رمان طلوع پارت ۱۵۵

 

_ این چه حرفیه دختر…تموم این مدت منتظر همچین روزی بودم….صبح هم اومده بودم بیمارستان نه به خاطر مریم خانم….اومدم تا شاید اگه بارمان اومده باشه باهاش حرف بزنم و اجازه بده ببینمت……

 

 

کنجکاو بهش چشم میدوزم…..یعنی تمام این مدت اون پیگیر بوده و بارمان اجازه نمیداده…ولی آخه چرا؟…

 

_ اول از همه بهت بگم طلوع…من الان از نظرم زن بارمانی و دختر ساره…..خدا صد شاهده به هیچ چشم دیگه ای نگاهت نمیکنم…شبی که تو پارک حرف از دوست داشتن بهت زدم از نظرم یه دختر تنها و بی کس بودی که به یه حامی نیاز داشتی….میخواستم از رستایی ها دور نگهت دارم….چون خوب می شناختمشون…سالها پیش من ناخواسته در حق ساره ظلم کردم…خدا میدونه هیچوقت راضی به بدش نبودم…جرم من دوست نداشتن بود…من بدون کوچکترین بی احترامی از ساره جدا شدم…اینکه بعدش چه اتفاقاتی براش افتاد من دخیلی توش نداشتم….با این وجود تو تموم این سالها نتونستم با خودم و وجدانم کنار بیام…..

 

 

نفس عمیقی که میکشه همزمان میشه با صدای زنگ موبایلم….دست میبرم و از کیف درش میارم…با دیدن اسم بارمان میذارم رو سایلنت و برش میگردونم همون جایی که بود….

 

 

_ شر نشه یه وقت برات…..

 

بدون نگاه کردن بهش لب میزنم: شما ادامه بدین….

 

_ بریم یه کافه ای، جایی…من خی…

 

میپرم وسط حرفش و رو بهش میگم: آقا محمد حسین لطف کنین سریعتر حرفاتون رو‌ بزنین…من واقعا تو شرایط خوبی نیستم…

 

 

با فشردن لبهاش با مکث و کشیده میگه: خیلی خب….من آدم رکی م طلوع‌…همین رک بودن هم خیلی جاها به ضررم تموم شد ولی خب جزئی از شخصیتم شده دیگه..کاریش نمیشه کرد….پس حقیقتش رو بهت میگم…من هیچوقت هیچ حسی بهت نداشتم جز….جز عذاب وجدانی که به ساره داشتم…میخواستم با نزدیک شدن بهت یه کمکی کرده باشم…هدفم فقط همین بود…حتی اگه ازدواجی هم صورت میگرفت به خودم اجازه نمیدادم با دختری که همسن بچمه راب….

 

_ بهتره از این بحث خارج بشیم…من الان شوهر دارم…حرف زدن در این موارد هم برام غیر قابل تحمله….

 

 

با تک خنده ای که واقعا حرصمو درمیاره میگه: خیلی خب درسته..حق با توعه…گفتن این حرفا هیچ فایده ای نداره الان…همه ی این حرفا رو بهت گفتم تا بفهمی من هیچ نیت و قصدی پشت حرفام نیست…تو بیمارستان هم بهت گفتم بارمان با بقیه ی نوه های حاج رستایی فرق داره…از وقتی بچه بود همینطور بود همیشه خودشو مینداخت وسط هر بحث و مشکلی….رابطه ی الانمون رو نبین…ما قبل پیدا شدن تو دوستای خوبی برا هم بودیم…چند سال پیش اومده بود پیشم و قرار شد با هم دنبال ساره بگردیم ولی نمیدونم یهو چی شد که پا پس کشید….البته یه حدسایی میزنم ولی خب با حدس و گمان نمیشه چیزی رو ثابت کرد….نمیدونم منظور از حرفایی که تو بیمارستان به حاج حمید گفتی چی بود؟…اگه بدونم تا چه حد از گذشته خبر داری بیش تر میتونیم بهم کمک کنیم…..

 

 

نگاه خیره شده از خورشید در حال غروب رو میگیرم و به دستای گره کرده م میدم…

 

 

_ اونقدی میدونم که شدم اسپند رو آتیش….اونقدی که نه خواب دارم نه خوراک…حس میکنم هیچ جای دنیا برام ارامش نداره….من ساره رو تو بدترین زمان ممکن دیدم…وقتی بر اثر اعتیاد شدید پوست و استخون شده بود…هیچ امیدی تو زندگیش نبود….هیچی….الان که فهمیدم بهش تجاوز شده بود و هیچ چیزی رو هم ندزدیده بود به خودم قول دادم تا زمانی که انتقامشو نگیرم آروم نگیرم….من میدونم دزدیدن سکه ها کار بابای بارمان بوده…..میخوام ازش شکایت کنم….میخوام پرونده ای که بسته شده بود رو باز کنم….

 

سرم بالا میاد و‌ رو بهش ادامه میدم: میخوام بهم کمک کنین…….

 

 

با چشماش همه ی صورتمو از نظر میگذرونه و در نهایت میگه: این چیزا رو کی بهت گفته؟…

 

_ اصلان….

 

 

_ چی؟؟!….

 

اینقده با بهت و تعجب میپرسه که خودمم شک میکنم به اسمی که به زبون اوردم…..

 

 

 

 

 

 

ماشین رو جلو یه برج خیلی شیک نگه میداره و پیاده میشه…..

 

از محل کارش تا الان که رسیدیم خونش یه ریز حرف زدم و هر چیزی رو که اصلان بهم گفته رو بهش گفتم…..

 

تو دلم پشیمون میشم از اینکه اینوقت شب تا اینجا باهاش اومدم ولی وقتی گفت یه دفتر از مادرم داره،دیگه تا فردا صبر کردن خارج از توانم بود….جرات اینکه موبایل رو از تو کیفم دربیارم ندارم….میتونم چهره ی بارمان رو الان تصورم کنم که چقدر ناراحت و عصبیه…ولی حرفای امروزش دلمو به درد آورده و به این راحتی ها نمیتونم ازش بگذرم….

 

 

 

با باز شدن در ماشین میچرخم و نگاهم زودتر از هر جای دیگه رو دستاش ثابت میشه……یه دفتر دستشه…یه دفتر قدیمی….

دستمو برا گرفتنش جلو میبرم که دستشو عقب میکشه و میگه: ببین چی بهت میگم طلوع….به هیچ وجه به آدمی مثل اصلان اعتماد نکن…من نمیدونم پدرت هست یا نه؟…ولی اون اصلا آدم درستی نیست….در واقع اصلا آدم نیست…یه حیوون به تمام معناست…هر بلایی سر ساره اومده توسط همین نامردیه که حالا با دغل و دلسوزی داره خودش رو بهت نزدیک میکنه….این دفتر با دستخط خود ساره نوشته شده…بخونیش خودت متوجه میشی که چی به چیه….

 

 

 

چشمامو‌ رو هم فشار میدم تا یکم ذهن در هم برهمم آروم بگیره…..

 

 

_ فقط….

 

با فقطی که محکم به زبون میاره پلک هامو‌ از هم باز میکنم و بهش نگاه میکنم….

 

 

_ تنها کسی که میتونه بیشترین کمک رو برا روشن شدن همه چیز کنه، بارمانه….که البته بعید میدونم راضی به همچین کاری بشه…اون حتی اگه مخالف صد در صدی پدرش هم باشه ولی راضی به ضربه زدن بهش نیست….تنها مدرکی که صد در صد اصلان رو میفرستاد بالای دار دست شوهرته….سه نفر به ساره تجاوز کردن که فقط یه نفرشون اعدام شده…اونم چون خودش اقرار کرده…ولی اصلان و اون یکی دوستش فرار کرده بودن….چند سال پیش نمیدونم برا چی و به چه دلیلی اصلان پیداش شده بود با وجود اینکه ساره نبود ولی ما می‌تونستیم با فیلمی که دست بارمان بود شاکی بشیم تا توسط قانون مجازات بشه ولی لحظه ی آخر بارمان کنار کشید و منکر فیلم شد….دروغ گفته بود ولی نمیدونم چرا؟…البته اونموقع نمیدونستم دلیلش رو…..ولی با حرفایی که تو زدی الان که فکر میکنم میبینم بارمان فهمیده بود پدرش هم وسط ماجراست….کنار کشید تا آبروی پدرش نره….من همون سال ها هم به حاج رستایی گفتم دزدیدن سکه ها کار ساره نیست، ولی خب کسی گوشش بدهکار نبود….

 

 

4.5/5 - (117 امتیاز)
[/vc_column_inner]
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
8 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Ana
Ana
15 روز قبل

با اينكه خيلي شوك شدم و كمي حرص خوردم و ناراحت شدم ولي بايد بگم قلمت طلا همتا جون واقعا غيرقابل پيش بيني ميره جلو داستان … مرسي

Khiyale Ashoob
16 روز قبل

بارمان عوضیی وای خدا

....
....
16 روز قبل

چجوریه بارمان بت طلوع روراست نیست
بعد انتظار داره طلوع روراست باشه؟؟؟؟؟
بزنم تو دهنش؟

مینا
مینا
پاسخ به  ....
16 روز قبل

یکیم از طرف من بزن تو مخش😁😁

Khiyale Ashoob
پاسخ به  ....
16 روز قبل

از طرف منم بزن تو دهنش تا دهنش بیاد جای دماغش دماغش بره جای دهنش👿🔪

خواننده رمان
خواننده رمان
17 روز قبل

ممنون خانم شاهانی خسته نباشی🌹💖

بیش فعال
بیش فعال
17 روز قبل

ها دیدید گفتم البته اون زمان یه اسمه دیگه داشتم نه بیش فعل
گفتم با نگفتن حسین جون فقط می خواد کمک کنه

مینا
مینا
17 روز قبل

پس علت ترس بارمان از محمد حسین مشخص شد وجود فیلمی که هم پدرش و نابود میکنه هم اصلان آشغال و برا همینم جلز ولز میکنه طلوع نفهمه طفلکی طلوع که حتی عشقشم باهاش رو راست نیست طلوع حتی با وجود بارمان هم بی کسه😔😔😔فک کنم در آینده هم بخواد برا انتقام حرکتی بزنه بارمان با بچش تهدیدش کنه و جلوش و بگیره کاش حامله نبود دلم خیلی براش میسوزه

ممنون همتا جان واقعا عالی مینویسی همیشه بدرخشی عزیزم ❤❤❤❤❤

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x