رمان طلوع پارت ۱۴۲

2.7
(3)

 

 

نگاهم به پنجره ست…به پرده ای که مدام تکون میخوره….جایی که باد از اونجا داخل میاد و تن برهنم رو میلرزونه…اتاق روشن میشه و پشت بندش صدای بلند رعد و برق میپیچه….بارون بی مهابا شروع میکنه به باریدن….قطره های بزرگ به شیشه میخوره و گاهی هم همراه باد داخل میان و مثل شبنم رو بدنم میشینن…..

 

بدن آش و لاش و شده م….بدن کبودم…..میلرزم ولی اصلا مهم نیست…اینکه رو این تخت با بدن برهنه ای که هیچ پوششی نداره دراز کشیدم و به هوای تاریک بیرون نگاه میکنم هم مهم نیست……

 

من باختم……همه چیزم رو…..شخصیتم رو….غرورم رو…اعتمادم رو….آبروم رو….همه و همه رو باختم…..

 

 

 

اشک از گوشه ی چشمم سر میخوره و رو بالشت زیر سرم میفته…..

آمار شب و روز از دستم رفته….نمیدونم چند وقته که تو این اتاق موندم…..یه هفته است….ده روزه…بیست روزه‌….نمیدونم…هیچی نمیدونم….تاوان چی رو پس دادمم هم نمیدونم…..بیچاره خودم….بیچاره خانواده م….مامانم….آخ….مادری که چند دقیقه فرصتش الان شده چندین روز….

 

 

 

_ اووف….تو که یخ زدی دختر…..

 

محمود نامی که تا قبل از اومدن به این خونه هیچوقت ندیده بودمش و تو این مدت بارها و بارها باهام خوابیده….چقد رقت انگیزم….کاش میشد جونمو بگیرم….ولی من عرضه ی این کار رو هم ندارم……

 

 

 

پنجره رو میبنده و سمتم میاد…..

 

 

چشم ازش نمیگیرم تا وقتی که کنار تخت وایسه و با برداشتن پتو اونو روم بندازه….

 

_ چیزی نمیخوری که چی بشه؟….میخوای جون بدی؟….

 

بی هیچ حرفی نگاهش میکنم…..آروم…بی حرکت….اصن اینقده آرومم که دیگه در و پنجره رو هم با خیال راحت باز میذارن….خودشون میدونن که من دیگه پای فرار ندارم….دیگه رویی ندارم که بخوام برگردم….

 

 

چشمام بدون اینکه بخوام پر و خالی میشن….بدون کوچکترین تغییری تو صورتم…شکل گریه نیست….شبیه مردن….

 

 

_ چی میخوری؟….هر چی میخوای بگو برم برات بگیرم…..

 

 

خیرگی نگاهم رو که میبینه پوف کلافه ای میکشه و هر دو دستش رو سمت موهاش میبره….

 

 

_ لوسش نکن محمود….چیکارش داری چی میخوره چی نمیخوره…..

 

 

( اینجوری که نمیشه یه چیزی سفارش بده…._ آخه الان واقعا چیزی میل ندارم…_ برعکس تو من خیلی گشنمه ولی اگه تو نخوای چیزی بخوری منم سفارش نمیدم…_ خیلی خب پس هر چی خودت میخوری..)

 

به یاد اولین قرارمون تو رستوران سرم میچرخه و نگاهش میکنم….هیچوقت دوستم نداشت….از اولش دروغ گفته بود….چه بازیگری خوبی میشد اگه دنبال استعدادش می رفت……

 

 

_ میفته رو دستمون اصلان….جون نداره تکون بخوره…..

 

نگاهش اینبار رو من میشینه….تنها چیزی که از چشماش بیداد میکنه نفرته….نفرت….دریغ از حتی یه ذره دلسوزی…..دستاش رو تو جیبش میره و چند قدمی جلو میاد….

 

 

_ پاشو خودتو جمع و جور کن……مهمونی دیگه تموم شد….

 

 

_ چی چی رو تموم شد….بذار برا فردا….

 

میچرخه سمت مردی که حالا داخل میاد…

 

_تو سیر نشدی هنوز اردشیر؟…خوبه خودت زن داری و ولکنش نیستی….

 

محمود: راست میگه….بیچاره جونی نمونده تو تنش دیگه….

 

اردشیر: بیچاره؟!…رو میکنه سمت اصلان: چیه هواخواهاش زیاد شده انگاری….

 

 

محمود: شر نگو بابا…کوری مگه؟….نمیبینی نا نداره نفس بکشه…..

 

بین گفته های اون دو تا اصلان سمتم میاد….

 

پتو رو از روم کنار میبره و با گرفتن دستم رو تخت مینشونتم……نشستنم همزمان میشه با دردی که زیر دلم و تو پایین تنم میپیچه…..

 

 

_ آخ…..

 

تنها کلمه ای که شاید بعد از چند روز به زبون آوردم….

 

 

محمود سمتش میاد و با گرفتن دستش ازم دورش میکنه…..

 

_ چته وحشی؟…کشتیش که…..

 

اردشیر با پوزخندی رو به من در حالی که مخاطبش محمود هست میگه: به نظرم یه چند روز دیگه هم بمونه بد نیست….به خصوص برا تو محمود…..

 

اصلان: زر نزنین بابا…..رو به من: پاشو خودتو جمع کن بزن به چاک……رو به اردشیر: برو اون سیدی رو بیار…..

 

 

اردشیر که بیرون میره باز سمتم میاد و اینبار محمود هم کنار میکشه و فقط نگاه میکنه….

 

 

_ خب دیگه ساره جون….این چند روز حسابی خوش گذشت…دیگه ببخشین اگه یکم اذیت شدی…..حالا پاشو لباس بپوش و برو خونتون…

 

 

اسم خونه رو که به زبون میاره دست خودم نیست وقتی با صدای بلندی میزنم زیر گریه….

 

 

جلوتر میاد و با گرفتن بازوم از تخت میکشونتم پایین……

 

_ بیا برو گم شو حرومزاده……

 

میخوام حرفی بزنم که یه چیز محکم پرت میشه تو صورتم و با افتادنشون پایین پام میفهمم که لباسام هستن…..

 

خم میشم و مانتوم رو رو پاهام میندازم….

 

صدای گریه م میپیچه و دلم برا خودم ریش میشه…..

 

_ لعنت به روزی که باهات آشنا شدم اصلان…نامرد….نامرد…

 

 

_ بدش بهم اینو….

 

صداش رو میشنوم و چهره ش رو وقتی رو زانو رو به روم میشینه میبینم….

 

 

با یه دستش چونم رو محکم میگیره و من از درد صورتم تو هم میره….دست دیگش در حالی جلوم تکون میخوره که من خیره میشم به سی دی که بین انگشتاش میچرخه….

 

_ خب گوش کن جنده….نیم ساعت پیش یه کپی از این سی دی رو دادم به کسی تا برسونه به یکی از اعضای خونوادت….بهش گفتم به اندازه ی همین نیم ساعت تاخیری که تو قراره دنبال فیلم سکست بری فرصت داره تا جلو خونتون وایسه و بعد از اون اولین نفری که جلو خونتون سبز شه سی دی رو بزاره کف دستش…پس تا داداشات ننشستن به تماشا خودت دست به کار شو…

 

 

 

حرفاش حس مرگ بهم میده….کثافت….حیوون…بی شرف…..نامرد..تموم بدنم شروع میکنه به لرزیدن….میدونم که ازم فیلم گرفتن…ولی خیال نمیکردم تا این حد نامرد باشه….

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 2.7 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 1 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (2)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (10)

2 دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
اشتراک در
اطلاع از
guest

12 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
mehr58
mehr58
8 ماه قبل

آخیییی بیچاره ساره

آیهان
آیهان
8 ماه قبل

سلام
ساعت چندپارت بعدی رو میزاری

،،،
،،،
8 ماه قبل

آخ بیچاره ساره بمیرم واس دخترایی واقعی مثل ساره که قربانی شدن 😭😭😭

خواننده رمان
خواننده رمان
8 ماه قبل

بیچاره ساره که تاوان کار داداششو پس داد به بدترین شکل😢

Khadijeh Rezaeian
Khadijeh Rezaeian
8 ماه قبل

کی این قسمت رمان تموم میشه اووففف واقعا از لحاظ روحی خستم میکنه مخصوصا اینکه از استرس و …کنکور گذشتم دیگه اعصابم نمیکشه بخدا
چرا ساره انقدبی کس هس اخه خودشو میکشت بهتر بود نبایدمی ذاشت همچین اتفاقی بیفته براش

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  Khadijeh Rezaeian
8 ماه قبل

آره واقعا منم حالم خراب میشه با سرگذشت ساره

:///
:///
پاسخ به  Khadijeh Rezaeian
8 ماه قبل

واقعا بسه لطفا پارت دیگه تموم شه سرگذشت ساره
به روح و روان همه داره فشار میاد💔💔💔

neda
عضو
8 ماه قبل

چقدررر متاسفم برا آینده های که اینطور تباه شد…
کاش دیدمون عوض شه
کاش ارزش زن رو ب چیزای دیگه ارتباط بدیم
تا کسی نتونه با اون تحت فشار بذاره…
کاش قبل اینکه دختر دار بشیم
اول یاد بگیریم چجوری دختر داری کنیم… 😔

ꜱᴇᴘɪᴅᴇʜ
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

مام؟ مامی؟ ننه؟ نن جون؟

neda
عضو
پاسخ به  ꜱᴇᴘɪᴅᴇʜ
8 ماه قبل

عه سلام به قشنگ ترین دختر دنیا
خوبی؟
چخبر؟
چ عجب سر زدی به ننه جونت. 😂

ꜱᴇᴘɪᴅᴇʜ
پاسخ به  neda
8 ماه قبل

سلام ب بهترین و هربون ترین مادر دنیا😂❤
مرسی خوبم تو چطوری
دله دیگه وقتی تنگ میشه نمیشه کاریش کرد هعییی😂😘❤

مینا
مینا
8 ماه قبل

چقدر آشغالن

دسته‌ها

12
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x