رمان طلوع پارت ۱۷۸

3
(11)

 

 

نگاهش رو با مکث میگیره و ولو میشه رو مبلی که روش نشسته….دستاشو بالا میبره و میکشونه به صورتش….میبینم چقد کلافه شده از حرفام و کارام….ولی خودم می‌دونم که در نهایت دارم در حقش لطف میکنم…بودن من تو زندگیش باعث میشه تا همیشه یه بار سنگین رو دوشش باشه…

 

_ تو هیچوقت با من خوشبخت نمیشی بارمان….همینطورم من با تو….خوشبخت نمیشی چون از بودنم خوش حال نیستی…تا یه حدی یهت حق میدم….به هر حال من دختر ایده آلی برا یه زندگی مشترک نیستم…خودمم و خودم….جز خودم هیشکی ندارم…نه خونه، نه خونواده، نه جهیزیه….من حتی یه جا نداشتم که بیای و اونجا ازم خواستگاری کنی….اینا رو بهت میگم چون باید واقع بین باشم…خیال میکردم وقتی شما ها رو پیدا کنم دیگه بودنتون نقطه ای میشه رو سر خط همه ی بدبختی ها و تنهایی هام…ولی….نشد…بدبختی هام که تموم نشد هیچ….چند برابر هم شد….باید قبول کنیم من و تو هیچ وقت نمی‌تونیم کنار هم باشیم…..

 

همه ی این حرفا رو خیره به پنجره ی قدی سالن زدم‌…بدون کوچکترین نگاهی بهش…..

 

 

_ گیرم که طلاقت هم دادم، بعدش قراره چی بشه؟.؟..

 

متعجب میشم….میچرخم  طرفش…مزخرفه ولی انتظار این حرف رو نداشتم ازش…مزخرف تر از انتظاری که نداشتم حس غمی که بغض میشه تو گلوم….

 

من که خودم دارم پیشنهاد طلاق رو میدم دیگه چه مرگمه پس….

 

صورت خونسردش رو از نظر میگذرونم….باید الان ناراحت بوده باشه…نه اینکه خونسرد جلوم نشسته باشه…باید بگه چرت و پرت نگو طلوع‌…..ولی هیچی…هیچی و انگار منتظر جواب سوالیه که ازم پرسیده….

 

 

_ هااان؟…بعدش قراره چی بشه؟…بگو دیگه؟…قراره چیکار کنی؟…. من که تکلیفم مشخصه با خودم….تو همین خونه میمونم و ادامه ی زندگی…..سخت هست بدون تو، ولی خب مجبورم زندگی کنم…ولی تو چی؟….هوووم؟….

 

هنگ شده نگاهش میکنم…یعنی چی آخه؟….به صراحت داره میگه طلاقم میده….من….من طلاق میخواستم ولی آخه….نه اینجوری دیگه….این خیلی بی رحمانه ست…

 

 

دلگیر میشم از حرفاش و با ناراحتی میگم: اونش به خودم مربوطه….

 

_ خیلی خب…باشه…..طلاقت میدم ولی به یک شرط….

 

باورم نمیشه همچین حرفایی رو ازش میشنوم….

 

جا خوردنم رو خوب می‌فهمه که میگه: چته؟…مگه خودت همین و نمیخوای؟….پس ماتت برده چرا؟….

 

نفس عمیقی میکشم و رو بهش میگم: چرا…چرا….معلومه که همین رو می‌خوام….

 

 

_ منم میگم قبوله…طلاقت میدم….به شرط اینکه مهریه ت رو ببخشی…..

 

 

خدای من…..

 

این حرفش دیگه هیچ جوره تو کتم نمیره…اصن باورم نمیشه کسی که رو به روم نشسته باشه بارمان باشه….

 

 

فقط متعجب و دلگیر نگاهش میکنم که خودش باز زبون باز می‌کنه: می‌دونی که حق طلاق با منه….هزاری هم که پله های دادگاه رو بالا پایین کنی نمیتونی به راحتی طلاق بگیری…قاضی برا حرفات تره هم خرد نمیکنه…پس یا بشین و عین یه زن خوب زندگیت رو بکن یا مهریه ت رو ببخش و طلاقت رو بگیر…..

 

 

_ باورم نمیشه…..

 

جون میکنم تا همین دو کلمه رو هم به زبون بیارم….

 

اشک هام بدون اینکه بخوام رو گونه هام می‌ریزه….

 

با دیدن حالم از رو مبل بلند میشه و سمتم بیاد….کنارم میشینه و دستانش برا بغل کردنم باز میشه که خودمو عقب میکشونم…..

 

_ آروم باش عزی…..

 

_ به من نگوو عزیزم….

 

حنجره م از دادی که میزنم میسوزه…..بلند میشم و رو بهش مینالم: به من نگو عزیزم…..من عزیز هیشکی نیستم…..من فقط خودمم و خودم….همین…برا هیچ بنی بشری هم عزیز نیستم…..چرتکه آوردی وسط بارمان….هااان؟…طلاقمو بدی به ازای مهریه؟…..تموم این مدت نگران مهریه بودی؟…آره؟….میدونستم هدفت از ازدواج دوست داشتن نبود ولی لااقل به خیال خامم که الان دیگه دوستم داری….به فکر مهریه بودی ولی….آره؟؟….

 

میخواد بلند شه که با همه ی توانم سمت اتاق خواب میرم…..

 

 

دیگه امکان نداره یه لحظه هم اینجا بمونم…..

 

_ ساره…ساره….ساره….

 

تنها کلمه ای که تو ذهن و زبونم می‌چرخه…..بهم گفته بود…..ازم خواسته بود…من التماسش کردم….من ازش خواستم…

 

_ لعنت بهم…لعنت بهم….لعنت بهم….

 

سمت کمد میرم و ساک لباسام رو بیرون میارم……

 

دستم برا برداشتن لباسایی که این مدت خریدم کشیده میشه ولی با فکر کردن به حرفای بارمان عقب میکشم….

 

فقط خودمم و خودم….با یه کوله ی کهنه و زوار در رفته…همین….

 

کولم رو بر میدارم و هر چی که از قبل برا خودم بوده رو جمع میکنم……چقدر دلم پره…واااای…. باورم نمیشه….چه حس و حال مزخرفی دارم…

 

_ تمومش کن…..

 

باروم رو میگیره و از جلو کمد بلندم می‌کنه…..

 

کوله از دستم میفته و دست خودم نیست که با همه‌ ی قدرتی که تو جونم هست سیلی محکمی میکوبم تو صورتش…..

 

دستم به گز گز میفته و سینم از خشم بالا پایین میشه….

 

_ اینو برا این زدم که بفهمی من بازیچه ت نیستم لعنتی…..من عروسک خیمه شب بازیت نیستم…..نامردترین کسی هستی که در تمام زندگیم از نزدیک لمس کردم….تا الان ازت دلخور بودم از حالا به بعد ازت متنفرررم…..هر جایی که بگی و هر زمانی که بخوای میام امضا میکنم و مهریه رو می‌بخشم تا هر چه زودتر اسم نجس یکی از روستایی ها از تو شناسنامه م پاک بشه….از حالا تا اون موقع حق اینکه دنبالم بیای یا بهم زنگ بزنی نداری……

 

 

 

کوله رو برمیدارم و بدون اینکه منتظر جوابی ازش بمونم و بی توجه به چهره ی درمونده و هاج و واجش از خونه میزنم بیرون……

 

 

حالم بده و درونم ولوله ست….شروع میکنم به تند تند قدم زدن…نگران مهریه بود فقط….دوستم نداشت هیچوقت…..همش دروغ بود…..همش…..

 

 

 

*

 

_ حالت خوب نیست انگاری؟….

 

_ خیلی وقته که دیگه خوب نیستم…..

 

نفسش رو کلافه وار بیرون میده و رو به پدربزرگش میگه: از وقتی جلو چشمام میخواستن سر یه دونه عمه م رو ببرن…از وقتی دیدم چه جوری خون فواره زد….از وقتی هر شب با کابوسش خوابیدم…از وقتی که فهمیدم ساره بی گناه بوده…از وقتی فهمیدم پشت همه ی اون ماجراها بابام بوده….من خیلی وقته حالم خوب نیست…خیلی وقته….

 

 

نگاه حاج رستایی رو خونه ی شلوغ و درهم ریخته ی بارمان به گردش درمیاد….

 

_ طلوع نیست؟….

 

_ رفت…..

 

_یعنی چی؟…..

 

_ طلاق میخواد…..

 

_ طلاق؟!…

 

_ دارم به این فکر میکنم اگه یه نفر باشه که به خاندان رستایی عزت و آبرو بده، اون یه نفر قطعا طلوعه….گفتین حرف از مهریه بزن ببین چه جوری میمونه…زدم، ولی قرارش به رفتن بود….دختر تنهای آواره بی پول، نه من رو خواست، نه پولمو، نه خونمو…..

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 11

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230127 013632 7692 scaled

دانلود رمان به چشمانت مومن شدم 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :     این رمان راجب یه گروه خوانندگی غیرمجازی با چند میلیون طرفدار در صفحات مجازی با رهبری حامی پرتو هستش، اون به خاطر شغل و شمایلش از دوستان و خانواده طرد شده، اکنون او در همسایگی ترنج، دختری چادری که از شیراز جهت تحصیل…
IMG 20230128 233719 6922 scaled

دانلود رمان کابوس نامشروع ارباب pdf از مسیحه زاد خو 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :     کابوس ارباب همون خیانت زن اربابه ارباب خیلی عاشقانه زنشو دوس داره و میره خواستگاری.. ولی زنش دوسش نداره و به اجبار خانواده ش بله رو میده و به شوهرش خیانت میکنه … ارباب اینو نمیفهمه تا بعد از شش سال زندگی مشترک، پسربچه‌شون…
InShot ۲۰۲۳۰۵۱۷ ۱۰۲۷۲۵۰۲۱

دانلود رمان بانوی قصه pdf از الناز پاکپور 5 (1)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان :                 همراز خواهری داشته که بخاطر خیانت شوهر خواهرش و جبروت خانواده شوهر میمیره .. حالا سالها از اون زمان گذشته و همراز در تلاش تا بچه های خواهرش را از جبروت اون خانواده رها کنه .. در این…
IMG 20230123 230208 386

دانلود رمان آبان سرد 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   میان تلخی یک حقیقت دست پا میزدم و فریادرسی نبود. دستی نبود مرا از این برهوت بی نام و نشان نجات دهد. کسی نبود محکم توی صورتم بکوبد و مرا از این کابوس تلخ و شوم بیدار کند! چیزی مثل بختک روی سینه ام…
InShot ۲۰۲۳۰۲۲۷ ۱۰۵۶۲۹۵۹۵

دانلود رمان افسون سردار pdf از مهری هاشمی 2 (1)

2 دیدگاه
خلاصه رمان :     خلاصه :افسون دختر تنها و خود ساخته ایِ که به خاطر کمک به دوستش سر قراری می‌ره که ربطی به اون نداره و با یه سوءتفاهم پاش به عمارت مردی به نام سردار حاتم که یه خلافکار بی رحم باز می‌شه و زندگیش به کل…
InShot ۲۰۲۳۰۶۱۲ ۱۴۳۷۵۸۲۶۲

دانلود رمان نذار دنیا رو دیونه کنم pdf از رویا رستمی 5 (1)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:     ازدختری بنویسم که تنش زیر رگبار نفرت مردیه که گذشتشو این دختر دزدید.دختریکه کلفت خونه ی مردی شدکه تا دیروز جرات نداشت حتی تندی کنه….روزگار تلخ می چرخه اما هنوز یه چیزایی هست….چیزایی که قراره گرفتار کنه دختریرو که از زور کتک مردی سرد و…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۴ ۲۱۴۷۲۱۹۷۸

دانلود رمان کنار نرگس ها جا ماندی pdf از مائده فلاح 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان : یلدا پزشک ۲۶ ساله ایست که بخاطر مشکل ناگهانی که برای خانواده‌اش پیش آمده، ناخواسته مجبور به تغییر روش زندگی خودش می‌‌شود. در این بین به دور از چشم خانواده سعی دارد به نحوی مشکلات را حل کند، رویارویی او با مردی که در گذشته درگیری…
1 1

رمان کویر عشق 0 (0)

بدون دیدگاه
  دانلود رمان کویر عشق خلاصه رمان کویر عشق : بهار که به تازگی پروانه‌ی وکالتشو بعد از چند سال کار آموزی کنار وکیل بنامی گرفته و دفتری برای خودش تهیه کرده خیلی مشتاقه آقای نوید رو که شُهره‌ی خاصی در بین وکلا داره رو از نزدیک ببینه و از…
IMG 20240530 001801 346

دانلود رمان قصه ی لیلا به صورت pdf کامل از فاطمه اصغری 3.1 (37)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان :   ده سالم بود. داشتند آش پشت پایت را می‌پختند. با مامان آمده بودیم برای کمک. لباس سربازی به تن داشتی و کوله‌ای خاکی رنگ کنار پایت روی زمین بود. یک پایت را روی پله‌ی پایین ایوان گذاشتی. داشتی بند پوتینت را محکم می‌کردی.…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

27 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
y❤m M
y❤m M
6 ماه قبل

.

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
6 ماه قبل

درود*
من تازه ۲ روز پیش برگشتم فلش‌بک🔙 اول تا اواسط این رمان بخونم قسمتهای۱تا۴۰ چقدر دلم برای این دختر(طلوع) سوخت چقدر دلم برای عشقش با نامزداولش{یجورایی شوهر••) امیرعلی سوخت•••••••💓💗💔
که بخاطر اون کامراان عوضی•••• ازهم جداشدن•
چقدر دلم برای درب‌دری و آوارگی این دختر سوخت🤒🤕😬😟😞😓😔💔😳😵😨😱😖😢😠 اون کامراان عوضی کم بود، خانواده فامیلهای خودش هم ناتو عوضی از آب در اومدن•••• امیدوارم بره بتونه رو پای خودش به ایسته زندگیش رو نجات بده چندین سال بعد که خوشبخت* شد بیاد از اینها انتقام بگیره

هلن
هلن
6 ماه قبل

سلام خانم شاهانی اول یه گله ازتون دارم بابت این پارت گذاری امیدوارم حالتون خوب باشه اما اگر حالتون خوب نیست اعلام کنید یا حداقل یه مدت پارت نذارید و اعلام کنید حال خوشی ندارید اینجوری حال بد شما هم به خواننده منتقل میشه امیدوارم حالتون خوب باشه و رمان رو با حال خوش به پایان برسونید
درباره رمان بنظرم بارمان توی یه برهه روانی قرار داره مطمئن باشید اگر خدایی نکرده هرکدوم تو شرایط بارمان بودیم طرف پدر رو می‌گرفتیم شاید از نظر احساسی جدا شده باشه اما هنوز از نظر روانی به پدرش وابسته است اما طلوع ، طلوع خودش یه شرایط حساس رو برای خودش ساخت با اعتماد و ساده بودن زیاد البته مظلوم هم واقع شد چون از نظر احساسی به شدت تحت فشار بوده از طرفی مادرش و تجاوزی که تازه متوجه شده به مادرش شده ، بارمان و رابطه احساسشون و بچه ای که از دست داده
ببخشید طولانی شد

یاقوت
یاقوت
6 ماه قبل

سلام خانم شاهانی اول یه گله ازتون دارم بابت این پارت گذاری امیدوارم حالتون خوب باشه اما اگر حالتون خوب نیست اعلام کنید یا حداقل یه مدت پارت نذارید و اعلام کنید حال خوشی ندارید اینجوری حال بد شما هم به خواننده منتقل میشه امیدوارم حالتون خوب باشه و رمان رو با حال خوش به پایان برسونید
درباره رمان بنظرم بارمان توی یه برهه روانی قرار داره مطمئن باشید اگر خدایی نکرده هرکدوم تو شرایط بارمان بودیم طرف پدر رو می‌گرفتیم شاید از نظر احساسی جدا شده باشه اما هنوز از نظر روانی به پدرش وابسته است اما طلوع ، طلوع خودش یه شرایط حساس رو برای خودش ساخت با اعتماد و ساده بودن زیاد البته مظلوم هم واقع شد چون از نظر احساسی به شدت تحت فشار بوده از طرفی مادرش و تجاوزی که تازه متوجه شده به مادرش شده ، بارمان و رابطه احساسشون و بچه ای که از دست داده
ببخشید طولانی شد

مینا
مینا
6 ماه قبل

ماشالله به غیرت این پدر بزرگ

فهمیده پسرش گناهکاره و ساره بی گناه نه تنها پسرش و ادب نکرد حداقل نیومد از دل طلوع در بیاره و بگه از این به بعد پشتتم داره بارمانم راهنمایی میکنه که با مهریه طلوع و تحت فشار بزاره چقدر یه آدم میتونه پست و حقیر باشه آخه

مینا
مینا
6 ماه قبل

ماشالله به غیرت این پدر بزرگ

فهمیده پسرش گناهکاره و ساره بی گناه نه تنها پسرش و ادب نکرد حداقل نیومد از دل طلوع در بیاره و بگه از این به بعد پشتتم داره بارمانم راهنمایی میکنه که با مهریه طلوع و تحت فشار بزاره چقدر یه آدم میتونه پست و حقیر باشه آخه

مینا
مینا
6 ماه قبل

ماشالله به غیرت این پدر بزرگ

فهمیده پسرش گناهکاره و ساره بی گناه نه تنها پسرش و ادب نکرد حداقل نیومد از دل طلوع در بیاره و بگه از این به بعد پشتتم داره بارمانم راهنمایی میکنه که با مهریه طلوع و تحت فشار بزاره چقدر یه آدم میتونه پست و حقیر باشه آخه

مینا
مینا
6 ماه قبل

ماشالله به غیرت این پدر بزرگ

فهمیده پسرش گناهکاره و ساره بی گناه نه تنها پسرش و ادب نکرد حداقل نیومد از دل طلوع در بیاره و بگه از این به بعد پشتتم داره بارمانم راهنمایی میکنه که با مهریه طلوع و تحت فشار بزاره به عقل ناقصشم نرسید همون اول خواست به طلوع پول بده با اینکه بی پول بود قبول نکرد و رفت نمایشگاه بارمان کارگری کرد حالا بیاد قبول کنه؟چقدر یه آدم میتونه پست و حقیر باشه آخه

مینا
مینا
6 ماه قبل

واقعاااا حیف اسم انسان و مرد برای چنین عوضی هایی

پیرمرد فک کرده طلوع هم مثل پسرشه که بخاطر پول حتی خواهرش و قربانی کرد تو اون عقل ناقصش نیومده که طلوع وقتی بی پول بود حاظر نشد ازش پول بگیره رفت نمایشگاه بارمان کارگری کرد الان میاد برای پول بمونه؟

بی نام
بی نام
6 ماه قبل

ی پارت دیگه بده لطفا. دلم برا طلوع کباب شد

Bahareh
Bahareh
6 ماه قبل

من حالم از بارمان بهم میخوره.

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
پاسخ به  Bahareh
6 ماه قبل

دقیقن و اینکه امیدوارم دختره بره پشت سرش روهم نگاه نکنه یجوری مَحو بشه این خانواده فکوفامیل عجیب غریبش نتونن پیداش بکنن•••• من از هیجکدومشوون خوشم نمیاد😠

مینا
مینا
پاسخ به  نیوشاخاتوون*
6 ماه قبل

حرفتون درسته ها ولی خدایی حیفه انتقام نگیره از این آدما اینا از خداشونه بره گم و گور شه

نیوشاخاتوون*
نیوشاخاتوون*
پاسخ به  مینا
6 ماه قبل

حقداری دوست عزیز امیدوارم این دختر بره چند سال بعد که خوشبخت شد با شوهر جدیدش و بچش بیاد خوشبختیش بکوبونه تو صورت این عوضیا چون بعید میدونم اگر میموند دست روی دست میذاشت این •••• میذاشتن آب خوش از گلوش پائین بره
من تازه تونستم برگردم از اول تا اواسط این داستان بخونم فکرمیکنم گمون کنم نامزد اول طلوع امیرعلی در برابر این بارمان عوضی فرشته بود •••••••

مینا
مینا
پاسخ به  نیوشاخاتوون*
6 ماه قبل

آره منم با رفتنش کاملا موافقم و امیدوارم واقعا چنین اتفاقی که گفتید براش بیفته فقط خیلی حیفه آبروی این رستایی ها نره و مثل قبل آقایی کنن آره امیر علی هزار برابر بهتر بود ولی اونم دهن بین بود و زود باور کرد حرف کامران و

و اینکه اومدنش دفعه دوم درست نبود طلوع بازم بازیچه می شد چون امیر علی زن گرفته بود و در عین حال هم میخواست با طلوع باشه از نظر من طلوع تصمیم درستی گرفت که نخواست زندگی یکی دیگه رو نابود کنه با اینکه خودشم عاشق امیر علی بود ولی نخواست در خیانتش شریک شه

جعفر
جعفر
6 ماه قبل

دوستان فقط منم ک دلم برا بارمان سوختت😐😐😐😐😐
*وی تو دوران به شدت احساسی داره به سر میبره🤌😔

:///
:///
پاسخ به  جعفر
6 ماه قبل

نمیدونم ….احتمالا فقط خودتی و اونی که لایکت کرده😂💔

M.h
M.h
پاسخ به  :///
6 ماه قبل

ولی من حالم ازش بهم خورد

♡ روا ♡
♡ روا ♡
6 ماه قبل

الهی دلم واسه طلوع کباب شد ترو قرآن اینقدر طلوع خورد نکن

بهار
بهار
6 ماه قبل

لطف کن دو برابر این پارت بده تمومش کن تا کی میخوای طولش بدی

آهو
آهو
6 ماه قبل

بگید من تنها نبودم که واسه طلوع اشک ریختم🥺😭

:///
:///
6 ماه قبل

ترو خدا بیشتر و سریع تر پارت بدین
دق کردم من😭😭😭

:///
:///
6 ماه قبل

اگه یه ذره مرد بود بارمان و فقط برای حرف بابا بزرگش اومده بود امتحانی حرف مهریه رو به طلوع زده بود ، پا میشد میرفت پشت سرش و نمیذاشت آواره کوچه خیابون بشه زنش
خاک تو سرت بارمان

خواننده رمان
خواننده رمان
6 ماه قبل

طلوع بیچاره الان طلاق بگیره کجا رو داره بره بدون پول و شغل
تو رو خدا خانم شاهانی خواهشا پارت بعدی رو نذار برا یه هفته دیگه🙏

مینا
مینا
پاسخ به  خواننده رمان
6 ماه قبل

حتما میره خونه ساره جایی نداره که بره طفلک خدا کنه پسر عموی کامران بره سراغش و همه چی رو بهش بگه و کمکش کنن

Roz
Roz
پاسخ به  مینا
6 ماه قبل

اره راست میگی پسرعموی کامران پسرعموی طلوع هم میشه،خداکنه ادم خوبی باشه به طلوع کمک کنه

مینا
مینا
پاسخ به  Roz
6 ماه قبل

منم امیدوارم همین که سکوت نکرد و واقعیت و به کامران گفت نشون میده آدم با وجدانیه و البته کامرانی که پشیمونه ولی خب خیلی ظلم کرده در حق طلوع فک نکنم طلوع به همین راحتی ببخشتش فقط برام سواله چرا ساره اون زمان تمام تحقیرها رو به جون خریده و حقیقت و به کامران نگفته یا جای اینکه طلوع رو بفرسته سراغ خانوادش رو راست بهش نگفته کامران برادرشه

دسته‌ها

27
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x