رمان عشق ممنوعه استاد فصل دوم پارت 36

3.8
(4)

 

 

 

 

برای اینکه به چیزی شک نکنه زودی لبخند دستپاچه ای زدم و به سمتش رفته و دستش رو گرفتم

 

_به چیزی احتیاج داری ؟؟؟

 

بی اهمیت به سوالم هنوز با چشمای تیزبینش خیره ام بود و پلکم نمیزد

 

دیگه میدونستم معنی این نگاهش چی میتونه باشه و داره ازم میخواد که خودم با زبون خودم اعتراف کنم چه مرگمه

 

پس کلافه نگاه ازش دزدیدم و با سری پایین افتاده گفتم :

 

_میخوان منتقلت کنن و ببرنت یه جای‌ دیگه !!

 

به وضوح دیدم رنگ نگاهش تغییر کرد و ناراحت و گرفته شد یه طوری شده بود انگار بیقرار و کلافه اس

 

با دیدن حالش فشاری به دستش آوردم و برای اینکه آرومش کنم با اینکه خودمم خودم رو باور نداشت با لحن مطمعنی گفتم :

 

_نترس نمیرارم ببرنت !!

 

صورتش هنوز گرفته بود ولی من مجبور بودم برای اینکه بیش از این ناراحت نباشه دروغی سرهَم کنم

 

پس کلی باهاش حرف زدم و امیدواری دادم تا اینکه بالاخره آروم گرفت ولی خودم که میدونستم فقط دارم حرف میزنم و نمیتونم کاری بکنم

 

به همین خاطر هم کلافه بودم

چون نمیدونستم باید چیکار کنم و چه راه حلی برای این مشکل پیدا کنم

 

بعد از اینکه شامش رو دادم و برعکس عادت این چندوقته دیگه کنارش نموندم و با عجله از اتاقش بیرون زدم

 

 

 

 

 

 

 

آره زدم بیرون چون نمیتونستم کنارش باشم و عادی انگار هیچ اتفاقی قرار نیست بیفته رفتار کنم

 

چون هر کسی خبر نداشت خودم که خبرداشتم که زمان زیادی تا رفتنش از اینجا نمونده و به همین دلیل ذهنم زیادی آشفته و بهم ریخته بود

 

توی حیاط روی تاب نشستم و به آسمون سیاه شب خیره شدم و با قلبی گرفته و ناراحت و بغضی که به گلوم چنگ انداخته بود زیرلب شروع کردم با خدا راز و نیاز کردن

 

ازش خواستم بهمون یه نگاه بندازه چون توی این برحه زمانی زیادی به کمکش احتیاج داشتیم

 

دستامو بغل گرفتم و توی خودم جمع شدم حالا باید چیکار میکردم از همه جا درمونده شده بودم و حالام که این بلا سرمون اومده بود

 

نگاهمو به آسمون دوختم و با غم لب زدم :

 

_شکرت ولی الان درست زمانی که پیداش کردم باید همچین چیزی سرمون نازل میشد آخه ؟؟

 

از شدت درموندگی کم مونده بود سرمو به در و دیوار بکوبم چون اصلا حالم دست خودم نبود و فکرم هزار جا میرفت ولی به هیچ چیزی نمیرسیدم

 

اگه یه مقدار پول داشتم که میتونستم باهاش یه جایی رو اجاره کنم حتما از اینجا میرفتم و اون رو هم همراه خودم میبردم

 

درسته به مقدار پس انداز برای روز مبادا گندم کنار گذاشته بودم ولی دلم راضی نمیشد به‌ اونا دست بزنم

 

چون اونقدری هم نمیشدن که باهاشون بشه یه خونه ای اجاره کرد مخصوصا با کرایه خونه هایی که امروزه اینقدر بالا رفته بودن اون پول در واقع هیچ کاری برام نمیکرد

 

باید یه فکر دیگه میکردم ولی چیکار ؟؟

یکدفعه با فکری که به ذهنم رسید چشمان برقی زد و صاف نشستم

 

 

 

 

 

 

اگه به محله قدیمی برمیگشتم و میتونستم با اون پول یه اتاق اجاره کنم اینطوری خوب میشد آره

 

با این فکر بلند شدم و با عجله به سمت اتاقمون رفتم تا لباسامو عوض کنم و بیرون برم

 

ولی یکدفعه با یادآوری اینکه شبه و الان نمیشه رفت تموم بادم خالی شد

 

ولی عیبی نداشت فردا صبح میرفتم

بعد از اینکه اون شب رو به هر سختی که بود گذروندم و تا خود صبح از این پهلو به اون پهلو شدم

 

صبح زود بیدار شدم و بعد از اینکه مرخصی چندساعتی گرفتم گندم رو به همکارام سپردم تا مواظبش باشن و خودم با عجله بیرون زدم

 

نمیخواستم درست توی همون محله قدیمیم باشم پس رفتم چندمحله اون ور تر و جایی که تقریبا از محله قبلیم دور بود و کسی رو نمیدیدم شروع کردم دنبال خوته گشتن

 

کلی گشتم و درگیر بودم تا اینکه بالاخره تونستم توی یه خونه قدیمی یه اتاق نقلی کوچولو اجاره کنم

 

خداروشکر فقط دو نفر دیگه توی اون خونه ساکن بودن و هر کدومشون اتاق جداگانه ای داشتن که به نظر آدمای بدی نمیومدن

 

بعد از اینکه با صاحبخونه قرارداد رو تنظیم کردم شاد و سرحال به سرکارم برگشتم ولی همین که از ماشین پیاده شدم با دیدن ماشین عجیب و غریبی

 

که دقیق در مرکز ایستاده بود

با کنجکاوی به سمتش رفتم و سعی کردم داخلش رو دید بزنم

 

ولی اینطوری که پیدا بود کسی داخلش نبود

بی تفاوت شونه ای بالا انداختم و وارد حیاط شدم و میخواستم به سمت اتاقم و سروقت گندم برم

 

ولی یکدفعه نمیدونم چه حسی بود که منو به سمت اتاق آراد کشوند با خستگی از چندتا پله ای که بود بالا رفتم

 

ولی همین که سمت راهرو چرخیدم

با دیدن کسایی که دم در اتاق آراد جمع شده بودن بند دلم پاره شد و نگرانی به جونم افتاد

 

 

 

 

 

 

و زیرلب با خودم زمزمه کردم :

 

_اونجا چه خبره !!

 

به قدمام سرعت بخشیدم و زودی جلو رفتم ولی همین که جمعیت رو که بیشتر همکارام بودن رو کناری زدم و توی قاب در ایستادم

 

با دیدن وضعیت پیش اومده بند دلم پاره شد و به معنای واقعی یخ زدم

 

چیزی رو که میدیدم باورم نمیشد

چندتا مرد دست و پای آراد رو محکم به تختی بسته بودن و سعی داشتن اونی که به تازگی یه کم به خودش اومده بود و کم کم داشت حرف میزد و حالا با داد و فریادهاش کل اتاق روی سرش گذاشته بود رو آروم نگه دارن

 

چندثانیه توی شوک بودم

کم کم از شوک بیرون اومدم و با صدایی که لرزشش دست خودم نبود پرسیدم :

 

_اینجا چه خبره ؟؟

 

یکی از مردایی که روی آراد خم شده بود و سعی میکرد چیزی رو بهش تزریق کنه گفت :

 

_حال مریض خوب نیست لطفا همه بیرون !!

 

عصبی جلو رفتم

 

_چی چی رو برم بیرون ؟؟ ولش کنید تو رو خدا

 

وقتی دیدن من کوتاه بیا نیستم با سر اشاره ای به بقیه کرد و گفت :

 

_مگه وضعیت رو نمیبینید ببریدش بیرون زود باشید

 

اینطوری شد که به زور و بی اهمیت به تقلاهام من رو از اتاق بیرون بردن و مانع از داخل اتاق رفتنم شدن

 

وحشت زده بودم و حالم بد بود

طوری که اهمیت به شالی که دور گردنم افتاده بود و چشمای اشک آلودم نمیدادم و با بغض سعی میکردم به داخل اتاق دیدی داشته باشم

 

 

 

 

 

 

 

ولی پرستارای دیگه مانع دیدم شده بودن و سعی داشتن جلومو بگیرن عصبی و بیقرار بودم اونم خیلی زیاد

 

نمیدونستم باید چیکار کنم چیکار نکنم

اصلا چرا این همه مرد باید توی اتاق پیشش باشن ؟؟

 

به سمت یکی از پرستارا برگشتم و با نگرانی پرسیدم :

 

_چی شده اینا کین ؟؟ چرا اینطوری دورش کردن ؟؟

 

_همون مردی که همیشه میاد بهش سر میزنه اومد بهش سر زد یهویی نمیدونم چی شد بعدش این چندتا مرد که دکتر یا همچین چیزی به نظر میان ریختن توی اتاقش

 

چشمام گرد تر از این نمیشد

یعنی چی ؟؟ مگه همچین چیزی امکان داشت ؟؟

 

_چی ؟؟ یعنی نمیدونید اینا کین ؟؟

 

گیج شونه ای به معنای ندونستن بالا انداخت

 

_نه نمیدونیم !!

 

وحشت به جونم افتاد

و با نگرانی سعی کردم دستاشون رو کناری بزنم

 

_نمیدونید و بی تفاوت اینحا موندید تا هر بلایی که میخوان سرش بیارن ؟؟ برید کنار ببینم

 

_ولی نمیشه ک…

 

_یعنی چی که نمیشه دیوونه شدید ؟؟

 

خواستم باز تقلا کنم که یکدفعه صدای جدی خانوم مدیر از پشت سرم باعث شد خشکم بزنه و بی حرکت بمونم

 

_آروم باش من از همه چیز اطلاع دارم

 

به سمتش چرخیده

و با اشاره به اتاق با نگرانی ادامه دادم :

 

_از همه چی ؟؟ پس میشه بگید اینا کین ؟؟

 

 

 

 

 

سرد توی چشمام زُل زد و گفت :

 

_کسایی هستن که برای بردنش اومدن

 

انگار به یکباره روح از تنم رفته باشه بی جون لب زدم :

 

_چیییی ؟؟

 

خوشحال جلو اومد و روی پاشنه پا ایستاد و همونطور که سعی میکرد به داخل اتاق دیدی داشته باشه گفت :

 

_آره دیگه اومدن که ببرنش

 

پشت بندش صاف ایستاد و نگاهش رو بین همه چرخوند و با خوشحالی که سعی در پنهون کردنش نداشت گفت :

 

_خیلی خوب میشه ببرنش و یه نفر کم شه نه دخترا ؟؟

 

همه دخترا یه چیزی گفتن

جز منی که مات و مبهوت خشک شده خیره دهنش شده بودم و حتی پلکم نمیزدم

 

مگه نگفته بود چندروز دیگه میان میبرنش پس الان چی شده بود ؟؟

 

اون شادی میکرد و میخندید

و من توی ذهنم این میگذشت که اون چرا باید تا این حد از نبود آراد خوشحال باشه ؟؟

 

یکدفعه یاد تماس مشکوکش افتادم و با چشمای ریز شده از شک خیره اش شدم ولی یکدفعه با باز شدن در اتاق آراد توجه ام به اون سمت جلب شد

 

که یکی از مردا بیرون زد و خانوم مدیر درحالیکه به سمتش میرفت جدی پرسید :

 

_بالاخره چی شد ؟؟

 

 

 

 

 

 

 

مرده دستی به یقه اش کشید و جدی گفت :

 

_تونستیم بهش دارو تزریق کنیم و بیهوشش کنیم فقط مونده بردن و انتقال دادنش

 

با این حرفش بدنم یخ زد و دستام به لرزش افتاد ، حالم خیلی خیلی بد بود

 

فکر اینکه ببرنش و به هیچ وجه دستم بهش نرسه داشت دیوونه ام میکرد باید تا دیر نشده یه کاری میکردم آره

 

ولی چیکار ؟؟؟

 

زود باش نازی فکرت رو به کار بنداز

دستپاچه و در ظاهر نگاهم به دهن اونایی بود که مشغول حرف زدن بودن ولی در باطن فکرم درگیر پیدا کردن راهی برای فرار بود

 

یکدفعه با چیزی که به خاطرم رسید سرمو پایین انداختم و نامحسوس و دور از چشم بقیه از بین دخترا بیرون زدم و با عجله خودم رو به حیاط رسوندم

 

تنها راه حل الان همین راه بود و بس …

با عجله خودم رو به آشپزخونه رسوندم و بعد از پیدا کردن چاقویی اون رو زیرلباسم پنهون کردم و بیرون زدم

 

با دست و پایی لرزون به خیابون رسیدم و نیم نگاهی به اطراف انداختم

 

خوبه کسی نبود

بدون اینکه وقت رو تلف کنم کنار ماشینشون که تقریبا شبیه آمبولانس یا هر چیزی که بشه مریضی رو باهاش جا به جا کرد بود ، خم شدم

 

و بی مجابا چاقو تا ته توی تایرش فرو بردم

ولی بازم دلم خنک نشد پس با اون یکی تایرش هم اینکارو کردم و قبل از اینکه کسی ببینتم بلند شدم

 

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 3.8 / 5. شمارش آرا 4

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20240525 135305 737

دانلود رمان ارباب زاده به صورت pdf کامل از الهام فعله گری 3.6 (5)

بدون دیدگاه
        خلاصه رمان :   صبح یکی از روزهای اواخر تابستان بود. عمارت میان درختان سرسبز مثل یک بنای رویایی در بهشت میماند که در یکی از بزرگترین اتاقهای آن، مرد با ابهت و تنومندی با بیقراری قدم میزد. عاقبت طاقت نیاورد و با صدای بلندی گفت:…
IMG 20230127 015557 9102 scaled

دانلود رمان نقطه کور 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :         زلال داستان ما بعد ده سال با آتیش کینه برگشته که انتقام بگیره… زلالی که دیگه فقط کدره و انتقامی که باعث شده اون با اختلال روانی سر پا بمونه. هامون… پویان… مهتا… آتیش این کینه با خنکای عشقی غیر منتظره…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۱ ۰۷۱۹۰۴۲۳۰

دانلود رمان آوای جنون pdf از نیلوفر رستمی 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :       سرگرد اهورا پناهی، مأموری بسیار سرسخت و حرفه‌ای از رسته‌ی اطلاعات، به طور اتفاقی توسط پسرخاله‌اش درگیر پرونده‌ی قتلی می‌شود. او که در این راه اهداف شخصی و انتقام بیست ساله‌اش را هم دنبال می‌کند، به دنبال تحقیقات در رابطه با پرونده، شخص…
رمان تابو

رمان تابو 0 (0)

4 دیدگاه
دانلود رمان تابو خلاصه : من نه اسم دارم نه خانواده، تنها کسی که دارم، پدرمه. یک پدر که برام همه کار کرده، مهربونه، دلرحمه، دوست داشتنیه، من این پدر رو دوست دارم، اون بهم اسم داد، بهم شخصیت داد، اون بهم حس انتقام داد. من این پدر رو می‌خوام…
InShot ۲۰۲۳۰۵۲۷ ۱۱۳۲۵۲۳۹۷

دانلود رمان دیوانه و سرگشته pdf از محیا نگهبان 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   من آرمین افخم! مردی 34 ساله و صاحب هولدینگ افخم! تاجر معروف ایرانی! عاشق دلارا، دخترِ خدمتکار خونمون میشم! دختری ساده و مظلوم که بعد از مرگ مادرش پاش به اون خونه باز میشه. خونه ایی که میشه جهنم دلی، تا زمانی که مال من…
InShot ۲۰۲۳۰۷۰۴ ۲۳۱۴۳۵۵۹۹

دانلود رمان حبس ابد pdf از دل آرا دشت بهشت و مهسا رمضانی 2.7 (3)

2 دیدگاه
  خلاصه رمان:     یادگار دختر پونزده ساله و عزیزدردونه‌ی بابا ناخواسته پاش به عمارت عطاخان باز شد اما نه به عنوان عروس. به عنوان خون‌بس… اما سرنوشت جوری به دلش راه اومد که شد عزیز اون خونه. یادگار برای همه دوست شد و دوست بود به جز توحید……
IMG 20240606 191033 683

دانلود رمان روح پادشاه به صورت pdf کامل از دل آرا فاضل 5 (1)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   زمان و تاریخ، مبهم و عجیب است. گاهی یک ساعتش یک ثانیه و گاهی همان یک ساعت یک عمر می‌گذرد!. شنیده‌اید که ارواح در زمان سفر می‌کنند؟ وقتی شخصی میمیرد جسم خود را از دست می‌دهد اما روح او در بدنی دیگر، و در…
اشتراک در
اطلاع از
guest

7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
..Hasti @.
..Hasti @.
1 سال قبل

چرا پارت نیست باید امروز میومد

سحر
سحر
1 سال قبل

از صبح تا الان صد بار سایتو نگاه کردم هیچ به هیچ

...
...
1 سال قبل

چرا پارت نمیاد 😑☹️

M.star
M.star
1 سال قبل

سلام روی صحبتم با ادمین هستش
ببینم مشکل از نویسنده هاس یا اینک شما وقت نمیکنی پارت بذاری؟
آخه مگ میشه همه نویسنده ها مشکل دار باشن و دیر به دیر پارت بدن؟
حتما مشکل از شماس فاطمه خانم ک پارت نمیدی چطوریه رمان دلارای و پرستار من و هم رمان عشق ممنوعه استاد هرسه رو هفته ای یه بار یا حتی ماهی یه بار پارت نمیذاری؟ حالا من اینا رو میخونم درجریان بقیه رمانا نیستم ک چطور پارت گذاری میکنی اما مطمئنم واسه بقیه رمانا هم همینطوری پارت گذاری میکنی
خدایی این رسمش نیس ما وقت گذاشتیم یکم انسانیت داشته باش حداقل روزی یه بار پارت بده

Yas
Yas
1 سال قبل

سلام به همه. بچه ها الکی اصرار نکنید . چون کسی پاسخگو نیست. والا به خدا عجب گیری کردیم

.Hasti@
.Hasti@
1 سال قبل

یه پارت دیگه هفته ی یه پارت میدی اون آنقدر اگه نمی تونی خوب پارت بدی چرا فصل دوم گذاشتی همون فصل اول تمومش میکردی

Fati
Fati
1 سال قبل

میشه زود ب زود پارت بزاری

دسته‌ها

7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x