رمان طلوع پارت ۱۵۳

0
(0)

 

 

دلم داره از درد تحقیر میترکه….جلو همه سیلی خوردم بدون اینکه ذره ای براشون مهم باشه….نامردای پست….

 

_ خوبی؟….میخوای برگردیم داخل یه سرم بزنی؟….رنگت پریده ها….

 

 

بدون حرفی ازش چشم میگیرم و سمت نیمکت گوشه ی حیاط میرم….کاش به حرف بارمان گوش میکردم و نمیومدم….الان مثلا چی شد؟…چی بهتر شد؟…چرا هر چی میخوام یه کاری کنم یه ذره دلم خنک شه بدتر آتیش درونم چند برابر میشه….

 

 

رو نیمکت میشینم و برا پیدا کردن بارمان چشم میچرخونم….عصبانیتم از اون بیشتر از همه ست….اصن برا چی از بیمارستان زد بیرون و من رو با قوم مغولش تنها گذاشت….

 

 

_ میتونی ازش شکایت کنی؟…ضرب و جرح عمدی یه زن باردار جرم کمی نیست….خودمم برات شهادت میدم‌….کاری میکنم برا رضایت التماست کنن….

 

 

بطری آبی که سمتم گرفته رو ازش میگیرم که کنارم میشینه……

 

 

_ ممنونم….

 

 

نفسش رو به شدت بیرون میده و میگه: خیلی وقته که میخوام باهات حرف بزنم ولی بارمان اجازه نمیده….کلا هر راهی که بهت ختم بشه رو بسته….

 

 

 

یکم از آب میخورم و با دستمال تو جیبم خون راه افتاده رو پیشونیم رو تمیز میکنم و میچرخم طرفش…..

 

_ چیکارم دارین؟…

 

مثل خودم دست از نگاه کردن به رو به رو برمیداره و میچرخه طرفم…..

 

 

با مکث لب میزنه: اول بهم بگو میخوای شکایت کنی یا نه؟….دفعه قبل هم بهت گفته بودم بذار پیگیری کنم تا به پات بیفتن برا التماس…مگه کم بلایی سرت آوردن….صورت خونیت هنوزم جلو چشامه….ولی چیکار کردی؟…برا اینکه اونا شکایتشون از بارمان پس بگیرن رضایت دادی….ببین طلوع به من ربطی نداره چطور و به چه دلیل زنش شدی….بارمان شبیه به نوه های دیگه حاج رستایی نیست ولی…..

 

_ طلوع…..

 

 

با صدای عصبی بارمان سرم به عقب میچرخه…..با قدمهای بلندی سمتمون میاد..نگاهش بین من و محمد حسین و فاصله ی بینمون مدام در گردشه……

 

 

 

 

نفس لرزونمو بیرون میدم و با کمک دسته ی نیمکت بلند میشم…..

 

 

برعکس منی که از ترس به لرزه میفتم محمدحسین اما خونسرد خونسرد نشسته و تکون نخورده…..

 

 

یه قدمیم می ایسته و نگاه خشمگینش رو بهم میدوزه…..

 

 

بدون حرفی فقط نگاهم میکنه که سکوت بینمون رو محمدحسین با بلند شدنش میشکنه و میگه: از تنفری که خانوادت نسبت به زنت دارن خبر داری که همینجوری تک و تنها ولش میکنی و میزنی بیرون…..

 

نگاه بارمان با کنجکاوی و خشم از من کنده میشه و سمت محمدحسین میره…

 

_ اگه قراره خشمی هم باشه باید سمت خانوادت باشه نه من و این دختر بیچاره….خانواده ای که وقتی عروسشون کتک میخوره فقط و فقط وایمیسن به تماشا…..

 

 

بارمان با ناباوری لب میزنه: چی؟….چی میگی تو؟…

 

 

_ اگه اون سرخی و خشم چشات رو‌ کنترل میکردی زخم رو پیشونی زنت رو هم میدیدی..‌‌‌‌‌..

 

سرش میچرخه سمت منی که دیگه کنترلی رو اشک هام ندارم و عقب عقب میرم و رو نیمکت میشینم……

 

 

_ خواستی پیگیری کنی بهم زنگ بزن…خودم وکالتت رو قبول میکنم…..

 

 

میگه و ازمون دور میشه….حالا من میمونم و‌ بارمانی که با چشمای وق زده بهم خیره ست….

 

_ چی میگه این!!….

 

______________________

 

_ طلوع با توام؟….الان وقت سکوت نیست….بد عصبیم….میزنم یه بلایی سر خودم و خودت میارما……

 

 

اشکام‌ رو با دستمال میگیرم و موهای بیرون اومده از شالم رو داخل میزنم…..

 

_ من..من هیچی نگفتم بهشون بخدا….اصن پیش روژین نشسته بودم….کاری به کسی نداشتم…یهو عمو محمدت اومد بالا سرم و بهم گفت کی بهت گفت بیای اینجا…منم بهش گفتم به کسی ربطی نداره که اینجام…اونم زد تو گوشم….سرم به دیوار خورد خون اومد….ببین پیشونیمو…..

 

 

فکش قفل میشه و نگاهش میفته به پیشونی که حالا با بالاتر گرفتن شالم زخمش بهتر معلوم میشه…..

 

 

 

_ حالیش میکنم…..تکون نمیخوری تا برگردم….ببینم اون محمدحسین باز دور و برته اول از همه روزگار تو رو سیاه میکنم….

 

به سرعت میچرخه و طرف بیمارستان میره….من اما اینو نمیخوام….میخوام ازش شکایت کنم….نمیخوام باز برا زد و خورد بارمان راضی به رضایت بشم…..

 

 

 

_ بارمان…

 

از رو نیمکت بلند میشم و‌ صداش میزنم….

 

بی فایده ست….چون با قدمهای بلندی که داره من بهش نمیرسم…..

 

 

 

با دیدن حاج رستایی و هر سه پسرش که از بیمارستان بیرون میزنن وای زیر لبی میگم و سعی میکنم یکم‌ تند تر راه برم تا بهشون برسم….

 

 

 

پدرش زودتر از بقیه متوجه عصبانیت پسرش میشه که جلوتر میاد و با گرفتن کتفش سعی بر اروم شدنش میکنه ولی فایده ای نداره چون بارمان دستشو‌ میکشه و سمت عمو محمدش میره‌‌…..و با گرفتن یقش میگه: به چه حقی رو زن من دست بلند کردی؟…هااان؟….به چه حقی زدی تو گوشش؟….چی خیال کردی که همچین اجازه ای رو به خودت دادی؟…..

 

 

 

چند متریشون میرسم ولی جلوتر نمیرم….

 

پدرش و عمو‌رضاش سعی میکنن از هم جداشون کنن ولی عصبانیت بارمان قابل کنترل نیست…..ندیدم هیچوقت به بزرگتر از خودش اینجوری بی احترامی کنه….ولی انگار این بار فرق داره….کاش اجازه میداد خودم شکایتشون کنم….

 

 

 

نگاه حاج رستایی با خشم و تنفر روم میشینه…..

 

 

ازش چشم نمیگیرم….دلیلی برا ترس و خجالت نیست…

 

 

_ برو اونور بارمان….خجالت بکش احمق…رو بزرگتر از خودت دست بلند میکنی؟…رو عموت دست بلند میکنی؟……

 

 

پدرش و عموش جداشون میکنن و حراست بیمارستان مردمی که برا تماشا وایساده بودن رو دور میکنه…..

 

 

 

هنوزم از خشم نفس نفس میزنه و میخوام قبل از اینکه نگاهش بهم بیفته برگردم و رو همون نیمکت بشینم که با صدای حاج رستایی سر جام می ایستم….

 

 

رو به روم قرار میگیره و با خشم میگه: مثل آتیش افتادی وسط زندگیم……باید همون روزی که اومدی فروشگاه مثل یه آشغال پرتت میکردم بیرون….. بهت جا و مکان دادم که اینجوری هار شدی…..

 

 

از چشماش نفرت میباره….ولی منم کم از اون ندارم…..از وقتی فهمیدم مادر بیچارم بی گناه سوخت و خاکستر شد نفرت بند بند وجودم رو گرفته…..

 

 

_یه چیزی برام خیلی عجیبه حاج رستایی بزرگ….هر جور با خودم حساب کتاب میکنم نمیتونم هضمش کنم و باهاش کنار بیام…..چطور هیچوقت براتون مهم نبود ساره کجا بوده؟….چطور تو خوشی هاتون یادتون نبود یه روزی یه دختری هم داشتین؟…..چرا پشتش نبودین؟…چرا ولش کردین؟…به خاطر پسراتون؟….شما فقط یه دختر داشتین….برا چی براش پدری نکردین؟….مگه کسی که بهش تجاوز کردن رو هم باید مجازات کرد؟…آره؟….

 

 

اشکام رو پاک میکنم و با صدای پایین تری ادامه میدم: شما راست میگین….من همون آتیشم…افتادم وسط زندگیتون و تا اونایی که مادرم رو سوختن نسوزونم ول کن نیستم…..خیلی چیزا باید روشن شه حاج رستایی….خیلی چیزا….

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 0 / 5. شمارش آرا 0

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 3.7 (3)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…
دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی

دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان هوکاره pdf کامل از مهسا عادلی خلاصه رمان: داستان درباره دو برادریست که به جبر روزگار، روزهایشان را جدا و به دور از هم سپری می‌کنند؛ آروکو در ایران و دیاکو در دبی! آروکو که عشق و علاقه او را به سمت هنر و عکاسی و…
دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری

دانلود رمان پینوشه به صورتpdf کامل از آزیتاخیری 3.3 (4)

بدون دیدگاه
    دانلود رمان پینوشه به صورت pdf کامل از آزیتا خیری خلاصه رمان :   چند ماهی از مفقود شدن آیدا می‌گذرد. برادرش، کمیل همه محله را با آگهی گم شدن او پر کرده، اما خبری از آیدا نیست. او به خانه انتهای بن‌بست مشکوک است؛ خانه‌ای که سکوت…
رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ به صورت pdf کامل از ریحانه نیاکام 4.4 (12)

2 دیدگاه
  خلاصه: -من می تونم اون دکتری که دنبالشی رو بیارم تا خواهرت رو عمل کنه و در عوض تو هم…. ماهرخ با تعجب نگاه مرد رو به رویش کرد که نگاهش در صورت دخترک چرخی خورد.. دخترک عاصی از نگاه مرد،  با حرص گفت: لطفا حرفتون رو کامل کنین…!…
رمان دل کش

دانلود رمان دل کش به صورت pdf کامل از شادی موسوی 4.3 (9)

17 دیدگاه
  خلاصه: رمان دل کش : عاشقش بودم! قرار بود عشقم باشه… فکر می کردم اونم منو می خواد… اینطوری نبود! با هدف به من نزدیک شده بود‌…! تموم سرمایه مو دزدید و وقتی به خودم اومدم که بهم خبر دادن با یه مرد دیگه داره فرار می کنه! نمی…
رمان آخرین بت

دانلود رمان آخرین بت به صورت pdf کامل از فاطمه زایری 5 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه: رمان آخرین بت : قصه از عمارت مرگ شروع می‌شود؛ از خانه‌ای مرموز در نقطه‌ای نامعلوم از تهران بزرگ! حنا خورشیدی برای کشف راز یک شب سردِ برفی و پیدا کردن محموله‌های گمشده‌ی دلار و رفتن‌ به دل اُقیانوس، با پلیس همکاری می‌کند تا لاشه‌ی رویاهای مدفون در…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
خواننده رمان
خواننده رمان
5 ماه قبل

ممنون که امروز پارت گذاشتین😘
خدا کنه از این به بعد هر روز بذارین

مینا
مینا
5 ماه قبل

مشخصه بارمان نمیخواد طلوع از خیلی چیزا خبردار شه حتما میدونه محمد حسین دفتر خاطرات ساره رو داره و نمیزاره به طلوع نزدیک شه کاش محمد حسین اون دفتر و بهش برسونه

مرسی همتا جان مثل همیشه قلمت حرف نداره همیشه بدرخشی عزیزم 👏🏿👏🏿👏🏿👏🏿👏🏿👏🏿👏🏿

دسته‌ها

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x