3 دیدگاه

رمان عشق صوری پارت 14

5
(2)

 

نگاهم خیره به بیرون بود و فکرم پی اتفاقایی که واسم افتاده بود.
اونقدر از مامان ناراحت و دلگیر بودم که اصلا و ابدا دلم نمیخواست حالاحالاها به اون خونه ی لعنتی برگردم.
نگاهمو از بیرون برداشتم و پرسیدم:

-مزاحمت که نشدم!؟

با اون زبون تلخ و گزنده اش گفت:

-حالا مثلا اگه شده باشی میخوای چیکار کنی!؟

شونه بالا انداختم و گقتم:

-هیچی…نهایتش اینکه میگم همینجا پیاده ام کن…نمیخوای بپرسی چرا این موقع بیرونم!؟

نگاه کوتاهی بهم انداخت و گفت:

-خودت گفتی دیگه!

سرم رو تکون دادم:

-آره…با مامانم بحثم شد…اونم منو انداخت بیرون! هه…

انگشتامو توهم قفل کردم.حتی وقتی باباهم یود اوضاع همینطوری مزخرف بود.اون موقع هم مامان دوست پسر داشت و همیشه غریبه هارو همه جوره به من ترجیح می داد.
بابا هم که همیشه بدهی داشت.چون مدام درحال برآورده کردن خواسته های مامان بود.
وقتی گفت پیاده بشم از فکر و خیال بیرون اومدم.
اونقدر ذهنم درگیر بود که اصلا نفهمیدم چه مدت تو راه بودیم.
کیفم رو برداشتم و هز ماشین پیاده شدم.اون ماشین رو برد تو پارکینگ و بعد اومد سمتم من و با کلید در و باز کرد و گفت:

-برو داخل!

خونه تاریک بود و خلوت.دستمو رو دیوار کشیدم تا وقتی که کلید چراغ رو لمس کردم و فشارش دادم.
خونه روشن شد و نگاهم من رو فضای اطراف به گردش دراومد.
پشت سرم اومد داخل و درو بست و بعد گفت:

-چیزی میخوری برات بیارم!؟

سرمو تکون‌دادم و گفتم:

-نه…فقط میخوام استراحت کنم.خستمه…

سوئیچ توی دستشو پرت کرد روی میز و بعد گفت:

-اینجا دوتا اتاق خواب بیشتر نداره.اون یکی پراز خرت و پرت.اگه میخوای تو توی اتاق من بخواب ..

نگاهی بهش انداخت و پرسیدم:

-خودت کجا میخوابی!؟

یه کاناپه اشاره کرد و گفت:

-اینجا

بهش خیره شدم.سویشرت و بعدهم تیشرتش رو ار تن درآورد و خواست دراز بکشه رو کاناپه که گفتم:

-من مشکلی ندارم

چشماشو ریز کرد و گفت:

-با چی!؟؟

-با اینکه توهم توی اتاق باشی!

اینو گفتم و بعد رفتم توی اتاق خوابش.
همه ی پسرا شلخته بودن و شهرام هم شامل این همه میشد.اتاقش بهم ریخته بود و همچی روی تخت دونفره اش پیدا میشد.
از هدفون، شارژر و پوست پفک گرفته تا پیرهن و دسته کلید و…
کیفمو کنار گذاشتم و رفتم سمت تخت.
همه وسایل روش رو برداشتم و گذاشتم یه گوشه و تخت رو مرتب کردم که همون موقع اومد داخل…
چرخیدم سمتش و گفتم:

-همیشه اینقدر شلخته ای!؟

نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:

-اینجا الان شلخته است!؟

-نیست!؟

-نوووچ…مرتب

ببین چقدر شلخته بود که همچین حالتی رو میگفت مرتبی!
شال و بعد مانتوم رو از تن درآوردم و گذاشتم رو دسته ی صندلی….
یه تاب تنم بود و یه شلوار…دلم میخواست اون شلوارروهم دربیارم اما خب نمیشد چون اونم اومده بود توی اتاق…

دلم میخواست اون شلوار رو هم دربیارم اما خب نمیشد چون اونم اومده بود توی اتاق…حالا من یه تعارف ساده کرده بودم نمیدونم چرا تو هوا گرفتش.
البته باید بگم ته دلمم راضی نبودم اتاقش رو تصاحب کنم اونوقت خودش دراز بکشه روی کاناپه.
روی لبه ی تخت نشستم و گفتم:

-فردا صبح باید برم!بنظرت من میتونم پیشرفت کنم!؟؟؟

پشت به من شلوارش رو از پا درآورد.هرچند لباس زیر پاش بود اما چشمامو بستم که نبینمش…با بیتفاوتی گفت:.

-این از اون سوالهاس که فقط خودت جوابش رو میدونی‌…

به نکته ی کلیدای اشاره کرده بود.اصلا چرا بقیه تعیین کنن من میتونم یا نه.اونی که باید اینو تعیین کنه خودمم نه کس دیگه.
دوباره گفتم:

-من خیلی خوشحالم….

بیخیال گفت:

-باشه خوشحال باش…

میخواستم راجب یه چیزی باهاش حرف بزنم که دقیقا نمیدونستم از کجا باید شروعش کنم.عین همون وقتی که بیرون بودم اما نمیدونستم چجوری بهش بگم‌بیاد دنبالم.

اومد سمتم و گفت:

-اونور….

گیج گفتم:

-چی!؟

اینبار با دستش هم به لبه ی اونوری تخت اشاره کردم و هم زبونا گفت:

-اونور…تو اونور بخواب من اینور…

حالا حالیم شد که چی میگه.فورا خودمو کشیدم عقب و رفتم اونور تخت نشستم.
ساعت مچیشو گذاشت رو عسلی و بعد رفت کلید چراه رو زد و با خاموش کردن لامپ برگشت سمت تخت و روش دراز کشید.
این بشر اصلا خجالتی نبود.لخت و فقط با یه شلوارک اومد رو لبه ی تخت دراز کشید.
باید میگفتم یا نمیگفتم!؟؟؟
لبهامو روهم فشردم و بعداز چنددقیقه گفتم:

-من….من میتونم….میتونم فردا بعداز کار بازم بیام اینجا…..!؟؟

سرش رو آهسته به سمتم چرخوند و گفت:

-نمیخوای فردا بری خونتون!؟

سرمو خیلی آروم به چپ و راست تکون دادم و گفتم:

-نه….

سوالش منو برد تو فکر.نکنه دوست نداره من اینجا کنارش بمونم!؟؟تو خونه اش‌..اگه دوست داشت که همچین سوالی نمی پرسید!
از فکر بیرون اومدم و گفتم:

-تو ناراحتی!؟

-واسه چی!؟

-واسه اینکه من اومدم اینجا!؟اگه ناراحتی میرم…

پورخند زد و بعد نیم خیز شد و نشست و بعد گفت:

-تو باید یه چیزی رو بدونی…اینکه یه مدت قرار به صورت صوری واسه من باشی…نامزد دوست دختر…حالاهرچی…
پس اگه این نامزد صوری احیانا آواره شد میتونه شب رو خونه ی من بمونه….متوجهی!؟

 

موهای صاف و لختمو پشت گوش زدم و بهش نگاه کردم.
احساس کردم دوست نداره خونه اش بمونم اما از طرفی حرفهاش خلاف اینو ثابت میکرد.
خیلی آروم گفتم:

-اینو میگی که بهم یاداوری کرده باشی چه قرارهایی باهم داریم!؟

سوالمو با سوال جواب داد:

-خودت چی فکر میکنی!؟ تو اینطور فکر میکنی!؟

خوب بلد بود از زیر سوالها دربره.ولی من که احمق نبودم‌.بار اول هم چون ازش خوشم نمیومد سعی کردم بپیچونمش اما حالا دیگه بخاطر دیاکو نمیخواستم فرصتهای طلاییم رو بسوزونم‌.
من‌شیفته ی دیاکو بودم.
تیپش…رفتارش…هوشش…ظاهرش…و خیلی چیزای دیگه!
من میخواستم ا نقدر تو اینکار پیشرفت بکنم که توجه اون حسابی به سمتم بیاد.
من اونو خیلی…خیلی میخواستم.

دراز کشیدم و خیره شدم به سقف و بعد گفتم:

-پس اگه تو با این موضوع مشکلی نداری من میخوام چند روزی اینجا بمونم!

اونم مثل من دراز کشید و گفت:

-میتونی بمونی اما بهتره به مادرت خبر بدی که نگرانت نشه

.پوزخند زدم و گفتم:

-تو نگران نباش…تو خونه ی ما کسی نیست که نگران من بشه..‌

با همون لحن سرد و بیتفاوتش گفت:

-مامانا همیشه نگران میشن اونا فرق میکنن

با خشم و دلخوری ای که دلیلش کارها و رفتارهای مامان بود گفتم:

-مامان من با اون مامانهایی که مدنظر تو هست فرق داره….اون نگران من نیست.هیچوقت هیچکس تو خونه ی ما نگران من نیست‌‌…

واسه چنددقیقه تو چشمهای هم خیره شدیم.اون هیچی از من نمیدونست هرچی هم میدونست از طریق امیر و مونا بود‌.
حتی اولینبار به واسطه ی مونا منو دیده بود و اصرار داشت که پیشنهادش رو قبول بکنم.
غمگین و ناراحت به پهلو دراز کشیدم.
من مثل بقیه ی دخترای دیگه از کانون گرم خانواده محروم بودم.
خانواده ی ما همیشه درگیر مشکل بود.
جرو بحث و دعوا و خیانت ،بدهی و چیزای دیگه….
غمگین چشمام رو بسته بودم که حضور گرمشو پشت سرم احساس کردم.
ازپشت سرم بهم چسبید. قرار نبود همچین چیزی پیش بیاد.
دستشو دور تنم انداخت و کنار گوشم گفت:

-تو تا وقتی با منی حتی اگه این رابطه صوری باشه من حمایتت میکنم….

اینو گفت و دستشو آروم زیر پیرهنم فرو برد.یکم سرم رو کج کردم و بهش خیره شدم‌
صورتمون فاصله ای باهم نداشت.‌‌‌….
درحالی که تحت تاثیر حرکت دستش روی بدنم نفسهام عمیق و کشدار شده بودن گفتم:

-ولی همچی صوری و الکی باید باشه….پس نمیتونی منو لمس کنی…

بی توجه به حرف و نظرم گفت:

-تو به چیزی که میخواستی رسیدی…این یعنی من خواسته ات رو برآورده کردم و از این به بعدهم وظیفه ی تو برآورده کردن خواسته های من…..

 

بی توجه به حرف و نظرم گفت:

-تو به چیزی که میخواستی رسیدی…این یعنی من خواسته ات رو برآورده کردم و از این به بعدهم وظیفه ی تو برآورده کردن خواسته های من….

اینو قبلا چندبار بهم گفته بود.تقریبا هربار که من با خوشحالی از پذیرفته شدنم تو شرکت دیاکو حرف میزدم اون به نحوی یاداوری میکرد که همه چیز به خواست اون!
و منم که برای رسیدن به دیاکو حاضر نبودم از هیچ کاری دریغ کنم.
میخواستم اونقدر سریع تو این کار پیشرفت بکنم که دیگه ذره ای به مامان احتیاج نداشته باشم از هیچ لحاظی!
میخواستم مستقل بشم که اون باخیال راحت بره پی کشف شوهر…

گرمی و برخورد تنش رو با تنم کاملا حس میکردم.دستمو از روی پیرهنم روی دستش که زیر پیرهنم بود گذاشتم و گفتم:

-من میدونم شهرام…میدونم که باتو یه قرارداد دارم…باور کن نیازی نیست اینو مدام بهم یاداوری بکنی

دستشو نگه داشته بودم که بالاتر نره.برخورد داغی نفسهای داغشو با پوست گردنم کاملا حس میکردم.پای چپشو خیلی آروم روی بدنم انداخت و گفت:

-آره ولی یه کسی مثل تو که مدام داره این موضوع رو فراموش میکنه باید یاداور شد…

زور اون بیشتر بود و بالاخره دستشو رسوند به سینه ام.نفسم تو سینه حبس شد اما بازهم گفتم:

-قول میدم دیگه فراموش نکنم…

سینه ام رو از روی همون سوتین آهسته توی مشتش فشرد و بعد گفت:

-قول تو قول بی اعتباریه…

اعتراف میکنم خودمم کمکم داشتم تحریک میشدم.نفس عمیقی کشیدم و لبمو زیر دندون فشار دادم ودرحالی که سعی زیادی داشتم تا این تحریک شدن خیلی مشخص نباشه گفتم:

-تو نباید اینقدر نسبت به من بی اعتماد باشی شهرام….

دستشو اینبار به کمرم رسوند و بعد با باز کردن قفل لباس زیرم گفت:

-اگه من بی اعتمادم باعث و بانیش تویی حتی اگر قضیه برعکس باشه بازهم باعثش خودتی…

اینو گفت و سوتینم رو کشید پایین و اینبار سینه ام رو بدون هیچ مزاحمی لمس کرد و خیلی آروم فشردش…

 

نفسهام عمیف و کشدار شد کم کم داشتم شل و ول میشدم.پلکهام لرزیدن و لرزش خفیفی توی کمرم جریان پیدا کرد.
با صدای تحلیل رفته ای گفتم:

-ولی …ولی نامزدت اگه بفهمه کنفیکون راه مینداره..

با عصبانیت گفت:

-اون نامزد من نیست…

و این عصبانیت رو با محکم فشار دادن بد من نشون داد.دردم گرفت واسه همین جیغ کوتاهی کشیدمو گفتم:

-هی هی…دردم گرفت…آرومتر…

سرشو فرو برد تو گردنم و لبهای داغشو رو پوست گردنم سر داد.
دوباره نفسهام منقطع و کشدار شدن…
خیلی آروم کنار گوشم گفت:

-وقتی منو عصبی میکنی همه چیز اینجوری میشه یکم خشونت آمیز….

فکر کنم حتی حالا هم داشت تهدید میکرد اونم به روش خودش گیر عجب آدم قلدر زبون نفهمی افتاده بودم من.
بمیری تو امیر با این رفیقات….

 

فکر کنم حتی حالا هم داشت تهدید میکرد اونم به روش خودش گیر عجب آدم قلدر زبون نفهمی افتاده بودم من.
بمیری تو امیر با این رفیقات…و بمیرم من که گره های زندگیم به روشهای مزخرفی باید باز میشدن!

دست دیگه اش رو از داخل شلوارم رد کرد و رسوند به لباس زیرم.
نمیدونم چرا شهرام اینقدر از نامزدش بدش میومد برای همین کنجکاوانه ودرحالی که گاهی بخاطر حرکت دستش رو جاه های مختلف بدنم نفسم تو سینه حبس میشد پرسیدم:

-شهرام…

بدون اینکه لبهاشو ازهم باز کنم با صدای تو گلویی گفتم:

-هوووم…

-چرا نامزدتو دوست نداری؟

-چون دوستش ندارم…

اینو گفت و دستشو حتی از زیر لباس زیرمم رد کرد.نفسم تو سینه حبس کرد اما این باعث نشد که من به پرسیدن سوالهام ادامه ندم و گفتم:

-چرا دوستش نداری!؟

-پیچیده اس

دستشو خیلی آروم پایین و پایینتر رفت و جایی متوقف شد که باعث شدت لبمو زیر دندون فشار بدم و بعد گفتم:

-نمیشه یکم از این پیچیدگی واسه من کم کنی…!؟

-نه…

-چرا!؟

-چون دلم نمیخواد راجب بهش حرف بزنم…

-اما اون تورو دوست داره خودش گفت…

اینو که گفتم کف دستشو درست اونجایی که مالید که نباید.این این یه شوک بود واسه همین دستمو از روی لباسها رو دستش گذاشتم و گفتم :

-هاااااه….

از شدت تحریک زیاد نفس نفس میزدم.سرشو فرو برد تو گردنم و با زبون داغش خیسش کرد و همزمان گفت:

-دیگه راجب اون حرف نزن…

اینو گفت و شروع کرد عقب و جلو کردن دستش.لبهامو ازهم باز کردن و پرسیدم:

-چرا…؟ چرا نباید راجب بهش حرف بزنم!؟

با یه جا به جایی کوچیک خیمه زد روی تنم.تو چشمهای هم خیره شدم دستشو از توی شورتم بیرون کشید و بعد آوردش بالا و گفت:

-ببین….خیس خیس

خیلی آروم چشم از چشماش برداشتم و به کف دستش نگاه کردم..
این یه موردو درست میگفت.کف دستش خیس و لزج بود.
جلو چشمهای خودم کف دستشو لیس زد.
آب دهنمو قورت دادم و به حرکت زبونش رو کف دست خودش نگاه کردم.
لعنتی….
کاری کرد که بدنم به نبض زدن بیفته و نفسم به هِن هِن …
لبخند خبیثی زد و گفت:

-ادامه بدم !؟

ای شهرام خبیث! اول حسابی تحریکم کرد و حالا که دیگه خودم نمیتونستم بیخیال بشم ازم می پرسید ادامه بده یا نه!
با طعنه گفتم:

-این اجازه رو باید اول میگرفتی نه حالا!؟

باهمون خباثت گفت:

-باشه تو نخوای ادامه نمیدم…

نه…نمیشد ادامه نده.من میخواستم اینکارو انجام بده چون حسابی تحریک شده بودم و بدنم نبض خواستن میزد برای همین گفتم:

-ادامه بده….

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 3.7 (6)

2 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 3.7 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
aks gol v manzare ziba baraye porofail 33

دانلود رمان نا همتا به صورت pdf کامل از شقایق الف 5 (2)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:         در مورد دختری هست که تنهایی جنگیده تا از پس زندگی بربیاد. جنگیده و مستقل شده و زمانی که حس می‌کرد خوشبخت‌ترین آدم دنیاست با ورود یه شی عجیب مسیر زندگی‌اش تغییر می‌کنه .. وارد دنیایی می‌شه که مثالش رو فقط تو خواب…
IMG 20240405 130734 345

دانلود رمان سراب من به صورت pdf کامل از فرناز احمدلی 4.9 (7)

بدون دیدگاه
            خلاصه رمان: عماد بوکسور معروف ، خشن و آزادی که به هیچی بند نیست با وجود چهل میلیون فالوور و میلیون ها دلار ثروت همیشه عصبی و ناارومِ….. بخاطر گذشته عجیبی که داشته خشونت وجودش غیرقابل کنترله انقد عصبی و خشن که همه مدیر…
149260 799

دانلود رمان سالوادور به صورت pdf کامل از مارال میم 5 (2)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان:     خسته از تداوم مرور از دست داده هایم، در تال طم وهم انگیز روزگار، در بازی های عجیب زندگی و مابین اتفاقاتی که بر سرم آوار شدند، می جنگم! در برابر روزگاری که مهره هایش را بی رحمانه علیه ام چید… از سختی هایش جوانه…
IMG 20240402 203051 577

دانلود رمان اتانازی به صورت pdf کامل از هانی زند 4.8 (11)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان:   تو چند سالته دخترجون؟ خیلی کم سن و سال میزنی. نگاهم به تسبیحی ک روی میز پرت میکند خیره مانده است و زبانم را پیدا نمیکنم. کتش را آرام از تنش بیرون میکشد. _ لالی بچه؟ با توام… تند و کوتاه جواب میدهم: _ نه! نه…
اشتراک در
اطلاع از
guest

3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فاطی
فاطی
1 سال قبل

این دیگه چه کوفتیه 😑 

مریم گلی
مریم گلی
2 سال قبل

لطفا اگر امکان خرید رمان هست ،اطاعات خرید رو بذارین

SAROLA666
SAROLA666
2 سال قبل

باید تا ی هفته دیگعم صبر بکنیم؟؟؟؟ 😿

دسته‌ها

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x