشم!

یه لحظه هنگ کرد.

چون هیچ صدایی از پشت گوشی بهم نرسید و بعد

از چند دقیقه انگار به حرف اومد.

 

– دخترش؟ اسمت چیه بابا جان؟

لحن صمیمش باعث شد بهش اعتماد کنم.

– آهو …

خنده آروم و خون گرمی کرد.

– سلامت باشی، عاطفه راه افتاد با اتوبوس!

 

با برگشتن یاسر و دیدن تلفن توی دستم، پرسید:

– کی بود؟ تو زنگ زدی یا کسی کار داشت؟

سری به نشونه نفی تکون دادم.

 

– من زنگ زدم، خواستم از مامان عاطفه خبر

بگیرم گفتن راه افتاده.

سر تکون داد.

– از خودمم میپرسیدی جوابت رو میدادم!

پشت پلک نازک کردم که پرسید:

– چی میخوای برات بگیرم؟

متفکرانه نگاهش کردم و بالاخره تصمیم گرفتم.

– زرشک پلو …

انگار از انتخابم خوشش اومد که تلفن رو برداشت

و سفارش داد.

اون مهندس پولدار خودم بود که اصلا خم به

ابروش نمی اورد بابت ولخرجی که قرار بود

بکنم.

 

خواستم روی مبل بشینم که اشاره زد.

– نشین، دراز بکش!

به حرفش گوش دادم ولی در عوض پرسیدم:

– مامان عاطفه بیاد برمیگردی؟

سری به نشونه تایید تکون داد.

– اره، نمیتونم زیاد صبر کنم باید قال قضیه رو

بکنم.

سمتم اومد و روی لبه مبل نشست.

– بعدش که بیای قرار چیکار کنی؟

گلوش رو صاف کرد.

– اول از همه عقد رسمی میخونیم بعدش هم دفتر

کارخونه رو اینجا میزنم.!

 

پاهام رو روی هم انداختم.

– اگر من دانشگاهم اینجا نباشه چی؟

 

چشم هاشو ریز کرد.

– میفرستمت دانشگاه آزاد …اجازه نمیدم از کنارم

جم بخوری!

لبخندم به پهنای صورت باز شد.

– داری پز پولتو میدی؟

اخم هاش توی هم رفت.

– دارم خط و نشون میکشم از الان فکر محال به

سرت نزنه بخوای شیطنت کنی!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.8 (12)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۰ ۱۵۳۹۲۱۳۶۸

دانلود رمان لهیب از سحر ورزمن 0 (0)

2 دیدگاه
    خلاصه رمان :     آیکان ، بیزینس من موفق و معروفی که برای پیدا کردن قاتل پدرش ، بعد از ۱۸ سال به ایران باز می گردد.در این راه رازهایی بر ملا میشود و در آتش انتقام آیکان ، فرین ، دختر حاج حافظ بزرگمهر مظلومانه قربانی…
IMG 20230127 015421 7212 scaled

دانلود رمان بیراه عشق 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       سها دختری خجالتی و منزوی که با وعده و خوشی ازدواج می‌کنه تا بهترین عروس دنیا بشه و فکر می‌کنه شوهرش بهترین انتخابه اما همون شب عروسی تمام آرزو های سهای قصه ما نابود میشه …
IMG 20230123 235746 955

دانلود رمان آمیخته به تعصب 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     شیدا دختریه که در کودکی مامانش با برداشتن اموال پدرش فرار میکنه و اون و برادرش شاهین که چند سالی از شیدا بزرگتره رو رها میکنه.و این اتفاق زندگی شیدا و برادر و پدرش رو خیلی تحت تاثیر قرار‌ میده، پدرش مجبور میشه…
IMG 20230128 233643 0412

دانلود رمان بغض پاییز 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     پسرك دل بست به تيله هاى آبى چشمانش… دلش لرزيد و ويران شد. دخترك روحش ميان قبرستان دفن شد و جسمش در كنار ديگرى، با جنينى در بطن!!   قسمتی از داستان: مردمک های لرزانِ چشمانِ روشنش، دوخته شده بود به کاغذ پیش…
Screenshot ۲۰۲۲۰۴۲۴ ۲۱۲۷۴۷

دانلود رمان این من بی تو 3.5 (2)

12 دیدگاه
    خلاصه رمان :     ترمه و مهراب (پسر کوچک حاج فیضی) پنهانی باهم قرار ازدواج گذاشته اند و در تب و تاب عشق هم میسوزند، ناگهان مهراب بدون هیچ توضیحی ترمه را رها کرده و بی خبر میرود! حالا بعد از دوسال که حاج فیضیِ معروف، ترمه…
wp3551985

دانلود رمان او دوستم نداشت pdf از پری 63 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   زندگی ده ساله ی صنم دچار روزمرگی و تکرار شده. کاهش اعتماد به نفس ، شک و تردید و بیماری این زندگی را به مرز باریکی بین شک و یقین می رساند. صنم برای رسیدن به ارزشهای ذاتی خود، راه سخت و پرتشنجی در پیش…
dar emtedade baran3

رمان در امتداد باران 0 (0)

2 دیدگاه
  دانلود رمان در امتداد باران خلاصه : وکیل جوان و موفقی با پیشنهاد عجیبی برای حل مشکل دختری از طریق خواندن دفتر خاطراتش مواجه میشود و در همان ابتدای داستان متوجه می شود که این دختر را می شناسد و در دوران دانشجویی با او همکلاس بوده است… این…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
a.a
a.a
1 سال قبل

حسم به این رومان رو نمیدونم چه طور بگم ولی واقعا حالم بد شد از خودخاهی اهو و بی منتقیش با وجود دختر بودنم اصلا قابل درک نیست برام حتی با اینکه فقط رمانه، حقیقت اینه که وقتی ازدواج میکنی منی دیگه وجود نداره میشه ما، در غیر این صورت ازدواجی انجام نشه بهتره

sara67
sara67
1 سال قبل

سلام ببخشید فکر کنم پارت ۴۲ و آخر مثل هم باشه
آخر رمانتون همین قسمت بود؟

هکر قلبشم
هکر قلبشم
1 سال قبل

خاک بر سرت از اهو متنفرم خیلی اه
اون از دزدیدن شوهر یکی دیگه
اینم از سقط کردن خب اون بچه رو می‌دادی عاطفه ازش مراقبت میکرد خودت به دانشگاهت می‌رسیدی وضع مالیتونم که خوبه
آخ درسته واقعی نیست ولی حرصم گرفت

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x