رمان طلوع پارت ۴

 

*

_ کجا میری امیرعلی؟…

_ میرم شما رو بذارم خونه….

_ ولی آخه طلوع چی پس؟‌‌.‌…من نگرانشم…

میپیچه تو خیابونی و میگه: شما باید نگران خودتون باشین با این لباسای خیس…اول شما رو میذارم خونه بعد خانم و میبرم بیمارستان…..

چشمم هنوزم میسوزه ولی دوست داشتم اگه قراره بریم بیمارستان پری خانمم همراهمون باشه…

دهن باز میکنم حرفی بزنم که جلوی یه مجتمع خیلی شیک وایمیسه….رو میکنه سمت مادرش و میگه: برید پایین که با این روماتیسمتون و تو این بارون گشت زدن، امشب رو فکر نکنم خواب داشته باشین….

_ به کی رفتی اینهمه نق میزنی تو بچه،…شاید دختر مردم راحت نباشه باهاش تنها باشی….

برمیگرده عقب و با نگاه کردن بهم میگه: خانم شما راحت نیستین؟…اگه نیستین همین الان زنگ بزنین آژانسی که خودتون میشناسین بیاد من هم کرایه هم هزینه ی بیمارستان رو همینجا براتون کارت به کارت میکنم…..

نمیدونم چرا ولی با اینکه راحت نیستم آروم لب میزنم: نه خواهش میکنم این چه حرفیه ولی خوب نمیخوام مزاحمتون شم….

_ مزاحمتی نیست طلوع خانم…من خودم زدم این بلا رو سر چشمتون آوردم، خودمم باید درستش کنم….

حرف دیگه ای نمیزنم و پری خانم ازمون خداحافظی میکنه و پیاده میشه…

ماشین دوباره به حرکت در میاد….

 

چند دقیقه ای میگذره که سکوت ماشین رو میشکنه…از آینه بهم نگاه میکنه و میگه: چشمتون بهتر شد؟…

سرم رو بالا میارم و با نگاه کردن بهش میگم: راستش نه….خیلی سوز میده…..

لب هاشو محکم فشار میده و چیز دیگه ای نمیگه….

مشخصه که بی حوصلست…ولی آخه مگه من بهش گفتم بزنه ناکارم کنه…..

بقیه ی مسیر به سکوت میگذره تا وقتیکه جلو بیمارستان نگه میداره..‌

ماشین و خاموش میکنه و پباده میشه…..

دستگیره رو میکشم و پایین میرم و کنارش وایمیسم….

بارون از شدتش کم شده…..دیگه تقریبا نم نم میباره…

میچرخه و اول به صورتم و بعد به شال رو سرم نگاه میکنه……

نگاهش کم کم کشیده میشه به پایین و لباسام رو میبینه….

اخماش تو هم میره و میگه: لباساتون که هنوز خیسه…

سرمو میندازم پایین و چیزی نمیگم…

با شنیدن پووف کلافه ای که میکشه، کاسه ی صبرم لبریز میشه و یه نیم نگاه بهش میندازم و از کنارش رد میشم…

ایییشش، انگاری برا بیمارستان اومدن التماسش کرده بودم که حالا واسه من اخم و تخم میاد….

 

سمت پذیرش میرم و یه نوبت میگیرم، وقتی میخوام حساب کنم دستی از کنارم رد میشه و صداش رو بغل گوشم میشنوم که میگه: بفرمایین….رمزش سیزده شصت و هفته…

تا بخوام بگم نمیخواد خانمی که تو پذیرش بود کارت رو میگیره و نوبت ویزیت رو بهم میده….

رسید و میگیرم و سمت صندلی های گوشه ی سالن میرم تا نوبتم بشه….

میشینم و کوله م رو رو پام قرار میدم…

چقد خستمه….چقد گشنمه….از دیشب تا الان نخوابیدم…کاش میشد بخوابم….

پلک که میزنم درد چشمم بدتر میشه…

اینم از شانس خوب من…از اون همه جا زیپ کاپشن آقا باید صاف میخورد رو چشم من بدبخت…

کنارم میشینه….بدون حرف….

من اما اصلا حوصله ی این اخم و اداها رو ندارم…کاشکی میرفت و تنهام میذاشت…

میچرخم سمتش و میگم: تا همین جا هم که اومدین لطف کردین…به هر حال کار شما عمدی نبود که حالا انتظاری ازتون داشته باشم…میتونین تشریفتون رو ببرین و به پری خانم هم بگین که حال من خوبه خوبه….

به صورتش نگاه میکنم تا واکنشش رو بعد از شنیدن حرفام ببینم….

برخلاف انتظارم که فکر میکردم الان یا پا میشه و خداحافظی میکنه و میره و یا دوباره با اخم های درهم حرف هزینه و اینکه خودم اینکارو کردم و باید پاش وایسمو پیش میکشه، به جای اینکارا، لبهاش طرحی از لبخند به خودشون میگیرن و آروم میگه: چند سالته تو؟….

مغزم قسمت تعبیر و کنکاشش رو با شنیدن این جمله ی خیلی صمیمی از دست میده و گنگ بهش نگاه میکنم….

به قیافم نگاه میکنه و میگه: نگفتی چند سالته؟..

میخوام بگم الان دونستن سن و سال من چه دردی رو دوا میکنه که رسید و از دستم میکشه و یه نگاهی بهش میندازه و میگه: طلوع مشعوف، بیست و یک ساله…

سرش رو بالا میاره و رو بهم میگه: دفترچه باهات بود؟..‌

فقط نگاهش میکنم که ادامه میده: کوله ت خیلی مجهزه ها…میدونستی قراره کتک بخوری؟..‌

عجب رویی داره…‌از درد چشمم نمیتونم حتی پلک بزنم اونوقت جلوم نشسته و با نیش باز نگام میکنه…. مسخره بازی هم در میاره….

میخوام منم حرفی برا گفتن داشته باشم و میگم: شما واقعا دکتری؟….‌..لبهامو فشار میدم و با مکث ادامه میدم:..آخه…..آخه چیزه….

میپره وسط حرفم و میگه: چیزه چیه…آره پزشکم….

_ولی بهتون نمیاد؟..

_ مگه دکترا چه شکلین که به من نمیاد؟..‌

رومو میگیرم و آروم لب میزنم: نمیدونم…ولی به نظرم به شما نمیاد دکتر باشین…

نفس عمیقی میکشه و حرف دیگه ای نمیزنه…

با خوندن اسمم بلند میشم….

 

_ چی شد آقای دکتر؟

_ باید پزشک متخصص معاینش کنه….چند قطره و مسکن براش مینوسیم ولی فکر نکنم آسیب جدی دیده باشه…

_ ببخشین آقای دکتر نیازی نیست بستری شم؟…

_ نه خانم، مشکلی ندارید که نیاز به بستری شدن داشته باشه…

کاش میشد بهش بگم نیاز شدید به یکی از اتاقا و تخت هاتون دارم….فقط و فقط برا یه شب راحت خوابیدن….

 

از رو صندلی بلند میشم و دفترچه رو از دکتر میگیرم و زودتر از اون میزنم بیرون….

 

صدای قدم هاشو میشنوم که پشت سرم میاد…حتما برا حساب کردن هزینه دارو هام…

همینطور هم میشه و با گرفتن دارو هام از بیمارستان میزنیم بیرون….

_ واقعا فکر میکنی برا یه ضربه که به چشمت خورده بستریت میکنن؟…

تو که خبر از دل من و آوارگی من نداری مرفه بی درد…‌

_ نمیدونم…گفتم شاید نیاز باشه…

لباسهایی که تنم بودن هنوزم یکم خیسن…و من اصلا نمیدونم این بارون کی بند اومد…

در و میزنه و خودش سوار ماشین میشه…

فکر نکنم معنی داشته باشه که بازم سوار ماشینش شم…..

یه ضربه ای زد و خودش هم آورد دکتر و هزینه های بیمارستان هم که خودش حساب کرد….

تو همین فکرام که شیشه سمت شاگرد پایین میاد و میگه: چیزی شده؟ برا چی نمیای بالا؟…

هر بار یه جور باهام حرف میزنه….یه بار با احترام….یه بارم خیلی خودمونی و صمیمی….

کجا برم وقتی حتی نمیدونم چه آدرسی بهش بدم…

میخوام بگم مرسی خودم میرم ولی با فکری که به سرم میخوره در عقب ماشین باز میکنم و سوار میشم…

 

از خیابون بیمارستان که میزنه بیرون میگه: کجا باید برم؟…

آدرس هیچ مسافرخونه ای رو ندارم پس به اجبار میگم: شما آدرس مسافرخونه سراغ دارین؟…

اخماش تو هم میره و گوشه ی خیابون نگه میداره….

با تعجب به این نگه داشتن یهویش نگاه میکنم….

میچرخه سمتم و میگه: مسافر خونه برا چی؟….مگه  تهرانی نیستی؟

 

شاید اگه بخوام خیلی عاقلانه رفتار کنم اونم این وقت شب، نباید به یه پسر جوون نشون بدم که خونه و خانواده ندارم…ولی خب الان شرایط جوری نیست که بخوام خیلی از عقلم کمک بگیرم…برا همین میگم: چرا هستم…ولی خوب الان شرایطم جوریکه به یه مسافرخونه احتیاج دارم…

_ شرایطم جوریکه به مسافرخونه احتیاج دارم دیگه چیه؟….آدرس خونتون رو بده میرسونت…هر کجا هم باشه مهم نیست….

اووووف خدا… یعنی صاف باید خودمو بی آبرو کنم و بگم من یه بی خانمانم…

در رو باز میکنم و میخوام پیاده شم که میگه: وایسا ببینم….کجا هی میری دم به دیقه… مامان پری مسولیتت رو داده به من، که منم برسونمت خونتون…دیگه چیه هر چی میگم بهت برمیخوره….

_ ممنونم ازتون… هم از خودتون، هم از مادرتون…

با قطع کردن حرفم میگه: مادر بزرگمه…

_ حالا یا مادر یا مادر بزرگ، من هیچ دِینی به گردن ایشون ندارم…. الانم حالم خوبه خوبه… میتونین تشریف ببرید….

بازم میخوام دستگیره رو بکشم که اینبارم با حرفش نمیذاره…‌

_ مسافرخونه جای خوبی برا دختر به سن تو نیست…‌

میچرخم و نگاش میکنم…‌

به چشمام نگاه میکنه و نمیدونم چرا حس میکنم از وقتی حرف مسافرخونه رو پیش کشیدم تو نگاه کردن گستاخ تر شده….شایدم این تعبیر خودم باشه…و خدا لعنتت کنه ساره، که اگه مادرم باشی تا روزی که نفس میکشم نمیبخشمت….

چاره ی دیگه ای ندارم واقعا….

نگاهمو میگیرم و سرمو پایین میندازم و با یکم این پا اون پا کردن میگم: میشه ازتون یه درخواستی داشته باشم…….اینکه…اینکه شما باهام بیاین و برام یه اتاق بگیرین…

_ چیکار کنم؟…

انگار که بهش گفته باشم بمبی که تو کیفمه رو شما بذار تو کیفت تا از پلیس راه بگذریم….همونقد تعجب میکنه…..

اینبار رو بهش میگم: خب….خب شما اگه بیاین برام یه اتاق بگیرین یا اینکه باهام بیاین تا مسول مسافرخونه یه اتاق بهم بده اینجوری خیالم راحته….آخه شاید به من که یه دختر تنهام اتاق نده ولی خب شما که باشین بهتره….هم شاید اتاق بده بهم….هم اینکه میفهمه تنها نیستم….

_ اونوقت چرا باید همچین کاری کنم؟…مگه اصلا من تو رو میشناسم؟….

راست میگه…نمیدونم چرا فکر میکردم قبول میکنه…چرا باید بیاد به اسم خودش یه اتاق بگیره..اونم برا کسی که فقط چند ساعته از اولین دیدارشون میگذره…

در رو باز میکنم و از ماشین پیاده میشم…

خم میشم و رو بهش میگم: حق با شماست…تا همین جا هم لطف کردین.. خداحافظ….

دور میشم و اونم حرف دیگه ای نمیزنه…..

بارون خیلی وقته که بند اومده…. و من خدا رو شکر میکنم از این بابت…

همون بارونی که میتونه برا یه زوج عاشق، نغمه ی عاشقانه باشه…برا کسایی مثل من میتونه سرما و تب و لرز و یه سرما خوردگی حسابی رو در پی داشته باشه….

تاریکی شب و خیابون خلوت و دختر بیست و یک ساله ی تنها…..

نوید خوبی نمیده….

ترس کم کم راه رسیدن به دلم رو باز میکنه….

کاش میشد یه بلندگو دست بگیرم و با فریاد بگم: من نه از بارون میترسم که خیسم کنه و نه از تاریکی شب و نه حتی از سگ های ولگرد….من از شما آدمها میترسم‌…از شما مردهایی که با دیدن یه دختر تنها تبدیل به یه گرگ گرسنه میشین و برا دریدنش لحظه شماری میکنین….من به کدوم یکی از شماها برا یه شب خوابیدن تو یه اتاق گرم رو بزنم بدون دو دستی تقدیم کردن دخترانه هام….کدوم یک از شما حاضرید یه شب بهم جا و پناه بدین بدون هیچ چشم داشتی به اندام هایی که خدا بهم داده برا به دنیا آوردن یکی از جنس خود شما…..

 

با صدای بوق زدن ماشینی از جا میپرم و به پشت سرم نگاه میکنم.‌..

خودشه….امیرعلی نامی که چند ساعته میشناسمش و نمیدونم چرا حس میکنم میشه بهش اعتماد کرد…

 

بازم بوق میزنه… که اینبار جلوتر میرم….

انگار منتظر که سوار شم…وقتی اینکارو نمیکنم پیاده میشه و میگه: سوار شو…..یه مسافرخونه میشناسم که مسولش آدم خیلی خوبیه….نیازی نیست از تنها بودنت بترسی….

 

نصف نگرانی هام با شنیدن این حرف از بین میره…

سوار میشم و تا وقتیکه که به مسافرخونه نرسیم نه اون حرف میزنه و نه من…..

ماشین رو پارک میکنه و میگه: از فامیل های مامان بزرگمه….اگه سوالی چیزی پرسید بگو نوه ی دوستشی….اینجوری حواسش هم بهت هست….

_ بله…ممنونم ازتون…

با هم از ماشین پیاده میشیم….

 

 

 

_ بله چشم، آشناهای پری خانم رو چشم ما جا دارن… حالا اگه شما سفارششون رو کنید که دیگه جای خود داره….

_ اختیار دارین آقای رحیمی…من در خدمتم….

باهاش دست میده و از هم خداحافظی میکنن…

از در که بیرون میره دنبالش میرم…

سمت ماشینش میره که بهش میرسم و میگم: آقا امیرعلی….

سرش بالا میاد و بهم نگاه میکنه…

نزدیکتر میرم و میگم: ممنونم ازتون‌…لطف بزرگی کردین…

_ خواهش میکنم…امیدوارم مشکلتون هر چه زودتر حل شه و دیگه نیازی به مسافرخونه نداشته باشین…

_ ممنونم…خدا کنه همینطوری باشه که شما میگین..

 

ازش خداحافظی میکنم و برمیگردم داخل…

به اطراف نگاه میکنم‌..واقعا عالیه‌…فکر نمیکردم همچین مسافرخونه هایی هم تو تهران وجود داشته باشه….

خوشحال از اینکه بالاخره به جا برا خواب گیر آوردم وارد اتاق مسول پذیرش میشم…..

ولی این خوشحالیم تا زمانی ادامه پیدا میکنه که قیمت رو نپرسیده بودم….

شبی چهارصد و هشتاد هزار تومن…..

خدای من….

لعنتی…پیش خودش چی خیال کرده واقعا…چی فکر کرده که منو آورده همچین جایی….من اگه چنین پولی رو داشتم دیگه چرا در به در مسافرخونه بودم….

اینهمه آشنا آشنا کرد اونوقت میخواد برا یه شب اینهمه پول ازم بگیره….

دیگه واقعا نمیشد کاریش کرد…..چون بی نهایت خسته بودم و خوابم میومد….

حساب کردم و کلید اتاق رو گرفتم….

همراه با یه پسر جوون سمت اتاقی که گفته بود راه افتادم….

وارد اتاق شدم….در رو میبندم و مانتو و شالم رو در میارم میشینم رو تخت….

اتاق قشنگ و تمیزیه ولی جون اینکه بخوام بیشتر از این بررسیش کنم رو ندارم….

به محض دراز شدنم پلک هام رو هم میفتن و تو عالم بیخبری فرو میرم…..

4.4/5 - (24 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Maaayaaa
Maaayaaa
21 روز قبل

چه قدر این طلوع گناه داره آخه خداااااااا

پاسخ به  Maaayaaa
21 روز قبل

خیلییییییییی

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x