رمان عشق صوری پارت 22

 

-بس دیگه!نمیخوام چیزی بشنوم!

شهره با حرص ودرحالی که با تکون دستهاش درست مقابل صورتش سعی در باد زدن خودش داشت گفت:

-اوووه! خدابه دور….تاحالا همچین رفتارهای بی شرمانه و گستاختانه ای ندیده بودیم…وقتی رو ازدواج با دختری از اون محله های درب و داغون پافشاری میکنی همین میشه دیگه فرهاد جان!

دیگه نتونستم اونجا بمونم.بمونم و حرفهای تلخشون رو تحمل کنم و حق دفاع از خودم رو نداشته باشم بلند شدم که دوباره برم اما بازم آقای معتمدی مانع ام شد و با صدای پر تحکم و بلندی گفت:

-بشین سرجات عروس! امیدوارم منو مجبور نکنی برای بار سوم این حرف رو تکرار کنم!

نفسم تو سینه حبس شد و تنم گُر گرفت.
تنم از خشم درونم داغ شده بود.داغ عین آتیش….
زور زور زور..فقط زور میشنیدم.
با اون چشمای بی رحم و بی احساسشون زل زده بودن به من و رنجم میدادن .
نفس عمیقی کشیدم و دوباره از سر ناچاری روی صندلی نشستم.
آقای معتمدی با تشر گفت:

-خوب گوش کن عروس…اینجا قوانین خاص خودش رو داره…یکی از این قوانین اینه که هیچکس حق نداره زودتر از بزرگترها میز رو ترک بکنه….متوجهی؟؟
حالا اگه میخوای بخور اگه نمیخوای هم نخور اما باید تا پایان اینجا بمونی. دیگه نمیخوام حرفی از کسی بشنوم….

هیچ کدوم نه دلشون به حالم سوخت و نه طرفم رو گرفتن.
من ترحم نمیخواستم، دلسوزی نمیخواستم اما انتظار داشتم دست کم پسرشون رو بابت این کارها و رفتارهاش شماتت کنن و راجب انتظار ندادن من اولتیامتیوم بهش بدن!

آه عمیقی کشیدم و بیصدا سرجام نشستم.
حتی یک لقمه هم نخوردم فقط اونقدر اونجا موندم تا قانون خوشگلشون اجرا بشه و دیرتر از اونا میز رو ترک کنم!
بدون هیچ حرفی راه افتادم سمت اتاق.
پارچ روی میز رو برداشتم و یه لیوان آب برای خودم ریختم.
آب رو عین کسی که روزها تشنه و سرگردون، آوره بیابون و کویر بوده باشه سر کشیدم و حتی به یکی دو لیوان هم قانع نشدم!
عطش وار می نوشیدم و فس میزدم…
از خوردن آب که سیر شدم پشت دستمو رو لبهای خیسم کشیدم و دوباره رفتم سمت بالکن.
نیاز به هوای آزاد داشتم.
به اینکه باد بخوره به صورتم و از گرمای درونم که حاصل خشم و حرص زیاد بود کم کنه.
دستمو رو نرده های حفاظ گذاشتم و با بستن چشمام اجازه دادم خنکای باد صورتمو نوازش بکنه…
اون سکوت، اون دوری و اون باد خنک نرم نرمک داشت درون آشفته ام رو آروم میکرد که دوباره صدای بازو بسته شدن در به گوشم رسید.
صداهایی که خبراز اومدن فرهاد میدادن.
نیومد پیشم.
با فاصله ایستاد و گفت:

-من میخوام برم شرکت.کاری نداری!؟

چه سوال مزخرفی! آخه من چه کاری میتونستم با اون داشته باشم.هیچی نگفتم.
چند دقیقه بعد خودش دوباره اون سکوت سنگین رو شکست و گفت:

-نگران نباش…کم کم قوانین اینجا رو یاد میگیری…

چقدر دلم میخواست سرش داد بکشم و بگم ” برو به درک”!
ولی ترجیح دادم با چند نفس عمیق دیگه خشممو کنترل کنم و قاطی بازی های اعصاب خراب کنشون نشم!
اونقدر هبچی نگفتم که دوباره خودش به حرف اومد:

-چیزی لازم نداری برات بخرم ؟؟؟

عصبی گفتم:

-نه فقط برو…چیزی که من لازم دارم نبودن و ندیدن توئہ…

نمیدونم واکنشش بعدهز شنیدن اون‌جمله چی بود.چون حتی یه نیمچرخ هم نزدم که ببینم حالت صورتش چجوری شده…
سکوت کردم.
سودت کردم و بهش توجهی نکردم تا وقتی که خودش هم فهمید موندنش بیفایده است.

-خداحافظ عزیزم!

زیر لب با نفرت لب زدم:

” برو به درک “…

کیف پولم رو از توی کوله پشتی بیرون آوردم و زیرو روش کردم. هیچی توش نبود دریغ از یه قرون پول!
تمام سوراخ سنبه های کوله ام که احتمال میرفت لااقل یه هزاری توش جا مونده باشه رو هم گشتم اما مایوس تر از قبل شدم.
نه دلم میخواست فعلا برگردم خونه و نه اینکه از مستانه یا حتی شیدا پول قرض بگیرم.
اینجوری هم که نمیتونستم و نمیشد که اینجا بمونم.دیگه خودمم از رفتن به شرکت اونم مدام با یه دست لباس ،خسته شده بودم.
اونوقت نمیگفتن این چه مدلیه که همیشه فقط یه دست لباس تنش؟
حتما میشدم مضحکه ی بقیه و سوژه خنده….
حتی لباس خونگی هم نداشتم و الان هم که تیشرت و شلوارک شهرام تنم بود.
برای خرید اون چیزایی که لازم داشتن فقط یه راه برام مونده بود…فقط یه راه…
کوله پشتی رو از روی پاهام کنار گذاشتم و بعدهم از اتاق بیرون رفتم.
تنها راه حل این بود از شهرام پول قرض بگیرم. البته این متفسفانه تنها راه حل بود چون نمیشد خیلی روی مونا حساب کرد.
رو مبل نشسته بود و لپتاپش رو گذاشته بود روی رونهاش و باهاش کارهاش رو انجام میداد.
قدم زنان به سمتش رفتم و روبه روش ایستادم.
با اینکه حتی خودمم صدای قدم برداشتنهای خودم رو نمیشنیدم و اینکه حتی یک کلمه هم حرف نزده بودم اما نمیدونم چرا متوجه اش شد.
شاید بخاطر سنگینی نگاه هام….
پرسید:

-چی میخوای!؟

انگشتامو توهم قفل کردمو لبهام رو روی هم فشردم.
میترسیدم اگه بگم بهم پول بده بازهم شروع کنه نصیحت کردن که باید برگردی پیش مادرت و از این حرفها اما خب واقعا دلم نمیخواست دیگه با اون لباسای تکراری برم شرکت والبته اینکه نمیخواستم هم حالاحالاها برگردم خونه…
سکوت رو شکست .
دوباره ودرحالی که همچنان غرق کار بود پرسید:

-زبونتو موش خورده؟ نمیخوای بگی چته !؟

به نفس عمیق کشیدم و گفتم:

-من یه مقدار پول میخوام!

همچنان با سر خمیده گفت:

-چقدر!؟

شونه هام رو بالا و پایین کردمو جواب دادم:

-فرقی نداره…ولی بشه باهلش لباس خریدهرچقدر باشه حقوق که بگیرم بهت برمیگردوندم!

پوزندی زد و بالاخره سرش رو بالا گرفت.از همون فاصله زد تو چشمام و پرسید:

-آهان!پس دیاکو جونت که حقوقتو داد پول منو پس میدی! چی میخوای بخری؟

اصلا با این سوال و جوابهاش حال نمیکردم.اصلا!
حالت صورتم در لحظه عبوس و دلخور شد.با لحن شماتت گونه ای پرسیدم:

-همیشه وقتی میخوای به یه نفر پول قرض بدی ازش میپرسی واسه چی اونو میخواد؟

دوباره نگاهشو دوخت به لپتاپش و بعد با لحن بیخیال و بیتفاوتی گفت:

-میتونی نگی!

در لحظه تصمیم گرفتم رک زبونی درپیش بگیرم و اصل داستان رو بگم:

-میخوام لباس بخرم!

دوباره سرش رو بالا آورد و با تعجبی که البته تو حالت صورتش مشخص نبود پرسید:

– لباس!؟

گوشه تیشرتش رو با دست بالا آوردم و گفتم:

-آره…نمیخوام لباسای تورو بپوشم …نمیخوام هرروز هرروز با اون یکی دو دست لباس تکراری برم شرکت…

 

لنگهاش رو یکم باز کرد تا احتمالا به پاهاش استراحت بده و بعد گفت:

-بجز خرید لباس راه حل بهتری هم هست!

دست به سینه ایستادم و با کمی حرص پرسیدم:

-چی مثلا؟

سرش رو کج کرد و گفت:

-اینکه بری خونتون پیش مادرت

وقتی اینو گفت دلم میخواست باجفت دستهام خفه اش کنم لعنتی رو.آخه نمیدونم اون چه اصراری داشت که مم حتما باید برم خونمون اصلا هم سر سوزنی براش اهمیت ندلشت توضیحاتی که قبلا بهش دادم و گفتم که نمیخوام مدتی خونمون باشم.
اصلا اگه قرار مادر من همیشه اینجوری باهام رفتار بکنه چه دلیلی داره که برم اونجا!؟
اگه قراره مارو پرت کنه تو دنیایی از بدبختی صرفا به خاطر راحتی و عشق و حال بردن خودش برای چی باید باسازش برقصم و هیچ اعتراضی نکنم !
شهرام هیچی نمیدونست…هیچی از این شرایط مزخرف خانوادگی ما نمیدونست و بازم همون حرفهایی رو میزد که من نسبت بهشون آلرژی پیدا کرده بودم!

اینبار من بودم که پوزختددزدم وب لحنی گله مند گفتم:

-اگه دوست نداری من اینجا بمونم خب اینو رک و راحت بگو …بگو دلم نمیخواد اینجا بمونی تو که بجز قدو قواره و هیکلت،زبونتم دراز! پس دیگه چه کاریه نصیحت کردن و از این حرفا ؟ یه راست برو سر اصل مطلب!

رو پاشنه ی پا چرخیدم که برم سمت اتاق و باروبندیلمو جنع کنم اما اون این اجازه رو نداد:

-بمون سرجات شیوا…

پشت بهش نچی کردمو گفتم:

-نمیخوام…میرم از اینجا که توهم راحت باشی

با لحنی تهدید کننده گفت:

-من از اینجا بلند بشم جور دیگه ای نگهت میدارم…پس ناز نکن!

نفس عمیقی کشیدم ودیگه قدم برنداشتم…

نفس عمیقی کشیدم و دیگه قدمی برنداشتم.
اعتراف میکنم نیازمند شنیدن توپ و تشرش بودم که بمونم.
نیازمند اینکه نزاره برم…
واقعا اگه باحرفهاش جلو رفتنم رو نمیگرفت و میذاشت برم چه اتفاقی می افتاد؟
کجا باید می رفتم؟!
سرم خم بود و با انگشتم بازی بازی میکردم که گفت:

-بلدی چیزی هم درست کنی؟؟

چرخیدم سمتش و بهش نگاه کردم:

-مثلا چی؟؟

-قهوه ..چایی! داغ باشه فقط…

چپ چپ نگاهش کردم.مثلا داشت مسخره میکرد منو!؟
نگاهی ناملایم حواله هش کردمو بعد راهمو به سمت آشپزخونه کج کردم و مشغول آماده کردن چایی شدم.
درسته هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه اما خب اینجا موندن به بدی بیرون نبود و یه خوبی ای هم که داشت هین بود که من شهرام رو فقط همچین مواقعی می دیدم.
بیشتر تایم من تو شرکت میگذشت و بیشتر تایم اون می کارهایی که اصلا ازشون سردرنمیاوردم.
البته میدونستم تو کار وادارات و صادرات لوازم آرایشی و بهداشتی و گیاهی هست اما اینم میدونستم این وسط خلاف ملاف هم انجام میده!.آشنایشش با رامین فکری که یه جورایی از مهره های اصلی شرکت مدلینگ دیاکو بود هم برمیگشت به همین مرتبط بودن با لوازم آرایشی آخه به گمونم شرکت اونا به شرکت مدلینگ دیاکو لوازم آرایشی میفروخت و به همین دلیل باهم آشنایی داشتن.

چایی رو که درست کردم سینی رو برداشتم و اومدم پیشش.
اون همچنان غرق کار بود.
تلفتش مدام زنگ میخورد و با آدمهای مختلف راجب کار صحبت میکرد.سرش واقعا شلوغ بود.بیشتر از تصور من.
روبه روش نشستم وسینی رو هم روی میز گذاشتم.
متوجه ام که شد، کمرش رو خم کرد و با برداشتن یکی از لیوانها تیکه پروند و گفت:

-نه مثل اینکه یه چیزایی بلدی!

اهمیتی به تیکه ای که پروند ندادم.بزار هرچی دوست داره بگه…برای من که مهم نبود!
خواستم خم بشم و چایی بردارم که چشمم به یه ساک افناد.به یه ساک مخصوص چیدمان لوازم آرایشی…
پر بود از برندهای کایلی جنر که نمیدونم اصل بودن یا فیک….!

نتونستم چشم از اون همه لوازم آرایشی لوکس و گرونقیمت بردارم.
لوازم آرایشی ای که نگاه هردختری رو سمت خودش میکشوند.
دلم میخولست همه رو ببینم و نگاه کنم خصوصا اون سایه چشمهای خوشگل رو برای همین پرسیدم:

-میتونم نگاشون کنم ؟

یکم از چاییش رو خورد پرسید:

-چی رو!؟

-اون لوازم آرایشی هارو!؟

نگاهی به کیف در باز انداخت و گفت:

-آره میتونی…

لبختدی پر هیجان زدم و رفام سمت کیف.سنگین بود.با احتیاط برداشتمش و گذاشتم روی میز…
رژلبها، کانسلیرها، سایه چشمها…رژ گونه ها…
همه ی اونا برندهایی بودن که خیلی خیلی کم میشد ازشون گیر آورد.
یکی لز رژلب های مایع زو برداشتم و گفتم:

-تو همچین چیزهایی وارد میکنی؟؟

-درحالی که با یه دستش کار میکرد و با دست دیگه اش لیوان چایی رو نگه داشته بود جواب داد:

-نه سر بریده خرید و فروش میکنم…

با نیش کج نگاهش کردم. هیچوقت نشد درست و حسابی جواب یه سوال رو بده.اما حتی با این نوع جواب گرفتن هم نتونستم از خیر پرسیدن سوالای بعدی بگذرم:

-اصلن ؟

-پ ن پ فیکن!دارن ادای اصل رو درمیارن!

گفته بودم اهل دادن جوابهای درست و حسابی نیست این بشر! نمونه اش هم همین حالا….لبخند زدم و سایه چشم هارو باز کردم.رنگ و تنوع هاشون اونقدر خوب و زیبا بود که نتونستم جلوی لبخندهای گاه و بیگاهم رو بگیرم…
کرم پودرها، کانسیلرها سایه چشمها، ریملها و همه اون چیزایی که توی اون کیف طبقه بندی شده بود عالی و بی نظیر بودن و من شک نداشتم ابنا جز همون لوازم آرایشی اصل و اورجینالی بودن که دست هرکسی نمی رسید به جز عده ی خاصی!
همینجوری داشتم با لذت نگاهشون میکردم که پرسید:

-دوستشون داری؟؟؟

سرمو بالا آوردم و جواب دادم:

-خبلی عالی ان…

سرش رو آورد جلو و چون هردو دستش بند بود گفت:

-یه خرما بزار دهنم

یه دونه خرمابرداشتم و گذاشتم دهنش.اونو با چاییش خورد و بعد دوباره تکیه به مبل داد و گفت:

-مال تو….

یه دونه خرمابرداشتم و گذاشتم دهنش.اونو با چاییش خورد و بعد دوباره تکیه به مبل داد و گفت:

-مال تو….اولش چون نمیدونستم چی رو میگه گفتم:

-چی مال من!

-لوازم آرایشی….

ناباورانه سرمو بالا گرفتم و بهش خیره شدم.یه آن احساس کردم داره سر به سرم میزاره برای همین پرسیدم:

– برای من!؟

سرش رو تکون داد و گفت:

-اهوم مال تو.این یه نمونه از لوازمی بود که وارد کردم.اینا به عنوان نمونه بودن پس مال تو …

کرم پودر رو به عنوان یه تیکه از همه محتوای اون کیف بیرون آوردم و گفتم:

-هر کدوم از اینا چندصد هزارتومن…مثلا یکی مثل این دست کم پونصد تومن هست…

دیگه جمله ام رو ادامه ندادم چون رفتم تو فکر.حالا فهمیدم اونهمه لوازم آرایشی اصل و اورجینالی که امیر به مونا هدیه میداد رو از کجا می آورد…
چشم از کرم پودر برداشتم و گفتم:

-آهان! پس امیر همیشه به این خاطر، هدیه های گرونقیمتی مثل همچین لوازم آرایشی ای هدیه میداد به مونا…چون تو کار خرید و فروش لوازم آرایشی هستین…

سرش رو بالا آورد و گفت:

-اوووه! عجب دختر باهوشی…خودت تنهایی همچین چیزی رو کشف کردی یا کسی هم کمکت کرده؟؟؟

اصلا خوشم نیومد از اینکه داشت مسخره ام میکرد.
چپ چپ نگاهش کردم و بعد گفتم:

-اون هیچوقت دقیقا نمیگفت شغلش چیه…

شونه هاش رو بالا انداخت و ریلکس گفت:

-حالا که دیگه فهمیدی!

عین قهوه ی بدون شکر بود.تلخ و تلخ و تلخ! نمیشد دوکلام درست و حسابی باهاش صحبت کرد.
سرمو خم کردم ودوباره سرگرم اون لوازم آراسشی های خیلی خوشگل شدم.
اگه میشد اسمشو گذاشت هدیه باید بگم این بهترین هدیه ای بود که تاحالا گرفته بودم.
قیمت همه ی اینها روی هم رفته اونقدری میشد که من نتونم حالا حالا به خریدشون فکر کنم.
اما خب…باید بگم من عاشق یه همچین لوازم آرایشی های درجه یکی بودم.
تلفنش زنگ خورد.
نگاهی بهش انداخت و بعد گفت:

-چیزی نگو من جواب اینو بدم

من سکوت کردم و اون گوشی رو بین کتف و گوشش نگه داشت و مشغول صحبت شد:

“بله ؟ …تویی امیر ؟ این شماره کیه؟ کجایی الان …باشه…باشه بیا..بیا منتظرتم دفعه بعد خط جدید گرفتی با من هماهنگ کن…از این باشه هایی که قرار نیست دیگه بهشون عمل نکنی واسه من نیار…منتظرتم”

گوشی رو کنار گذاشت و دوباره نگاهشو به دوخت به صفحه لپتاپش.نمیتونم اون تو چی داشت که یه بند داشت باهاش ور میرفت.
کنجکاوانه پرسیدم:

-داری چیکار میکنی؟

-فضولی ؟

مثل خودش پررو ابروهامو بالا انداختم و جواب دادم:

-آره…رفع فضولی میکنی!؟

لیوان خالی رو سر داد سمتم و گفت:

-نه…بچه ای هنوز زوده واست این چیزارو بدونی!

چپ چپ نگاهش کردمو باحرص گفتم:

-یه همچین مواقعی من میشم بچه آره ؟؟؟

-نق زن پاشو برو برای من یه لیوان چایی دیگه بیار

کیف رو از روی پاهام کنار گذاشتمو با برداشتن لیوان راه افتادم سمت آشپرخونه.
چایی براش ریختم و اومدم بیرون اما درست همون موقع صدای زنگ توی خونه پیچید.
ایستادم و چون اون زنگ دوباره تکرار شد سرمو به سمت شهرام چرخوندم و گفتم:

-دارن زنگ میزنن

با سرخمیده جواب داد:

-کر که نیستم جواب بده…

با تردید گفتم:

-ولی…

حرفم رو کامل به زبون نیاوردم که سرش رو بلند کرد و گفت:

-امیر درو باز کن براش…

خب حالا که خودش میخواست من درو باز کنم و این از نظر اون اهمیت نداشت منم خیلی سخت نگرفتم و رفتم سمت آیفون.
گوشی آیفون رو برداشتم و گفتم:

-سلام امیر…

هنگ کرد.خیره شد به ایفون و همینجور برو بر نگاه میکرد.دلیلش مشخص بود.باورش نمیشد که من اینجام.
ناباورانه پرسید:

-شیوا تویی!؟

-آره خودمم…در باز بیاتو…

قبل از اینکه چایی شهرام یخ کنه،گوشی روسرجاش گذاشتم و برگشتم همونجای قبلی و دوباره رو به روی شهرام نشستم و لیوان چاییش رو هم روی میز گذاشتم.
لپتاپش رو کنار گذاشت و گفت:

-پاشو برو تو اتاق

متعجب نگاهش کردم وپرسیدم:

-برم تو اتاق!؟

خیلی جدی جواب داد:

-آره …نکنه میخوای اونم تورو با این سرو ریخت ببینه!؟ برو تو اتاق و تا امیر نرفته هم بیرون نیا…

اصرار برموندن کردمو گفتم:

-بزار بمونم! خب مگه چیه!؟

چپ چپ نگاهم کرد و حرف دستوریش رو تکرار کرد:

-برو توی اتاق شیوا! تا وقتی هم امیر نرفته نمیخواد بیای بیرون

با حرص از روی مبل بلند شدم و بعداز یه نگاه نفرت انگیز راه افتادم سمت اتاق که دقیقا همون زمان امیر اومد داخل و من اینو از صدای باز و بسته شدن در و بعدهم صدای سلام کردنش فهمیدم.
همین که اومد داخل با حرفهاش توجه ام رو جلب کرد آخه از شهرام پرسید:

-شیوا بود!؟

شهرام که فقط صداش رو میشنیدم جواب داد:

-آره خودش بود…چیزایی که بهت سپردم رو آوردی!؟

-آره آوردم…مادرش دنبالش….

داشت درمورد من حرف میزد.شک نداشتم مامان بلند شده رفته تاخونه ی اونا…؟؟
دیگه به خودم زنگ نزد تا منو این طریق از سوراخ موشم بکشونِ بیرون.
من اونو خوب میشناختم.
نتونستم نسبت به این موضوع بیتفاوت بمونم.
رفتم سمت کوله پشتیم.مانتو رو باعجله پوشیدم و بعد هم شالم رو سرم انداختم و از اتاق رفتم بیرون.
قبل از اینکه کارشون به زبون آوردن حرفهای بعدی بکشه متوجه من شدن و هردو سکوت کردن.
شهرام که اصلا این حرکت من به دلش ننشت با عصبانیت و لحن تندی گفت:

-مگه نگفتم از اتاق بیرون نیا!

به لباسهام اشاره کردمو گفتم:

-گفتی نیام چون سرو وضع مناسبی نداشتl الان که دارم

اینو گفتم و سرمو به سمت امیر که همچنان هم باورش نمیشد من رو اینجا دیده چرخوندم و گفتم:

-گفتی مامانم دنبالم!؟

سرش رو تکون داد و در جواب سوالم گفت:

-آره…عصری من رفتن خونه دنبال مونا اونجا جلوی در دیدمش…

چشم تنگ کردمو پرسیدم:

-مونا که بهش نگفت من کجام!؟

سوالم رو با حالتی متعجب با سوال جواب داد:

-مگه مونا میدونست تو اینجایی!؟

پس مونا بهش نگفته بود.مونده بودم با این دهن لقش چجوری این یه مورد رو از امیر مخفی نگه داشته بود.اونم امیری که از ریز تا درشتش رو همیشه میذاشت کف دستش!
نفس گرفتم و گفتم:

-آره میدونست…

-به مادرت گفت نمیدونه!

سرم رو به نشونه ی آگهی از این موضوع تکون دادم و گفتم:

-خودم بهش گفتم!

امیر که فکر کنم تحت تاقیر زبون مادرم حسابی دلش به رحم اومده بود گفت:

-خیلی نگرانت بود.کلی خواهش و عجز و التماس کرد به گوشت برسونیم که نگران و برگردی خونه…

حدس میزدم.مادر من با زبونش دنیارو زیرو رو میکرد دل و احساس امیر که دیگه جای خود داشت.لبهومو روهم فشردم و بعد گفتم:

-خودم میدونم ولی نیازی نیست چی بهش بگی

شهرام باعصبانیت سرش رو به سمتم چرخوند و پرسید:

-نگفته بودم تو اتاق بمون!؟؟

-من که گفتم نم…

پرید وسط حرفم:

-واسه من اما و اگر نیار..

شهرام زیادی خوش بحالش شده بود ظاهرا…به خیالش باید همجوره به من امرونهی بکنه و منم اطاعت امر بکنم.
خواستم جوابشو بدم اما منصرف شدم و تصمیم گرفتم برگردم توی همون اتاق.اما قبل از رفتن رو به امیر گفتم:

-اگه بازم اومد سراغتون بهش نگید من کجام!

حرفم رو که زدم و خیالم که راحت شد با قدمهای سریع رفتم سمت اتاق.

4/5 - (41 امتیاز)
[/vc_column_inner]
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
0 دیدگاه ها
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x