رمان طلوع پارت ۱۶۲

4.3
(3)

 

 

 

_چقده بهش گفتیم دست از این تصمیم احماقنت بردار….جفت پاشو کرد تو یه کفش که الا و بلا فقط طلوع….حالا اینم از طلوع‌…خودت ریختی خودتم جمعش کن و بزنش به صورتت….

 

_ مامان تو رو خدا اینا رو جلو خودش نگیا…بابا حالش افتضاحه…تو این چند روزه یه دیقه هم چشم رو هم نذاشته…روژان تو یه چیزی بگو…تو که شاهد بودی دیگه….

 

 

مرضیه خانم با افسوس سرش رو تکون میده و رو به دختراش میگه: دیگه یه ارزن هم ابرو برامون نموند…نگاهش رو به بالا میده و ادامه میده: خدا لعنتت کنه ساره، که خودت یه جور درد بودی و دخترت هزار جور درد….

 

روژان: یواش مامان الان میشنوه…ندیدی مگه مثل برج زهر مار رفت تو اتاقش….

 

روژین سرش رو از گوشی بلند میکنه و میگه: نمیدونم کی به این مبینا احمق خبر داده….

 

روژان: چی شده مگه؟….

 

_ استوری گذاشته،( این دنیا دیگه جای موندن نیست…کی بود میگفت عروس من با لباس سفید میاد خونم با کفنم میره بیرون…حالا چرا پس وسط راه ولت کرده و در رفته…) …نگاه ایموجی هاشو….

 

_ ببینم….

موبایل رو میچرخونه و صفحه ش رو رو به روی خواهرش میگیره….

 

_ عه عه…دختره ی بی شعور…ببین چطور با آبرومون بازی میکنه…..

 

روژین رو به مادرش: آخه چرا گفتین مامان….من که گفتم بارمان گفت هیشکی نفهمه….

 

_ واسه چی به من میگی….من فقط به بابات گفتم….اون بود که به عموهات خبر داد….در ضمن اون داداش دیوونت بود که با ندونم کاریش و اون ازدواج افسانه ایش اسم هممون رو انداخت ورد زبونا….حالا هم جای این حرفا بلند شو براش ناهار ببر…..پاشو…داغون کرده خودشو….انگار تحفه ست دختر ساره….

 

 

 

چند تقه به در میزنه و وارد میشه….سینی غذا رو رو میز میذاره و سمت بارمانی که پشت بهش و‌ رو به پنجره نشسته میره…..

 

کنارش میشینه و به برادری نگاه میکنه که برعکس همیشه با سر و ریخت نامرتب خیره ست به صفحه ی گوشیش و بعید میدونه حتی متوجه حضورش شده باشه…

 

_ بارمان….

 

با صدای خواهرش چشم از گوشی میگیره و میچرخه طرفش….

 

_ خبری نشد؟….رفتی آگاهی چی شد؟…بخدا من خیلی نگرانم….طلوع دختری نبود که همینجوری بذاره بره…حتما یه چیزی شده….

 

 

مثل روز برا خودشم روشنه که یه اتفاقی براش افتاده…ولی دستش به هیچ کجا بند نیست…نیش اشک به چشماش هجوم میاره و باعث میشه با بستن پلک هاش قطره ی بزرگی از چشمش بیفته و میون ته ریشش گم بشه….

 

 

_ دارم دق میکنم روژین…دارم جون میدم….تو بی خبری مزخرفی دست و پا میزنم و هر چی جلوتر میرم به هیچ جا نمیرسم….هر جایی که فکرش رو بکنی گشتم ولی نیست…انگار آب شده و فرو رفته تو زمین….لعنت بهم که اینجا نشستم و نمیدونم زن باردارم الان کجاست و تو چه شرایطیه…..لعنت بهم…لعنت بهم…

 

دستاش رو محکم میکوبه به سرش و شروع میکنه به کشیدن موهاش…..

 

روژین با دیدن برادری که از وقتی به یاد داره ندیده گریه ش رو با صدای بلندی میزنه زیر گریه و خودش رو تو بغلش میندازه…..

 

 

 

*

 

 

با صدای باز شدن در پلک های بی جونم رو از هم فاصله میدم….

 

میخوام بلند شم ولی درد زیر شکمم و کمرم این اجازه رو بهم نمیده….از دیشب با هر تکون خوردنم زیر دلم تیر میکشه و نمیدونم قراره این درد به کجا برسه…..

 

_ چته؟…..نمیتونی بلند شی؟….نه؟….

 

به سختی و با درد به کمک دیوار میشینم….حالم از شرایطی که توش هستم بهم میخوره…..بوی رطوبت اتاق حالت تهوعی رو که دارم بیشتر میکنه….

 

رو به روم رو صندلی چوبی که گوشه ی اتاق گذاشته میشینه…..

 

نشستنش همزمان میشه با صدای غرش آسمون و بارونی که شروع میکنه به باریدن….

 

اصلا نمیدونم کجام….جز یه دریچه ی خیلی کوچیک هیچ روزنه ای نیست….که البته همونم با فاصله کمی از سقف قرار داره و فقط میتونم پرتوهای نوری که در طول روز ازش داخل میاد رو ببینم…..

 

 

_اگه درد داری بگو تا برات مسکن بیارم…..

 

 

بی حال نگاش میکنم و آروم لب میزنم: بزار برم….حالم خوب نیست….

 

_ میدونم…از چهرت مشخصه حالت بده….برا همین میگم بزار مسکن بیارم برات…..

 

 

سرم رو تکون میدم تا این بویی که به دماغم میخوره از بین بره ولی هیچ فایده ای نداره…حالت تهوع امونم رو بریده و دیگه بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم و مثل این چند روز شروع میکنم به بالا آوردن….

 

 

از انقباض شکمم، درد یهویی زیر دلم میپیچه و به نفس نفس میفتم….

 

سرم رو به عقب میبرم و تکیه میدم به دیوار….

از حالت صورتش مشخصه که چندشش میشه و میخواد از رو صندلی بلند شه که میگم: التما…التماست میکنم کامران….بذار برم….یه….یه بار زندگیمو به هم ریختی… حالا وجدان داشته باش و بزار برم…..قسم میخورم به هیشکی نمیگم تو پشت قضیه ای….قسم میخورم….

 

 

تند از رو صندلی بلند میشه و سمتم میاد….

 

رو زانوهاش رو به روم میشینه و میگه: خیلی احمقی که خیال میکنی من پشت این قضیه ام طلوع….همیشه از این سادگی و حماقتت بدم میومد….رستایی ها گرگن احمق….تو یه درصد هم به اونا نرفتی….

صورتم رو از نظر میگذرونه و ادامه میده: نگران رفتنت هم نباش….امشب یا فرداشب راهیت میکنم….برا همیشه میری….یه جوری که انگار هیچوقت نبودی…..منم مثل تو منتظرم ببینم کی بلیطت اماده میشه که بفرستمت….

 

بلند میشه و میچرخه که بره، با گرفتن پایین کتش التماس وار زجه میزنم: تو رو جون هر کی که دوست داری بزار برم….التماست میکنم…به کی قسم بخورم که داری اشتباه میکنی…اصلان بهت دروغ گفته…پدرت خودش اقرار کرده که تجاوز کرده بود…بذار برم بیرون….من یه فیلم دارم از تجاوزی که به ساره شده ..دست بارمانه….بارمان اگه بدونه من تو همچین شرایطیم فیلم بهت نشون میده….بذار بهش زنگ بزنم….تو رو خدا….

 

با دستش محکم کتش رو میکشه که تعادلم رو از دست میدم و با شکم میفتم زمین….

 

 

_ چرت نگو بی شرف….برو خداتو شکر کن که وضعیتت جوری نیست که بشه نزدیک شد، یعنی تو مرامم نیست بخوام به زنی که حامله ست تجاوز کنم وگرنه یه بلایی سرت میاوردم که جون بدی بدبخت…..

 

میزنه بیرون و من از درد به خودم میپیچم و بیچاره بچه ای که قراره من به دنیاش بیارم….

 

_ خدا جونمو بگیر و راحتم کن….

 

به سختی بلند میشم و میخوام تکیه بدم به دیوار که خیس شدن یهویی بین پاهام همزمان میشه با دردی که تو کمرم و پایین تنم میپیچه….

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4.3 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
InShot ۲۰۲۴۰۳۰۴ ۰۱۱۳۲۱۲۹۱

دانلود رمان یک تو به صورت pdf کامل از مریم سلطانی 4.3 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:     سروصدایی که به یک‌مرتبه از پشت‌سرش به هوا خاست، نگاهش را که دقایقی می‌شد به میز میخ شده بود، کند و با رخوت گرداند. پشت‌سرش، چند متری آن‌طرف‌تر دوستانش سرخوشانه سرگرم بازی‌ای بودند که هر شب او پای میزش بساط کرده بود و امشب…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۸ ۲۳۳۸۵۰۰۶۹

دانلود رمان نجوای نمناک علفها به صورت pdf کامل از شکوفه شهبال 3 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان:   صدای خواننده در فضای اتومبیل پیچیده بود: ((شهزاده ی آسمونی/گفتی که پیشم می مونی.. برایاین دل پر غم/ آواز شادی می خوانی عشق تو آتیش به پا کرد/ با من تو روآشنا کرد.. بی اونکه حرفی بگویم/راز منو بر ملا کرد.. یه لحظه بی…
InShot ۲۰۲۴۰۲۲۵ ۱۴۲۱۲۴۸۹۴

دانلود رمان آسمانی به سرم نیست به صورت pdf کامل از نسیم شبانگاه 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دقیقه های طولانی می گذشت؛ از زمانی که زنگ را زده بودم. از تو خبری نبود. و من کم کم داشتم فکر می کردم که منصرف شده ای و با این جا خالی دادن، داری پیشنهاد عجیب و غریبت را پس می گیری. کم کم…
دانلود رمان اکو

دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته 4.3 (10)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان اکو به صورت pdf کامل از مدیا خجسته خلاصه رمان:   نازنین ، دکتری با تجربه اما بداخلاق و کج خلق است که تجربه ی تلخ و عذاب آوری را از زندگی زناشویی سابقش با خودش به دوش میکشد. برای او تمام مردهای دنیا مخل آرامش و…
رمان هم قبیله

دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند 4.2 (6)

1 دیدگاه
      دانلود رمان هم قبیله به صورت pdf کامل از زهرا ولی بهاروند خلاصه رمان: «آسمان» معلّم ادبیات یک دبیرستان دخترانه است که در یک روز پاییزی، اتفاقی به شیرینی‌فروشی مقابل مدرسه‌شان کشیده می‌شود و دلش می‌رود برای چشم‌های چمنی‌رنگ «میراث» پسرکِ شیرینی‌فروش! دست سرنوشت، زندگی آسمان و…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

17 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Ana
Ana
4 ماه قبل

با اجازه مبينا خانوم :/ اگر گيري ب كامنت من نميدن ده تا ريپلايي نميزنن ديس لايك نميكنن ماهم ي كامنت بذاريم 😂 ميخوام بگم همتا جان حالتون بهتره ايشالا عزيزم ؟ مرسي از پارت 🙏🏻مثل هميشه نميشه حدس زد و واقعا حس ميكنم پشت اين جريانات طلوع يه سوپرايزِ واسه من خواننده ..اي كاش زودتر تموم بشه داستان

lilo
lilo
4 ماه قبل

عجب😐😐😐

همتا
همتا
4 ماه قبل

ای واااای
خدایا فقط یبار رحم کن به طلوع

Mobina
Mobina
4 ماه قبل

ميگه رستایی ها گرگ هستن پس قطعا ی رستایی پشت قضیه هستش! میدونن طلوع دنبال جریانه میخوان شرشو کم کنن🥴

مینا
مینا
پاسخ به  Mobina
4 ماه قبل

دقیقاااا

طلوع تو بیمارستان به پدر بارمان گفت ازش انتقام میگیره و اینجوری هوشیارش کرد شک نکن کار خودشه

مینا
مینا
4 ماه قبل

یا خداااا بچه سقط شد

چون کامران از بلیط حرف زد شک ندارم کار پدر بارمانه گفته بفرستنش خارج من موندم این بارمان احمق چطور فکرش سمت اصلان نمیره آخه

....
....
پاسخ به  مینا
4 ماه قبل

وای دقیقا تنها کسی که بیشترین میزان شک میتونه روش باشه طبق قضیه ی این چندوقته.اصلانه

مینا
مینا
پاسخ به  ....
4 ماه قبل

بله دقیقاااا

هیفا
هیفا
4 ماه قبل

چرا یه همچین بی لیاقت خنگی‌مادر میشه؟

مینا
مینا
پاسخ به  هیفا
4 ماه قبل

طلوع بی لیاقت نیست وقتی که به هر طرف میچرخه بهش میگن حرومزادست و حتی شوهرش با وجود دونستن حقیقت بازم پشتش نیست انتظار داری چیکار کنه؟بشینه تا آخر عمر جلوی بچش هم بهش بگن حرومزاده؟فک کردی اون بچه چه حالی بهش دست میده؟

همتا
همتا
پاسخ به  هیفا
4 ماه قبل

سراسر زندگیش بدبختی بود، بیچاره دقیقا لیاقت چی رو نداشته

خواننده رمان
خواننده رمان
4 ماه قبل

طلوع زبون نفهم بچه رو هم به کشتن میده یکی نبود بگه اصلان چیش به پدر بودن میخورد که اوفتادی دنبالش

مینا
مینا
پاسخ به  خواننده رمان
4 ماه قبل

مگه بخاطر پدر بودنش رفت سراغش؟نخوندی تو قسمت قبل گفت حالش ازش بهم میخوره؟فقط میخواد بدونه کدوم قبرستونی زندگی میکنه که به خیال خودش اصلانم آدرس دقیقش و بهش میده اینم آدرس و میده پلیس گیرش بندازه

خواننده رمان
خواننده رمان
پاسخ به  مینا
4 ماه قبل

خوب همون دیگه باید میفهمید آدمی که اون بلاها رو سر ساره آورده قابل اعتماد نیست باید یه جای عمومی باهاش قرار میذاشت نه تو یه خونه متروک که صد در صد با بابای بارمان همدستن اینا

مینا
مینا
پاسخ به  خواننده رمان
4 ماه قبل

منم کاملا باهاتون موافقم از نظر منم بعد خوندن اون دفتر حتی نباید میدیدتش ولی خب طلوع به خیال خودش خواسته آدرسش و پیدا کنه به پلیس بده ولی فک نکرده آخه اصلان لجن که نمیاد بهش آدرس واقعی بده بازم وقت داشت از در خونه برگرده ولی حماقت کرد

اینکه کار پدر بارمانه یک درصدم شک ندارم و اینکه مثل دفعه قبل همه رو خبر کرده که طلوع رو هم مثل ساره هرزه جلوه بده فقط موندم تو کار بارمان که چجوری مدافع چنین پدریه اگه طلوع رو همراهی میکرد اونم چنین حماقتی نمیکرد

همتا
همتا
پاسخ به  خواننده رمان
4 ماه قبل

آره باید خیلی بیشتر از اینا احتیاط میکرد
طلوع مشکلش اینه که همه رو‌مث خودش میدونه ینی اصلا شک نمیکنه به طرف اینهمه

مینا
مینا
پاسخ به  همتا
4 ماه قبل

اینبار خواست مثلا زرنگی کنه آدرسش و گیر بیاره که خودش افتاد تو دام

دسته‌ها

17
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x