رمان طلوع پارت ۳۰

3
(3)

 

 

دلم میخواد یکی پیدا بشه و یه سیلی محکم بهم بزنه تا از این خواب کابوس وار بیدار شم…..

 

انگار که واقعا بین خواب و بیداری باشم که درکی از شرایط اطرافم ندارم…

 

مگه میشه اصن چنین چیزی….به همین راحتی کنارم زد…..اونم واسه چیزی که هزار بار براش توضیح دادم…..

 

بهش خیره میشم ولی کم کم دیگه تار میبینمش…..

میخوام رو خودم تسلط پیدا کنم بعد حرف بزنم….ولی نمی تونم و با لبهای لرزون میگم: چی میگی امیرعلی؟‌.‌هااا؟…اصن….اصن خودت فهمیدی چی گفتی؟…..

 

چشم میگیره و دوباره به کف اتاق خیره میشه….

_ طلوع…من تو رو میخواستم…بهت هم گفته بودم میخوامت برا یه زندگی….پشتت وایمیسم جلو هر کسی که بهت کوچکترین حرفی بزنه…میخوام کسی باشی که ازت بچه دار شم….چون واقعا دوست داشتم ولی…..الانم نمیگم دوست ندارم ولی دیگه بهت اعتماد ندارم….سر قضیه ی ساره که بهم نگفته بودی بخشیدمت و با خودم گفتم منم اگه جاش بودم دلم نمیخواست چنین کسی رو به عنوان مادر به کسی معرفی کنم ولی این یکی جریان رو نه…این داستانش فرق میکنه….

 

_ یعنی چی؟…. یعنی باور نمیکنی من خودم نخواستم که اون عوضی بهم حمله کنه….یعنی میگی با میل خودم بود…هااا..اینو میگی…

 

پاش رو تند تند تکون میده و بدون نگاه کردن بهم میگه: نه نبود….ولی با میل خودت رفتی تو پارک و باهاش قرار گذاشتی….با میل خودت منو به هیچ حساب نکردی و نگفتی من شوهر دارم میتونم باهاش در میون بذارم شاید تونست و یه غلطی کرد….صداش رفته رفته بالا میره و ادامه میده: با میل خودت چند ماه رابطه ی قایمکی داشتی و من احمق تموم وقتمو تو بیمارستان داشتم به این فکر میکردم که یه زن دارم که خونمو گرم نگه داشته….اون عوضی تو رو تهدید میکرد که بری پیشش و باهاش بخوابی….چطور وقتی تو بغل من بودی به این فکر نکردی که باید چنین چیزی رو بهم بگی وقتی من با تمام صداقت کوچکترین چیز زندگیم رو گذاشتم کف دستت….هااا؟… همه ی خانوادمو به خاطرت کنار گذاشتم…گفتم شده دیگه پا تو اصفهان نمیذارم ولی دست ازت نمیکشم…ولی تو چیکار کردی هااا؟…گذاشتی یه حرومزده اونجوری سرت هوار شه و ازت استفاده کنه و قرار بزاره باهات و بغلت کنه بدون اینکه ذره ای ازش به من بگی..به کسی که شوهرت بود….تو منو مرد خودت حساب نکردی طلوع…منم دیگه نمیتونم تو رو زن خودم بدونم…..

 

دلم از صدای بلندش میلرزه….اون از زاویه ای نگاه میکنه که من نکردم….

_ امیر…‌امیرعلی ببینم……

واکنشی که ازش نمیبینم بلند میشم و رو به روش پایین پاش میشینم…..

سرمو بلند میکنم و به چشماش نگاه میکنم…

_ امیرعلی….به کی قسم بخورم که من فقط ترسیدم….ترسیدم بهت بگم…..بخدا من بهت خیانت نکردم…..

_ بحث من خیانت نیست طلوع….برا چی…

میپرم وسط حرفش و میگم: اصن باشه…هر چی تو بگی…من غلط کردم خب….دیگه از الان تا آخر عمرم هر چی بگی قبوله….فقط…فقط اینو نگو که رابطمون تموم شه….باشه؟….باشه امیرم؟….

 

 

 

لباش مثل ماهی باز و بسته میشه و میخواد حرفی بزنه ولی دوباره سکوت میکنه و در نهایت آروم لب میزنه: نمی تونم طلوع….با خودم و کاری که تو باهام کردی کنار نمیام…

 

 

 

 

 

دلم از خودخواهی بی حدش میگیره…تمام منیتم رو زیر پا گذاشتم که این حرفو نشنوم ازش….

سینم از نفس هایی که میکشم تند تند بالا پایین میشه….بهش نگاه میکنم و با مکث چند دقیقه ای میگم: من ازت یه فرصت میخوام امیرعلی…..تا خودمو بهت ثابت کنم…همونطوری که من برا اونهمه کتکی که بهم زدی بخشیدمت توقع دارم تو هم ببخشی منو….

گفتن این حرف برام سخت تر از هر چیزی تو دنیاست ولی میخوام به هر چیزی برا نگه داشتنش چنگ بزنم….با امیرعلی بودن برا منم یعنی همه چیز….

با دستای سردم دست بزرگ و گرمش رو بین دستام میگیرم و میگم: امیرعلی بهم یه فرصت بده…هر چی بخوای همون میشه…حتی اگه…اگه بخوای هر رابطه ای  داشته باشی…. اگه….اگه همین امشب باشه هم نه نمیگم….

نفس عمیق و کلافه ای میکشه که بازدمش به صورتم میخوره…..

بلند میشم و رواندازی که تنمه رو در میارم….حالا با یه وجب پارچه جلوشم و میبینم که نگاهش بی اختیار رو بدنم چرخ میخوره…آب دهنش رو قورت میده و دوباره چشم میگیره…..

 

جلو میرم و رو پاش میشینم….

_ برو کنار طلوع…..

گوش نمیدم و با دستام صورتشو قاب میگیرمو لبهامو رو لبهاش میذارم….

یکی از دستام رو پایین میارم و رو سینش میذارم…..سرشو عقب میره و آروم و با لحن خماری میگه: بلند شو برو بیرون….

_ میخوامت امیرعلی…..

_ بهت میگم برو بیرون طلوع….

_ ولی ام…

اینبار با داد حرف میزنه و میگه: احمق برو بیرون میگم… میخوای پردتو بزنم…..میگم دیگه نمیخوام ادامه بدم نفهم…دخترونگیت رو بهم میدی که چی بشه…

میگه و با کنار زدنم از اتاق میزنه بیرون….

 

وا رفته به جای خالیش نگاه میکنم….به بدترین شکل ممکن پسم زد….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4 (8)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.7 (9)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (12)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…
اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
الہہ افشاری
الہہ افشاری
1 سال قبل

بدبخت طلوع دلم برات کباب شد آنقدر خودت رو خورد نکن بکش کنار چقدر آخه بی عقلی

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x