رمان عشق ممنوعه استاد پارت 69

با فکر به اینکه حتما اشتباه شنیدم بی حرکت موندم که این بار سرش رو توی‌ گودی گردنم فرو برد و آروم کنار گوشم با لحن خماری زمزمه کرد :

_دوست دارم عشقم !!

با شنیدن این حرف از دهنش ناباور بی حرکت موندم ، آنچنان خشکم زده بود که دهنم خشک شده و حتی قدرت تکون دادن زبونمم نداشتم

یعنی الان به من اعتراف کرد که دوسم داره ؟!

جرات اینکه سرم رو بالا بگیرم و نگاهش کنم رو نداشتم انگار اکسیژن اطرافم کمه به سختی ازش فاصله گرفتم و درحالیکه نگاهم رو به اطراف میچرخوندم

دستی به پیشونی عرق کرده ام کشیدم و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میومد دستپاچه نالیدم :

_چه گرم شده !!

مردونه خندید و چونه ام رو‌ توی دستش گرفت و درحالیکه سرم رو به سمت خودش برمیگردوند گفت :

_نگاهم کن !!

نمیدونم چه مرگم شده بود که خجالت میکشیدم بعد ابراز علاقه اش ، بهش نگاهی بندازم و به هرجایی حاضر بودم نگاه کنم جز صورتش !!

اونم این رو فهمیده بود چون داشت سر به سرم میزارتش و یه طورایی تفریح میکرد این رو از صدای خنده های از ته دلش راحت میشد حدس زد

وقتی دید باز نگاهش نمیکنم سرش رو پایین آورد و با لحن خاصی لب زد :

_خجالتت رو قربون !!

با این حرفش بالاخره نگاهم توی صورتش نشست و با دیدن برق توی چشماش بی اختیار لبام کِش اومد و لبخندی گوشه لبم نشست

_سر به سرم نزار

لباش جلو آورد و با لحن حرص دراری گفت :

_چرا عشقم ؟!

میدونست من خجالت میکشم هی این کلمه رو به زبون میاورد تا من بدتر سرخ بشم و آب بشم برم توی زمین !!

باورم نمیشد بعنی واقعا داره راست میگه و دوسم داره ؟؟ نکنه داره بازیم میده که……

نه نازی بازی چی ؟؟
این چیزای منفی چین که داری بهشون فکر میکنی اخه تو چه سودی برای آراد داری که بخواد سرکارت بزاره و با احساسات بازی کنه

” آراد ”

با لبخندی گوشه لبم خیره گردنبندی که توی گردن نازی خودنمایی میکرد شدم بالاخره گفتم و به عشقم اعتراف کردم

آخیش خیالم راحت شدما
چون این حس درست مثل باری روی دوشم سنگینی میکرد و به قدری اذیتم کرده بود که روز و شبام رو با هم قاطی کرده بودم

و از طرف دیگه نمیخواستم نازی رو از دست بدم میخواستم بدونه دوستش دارم و هی برای هر کاری سوری بودن ازدواجمون رو به روم نیاره و بتونم کنترلش کنم

چون جدیدا میدیدم که چطور دور و بر بابا اینا فضولی میکنه و خودش رو توی خطر میندازه میخواستم از احساساتم باخبر بشه و بدونه هر کاری میکنم فقط و فقط بخاطر خودشه

درست مثل دختربچه ها لپاش سرخ سرخ شده بودن و از خجالت نمیدونست چیکار کنه و از دستم به کجا فرار کنه

اینقدر این حالتش برام شیرین و خواستنی بود که دوست داشتم ساعت ها بشینم و اینطوری تماشاش کنم دستم به سمت لمس صورتش رفت که سرش رو بالا گرفت و با حالت خاصی نگاهش رو بین چشمام چرخوند

حالتش طوری بود که انگار به چیزی شک داره و میخواد از توی چشمام حس و حالم رو بفهمه نمیخواستم یک ثانیه هم به دوست داشتنم شک داشته باشه

با این فکر زودی دستام رو قاب صورتش کردم و درحالیکه نگاهم رو بین چشمای خوش رنگش میچرخوندم جدی لب زدم :

_باورم داری آره ؟!

چند ثانیه بی حرف نگاهم کرد که بند دلم پاره شد ولی کم کم لبخندی گوشه لبش نشست و آروم لب زد :

_آره

با عشق بوسه ای روی نوک دماغش نشوندم و گفتم :

_خوب نوبت گفتن احساسات خانومه !!

متعجب چشماش گرد شد و سوالی پرسید :

_نوبت من ؟!

سری در تایید تکون دادم

_آره اینکه دوسم داری ؟؟

با این سوال نمیدونم چرا حس کردم نگاهش لرزید و صورتش‌ رنگ باخت

اشتباه نکرده بودم چون دستپاچه درحالیکه سعی میکرد ازم فاصله بگیره نگاهش رو ازم دزدید و با حالت خاصی فقط و فقط گفت :

_نمیدونم !!

چی ؟؟ نمیدونه ؟! یعنی چی‌این حرفش ؟؟
یعنی باور کنم داره راست میگه ؟؟

دستی به صورتم کشیدم و کلافه پرسیدم :

_مگه میشه ؟!؟

توی سکوت پشت بهم به سمت بالکن رفت و درحالیکه پرده ها رو کناری میزد آروم لب زد :

_آره !!

این طوری یهو سرد شدنش و فکر اینکه بهم علاقه ای نداره مثل خوره به جونم افتاده بود و داشت کم کم دیوونه ام میکرد

عجول به سمتش رفتم و کلافه گفتم :

_میشه واضح حرفت رو بزنی ؟؟!

انگار یکدفعه دیوونه شده و از این رو به اون رو شده باشه بی تفاوت دستاش رو جلوی سینه اش بهم گره زد و جدی گفت :

_حرفی ندارم !!

دیگه کم کم داشت عصبیم میکرد ، نیم ساعت پیش که گردنبند به گردنش انداخته بودم اونطوری ذوق کرده بود و چشماش میخندید رو باور کنم یا الانش رو که اینطوری سرد و بی روح شده بود ؟؟

و انگار اصلا به آدم دیگه ای تبدیل شده باشه من رو نادیده میگرفت و سعی در شکستن غرورم داشت ، ولی نمیدونم چرا همش یه حسی بهم میگفت این حرکاتش همش الکیه و از ته دلش بهم علاقه داره

هه حالا از من فرار میکنی ؟!
به‌ سمتش رفتم و با یه حرکت بازوش رو گرفتم و به سمت خودم برش گردوندم و درحالیکه توی چشمای خوش رنگش خیره میشدم جدی لب زدم :

_من رو بازی نده !!

نگاهش رنگ باخت ولی زودی به خودش اومد و درحالیکه سعی میکرد ازم فاصله بگیره چیزی گفت که خشمگین فَکش رو‌ توی‌ دستم گرفتم و سرش رو به سمت خودم بالا گرفتم

_بازی چی ؟؟ ای بابا میخوای تو چشمات زُل بزنم و بگم کسی دیگه رو دوست دارم

این حرفش مدام توی ذهنم مرور میشد و باعث میشد با فکر به پسر دیگه ای رگ گردنم باد کنه و اخمام توی هم فرو بره

تکونی به چونه اش دادم و عصبی غریدم :

_نشنیدم چی گفتی ؟؟

بدون اینکه بهم نگاه کنه بی تفاوت گفت :

_گفتم که عاشق کسی دیگ….

نزاشتم باقی حرف از دهنش بیرون بیاد و حرصی آنچنان لبام روی لبهاش گذاشتم که صورتش درهم شد ولی با خشمی که درونم زبونه میکشید عصبی شروع کردم به بوسیدنش

نه اون مال من بود حق نداشت اسم پسر دیگه ای رو به زبون بیاره ، میون بوسه های خشنم حرصی لب زدم :

_تو مال منی فهمیدی مال من !!

با تقلا سعی کرد ازم فاصله بگیره که نزاشتم و دستامو دور کمرش حلقه کردم و با یه حرکت به دیوار چسبوندمش و بهش چسبیدم

مدام این جمله توی ذهنم بالا پایین میشد که اون مال منه و باید این رو به طریقی بهش اثبات کنم و انگار دیوونه شده باشم حرصی‌ دستمو روی‌ تن و بدنش میکشیدم

همین که سرمو توی گودی گردنش فرو کردم صدای لرزونش به گوشم رسید که نفس نفس زنون گفت :

_بسه آراد !!

لبامو روی پوست گردنش کشیدم و با رسیدن به گردنبند توی گردنش حرصی گاز محکمی از اون قسمت گردنش گرفتم و خشن نالیدم :

_اسم اون حرومزاده چیه ؟؟!

آخ آرومی از بین لبهاش بیرون اومد و گرفته لب زد :

_چی ؟!

سرمو بالا گرفتم و درحالیکه پیشونیم روی پیشونیش میزاشتم با چشمای به خون نشسته توی‌ چشمای اشکیش خیره شدم و با حرص فریاد زدم :

_گفتمممممم اونی که دوستش داری کیه ؟؟

با شنیدن صدای دادم چشماش رو بست و به وضوح دیدم که چطور توی بغلم لرزید و توی خودش جمع شد ولی من به معنای واقعی دیوونه شده بودم و فکر از دست دادن نازی داشت به جنون میکشوندم

از حالت هام فهمیده بود دیوونه شدم چون با دستای لرزونش‌ صورتم رو قاب گرفت و به سختی گفت :

_هیس آروم باش !!

هیچ چیزی نمیتونست آرومم کنه جز شنیدن اسم اون آدم از زبونش ، دستاش رو‌ پس زدم و خشن غریدم :

_با تو بودم نازی گفتم کیهههههه !!

از شنیدن صدای داد بلندم دستاش روی گوشاش گذاشت و درحالیکه توی خودش جمع میشد گفت :

_ای بابا چرا گیر دادی به اون ؟؟

پوزخندی گوشه لبم سبز شد
هه میخواست بدونم ، زنم کسی دیگه ای رو‌ دوست داره و غیرتم بالا نزنه ؟؟

انگار تموم انرژیم یکدفعه ته کشیده باشه کلافه ازش فاصله گرفتم و درحالیکه پشت بهش میکردم حرصی گفتم :

_اگه فکر کردی بی غیرتم سخت در اشتباهی !!

صدای دستپاچه اش به گوشم رسید

_نه منظورم این……

دستمو به نشونه سکوت بالا گرفتم و حرصی توی‌ حرفش پریدم :

_منظورت هرچی که بوده‌ باشه فقط این رو‌ بدون تا زمانی که زن منی حق نداری پاتو کج بزاری

منتظر بودم حرفی بزنه ولی هیچی نگفت و سکوت کرده بود دستم بی حال کنارم پایین افتاد و با فکر به اینکه اینقدر به فکرشه که حتی حاضر نیست اسمش رو پیش من بیاره تا مشکلی براش پیش نیاد

دستام کم کم از زور خشم مشت شد و حرصی اضافه کردم :

_با تو بودم فهمیدی یاااااا نه ؟؟

انگار بهش برخورده باشه عصبی گفت :

_اولا من زن واقعی تو نیستم دوما بدون تو مرام من نامردی نیست

پوزخند تلخی گوشه لبم نشست و زیرلب زمزمه وار لب زدم :

_امیدوارم !!!

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانبش باشم از اتاق بیرون زدم و در رو محکم بهم کوبیدم هه اینم از اعتراف عاشقانه من……چی فکر میکردم چی شد !!!

” نازی ”

با بیرون رفتنش از اتاق بالاخره مقاومتم شکست و درحالیکه درست مثل آوار روی زمین فرود می اومدم قطره های اشک بودن که از گوشه چشمام سرازیر میشدن

لعنتی مجبور بودم بهش دروغ بگم که کسی دیگه رو دوست دارم چون این رابطه به مویی بند بود و نمیخواستم بیشتر از این به خودم و این رابطه امیدوارش کنم

اشکام تموم صورتم رو پر کرده و حس میکردم قلبم داره توی دهنم میزنه و نفسم به سختی بالا میاد

خدایا این چه سرنوشت شومی بود که من گرفتارش شده بودم ، چرا باید عاشق سیب ممنوعه ای میشدم که نمیتونستم باهاش بمونم و آیندمون به چیزی جز سیاهی گره نخورده بود

دستمو روی سینه ام گذاشتم و درحالیکه فشارش میدادم با بغض زیرلب زمزمه کردم :

_آروم بگیر لعنتی !!

حس میکردم هر آن ممکنه قلبم بیرون بزنه تموم مدت جلوش خودم رو کنترل کردم تا سرسخت نشون بدم و باور کنه پای کسی درمیونه

ولی حالا که رفته بود اینطور شکسته بودم نفسم رو با سختی بیرون فرستادم و درحالیکه دستای لرزونم روی زمین میزاشتم بلند شدم و به سمت دستشویی راه افتادم

میترسیدم سروکله آراد پیدا بشه و با دیدن حال و روزم بفهمه یه خبرایی هست باید جلوش وانمود میکردم خوشحالم و کسی هست که دوستش دارم

دستامو زیر شیرآب فرو بردم و با تموم قدرت توی صورتم پاشیدم اینقدر این کار رو تکرار کردم که نفسم رفت ، با نفس نفس سرمو بالا گرفتم و نگاهمو توی آیینه به صورتم دوخت

به صورت و چشمایی که برق گذشته رو نداشتن و هیچ شور و نشاطی درشون دیده نمیشد به خودم که نمیتونستم دروغ بگم آره عاشق شده بودم عاشق آرادی که نمیتونستم داشته باشم و همینم داشت من رو از پا درمیاورد

نمیدونم چقدر توی اون حال بودم که با تقه ای که به در دستشویی خورد به خودم اومدم وحشت زده نگاهم رو به در دوختم

یعنی کی میتونست باشه ؟!

_خانوم اونجایید ؟؟!

با شنیدن صدای خدمتکار با صورتی که آب ازش چکه میکرد در رو‌ باز کردم و با تعجب گفتم :

_بله ؟؟! اینجا چی میخوای ؟؟

فهمید منظورم با اینه که چرا بی اجازه وارد اتاق شدی چون با خجالت سرش رو پایین انداخت و گفت :

_ببخشید خانوم ولی آقا قبل از اینکه بیرون برن گفتن بیام ازتون بپرسم غذا میل دارید براتون بیارم ؟؟!

بازم آراد …. با اینکه دعوامون شده بود و اونطوری از خودم رونده بودمش بازم به فکرم بوده و نگران بوده که گرسنه بمونم

با اینکه از گرسنگی رو به ضعف بودم ولی دستی به صورت خیسم کشیدم و بی حال لب زدم :

_نه گرسنه ام نیست !!

_ولی آقا گفتن که ن…..

توی حرفش پریدم و با حالی خراب نالیدم :

_ای بابا گفتم که نمیخوام

با شنیدن صدای عصبیم فهمید‌ که سر حال خودم نیستم و حوصله کلکل باهاش رو ندارم چون یک قدم به عقب برداشت و شرمنده لب زد :

_چشم ببخشید خانوم !!

با شنیدن صدای شرمنده اش از خودم خجالت کشیدم اون بدبخت گناهی نداشت که من اینطوری سرش داد میزنم و حرص خودم رو سر اون خالی میکنم

به سمتش برگشتم و کلافه نالیدم :

_ببخشید یه کم عصبی بودم سرت داد زدم

دستاش رو بهم گره زد و دستپاچه گفت :

_نه این چه حرفیه خانوم

میخواستم تنها باشم پس جدی خطاب بهش گفتم :

_میتونی بری !!

چشمی زیرلب زمزمه کرد و خواست بیرون بره که یکدفعه با چیزی که به خاطرم رسید صداش زدم و گفتم :

_ صبر کن !!

قدماش‌ از حرکت ایستاد

به سمتش رفتم و با کنجکاوی پرسیدم :

_نمیدونی آراد کجا رفت ؟!

_نه خانوم فقط فقط اوووم…..

باقی حرفش رو نصف و نیمه رها کرد که بازوش رو گرفتم و با یه حرکت به سمت خودم برش گردوندم

_فقط چی ؟!

با چشمایی که از ترس دو دو میزدن نگاهش رو‌ به دستم که‌ دور بازوش‌ قفل شده بود دوخت و گفت :

_هیچی خانوم فقط موقع رفتن خیلی عصبی بودن و هرچی هم خاتون صداشون زد محل نزاشتن

با شنیدن حال بدش از خودم متنفر میشدم کلافه بازوش رو رها کردم و گفتم :

_باشه برو تنهام بزار

_چشم !!

فهمید روی اعصاب خودم نیستم چون با عجله از اتاق بیرون رفت ، با بسته شدن در اتاق به خودم اومدم و عصبی چنگی به موهام زدم و کشیدمشون

به معنای واقعی گند زده بودم به همه چی !!
با یادآوری اعترافش دستمو روی قلبم گذاشتم و زیرلب زمزمه وار نالیدم :

_خدایا باورم نمیشه یعنی واقعا دوسم داره ؟؟!!

حوصله بیرون رفتن از اتاق رو نداشتم ولی از طرفی دلم مثل سیر و سکه میجوشید و به سختی نگران آراد بودم و به همین خاطر آروم و قرار نداشتم

تموم طول روز بیقرار طول اتاق رو بالا پایین کردم و بیقرار دور خودم میچریدم نمیدونستم باید چیکار کنم یکدفعه با چیزی که به خاطرم رسید از اتاق بیرون رفتم و با تلفن خونه شمارش رو گرفتم

با استرس منتظر بودم جواب بده ، با صدای هر بوق آزادی که توی گوشیم میپیچید قلبم تند تر میتپید ولی برخلاف انتظارم هرچی زنگ میخورد جواب نمیداد چند بار دیگه هم امتحان کردم‌ ولی باز بی فایده بود

گوشی روی دستگاه کوبیدم و با حالی خراب پاهام رو بالا آوردم و درحالیکه توی‌ بغلم جمعشون میکردم گوشه مبل کِز کرده و با نگرانی نگاهم رو به تلفن دوختم

چرا جواب نمیداد ؟! نکنه خدایی نکرده اتفاقی براش افتاده ؟؟ این فکرا مثل خورده به جونم افتاده بودن و نمیزاشتن بیخیال شم

به اجبار به اتاقم برگشتم و خودم رو با کتاب خوندن مشغول کردم بلکه زمان بگذره ولی شب از نیمه گذشته بود و هنوز خبری از آراد نشده بود

توی بالکن رفتم و درحالیکه روی تک صندلی اونجا مینشستم توی تاریک روشن اطراف به حیاط زُل زدم و منتظر اومدن آراد شدم که نمیدونم چی شد پلکام سنگین شد و روی هم افتاد

نمیدونم چقدر خوابیده بودم که یکدفعه حس کردم ملافه گرمی روم کشیده شد و با پیچیدن عطر تلخ آراد توی بینی ام فهمیدم که نزدیکم ایستاده

پس بالاخره به خونه برگشته بود !!
دوست نداشتم چشمام رو باز کنم چون میترسیدم با دیدن باز بودن چشمام بره و ازم دور شه

دستش رو‌ نوازش وار روی گونه ام کشید و درحالیکه عطر نفس هاش توی صورتم پخش میشد صدای گرفته اش به گوشم رسید که گفت :

_چطوری ازت دل بکنم ها ؟؟

با این حرفش قلبم لرزید و نفسم گرفت ، میخواستم چشمام رو باز کنم و بهش بگم اونی که دوستش دارم خودشه تا کمتر عذاب بکشه

ولی با یادآوری خانوادش‌ و گذشته شومی که باهم داشتیم دستم مشت شد و پشیمون شدم ، نه نمیشد این رابطه غیرممکن بود

دستش رو نوازش وار روی لبام کشید و با صدای که میلرزید ادامه داد :

_نه نه تو مال منی حتی شده به زور !!

یکدفعه با کوبیده شدن لبای سرد و یخ زده اش روی لبهام به خودم اومدم و چشمام نیمه باز شد

با چشمای بسته لبهاش روی لبهام گذاشته بود و درحالیکه توی حال و هوای دیگه ای غرق بود به آرومی حرکتشون میداد و بوسه های ریز ریز روی لبهام مینشوند

اول میخواستم بهش بفهمونم که بیدارم و مثل خودش ببوسمش ولی با یادآوری‌ حرفایی که بهش زده بودم که کسی دیگه رو دوست دارم به اجبار باز خودم رو به خواب زدم

بزار فکر کنه خوابم سنگینه و متوجه نشدم حداقل اینطوری میتونستم یه دل سیر از لبهاش کام بگیرم و نزدیک خودم حسش کنم

چون جدیدا فهمیده بودم شدیدا به این بوسه هاش معتادم و یه جورایی به عطرنفس هاش بود که تا الان زنده مونده و دوام آورده بودم

بالاخره با نفس های بریده ازم فاصله گرفت و درحالیکه پیشونیش رو به پیشونیم میچسبوند با حرصی خاصی گفت :

_جات فقط پیش منه هیچ وقت نمیزارم از کنارم بری مگه این که مُرده باشم

با این حرفش آنچنان قند‌‌ی توی‌ دلم آب شد که به زور جلوی لبخندی که کم کم داشت روی لبهام جاخوش میکرد رو گرفتم تا نفهمه بیدارم و‌ تموم این مدت داشتم فیلم بازی میکردم

فکر میکردم میره و من اینجا تنها میزاره ولی برخلاف تصورم یکدفعه یک دستش پشت گردنم و دستش دیگه اش زیر زانوهام نشست و تا به خودم بیام توی آغوش گرمش کشیده شدم

عطر تنش رو عمیق نفس کشیدم و یه کمی صورتم رو درهم کردم و تکونی خوردم که طبیعی جلوه کرده باشم ، روی تخت خوابوندم و پتویی روم کشید

منتظر بودم پیشم دراز بکشه ولی هرچی زمان میگذشت خبری ازش نمیشد نامحسوس لای پلکام رو نیمه باز کردم که با دیدنش که پشت به من توی بالکن ایستاده بود و به سیگار توی دستش عمیق پوک میزد

به پهلو چرخیدم و درحالیکه پتو روی خودم بالاتر میکشیدم با غمی که درونم بزرگ و بزرگ تر میشد نفسم رو آه مانند بیرون فرستادم و بهش خیره شدم که چطور خودخوری میکنه و ناراحته !!

اینقدر خیره بهش توی فکر فرو رفته بودم که نمیدونم چی شد چشمام گرم شد و خوابم برد توی خواب و بیداری حس کردم کنارم دراز کشید و‌ طولی نکشید توی آغوش گرمش کشیده شدم

با حلقه شدن دستش دور کمرم سرمو روی سینه ستبرش گذاشتم و درحالیکه عطر تنش رو‌ عمیق نفس میکشیدم به خواب عمیقی فرو رفتم

آرامش محض همین جا بود درست توی بغلش و بین حصار بازوهاش ، بازوهایی که بهشون عادت کرده و تا سرمو روشون نمیزاشتم خواب به چشمام نمیومد

صبح با شنیدن سر و صداهایی که از پایین به گوش میرسید از خواب بیدار شدم و گیج پلکی زدم ، درحالیکه سرم روی سینه ی برهنه آراد بود یکی از پاهام بین پاهاش و دستمم دور گردنش حلقه بود

به معنای واقعی روش خیمه زده بودم و یه طورایی کم مونده بود خفه اش کنم بدون اینکه زیاد تکونی بخورم سرمو بالا گرفتم و نگاهم رو توی صورت غرق در خوابش چرخوندم

حتی توی خواب هم اخماش توی هم بود بی اختیار دستم جلو رفت و بین گره ابروهاش نشست و آروم شروع کردم به دست کشیدنش تا باز شه

در کمال تعجب کم کم اخماش باز شد از هیجان لبخندی گوشه لبم نشست و دستمو آروم روی ته ریشش کشیدم حس خاص و‌ نابی توی دلم ریشه دوند

حسی که باعث شده بود دلم بخواد همین لحظه ببوسمش و طعم لباش رو بچشم ، آب دهنم رو صدادار قورت دادم و خواستم هر طوری شده جلوی احساساتم رو بگیرم

ولی مگه این دل لعنتی از من حرف شنوی داشت ؟! همینطوری کم کم سرم جلو میرفت و تقریبا اندازه بند انگشتی با لباش فاصله داشتم

و توی حس و حال خودم غرق بودم که یکدفعه چشماش باز شد و نگاه متعجبش رو توی صورتم چرخید

وااای خدای من گند بدتر از این ؟؟!!
لبام غنچه ای جلو داده و آماده بوسیدنش بودم دستپاچه خواستم سرم رو عقب بدم که نزاشت

و با یه حرکت دستش پشت گردنم نشست و آنچنان سرم رو به طرف خودش کشید که لبام به لباش چسبید و نفس توی سینه ام حبس شد

پارت های قبلی همین رمان

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست