رمان طلوع پارت ۲۲

4
(2)

 

 

حرفی نمیزنم که بلند میشه و سمتم میاد….

 

با نگام دنبالش میکنم….دستش رو طرفم دراز میکنه و محکم میگه: پاشو…..

 

 

فقط نگاش میکنم که اینبار محکمتر از قبل میگه: بلند شو بهت میگم…

 

_ خب برا چی؟…

_ پاشو…. بهت میگم…

دستمو تو دستش میذارم که بدون ملایمت سمت در میکشونه…

_ چیکار میکنی امیرعلی….

جوابی که نمیده بازم میگم: با توام امیر…..کجا میخوای ببریم…

 

به کفشام اشاره میکنه و میگه: بپوش…

دستمو از دستش میکشم و میگم: یعنی چی آخه؟…کجا میبریم؟…

_ دیدار مامانت…..یکم دیره برا آشنا شدن با مادر زن ولی خب به هر حال باید آشنا شد….

 

با اخم میگم: امیرعلی بس کن…. برات توضیح دادم‌….من فقط چند ساعت زودتر از تو قضیه رو فهمیدم…..

_ فهمیدی ولی بهم نگفتی…

_مگه اصن گذاشتی من حرف بزنم….در و باز کردم جوری زدی تو گوشم که تا همین الان گوشم وز وز میکنه…

_ یعنی نمیزدم میگفتی….هاا؟…

برخلاف واقعیت میگم: آره میگفتم….

_ آره ارواح عمت…

میخواد بازم دستمو بکشه که اینبار عقب میکشم و با جدیت میگم: امروز آخرین باری بود که اون زن رو دیدم…دیگه تا آخر عمرم علاقه ای به دیدار دوبارش ندارم….پس خواهشا منو مجبور به کاری که دوست ندارم نکن….

 

_ فکر نکنم الان تو جایگاهی باشی که بهم بگی چیکار کنم چیکار نکنم….راه بیفت…

 

میگه و بازوم رو سمت در میکشونه…..

 

دلم میخواد از دستش سرمو بکوبم به دیوار….زورگوی لجباز….

 

 

 

 

_ طلوع آدرسو بگو….یه ساعته ول تو خیابون میچرخم….

 

_ بهت گفتم من دوست ندارم اون زن رو ببینم… فک کنم این یه چیز شخصی باشه آقای دکتر….این چیزا رو هنوز یاد نگرفتی……

 

ماشینو گوشه ی خیابون نگه میداره و با اخم میچرخه و زل میزنه بهم….

 

_ آدرسو بده… نمیخواد بیای…برگرد خونه، من خودم میرم….

_ یعنی چی اخه….اصن چرا میخوای بری؟….

_ اونش به خودم مربوط میشه ولی اگه خیلی دوست داری میتونی بیای ببینی….

 

بیشتر از نگرانی از روبه رو شدن با ساره، ترسم از کامرانه….از کامرانی که نمیدونم چه فکر و خیالی تو سرشه که چند روزی یه بار پیام تهدیدآمیز میفرسته…میترسم آدرس بدم و اینبار مثل صبح شانس باهام یار نباشه و باهاش رو به رو شم…..تو پیاماش از یه مدرک حرف میزد، از مدرکی که گفت حضوری بهم میده….نمیتونم بی گدار به آب بزنم و همه چی رو به امیرعلی بگم و بعدا یه چیز تازه رو شه برام…اونم با این اخلاق امیرعلی….

 

وااای خدا….این چه بلایی بود سرم اومد…..

 

 

 

 

هیچ جوره نتونستم منصرفش کنم و حالا که وارد کوچه خونه ی ساره شدیم ترس همه ی وجودم رو میگیره….

 

از نگاهش به اطراف کاملا مشخصه که برا اولین بار این قسمت از تهران رو میبینه…..

 

ماشینش وصله ی ناجور میشه برا این کوچه و خودش وصله ی ناجورتر وقتی پیاده میشه….

 

ساعت شش و نیم عصره و کوچه شلوغ تر از هر وقت دیگه از روز….

 

چند تقه به شیشه میزنه که یعنی پیاده شو…..

 

کاش قلم پام میشکست و جواب آزمایش رو نمیگرفتم….

 

پیاده میشم و کنارش جا میگیرم….

 

 

 

 

 

_ چیزی میخواین بر و بر وایسادین تماشا….

 

با صداش حس میکنم روحم برا چند لحظه از کالبدم جدا میشه و دوباره برمیگرده سرجاش….

 

سر امیرعلی هم از صدای کلفت و نکره اش میچرخه سمتش….

 

فقط دو بار دیدمش…اونم تو شب….و الان که تو روشنایی روز میبینمش چهره ش در نظرم صد برابر کریه تر و ترسناک تر میشه…..

 

به طور کاملا ناخواسته سمت امیرعلی کشیده میشم….

 

و کیه که از این هیبت غول مانند نترسه…..

 

_ باید به تو جواب پس بدیم؟…

یه قدم جلو میاد و میگه: تا وقتی جلو خونه ما وایسادی آره؟…

امیرعلی میچرخه و با اخم بهم نگاه میکنه….شاید دنبال یه رابطه ای بین اون و ساره و احتمالا من…..

 

آروم لب میزنم: ساره اینجا یه اتاق داره فقط….

 

_ خیلی خب…بریم داخل…

 

میخوایم وارد خونه شیم که بازم صدای مزخرفش میپیچه…

_ نگفتین چیکار دارین…..

_ اگه بهت مربوط میشد میگفتم….

 

از کنارش میگذریم و نمیدونم امیرعلی متوجه پوزخند زشت گوشه ی لبش و چشمکی که به من زد شد یا نه….حتما نشد وگرنه الان شاهد یه دعوای حسابی بودم….و من چقد از دعوای دو مرد میترسم….

 

_ انگار ته دنیاست…کجاست اینجا…..

 

راست میگه….آدمای این خونه و محله شباهتی به آدمایی که تو بازار و خیابون میبینیم ندارن….

 

وارد حیاط میشیم….شلوغ تر از همیشه….از چهره ی امیرعلی مشخصه که انتطار نداشته با چنین جایی مواجه بشه…کاش به حرفم گوش میداد و نمیومدیم….

 

انگار که خیلی عجیب باشیم مرکز توجه قرار میگیریم و همه بهمون نگاه میکنن….

 

_ کدوم اتاق بریم؟…

از بقیه چشم میگیرم و سمت اتاق ساره میرم….خدا کنه شانس باهام باشه و لااقل یکم اتاقش رو مرتب کرده باشه تا کمتر خجالت بکشم….

 

جلوی درش وایمیسیم که میگه: برو داخل، اگه بود منم بیام….

در و هل میدم و وارد میشم….

اتاق به همون آشفتگی صبح، حتی میشه گفت بدتر….

 

دراز به دراز خوابه…با چشمای نیمه باز…..و اگه بالا پایین شکمش نبود انگار که واقعا مرده باشه…

 

دلم میخواد بگم امیرعلی اصن خونه نیست بیا برگردیم ولی میدونم تا زمانی که نبینش تکون نمیخوره….

 

حق هم داره …اون منو برا یه عمر زندگی میخواد و حق داره که مادرم رو ببینه….از قدیم گفتن مادر و ببین دختر و ببر….و خدا رو شکر که امیرعلی اول مادرمو ندید….

 

 

کنارش میشینم و با تکون دادن دستش میگم: ساره…ساره…

آروم لای پلکش رو باز میکنه و همین که متوجه من میشه به طور ناگهانی بلند میشه و تا به خودم بیام موهام رو با تمام جونش میکشه….

سعی میکنم جیغ نکشم و با گرفتن دستش یه جوری خودم رو از چنگش نجات بدم ولی نمیشه و با تموم زورش داره میکشه….اشکام رو صورتم میریزه و امیرعلی رو صدا میزنم…

_ ولمممم کن…امیرعلی….امیرعلی…

 

در با صدای بدی باز میشه و داخل میاد…

با دیدنم به سرعت طرفم میاد و دستای ساره رو از موهام جدا میکنه….

بلند میزنم زیر گریه……وااای خدا…چقد بدبختم من…

 

نگاه ناباورش بین و منو ساره میچرخه…‌

از بهت درمیاد و میچرخه طرفش: دیوونه ای مگه؟…برا چی اینکارو کردی؟….

عقب میره و تکیه میده به دیوار…..میخنده و دندونای زردش پیدا میشه و میبینم چهره ی امیر با دیدنش به صورت چندش واری جمع میشه‌‌‌‌‌‌.‌…

 

_ بهش گفتم نیاد طرفم…گفتم نمیخوام ببینمش…..حالا تو کیش میشی؟….‌بکنشی آره؟..‌.

 

به زبون هرزه و بی بندبارش عادت دارم ولی چشای امیر از شنیدن چنین حرفی اونم مثلا از مادرزنش گشاد میشه ….بدون حرفی خیرست بهش که بازم میگه: این دختر حشرش خیلی زیاده،…. نوچ…..تو جوابگوش نمیشی…یه نفر دیگه هم…..

نمیذارم حرفش تموم شه و روبهش با نفرتی که ازش تو دلم جمع شده میگم: تو مزخرف ترین آدمی هستی که دنیا به خودش دیده…برات متاسفم….کاش هیچوقت پیدات نمیکردم….تو رو چه به دختر داشتن…لیاقتت همینه که تو همین زندگی نکبت بار بمونی و بپوسی…

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 4 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 3.5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
حنا
حنا
1 سال قبل

خاک تو سر هرچی عشق عاشقیه

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x