1 دیدگاه

رمان عشق صوری پارت 15

5
(2)

 

نه…نمیشد ادامه نده.من میخواستم اینکارو انجام بده چون حسابی تحریک شده بودم و بدنم نبض خواستن میزد برای همین گفتم:

-ادامه بده….

سرش رو خم کرد.نمیدونستم قراره چجوری منی رو که برای یه رابطه ی کامل محدودیت داشتم رو آروم بکنه اما من فقط و فقط تو اون لحظات دلم میخواست آتش درونم بخواب و آروم بشم .
انگشتشو روی لبهام کشید.دهنمو باز کردم و انگشتشو زبون زدم .
لبخند کمرنگی زد وباانگشتش آهسته و آروم روی سینه ها و تنم خطهای فرضی کشید….
بین پاهام نبض میزد.دلم میخواست زودتر بره سر اصل مطلب و شروع بکنه..
حتی دست ناخواسته به سمت مردکنگیش دراز شد اما درست وقتی منتظر بودم تا اون اینکارو انجام بده خیره تو چشمهام لبخند تمسخر آمیزی زد و بعد از روی تنم کنار رفت.
این از نظر من یعنی خباثت و بدجنسی! اصلا جز این چی میتونست باشه!؟
متعجب نگاهش کردم که خودش رو کشید کنار و دراز کشید.
هاج و واج نگاهش کردمو پرسیدم:

-تو منو مسخره کردی!؟

زبونشو تو دهنش چرخوند و با زدم یه لبخند مضحک اعصاب خورد کن گفت:

-نه!

عصبانی و خشمگین دندون قروچه ای کردم و گفتم:

-ولی اینکار کردی! معنی این کارا و این رفتارا چیه!؟

سرش رو کج کرد تا باهام چشم تو چشم بشه و بعد گفت:

-الان مشول تو چیه!؟ حشری شدی!؟ رابطه میخوای!؟

من میدونم اون با این رفتار مسخرش میخواست چی رو بهم ثابت بکنه.میخواست تحقیرم بکنه.میخواست قلدریشو از هر لحاظ به رخم بکشه.
دیگه نتونستم تحملش کنم برای همین نیم خیز شدم و با پایین اومدن از روی تخت گفتم:

-تخت پادشاهیت برای خودت!

پتورو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.بلندشد و گقت:

-کجا میخوای بری شیوا!؟

درو با پام کنار زدم و گفتم:

-نمیتونم شبو کنار آدم مزخرفی مثل تو بگذرونم.ترجیح میدم رو اون کاناپه ی لعنتیت بخوام اما کنارخودت نه!

-اونجا سرد!

داد زدم:

-به جهنم!!!

صداش از اتاق خیلی ضعیف به گوشم رسید:

-کمرت درد میگیره!

بازم داد زدم:

-اونم به جهنم.حداقلش اینکه پیش تو نیستم!

دراز کشیدم روی کاناپه و پتورو پهن کردم روی خودم شهرام لعنتی! هیچوقت هیچ کس نتونست اینقدر منو رنج بده…
اما یه روز تلافی میکنم.اول تحمل میکنم بعد تلافی….
میخوام آینده ام رو برای خودم تصور و تجسم کنم.
من اول شغل خوبمو به دست میارم و بعد دیاکورو…
اون میشه مال من.باهم یه تیم میشیم…خوش میگذرونیم…لذت میبریم از زندگی….

خوابیدن رو اون کاناپه ی چرم میتونست از زهرمارهم بدتر باشه حتی اگه مخصوص لم داون و استراحت کردن باشه.
برای خوابیدن هیچ چیز نمیتونست بهتراز تخت باشه.هیچی!
صدای باز شدن در و قدمهاش و نزدیک شدنش رو به خودم شنیدم و حس کردم.
تو فاصله ی چند قدمی ایستاد و گفت:

-نازتو ببر واسه یه کس دیگه شیوا…بلندشو از اینجا…

از زیر همون پتو گفتم:

-اصلا خاک تو مخ من که دلم واسه توی عوضی سوخت و نذاشتم اینجا بخوابی و ازت خواستم بیای روی تخت…

حرفهامو که شنید دوباره تکرار کرد:

-بیا برو رو تخت بخواب…

بازم از زیر پتو گفتم:

-گفتم نمیخوام…دست از سرم بردار…

فکر کردم رفته اما نرفته بود چون چند لحظه بعد اومد سمتم و کنارم نشست.دستشو رو کمرم گذاشت وبا طعنه گفت:

-ناراحتی!؟؟ناراحتی که ارضات نکردم!؟؟ هوم!؟ به این خاطر عصبی هستی!؟

وای که چقدر این آدم پررو بود.دلم میخواست دستامو بزارم روی گوشهام تا حرفهاشو نشنوم!
این فقط یه مورد از دلایل ناراحتی من بود!
سرمو از زیر پتو آوردم بیرون و با حرص زیادی گفتم:

-شهرام از من فاصله بگیر…نه میخوام بیینمت…نه میخوام صدات رو بشنوم!!
دست از سر من بردار…

با پرروی گفت:

-برمیدارم اما به شرطی که برگردی سرجات…

دوباره سرمو بردم زیر پتو و گفتم:

-عمراااا…عوضییییی….

تا چنددقیقه هیچی نگفت.فکر کردم دیگه میره اما نرفت و بجاش دراز کشید روی تنم پتو رو از روی سرم آورد پایین و گوشم رو بوسید.
عصبی و کلافه تر از قبل گفتم:

-شهراااام…

-هوممم…

-نکن…دیگه به من دست نزن…لمسم نکن….برو بخواب…از من دورشو…

-دور میشم ولی شرط داره

صدامو بردم بالا و گفتم:

-به شرط و شروطای مسخره ات اهمیت نمیدم!

با تاکید گفت:

-پاشو شیوا

-نمیخوام بهتره بری…

دوباره و انگار که بخواد واسه بار آخر تاکید بکنه گفت:

-شیوا گفتم بلند شو…

-نمیخوام از جان تکون نمیخورم پس بروووو.

 

بجای اینکار پتو رو ازروی تنم کنار زد و بعد دوتا لنگم رو گرفت و از پهلو به کمر درازم کرد و بعد خیلی یهویی و قبل از اینکه حتی به خودم بیام و بفهمم چی به چیه شلوار و شورتم رو باهم پایین کشید و سرش رو وسط پاهام فرو برد…

خیلی یهویی و قبل از اینکه حتی به خودم بیام و بفهمم چی به چیه شلوار و شورتم رو باهم پایین کشید و سرش رو وسط پاهام فرو برد و زبونشو رو تنم کشید.
بدنم در لحظه لرزید و نفسم تو سینه حبس شد درحالی که اصلا دلم نمیخواست بهش اجازه بدم همچین کاری باهام بکنه ،برای همین سعی کردم به شهوتم غلبه کنم و درنهایت با صدای پر لرزشی گفتم :

-شهرام ولم کن…..

نه تنها بیخیال نشد بلکه با سفت گرفتن پاه های من اون کار وسوسه کننده رو بیشتر و بیشتر از قبل انجام داد.جوری که من هم آه میکشیدم و هم داد میزدم که ولم کنه….
انگشتامو تو موهاش فرو بردم و عاجزانه گفتم:

-شهرام خواهش میکنم….لطفا….من اصلا دوست ندارم اینکارو انجام بدم ….

 

سرش رو بالا آورد و گفت:

-مگه به خاطر همین ازم ناراحت نشدی؟ هان شیوا !؟

خودمو کشیدم بالا و گفتم:

-نمیخوام در موردش حرف بزنم… تو منو آزار میدی بدون اجاره و خواست خودم بهم نزدیک میشی تحریکم میکنی بعد تو حال و هوای خودم ولم میکنی

با خباثت و حالتی دیوانه وار و هیستریک خندید و درست وسط پاهام رو لیس زد.
باز لرزیدم و جیغ کشیدم و داد زدم:

-شهراااام…

با خباثت و بدجنسی گقت:

-من اومدم آرومت کنم….

باعجز گفنم:

-نمیخوام آروم بشم…نمیخوام…

-ولی تو خودت اینو میخواستی…

کلافه و پر حرص گفتم:

-نه من نمیخواستم تو میخواستی ابنو بهم تحمیل بکنی الانم نمیخوام..
نمیخوام هم تو بهم نزدیک بشی…متوجهی!؟ اگه بخوای اینکارو انجام بدی ترجیح میدم برگردم تو همون کوچه خیابون…..

خیلی آروم پاهام رو رها کرد و بعد یکم عقب رفت درحالی که تو چشمهای هم خیره بودیم.
بلند شد و گفت:

-دوست نداری من
لمست کنم!؟

با حرص وخشم گفتم:

-نهههه….

پوزخندی که رنگ و بوی مغرورانه ای داشت زد و بعد جلو روم قد علم کرد و گفت:

-بلند شو برو رو تخت ….بلندشو….

با اخم گفتم:

-همینجا می مونم ..

با لحنی که کم از حالتی تهدید کننده نداشت لب زد:

-میرم تو اتاق …پنج دقیقه دیگه اونجا رو تخت باش…

اینو وگفت و پشت به من سمت اتاق رفت.
با رفتن و دور شدنش نفس عمیق و راحتی کشیدم و دستمو وسط پاهام بردم.
خیس بود و این آب حتی تا روی رونهام هم پایین اومده بود.غرولند کنان از روی کاناپه بلند شدم و رفتم دستشویی.
خودمو تمیز کردم و بعد قبل از اینکه شاکی و عصبیش بکنم پتورو از روی کاناپه برداشتم و رفتم تو اتاق خواب…

دراز کشیده بود رو تخت و پتوهم روی تنش بود.
خیلی ازش دلخور و عصبانی بودم.اونقدر که دلم میخواست با متکای توی دستم محکم بزنم تو کله اش اما فعلا کنترل خشم بهترین راه حال ممکن بود

اومدم روی تخت و خیلی آروم دراز کشیدم…

با اینکه به کل یادم رفته بود گوشی رو بزارم روی آلارم تا صبح بیدارم کنه اما خوشبختانه به موقع بیدار شدم و این به نسبت ساعتی که خوابیده بودم عالی و امیدوار کننده بود.
خیلی آروم سرم رو از روی بالشت برداشتم و نیم خیز شدم.
نگاهی به سمت راستم انداختم .یه جایی که شهرام دراز کشیده بود و خواب هفت پادشاه می دید.
خیلی آروم جوری که بیدار نشه، از کنارش بلند شدم و رفتم پایین و بعدهم پاورچین از اتاق زدم بیرون و خودمو رسوندم به سرویس بهداشتی.
چند دقبقه بعد دوباره برگشتم توی اتاق تا کوله ام رو بردارم و لباس بپوشم.
اینبار اما گامهای آرومم خیلی افاقه نکرد و شهرام بیدار شد.
خم شدم تا کوله ام رو بردارم که
غلتی خورد و پرسید:

-کجا !؟

با اخم گفتم:

-به توباید جواب پس بدم؟حالا خوبه دیشب راجیش حرف زدم!

زیپ کوله ام رو کشیدم و لباس تا شده ام رو نگاهی انداختم.فکر کنم نیاز به اتو داشت. سرمو برگردوندم سمتش و پرسیدم:

-اتو پرس داری!؟

دستی به صورتش کشید و گفت:

-آره…پله چوبی هارو برو بالا بپیچ ست راست…

بند های کوله ام رو تو دست گرفتم و از تاق بیرون رفتم.خیلی کارا باید انجام میدادم.اول اینکه باید لباسهامو اتو میزدم، بعد آرایش ملیحی انجام بدم بعد موهامو مدل بزنم…هووووف!فکر کردن به این تعداد از کار یکم مضطرب و هیجان زده ام میکرد و همین باعث میشد ناخوداگاه تو ذهنم خیلی بیشتر از قبل از مامان عصبانی بشم.
اگه اون اونجوری با من رفتار نمیکرد من الان شرایطم این نبود و با تمرکز و اوضاع روحی بهتری ادامه میدادم.
واقعا که مسخره و کلافه کننده بود.اون زن خودخواه فقط و فقط به خودش فکر میکرد و ذره ای براش اهمیت نداشت قراره چه بلایی سر بچه هاش بیان.
تنها کارس که بلد بود این بود که مدام با مردهای مختلف لاس بزنه!

از ده تا پله ی چوبی بالا رفتم و بعد رفتم سمت راست.اونجا یه اتو پرس بود که باید راش مینداختم.
لباسم رو از تو کوله درآوردم و بعد اتوش زدم و پوشیدم و همونجا هم مشغول آرایش صورتم شدم.
این کارها حدودا نیم ساعتی ازم وقت گرفت.
بعدش کوله ام رو روی دوشم انداختم و باعجله از پله ها اومدم پایین که باشهرام روبه روشدم.
پرسید:

-میخوای بری!؟

با لحن سردی گفتم:

-آره

-نمیخوای صبخونه بخوری!؟

همونطور که کفشهامو میپوشیدم جواب دادم:

-نه

-پول چی!داری؟

راستش نه.اصلا اوضاع پولیم خوب نبود.با مامان هم که بحثم شد دیگه نشد ازش پول بگیرم بااینحال چون غرورم اجازه نمیداد دراین مورد باهاش حرف بزنم گفتم:

-آره دارم…

با یه لیوان شیرکاکائو از آشپزخونه بیرون اومد و گفت:

-بیا بشین زنگ میزنم آژانس

-نه نمیخواد!

– خوش ندارم کسی رو حرفم حرف بزنه.. پس نزاره دوباره تکرار کنم.

تلفن رو برداشت و خودش برام زنگ زد آژانس و بعدهم اومد سمتم و لیوان شیر کاکائو رو به سمتم گرفت و خیلی آروم گفت:

-یادت باشه حق خطا کردن نداری …

اومد سمتم و لیوان شیر کاکائو رو به سمتم گرفت و خیلی آروم گفت:

-یادت باشه حق خطا کردن نداری …

لیوان رو ازش گرفتم و به چشماش خیره شدم.بازهم داشت تهدیدم میکرد.مدام میخواست بفهمونه که من دوست دختر صوری دراختیارشم، که تا وقتی کارش باهام تموم نشده حق ندارم با کس دیگه ای تیک بزنی!
بدون اینکه پلک بزنم گفتم:

-شهرام اینقدرازت متنفر میشم وقتایی که تهدیدم میکنی!

لبخند حرص دراری زد و گفت:

-عادت میکنی!

اینو گفت و ازم فاصله گرفت و رفت توی اتاقش.فکر کردم از شرش خلاص شدم.داشتم بکم از شیر کاکائو رو میخوردم که از اتاق بیرون اومد و با راست هم اومد سمت من…
چندتا چک پول به سمتم گرفت و گفت:

-بگیر…

من اصلا دوست نداشتم برم زیر دین و منت اون.چون همینجوریش هم زیاد باهاش حال نمیکردم.برای همین خیلی سریع واکنش نشون دادم و گفتم:

-نمیخوام.خودم دارم…

پا پس نکشید و دوباره گفت:

-گفتم بگیر…تا وقتی با منی خودم ساپورتت میکنم.پول میخوای یاید از خودم بگیری…مشکل برات پیش اومده باید یه خودم بگی…کسی اذیتت کرد کرد بازم باید به خودم بگی!حالا هم این پولارو بگیر…لازم‌میشه

صدای بوق ماشین که از بیرون به گوشم رسید ناچار و واسه تلف نکردن وقت پولهارو ازش گرفتم و بعدهم با کنار گذاشتن لیوان فورا از اونجا زدم بیرون.
سوار ماشین شدم و پولارو گذاشتم تو کوله ام.
با وجودداشتن یه سری اخلاق به دل نشین اما گاهی جوری رفتار میکرد که آدم میتونست به یه پشتوانه تشبیهش کنه.
مثل همچین مواقعی که حاضر نبود زیر بار به امون خدا گذاشتن من بره البته با فاکتور نگرفتن تهدیدهاش!
کرایه رو حساب کردم و از ماشین پیاده شدم.
دیدن اون آسمون خراش با نمای شیشه ای به من امید و اعتماد به نفس میداد.
باعث میشد امید به روزهای خوبم رو از دست ندم و بیخیال اینکار نشم.
وارد شرکت که شدم با معرفی خودم اول سراغ آقای فکری رفتم.
همونی که دوست شهرام بود و به واسطه ی اون تونسته بودم دیاکو رو بیینم.
لبخند زد و پرسید:

-استرس که نداری!؟

با انرژی ودرحالی که قبلش سعی کردم تمام دعواها و بگومگوهای دیروزمو لااقل برای چنددقیقه هم که شده فراموش کنم گفتم:

-نه خیلی هم خوشحالم!

-خب عالیه!

-تورو میسپارم دست شینا و تیمش ..اون خوب میدونه چطوری رات بندازه…هرچی میگه گوش کن.خیلی تو کارش حرفه ای هست و چیزای زیادی ازش یاد میگیری…

همونطور که دنبالش راه میرفتم گفتم:

-باشه قول میدم دانش آموز خوبی باشم…

خندیدم و گفتم:

-باشه….

انگار که بخواد یاداوری بکنه گفت:

-آهااا…شینا یکم تند اخلاق…تندی کرد ناراحت نشو…واسه خاطر خودت…

بازهم گفتم:

-باشه…یادم میمونه…

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 2

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240424 143525 898

دانلود رمان هوادار حوا به صورت pdf کامل از فاطمه زارعی 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   درباره دختری نا زپروده است ‌ک نقاش ماهری هم هست و کارگاه خودش رو داره و بعد مدتی تصمیم گرفته واسه اولین‌بار نمایشگاه برپا کنه و تابلوهاشو بفروشه ک تو نمایشگاه سر یک تابلو بین دو مرد گیر میکنه و ….      
IMG ۲۰۲۴۰۴۲۰ ۲۰۲۵۳۵

دانلود رمان نیل به صورت pdf کامل از فاطمه خاوریان ( سایه ) 2.7 (3)

1 دیدگاه
    خلاصه رمان:     بهرام نامی در حالی که داره برای آخرین نفساش با سرطان میجنگه به دنبال حلالیت دانیار مشرقی میگرده دانیاری که با ندونم کاری بهرام نامی پدر نیلا عشق و همسر آینده اش پدر و مادرشو از دست داده و بعد نیلا رو هم رونده…
IMG ۲۰۲۳۱۱۲۱ ۱۵۳۱۴۲

دانلود رمان کوچه عطرآگین خیالت به صورت pdf کامل از رویا احمدیان 5 (4)

بدون دیدگاه
      خلاصه رمان : صورتش غرقِ عرق شده و نفسهای دخترک که به لاله‌ی گوشش می‌خورد، موجب شد با ترس لب بزند. – برگشتی! دستهای یخ زده و کوچکِ آیه گردن خاویر را گرفت. از گردنِ مرد خودش را آویزانش کرد. – برگشتم… برگشتم چون دلم برات تنگ…
رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی

رمان شولای برفی به صورت pdf کامل از لیلا مرادی 4.1 (9)

7 دیدگاه
خلاصه رمان شولای برفی : سرد شد، شبیه به جسم یخ زده‌‌ که وسط چله‌ی زمستان هیچ آتشی گرمش نمی‌کرد. رفتن آن مرد مثل آخرین برگ پاییزی بود که از درخت جدا شد و او را و عریان در میان باد و بوران فصل خزان تنها گذاشت. شولای برفی، روایت‌گر…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4 (4)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فاطی
فاطی
1 سال قبل

ببخشید نمیخوام زحمت نویسنده رو تباه کنم….اما این رمان خیلی مزخرفه….

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x