4 دیدگاه

رمان عشق صوری پارت 10

2.2
(6)
از حموم اومدم بیرون و بعد رو به روی آینه نشستم.
ظاهرا اینبار دیگه راه فرار نبود و باید تن میدادم به چیزی که خیلی این مدت  ازش درحال فرار بودم….
موهامو سشوار کشیدم و بدنمو با لوسیون خوش بو کننده نرم نگه داشتم….
بلند شدن و بعد رفتم سمت کمد لباسها….ست لباس زیرقرمز رنگ رو بیرون کشیدم و باحسرت نگاهش کردم…
حق من بود این لباسهارو برای مردی بپوشم که دوستش دارم نه مردی که هیچ علاقه ای بهش ندارم و عشقمون از سر زور و اجبار….نه…واقعا
حق من این نبود !!!
اما چاره چه !؟ 
آه کشیدمو بلندش شدم.لباسهای زیر ست قرمز رو تنم کردمو بعد لباس خواب توری سیاهی به تن کردم 
مقابل آینه ایستادم و رژلبمو روی لبهام کشیدم ….موهامو دم اسبی بستم که همون موقع تلفتم‌زنگ خورد.
برداشتمش و نگاهی به صفحه اش انداختم.شیوا بود. چندتا سرفه کردم تا گرفتگی صدام خیلی مشهود نباشه و بعد گفتم:
-سلام
-به به…شیدا خانم.چه عجب افتخاری دادی جواب بدی…
-حوصله گوشی رو نداشتم این مدت اصلا سراغش نرفتم!
-بله! کاملا مشخص.خوبی!؟
-بد نیستم.تو چطوری!؟ مامان چطوره!؟
-ماهم خوبیم…اوضاع خوب !؟ از حس و حال روزای اولت کم نشده!؟
دستی روی پیشونیم کشیدم ونگاهی به صورتم انداختم و لب زدم:
-شبوا میشه بعدا صحبت کنیم…!؟ الان واقعاحوصله ندارم….
-اوووم باشه….باشه شب بخیر!
گوشی رو کنارگذاشتم و بعد روی تخت دراز نشستم و ماتم زده به نقطه ی نامشخصی زل زدم.
چقدر دلم میخواست از انجام اینکار یه جوری در برم…اصلا فرار کنمو برم یه جای دور…جایی که مجبور نباشم کاری رو بکنم که دوست ندارم….
در که باز شد فرهاد اومد داخل از فکر بیرون اومدم.داشت یه موضوع کاری رو تلفنی برای یکی از همکاری هاش تعریف میکرد اما تا چشمش به من افتاد ماتش برد.لبخند زد و به مخاطب پشت نلفن گفت”ببین من خودم بعدا باهات تماس می گیرم”
گوشی موبایل توی دستش رو کنار گذاشت و اومد سمتم…کنارم نشست و همونطور که با شهوت و لذت براندازم میکرد گفت:
-پس بالاخره دختر عاقلی شدی!
از این طرز حرف زدنش اصلا خوشم نمیومد.
با اخم نگاهش کردم و گفتم:
-نبودم!؟؟
-بر منکرش لعنت!
خندید و بعدعطر تنمو بو کشید و بعد زمزمه وار کنار گوشم گفت:
-چقدر امشب تو خوشگل شدی شیدا…عین ماه شدی….یه ماه با موهای دم اسبی و رژلب سرخ….
حرفهاش داغم که نمیکرد  هیچ بلکه باعث میشد یکم عصبی بشم.همه آدما همینجوری ان…نمیتونن کنار کسی که دوستش دارن از بزرگترین یا ساده ترین مسائل شیرین لذت ببرن….
دنباله ی موهام رو آهسته کشید و گفت:
-شیدا تو نظیر نداری….
دستش از موهام تا روی شکمم پایین اومد…تو جواب تعریفهاش که بعضی هاشون از سر شهوت و لذت بود هیچی نداشتم که بگم.هیچی!
خودشو کشید جلو تا لبهاشو بزاره روی لبهام….چشمام باز بود حتی وقتی که اون چشماشو بسته بود و لبهامو می مکید….
آخه چرا مامان و بابا کاری کردن که من مجبور بشم تن به این ازدواج اجباری و خلاف میلم بدم!؟ که همچین شبی بشه تلخ ترین شب زندگیم…..
دستشو رو قفسه ی سینه ام گذاشت و آهسته درازم کرد رو تخت و با درآوردن لباسهاش خیمه زد رو تنم…
دستهاش  سینه هاو تنش رو تنم لغزید و لبهاش بازهم روی لبهام نشست….
دستاشو از زیر لباس خواب توری رد کردو پشت کمرم بردو قفلهای سوتینم رو باز کرد و بعد هم سوتین و هم لباس توری رو از تنم درآورد تا بدون هیچ مزاحمتی به کارش ادامه بده….
از لمس بدنم توسط دستهاش لذت نمیبردم.با چه زبونی باید میگفتم دلم فرهاد رو نمیخواست و باهاش خوش نبود…..
یکم که لبهامو خورد و سینه هامو مالید شورتشو از پاش درآورد و با پایین کشیدن شورت من مردونگی شق شده اش رو با بدنم تنظیم کرد…
هه! تو این رابطه ذره ای من براش مهم نبودم و فقط به فکر لذت بردن خودش بود…به فکر خالی کردن کمرش….
بدون هیچ ناز و نوازشی…بدون قربون صدقه…
خودشو بالا گرفت و بعد مردونگیشو واردم کرد.بدون هیچ ملایمتی…چشماش از لذت زیاد خمار شده بود…. 
از درد زیاد لبمو زیر دندون فشار دادم و بعد روتختی رو چنگ زدم…..
داشتم از درد می مردم و اون بی توجه مشغول تلنبه زدن بود….اونقدر محکم که بدنمو تخت باهم تکون میخورد….
صورتم از درد مچاله شده بود….
با درد نالیدم:
-بسه فرها  بسه….آاااااه….بس توروخدا…..
فکر کنم اصلا صدامو نشنید چون یه بند تلنبه میزد و دردکشیدن من هم براش مهم نبود اونقدر اینکارو کرد که به ارضا شدن نزدیک شد مردونگیش رو که انتظار داشت خونی باشه بیرون کشید و بعد آبشو ریخت روی شکمم و همزمان با شک و عصبانیت گفت:
-چرا خونی بیرون نیومد!؟؟هااان ماهور !؟؟؟
لحن و نوع نگاه و حالت چشماش رعب و وحشت عمیقی به دل من انداخت.نفسم تو سینه حبس شده بود…
سوالش رو دوباره اما نفرت و خشم و کینه تکرار کرد:
-چرا خونی بیرون نیومد شیداااا هاااااان!؟؟
آب دهنم رو قورت دادم و نیم خیز شدم.دستامو دو طرف خودم گذاشتم و با ترس بهش خیره شدم که خشمگین گفت:
-جواب منو بده شیدا..??چرا خونی بیرون نیومد!؟
نمیدونستم.واقعا خودمم نمیدونستم ولی دلیلش هرچی بود احتمالا چیزی که فرهاد فکر میکرد و بخاطرش عصبی شده بود، نبود و نیست برای اینکه من هیچوقت با کسی سکس نداشتم. داشته بودم هم انقدر احمق نیستم که تا الان پنهونش کنم اون از آدم غیرتی و افراطی ای مثل فرهاد
موهامو از روی پیشونی عرق کرده ام کنار زدم و گفتم:
-من…فرهاد  من….
به تته پته افتادم و نمیدونستم چیبگم.نوع نگاه هاش و صورت عصبانی و غضب آلودش مضطربم کرد.
داد زد:
-هان چی؟؟ تو چی؟؟؟حرف بزن…بگو….
آب دهتمو قورت دادمو گفتم:
-من نمیدونم…نمیدونم چرا
عصبانی بازوم رو گرفت و کشیدم سمت خودش…رد انگشتاش روی تنم به جا موند و سرخ شد.صورتم درد توهم مچاله شد.زل زد تو چشمام و درحالی که از شدت عصبانیت کم مونده بود عین یه بمب منفجر بشه تکونم داد و گفت:
-زودباش بگو شیدا!حرف بزن؟؟ باتوااااام…جز من کی تورو لمس کرده؟؟
سعی کردم دستشو از روی بازوم جدا کنم چون رفته رفته ناخن هاش تو گوشت تنم فرو میرفتن و همزمان با دلخوری گفتم:
-چیمیگی فرهاد!؟ منظورت از این سوال و جوابها چیه!؟
خون جلوی چشمهاشو گرفته بود.تو صورتم غرید :
-سوال منو با سوال جواب نده کثافت! بگو ببینم چرا خونی بیرون نیومد!؟ تو جز من با کی رابطه داشتی هاان!
-با هیچکس!
-به من دروغ نگووووو…
اونقدر عصبانی بود که اصلا حرفهای منو باور نمیکرد.دستمو ول کرد و بلند شد.عصبی و کلافه دستاشو تو موهاش فرو برد و تو اتاق قدم رو رفت…
من آخه باید چجوری به این لعنتی ثابت میکردم که کاری نکردمو با کسی رابطه نداشتم.از شدت این بی اعتمادی بغض بدی به گلوم چنگ انداخت لعنت! ببین چجوری منو به این حال و روز انداخت….
اون اما همچنان عصبی تو اتاق قدم رو می رفت و به زمین زمان فحش میداد:
-این چه کاری بود شیدا…این چه کاری بود با من کردی!؟ لعنت…لعنت….من لعنتی رو بگو که چقدر سرتو ….
اشک تو چشمهام حلقه زد.بغضمو قورت دادم و گفتم :
-فرهاد داری اشتباه میکنی…داری منو زود قضاوت میکنی!
سرشو برگردوند سمتم و با لحن بدی داد زد:
-ساکت شو شیدا…ساکت شو نمیخوام صداتو بشنوم….ساکت شو…
فرهاد…
چرخید سمتم.انگشت اشاره و اتهامش رو به سمتم گرفت و گفت:
-خیلی بی لیاقتی شیدا…خیلی…این بود پاسخ عشق و علاقه ی من هااان!؟ قبل من تن تورو کی فتح کرده هااان!؟ پس اصلا واسه همین بود که هی از زیرش در می رفتی….هان!؟
ناباور نگاهش کردم،اون داشت چی میگفت:
-چی میگی فرها!؟ این حرفها و تهمتها چیه!؟
-خفه شو خفه شو….بگو قبل من کی افتتاحت کرده….هان!
دادزدم:
-جوری با من رفتار نکن که انگار یه مغازه ام…
صداشو برد بالا و بالاتر :
-تو به من خیانت کردی….
باورم نمیشد.اون صاف تو چشمام زل زده بود و هرچی دلش میخواست میگفت.هرچی که دلش میخواست!
دیگه نمیتونستم تحمل کنم.
بلند شدمو با چشمهایی اشکبار شروع به پوشیدن لباس هام کردم و بعد رو به روش ایستادم و با صدای لرزونی گفتم:
-تو بد کردی داود…تو که زود قضاوت کردی و تهمت زدی…تو فرهاد..تو….لعنتی اگه به من اعتماد نداشتی چرا باهام ازدواج کردی هااان!؟ فردا باهم میریم پیش دکتر…هردکتری که تو بگی ولی…
مکث کردم.اشک ازجفت چشمام سرازیر شد.اینبار من بودم که دستمو بالا آوردم و گفتم:
-ولی اگه…اگه…اون چیزی نباشه که تو میگی باید قیدمو بزنی چون که من از همین حالا قید تورو زدم!
ملحفه رو تو مشتم کشیدم و از اتاق بیرون رفتم و یه راست خودمو به اتاق رو به رویی رسوندم.اتاقی که میدونستم خالی…درو بستم و اونجا رو کاناپه ی که داخل اون اتاق بود دراز کشیدم و تو خودم جمع شدمو بیصدا شروع کردم اشک ریختن….
نمیزارم کسی بیخودی بهم اتهام بزنه!
و کسی که همین اول زندگی اینطوری بهم بتوپه حتما قراره بقیه ی روزهارو واسم جهنم کنه…یه جهنم غیر قابل تحمل!
اصلا به درک…بزار همین یه بهانه بشه برای جدایی از کسی که عشق و علاقه ی توخالیش پشیزی برام  ارزش و اعتبار نداره …
دستام از خشم زیاد مشت شدن و نگاهم بی اختیار روی یه نقطه ثابت موند‌‌.
از یه طرف خودمم در مورد این اتفاق احساس گیجی میکردم و از طرف دیگه نمیفهمیدم چرا اون اینقدر نسبت بهم بی اعتماد!!!
ملحفه رو به دور تن یخ زده ام سفت نگه داشتم و بغضمو قورت دادم.
اتفاقا و روند زندگیم جوری درحال گذر بودن که باورم نمیشد واقعا خیال و کابوس نباشن!
رد کردن همچین لحظه هایی یه دل قوی و یه پوست کلفت میخواست که از من ساخته نبود….
چنددقیقه نگذشت که به دنبالم اومد توی اتاق.درو بست و با تشر ودرحالی که سعی میکرد سرد صداهاش بقیه رو باخبر نکنه گفت:
-بجای اینکه در مورد این موضوع به من توضیح بدی اومدی اینجااااا !؟؟ اتاقتو سوا کردی!؟؟؟
سرمو برگردوندم سمتش و گفتم:
-تو راست راست زل میزنی تو چشمام و بهم تهمت میزنی بعد توقع داری بمونم پیشت و لبخند ژکوند تحویل بدم!؟؟
صداشو برد بالا و گفت:
-نه ولی توقع هم نداشتم چیزی رو ازم مخفی کنی
با لحن تند و عصبی ای گفتم:
-من چیزی رو ازت مخفی نکردم!
-چه اتفاقی بدتر از اتفاق امشب!؟؟ هاننن!؟؟؟
– تو منو قبول نداری….اگه نداری و نداشتی جرا باهام ازدواج کردی هااان!؟ دلیل اونهمه اصرارت چی بود!؟
کم نیاورد و با اون قیافه ی همیشه ی خدا حق به جانبش گفت:
-اصرار تو برای زیر بار نرفتن شب زفافمون چی بود هاااان!؟؟چرا هروقت ازت میخواستم انجامش بدیم بهونه میاوردی و میپیچوندی!؟
ناباورانه زل زدم تو چشماش.حتی تو این موقعیت هم باز حرف خودش رو میزد و باز باور داشت که من بهش خیانت کردم و از قبل تنمو به کس دیگه ای پیشکش کردم.
این بدترین تهمت ممکن بود‌.بدترین!
از روی تخت بلند شدم و گفتم:
-من فردا کاری که گفتی رو انجام میدم ولی بعدش این روسیایی میمونه برای تووووو
رومو ازش برگردوندم ودوباره نشستم روی تخت. خیره شدم به رو به رو…اشکهام بی اختیار سرازیر میشدن و هیچ تسلطی روشون نداشتم.من خودمم گیج بودم…خودمم حالم بد بود و اون بجای اینکه کنار و همراهم باشه شده بود یه درد…یه غم!
مبل راحتی ای که مابینمون قرار داشت رو دور زد و اومد سمتم و گفت:
-دست پیش میگیری که پس نیفتی؟آره !؟این حق من نبود‌…این حق مردی که اینقدر هوادارت بود نبود شیدا نبود….
دستاشو رو سرش گذاشت و پیش روی من درحین قدم رو رفتن با تاسف بسیار گفت:
-وای وای شیدا تو با من چیکار کردی…چیکار کردی….
بیخودی داشت شلوغش میکرد.رگ های گردنش باد کرده بودن و صورتش از شدت خشم برافروخته شده بود.
نمیدونستم چه کلماتی رو توی اون لحظه باید به زبون بیارم..‌‌
احساس میکردم به یه وکیل نیاز دارم.به یه نفر که مثل من زبونش تو ثانیه های حساس بند نیاد و بتونه ازم دفاع بکنه!
آخه اونقدر داشت حرف هز خیامت میزد که خودمم در مورد خودم به شک افتاده بودم…
سرمو انداختم پایین و با تاسف به زمین زل زدم.
درست همون موقع یه نفر چند ضربه و تقه به در زد.
هردو  توی سکوت به در خیره شدیم‌ تا اینکه صدای مادرش این سکوت به وجود اومده رو شکست:
-فرهاد !؟ مادر اونجایی!؟؟ چرا تو اتاقت نیستی؟؟ اتفاقی افتاده!؟ چیزی شده !؟؟
نگران بهش چشم دوختم‌.اگه فرهاد چیزی به مادرش میگفت برای من خیلی بد میشد.خیلی زیاد!
صدای تالاپ تلوپ قلبمو به وضوح میشنیدم.
آب دهنمو قورت دادم و بهش خبره شدم که همزمان رفت سمت تلویزیون و با روشن کردنش گفت:
-نه تلویزیوم اتاق خودم مشکل داشت اومدیم اینجا از برنامه های ماهواره فیض ببریم….
-آهان! باشه…پس اگه مشکلی بود خبرم کن!
-باشه باشه!
مادرش که رفت از ته و عمق وجودم نفس راحتی کشیدم چون واقعا دیگه نمیدونستم به اون چی باید بگم.
اصلا میشد چیزی بهش گفت!؟؟ نه…اون درست عین فرهاد و حتی بدتر بود.
حتی اصلا از من خوشش نمیومد و مطمئن بودم اگه الان چیزی متوجه میشد این نفرت دو برابر میشد‌…..
حیرون و سرگردون عین کسی که رکب بزرگی خورده باشه تو اتاق قدم رو می رفت.
شک نداشتم تا صبح خوابش نمیبره.تا وقتی که منو ببره پیش دکتر و از اصل ماجرا سردربیاره!
قیافه اش نشون میداد چه فکرای جورواجوری توی سرش داره رژه میره…خیالا و فکرایی که همشون مربوط به منن!
با حالتی عصبی دستی توی موهاش کشید و گفت:
-بلند شو…بلندشو برو توی اتاق
روموازش برگردندم و خیلی محکم گفتم:
-من پامو توی اون اتاق نمیزارم…
-تو غلط میکنی کثافت…
باورم نمیشد این خود فرهاد که همچین حرفی میزنه.سرمو چرخوندم سمتش تا باورم بشه…تا با چشمای خودم ببینم. با عصبانیتی که انگار قصد فروکش شدن نداشت اومد سمتم و گفت:
-بلندشو…بلندشو برو تو اون اتاق تا فردا تکلیفتو معلوم کنم نمک نشناس…بدا به حالت شیدا..بدا به حالت اگر چیزایی که فکر میکنم درست باشه!
بلند شدم و تو روش ایستادمو گفتم:
-داری منو تهدید میکنی!؟؟ تو داری منو تهدید میکنی!؟
-آره تهدیدت میکنم  لازم باشه بازم میکنه…برو دعا دعا کن شیدا…برو دعا کن…
با نفرت بهش نگاه کردمو گفتم:
-میدونی چیه…دعا که نمیکنم هیچی از خدا میخوام همون چیزی که تو میخوای باشه تا از دستت خلاص بشم.تا توهم عین من که نمیخوامت منو نخوای و دست از سرم برداری…..
با یه گام بلند خودشو بهم رسوند و چنان سیلی ی محکمی به صورتم زد که طعم خون  رو توی دهنم حس کردم.
دستمو روی دهنم گذاشتم و وقتی خون رو کف دستم دیدم سرمو آهسته بالا آوردم و ناباورانه بهش نگاه کردم.
باورم نمیشد که رو من دست بلند کرده . حالا میفهمم که احساس من غلط نبوده…احساس من  نسبت به اون هیچوقت غلط نبوده و نیست.
دندونامو روهم فشردم و با غیظ بهش چشم دوختم.
نه معذرت خواهی کرد.نه حتی ذره ای تلاش کرد از دلم دربیاره.دستشو به سمت در اتاق دراز کرد و گفت:
-برو بیرون….همین حالااااا
ناگهان خشم  نفرت هردو به احساساتم هجوم آوردن.من مقصر این سرنوشت اجباری رو مادرم میدونم.مادری که به خیالش منو انداخته تو کندوی عسل…
نگاه پر نفرتی بهش انداختم و از کنارش رد شدم درحالی که خون جاری شده روی ملحفه ی سفید ریخته بود.
دلم میخواست فریاد بکشم.صدامو بندازم رو سرم و داد و هوار راه بندازم بزنم.
دلم میخواست اصلا همین حالا خرت و پرتهامو بریزم تو ساک و شبونه از این جهنم بزنم بیرون ودور بشم از اهالی این خونه.
از مردی که ذره ای نسبت بهش احساس نداشتم …ذره ای!
من…من عین زنی که چند سال با یه نفر زندگی کرده و  واسه خلاصی تصمیم به گفتن جمله ی مهرم حلال جونم آزاد کرده،تو این چند روز احساس همچین کسی رو پیدا کردم و منم حاضر شده بودم همچین حرفی بزنم…
دلم میخواست بگم‌مهرم حلال و جونم آزاد!
پشت سرم اومد توی اتاق و با بستن در گفت:
-صبح زود میریم پیش دکتر…البته دکتری که من بگم باید تکلیف این قضیه روشن بشه…باید بفهمم زنم قبل از من با کی رابطه داشته…خونشو می ریزم….خونشو می ریزم
روانی بود.این مرد روانی بود.سرمو به سمتش چرخوندم و گفتم:
-اینقدر چرت و پرت نگووو …من جز تو باهیچکس رابطه نداشتم….
با تهدید نگاهم کرد و گفت:
-همچی فردا مشخص میشه
پوزخند تلخی زدم و رقتم سمت تخت.از روی عسلی یه دستمال بیرون آوردم و رو زخم لبم گذاشتم. 
من امشب خوابم نمیبرد…تا لحظه ای که نرم دکتر معاینه نشم و حقیقت رو نکوبونم تو صورت این وحشی لحظه ای آروم و قرار نمیگیرفتم…
اومد سمت تخت و درست یکم اونورتر با فاصله از من دراز کشید.
حتی چشم دیدنش روهم نداشتم و فقط و فقط آرزو میکردم زودتر صبح بشه!…
اون بی طاقت بود و من عصبی.اون میخواست زودتر دلیل چیزی که بخاطرش منو تا اینجا کشونده بود بدونه و من میخواست یه بهانه ی محکم واسه فاصله گرفتن از اون پیدا کنم…
صدای منشی نظر هردوی ما رو جلب کرد.
-آقای معتمدی! نوبت خانم شماست.بفرمایید داخل!
با اخم نگاهی به من انداخت و گفت:
-پا شو راه بیفت!
حالم از حرف زدنش بهم میخورد.از اینکه انگار داشت با یه هرزه صحبت میکرد.به یه زن خیابونی .حتی انگار از یاد برده بود که اون خودش اصرار شدید به این ازدواج داشت نه من!
یه جوری رفتار میکرد انگار همه چیز برعکس! انگار این من بودم که خودمو به آب و آتیش زدم تا بشم زن اون!
باهم دیگه وارد اتاقیم شدیم.اون پشت سرم اومد داخل و درو بست .
دکتر که یه زن محجبه خوش عیس بود لبخجد زد و بی خستگی گفت:
-بفرمایید بشینید! دفترچه همراهتون!؟
سرمو تکون دادم و رو صندلی نشستم.نمیدونستم اگه ازم سوالی پرسید باید دقیقا چه جوابی بدم واسه همین سرمو پایین انداختم.
فرهاد اومد و رو به روم نشست.دکتر عینکشو آورد پایین و گفت:
-خب عزیزم…بفرمایید…من درخدمتم.مشکلتون چیه!؟
نمیدونستم چیبگم واسه همین سکوت کردم تا اینکه خود فرهاد به حرف اومد و گفت:
-شب اول عروسیمون هیچ خونی…
تو اون لحظه اونقدر فشار عصبی رو روح و روانم بود که دیگه صداش رو نمیشنیدم.فقط سرمورو انداخته بودم پایین و چند نفس عمیق کشیدم.
دکتر خیلی متین و محترمانه با لحنی که توی ته مایه هاش میشد شماتت رو حس کرد خطاب به فرهاد گفت:
-آقای معتمدی محترم! همچین مواقعی لزوما که نباید به اولین چیزی که فکر کرد خیانت همسر…شما به نظر فرد محترم و تحصیل کرده ای هستید و همچین تفکراتی واقعا از شما بعید…
از روی صندلی بلند شد و بعد اینبار خطاب به من گفت:
-لطفا تشریف ببرید روی صندلی من معاینه تون بکنم!
نگاه پر تنفری به فرهاد انداختم و بعد راه افتادم سمت صندلی مخصوصی که پشت چندتا پارتیشن قرار داشت. 
دستکشهاشو رو پوشبد و روی صندلی چرخدار بلندی نشست و خودش رو کشید جلو و بعد خیلی آروم پرسید:
-نگران نباش عزیزم!ریلکس باش…دردش هم زیاد نیست…
چشمامو بستم و لبهامو روهم فشردم.من ته به خودم شک نداشتم ولی فقط دلم میخواست دکتر جواب واقعی رو بگه تا بکوبونمش توصورت فرهاد…
 وقتی ازم خواست لباس بپوشم و بلند بشم خونسردی صدرت و مهربونیش ته دلم که خالی شده بود رو دوباره قرص  کرد.
دستکهاشو از دست بیرون آورد و انداخت تو سطل آشغال بد و بلند شد و رفت سمت میزش….
لباسمو پوشیدم و از پشت پارتیشن اومدم بیرون.
دکتر پشت میزش نشست و روبه فرهاد گفت:
-خیلی ساده بهتون میگم پرده ی بکارت همسر شما ارتجاعی هست و این نوع از بکارت همراه با خون ریزی نیست….
وقتی دکتر داشت همچی رو مو به مو برای فرهاد توضیح میداد کیفم رو از روی میز برداشتم و بعداز یه نگاه پر تاسف به فرهاد نگاه کردم و بعد هم از اتاق رفتم بیرون.
حالم ازش بهم میخورد خصوصا وقتی اون شب لعنتی برام مرور میشد.اون رفتار گهش….
با گامهای سریع از اونجا زدم بیرون و تو خیابون به راه افتادم.
دیگه حتی یک ثانیه هم نتونستم تحملش کنم.
بدو بدو دنبالم اومد و چندبار اسممو صدا زد اما محلش ندادم.
خودشو بهم رسوند و گفت:
-وایسا  شیدا…وایسا عزیزم
با نفرت پوزخند زدم.بهم میگفت عزیزم…خدایا این موجود چقدر نفرت انگیز بود.درست حالا که متوجه شد چی به چیه من دوباره شدم عزیزش….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 2.2 / 5. شمارش آرا 6

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 3.5 (2)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

4 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
ستایش
ستایش
1 سال قبل

چقدر برای شیدا گریه کردم

فیفی:\
فیفی:\
2 سال قبل

اصن ع شیدا نزا عق میزنم باهاش =| خون نیومده پسرع عصبانیح پ انتظار داری بیا پیشت بگه ارععع حق باتوعه فردا میریم پیش دکتر ببینیم مشکلش چیه من ب تو اعتماد دارم ؟😐 واقعا فاز نویسنده و شیدا چیه؟ :\ ب نظر م ع همو شیوا بزاری بهتره داستانش جالب تر ع عی شیدایِ نمدونم والا اسم رمان عشق صوریه بد همش رو عی شیداس =| قضیه چیه؟ بعد فرهاد هعی میشه داود اون رئیس زنه میشه فرهاد اقا وات د فاز خدایی😑

black girl
black girl
پاسخ به  فیفی:\
1 سال قبل

آخه گاو وقتی در مورد ی چیز نمی دونی می تونی دهنتو ببندی ی مشت بچه سال با ندونستن دو خط اطلاعات عمومی میان میشینن رمان می خونن تهش میشه این:/
بر همه خون نمیاد و بستگی ب نوع های من داره و اینو دیگه هر ننه قمر از پشت کوه برگشته ای میدونه اسکل

...
...
2 سال قبل

این رمان بجز سکس هیچ محتوای دیگه ای نداره
تمام😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐😐

دسته‌ها

4
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x