رمان عشق ممنوعه استاد پارت 75

نمیدونم چقدر خیره آراد بودم که با تکون خوردن دستش جلوی صورتم به خودم اومدم

_کجایی دختر ؟؟

گیج دستی به صورتم کشیدم

_ببخشید یه لحظه حواسم پرت شد

ابرویی بالا انداخت و شیطون گفت :

_احیانأ حواست پرت من که نشده ؟؟

دستپاچه دستی به گردنم کشیدم

_نه اصلا اینطور نیست

با حالت خاصی نگاهی بهم انداخت و شنیدم زیرلب زمزمه وار گفت :

_تو گفتی و منم باورم شد

برای اینکه موضوع رو عوض کنم و از زیر نگاه سنگینش بیرون بیام زودی ازش جدا شدم و درحالیکه بهش پشت میکردم دست خاتون گرفتم و گفتم :

_خاتون به حرفاش اهمیت نده جدیدا خیلی بی ادب شده !!

خاتون که هنوز داشت ریز ریز میخندید نگاهی به آراد انداخت و به شوخی گفت :

_بی ادب نشده مادر فقط زیادی به فکرته !!

با لب و لوچه آویزون غریدم :

_نباشه بهتره !!

با تعجب لب زد :

_چرا مادر ؟؟

سرمو جلو بردم و کنار گوشش با لحن آرومی زمزمه کردم :

_ای خاتون….. این یه بی ادبیه که نگو اگه جلوش رو نمیگرفتم معلوم نبود چیا که نمیخواست بگه

این حرفا رو با آنچنان حرصی زمزمه کردم که خودم حالم گرفته شد ولی نمیدونم چی شد که یکدفعه خاتون پقی زد زیرخنده

واه این چرا داره میخنده ؟!
هنوز داشتم گیج و منگ نگاهش میکردم که یکدفعه با دیدن نگاه خیره اش به پشت سرم به عقب چرخیدم و یکدفعه با چیزی که دیدم بی اختیار چند قدمی به عقب برداشتم

آراد بود که تموم مدت با اون قد بلندش از پشت روم خم شده و داشته به حرفای یواشکیم با خاتون گوش میکرده و من از این جریان بی خبر بودم

چیزی که خیلی خنده دارش میکرد حالت ایستادن و خم شدنش بود ببین برای اینکه به من برسه و‌ هم قدم بشه چه کارا که نمیکنه !!

با بهت و‌ تعجب نگاهمو سر تا پاش چرخوندم و گفتم :

_میشه بگی این کارا چین که میکنی ؟!

بالاخره قد راست کرد و درحالیکه صاف می ایستاد با حرص خاصی گفت :

_اون حرفایی که زدی با من نبودی ؟!

گیج پرسیدم :

_کدوم ؟؟

چشم غره ای بهم‌ رفت و گفت :

_بیخیال !!

یکدفعه دستمو گرفت و درحالیکه توی‌ دستای خاتون میگذاشت جدی ادامه داد :

_خاتون این دختر به شما امانت !!

خاتون سری تکون داد و با مهربونی گفت :

_چشم پسرم حواسم بهش هست

مگه چی شده که اینا هی من رو به همدیگه پاس میدن ؟؟ با تعجب نگاهمو بینشون چرخوندم و سوالی پرسیدم :

_چیزی شده ؟؟

آراد رنگش پرید ولی خودش رو به اون راه زد و گفت :

_نه مگه باید چیزی‌ بشه ؟؟

نگاهمو بینشون چرخوندم و آروم لب زدم :

_ولی آخه شما….

خاتون توی حرفم پرید و با لحنی که انگار قصد ماست مالی کردن چیزی رو داره گفت :

_ هیچی نیست مادر نگران نباش

چشمک شیطونی زد و با لحن شوخی ادامه داد :
فر
_فقط برای اون جریان آب شدن بعضی جاهات ازم میخواد حواسم بهت باشه و اینقدر بهت بدم بخوری تا چاق شی و جون بگیری

چشمام رو گرد کردم و حرصی لب زدم :

_عه تو چرا دیگه خاتون !!

با خنده دستم رو کشید که همراهش به سمت آشپزخونه رفتم ولی تموم مدت فکر و ذکرم درگیر رفتارای عجیب و غریب آراد و خاتون بود باید از ماجرا سر درمیاوردم و میفهمیدم جریان از چه قراره !!

تموم مدت هرچی میخواستم از زیر زبون خاتون حرف بیرون بکشم بی فایده بود و انگار زبونش رو با غُل و‌ زنجیر بسته ان هیچی نمیگفت و خودش رو به اون راه میزد

از همه بدتر این بود که هرچی داخل آشپزخونه بود میاورد و روی میز جلوی من میچید و مجبورم میکرد ازشون بخورم

دیگه کم کم داشتم میترکیدم که بلند شدم و خطاب به خاتونی که داشت قاشق بعدی رو جلوی دهنم میگرفت گفتم :

_بسه دارم میترکم

ولی هنوز قدمی برنداشته بودم که دستمو گرفت

_کجا ؟! وایسا ببینم

با حالت زاری و گریه بهش چشم دوختم

_بخدا سیر شدم

دستم رو کشید و به زور مجبور به نشستنم کرد

_بشین ببینم !!

_ولی خاتون بخدا…..

قاشق پُر جلوی دهنم گرفت که به اجبار حرفمو نصف و نیمه رها کردم و دهنمو باز کردم و لقمه رو جویدم

چشم غره ای بهم رفت و با حرص خاصی زیرلب‌ غُرغُرکنان گفت :

_دولقمه خورده اندازه گنجیشک هی میگه سیرم !!

خندم گرفت و بخاطر همین که دهنم پُر بود نزدیک بود خفه بشم ولی جلوی دهنم رو گرفتم که زودی فهمید و لیوام آبی جلوم گرفت

لیوان از دستش گرفتم و یک نفس سر کشیدم وقتی بالاخره راه تنفسم آزاد شد با خنده خطاب به خاتون گفتم :

_خوب داری مأموریتت رو انجام میدی هاااا

منظورم حرف آراد بود که ازش خواسته بود به من برسه ، خاتون اولش گیج نیم نگاهی بهم انداخت ولی کم کم انگار تازه فهمیده باشه منظورم چیه خندید و گفت :

_دیگه دستور پسرمه چیکار میشه کرد

دستمو زیر چونه ام گذاشتم و کلافه لب زدم :

_اون دیونه یه چیزی گفت شما چرا با زور میخوای هرچی تو آشپزخونه و یخچال هست به خورد من بدی ؟؟

تکه گوشتی رو با چنگال جلوی دهنم گرفت که دهن باز کردم ولی درحال جویدنش بودم که خاتون با ذوق خاصی چیزی گفت که لقمه تو گلوم پرید و با شدت شروع کردم به سرفه کردن

با دیدن سرفه های شدیدم با نگرانی به پشتم ضربه ای زد و گفت :

_ چی‌ شدی دختر ؟؟

با اینکه مدام اون جمله ای که گفته بود توی ذهنم میچرخید ولی به هر سختی که بود سعی کردم به خودم بیام و جلوی سرفه هام رو بگیرم

ولی مگه میتونستم ؟؟
اشک بود که از گوشه چشمام سرازیر شده و سرفه هام شدید و شدیدتر میشد

آراد انگار صدای سرفه هامو شنیده باشه هراسون وارد آشپزخونه شد و درحالیکه با نگرانی به سمتم میومد بلند گفت :

_چش شده ؟؟

دستمو به گلوم فشردم و خواستم لیوان رو بردارم تا باقی مونده آب رو بخورم ولی بخاطر لرزش بیش از حد دستام لیوان لرزید و تا به خودم بیام پخش زمین و هزارتکه شد

با صدای شکستن لیوان ، خاتونی که داشت برای آراد حال منو توضیح میداد وحشت زده پارچ آب رو برداشت که آراد با یه حرکت از دستش گرفت و جلوی دهنم گذاشتش

کمی که ازش خوردم تازه راه تنفسم باز شد و با عجله دستای لرزونم دور پارچ آبی گذاشتم و مقدار بیشتری ازش بلعیدم وقتی که دیگه راحت شدم

پارچ رو رها کردم که آراد روی میز گذاشتش و با نگرانی نگاهش رو توی صورتم چرخوند و گفت :

_خوبی ؟!

با نفس نفس دستی به لبهای خیسم کشیدم و سری در تایید حرفش تکونی دادم ولی همین که چشمم به خاتون خورد یاد حرفش افتادم و چشمام شد گلوله آتیش و حرصی به سمت آراد برگشتم و با صدای خفه ای گفتم :

_این حرف چی بود که به خاتون گفتی ؟؟

چشماش درشت شد و درحالیکه نیم نگاهی به خاتون مینداخت با تعجب پرسید :

_هااا کدوم حرف ؟!

چشم غره ای بهش رفتم و گفتم :

_قراره حامله شم و اینا و برا همین زیاد بهم برسه !!

با این حرفم یکدفعه آراد پقی زد زیزخنده حالا نخند کی بخند ، من داشتم حرص میخوردم آقا داره با چشمایی که از خوشی برق میزنه برا من قاه قاه میخنده

با دیدن خنده هاش عصبی مشت محکمی روی سینه اش کوبیدم که صورتش درهم شد و با درد نالید :

_آخ آخ نکن دختر

چشم غره ای بهش رفتم

_حقته تا تو باشی الکی دروغ بهم نبافی !!

دستشو روی سینه اش گذاشت و با اخمای درهمی لب زد :

_من دروغی نگفتم بابا

اشاره ای به خاتون کردم و گفتم :

_پس این حرفایی که خاتون میزنه یعنی چی ؟؟

نیم نگاهی به خاتون انداخت و با خنده گفت :

_من چیزی نگفتم والا

به سمت خاتون برگشتم و با دیدن لپای قرمز شده و خنده زیر زیرکیش فهمیدم کاسه ای زیر نیم کاسه اش هست

با لبهای آویزون چشم غره ای بهش رفتم و با صدای جیغ مانندی بلند گفتم :

_واقعا که خااااتون !!

با خنده گفت :

_خوب مادر گفت بهت برسم پیش خودم فکر کردم خبراییه !!

موهامو پشت گوشام فرستادم و با ناز گفتم :

_بچه چیه خاتون من خودم بچه ام !!

با این حرفم خنده اش جمع شد و درحالیکه اخماشو توی هم میکشید جدی گفت :

_یعنی چی مادر ؟!

شونه ای بالا انداختم

_یعنی بچه بی بچه !!

بعد این حرف خواستم از آشپزخونه خارج شم که مُچ دستم اسیر دستای خاتون شد و مانع رفتم شد

_کجا ؟؟ وایسا ببینم

با تعجب نگاهش کردم

_چی شده ؟!

به سمت آرادی که سرد و بی روح خیرم شده و دیگه از اون خنده های ته دلش خبری نبود برگشت و گفت :

_من این حرفا حالیم نمیشه زود دست به کار شید !!

چی ؟! انگار این واقعا همه چی رو جدی گرفته ؟!
واااای باز دردسر جدیدی شروع شد آب دهنم رو صدا دار قورت دادم و گیج لب زدم :

_بیخیال شو تو رو خدا خاتون مگه به این آسونی هاس که شما میگی ؟؟

جدی نگاهم کرد و گفت :

_آره هست

چشمام گرد شد

_هان ؟! اون وقت چطوره که شما خبر داری ؟؟

با چشمایی که از خوشی برق میزدن خیره آراد شد و درحالیکه سر تا پاش از نظر میگذروند گفت :

_اونش رو دیگه بسپر به آقا پسرم !!

یعنی چی که بسپرمش به آراد ؟!
نکنه منظورش اون چیزیه که داره تو ذهنم میگذره ؟؟

چشمام از این همه وقاحت و بی ادبی کم مونده بود از کاسه بیرون بزنه ، ناباور آب دهنم رو قورت دادم ودرحالیکه وحشت زده اسمش رو صدا میزدم گفتم :

_واه خاتون !!

و غیرمستقیم با چشم و ابرو اشاره ای به آراد کردم که یعنی یعنی زشته این حرفا رو نزن ولی مگه متوجه میشد ؟!

چون با تعجب نگاهم کرد و گفت :

_هاا چیه مادر ؟! مگه دروغ میگم پسرم خودش وارده

با این حرفش انگار به قلبم تیری فرو کرده باشن اخمام توی هم فرو رفت و با تمسخر‌ کنایه وار گفتم :

_بله بر منکرش لعنت که شازدتون تو این روابط وارد نباشن !!

با این حرف به رابطه زیادش با زنای مختلف اشاره کرده بودم که بفهمه جریان از چه قراره و چطور با یادآوری گذشته حالم بد شده

خاتون که با این حرفم انگار تازه دوهزاریش افتاده باشه دستپاچه خندید و به شوخی گفت :

_شوخی کردم مادر تو به دل نگیر

دست به سینه پوزخندی زدم و گفتم :

_نه خوب شما هم حرف بدی نزدی که راست میگید جناب خیلی واردن تازه یادم رفته بود دوست دختر قبلیشون هم که حامله اس

آراد کلافه به سمتم قدمی برداشت و گفت :

_هزار بار گفتم اون بچه از من نیست !!

فکر به اینکه قبلا با زن های دیگه رابطه داشته باعث شده بود از شدت حسادت به سرم بزنه به قدری دیوونه شم که چشم غره ای بهش برم و عصبی بگم :

_از شدت استعداد و واردیتون توی این مورد نمیشه مطمعن باشم که بچه از خودت نیست

بازوم رو گرفت و حرصی گفت :

_یعنی حرف منو باور نداری ؟؟

تکونی به دستم دادم تا رهام کنه و خشمگین حرف دلم رو به زبون آوردم و بلند فریاد زدم :

_نه نه باورت ندارم !!

و بدون توجه به صورت بهت زده اش تنه محکمی بهش کوبیدم و با اخمای درهم از آشپزخونه بیرون زدم و به طرف بیرون قدم تند کردم تا هوایی تازه کنم

با یادآوری گذشته سرم داشت میترکید و به قدری بهم فشار اومده بود که عصبی دور خودم میچرخیدم و زیر لب حرصی چیزایی با خودم زمزمه میکردم

_هه معلومه شازده اش توی این کارا خیلی وارده معلوم نیست چندتا توله پس انداخته

اینقدر گفتم و گفتم و دور خودم چرخیدم که وقتی به خودم اومدم که پاهام درد میکرد و توان سر پا ایستادن رو نداشتم

روی تاب توی حیاط نشستم و شروع کردم به مالیدن پاهایی که به شدت درد میکردن ولی هرکاری میکردم حرفای خاتون از یادم نمیرفت

چرا جدیدا اینقدر به آراد حساس شده بودم طوری که وقتی حرف دختری پیش میومد که قبلا باهاش رابطه داشته دیونه میشدم

پوووف نازی دیوانه شدی رفت !!

معلوم نیست چه مرگت شده….نکنه عاشقش شدی ؟!

با این فکر دستام که روی پاهام در حرکت بودن متوقف شدن و توی فکر فرو رفتم صد در صد عاشقش شدم ولی حالا باید چیکار دل بیچاره خودم میکردم ؟؟

این یه عشق نشدنی بود !!
بعدا که ازش جدا شدم و میفهمید من واقعا کی هستم … مطمعنم بزرگترین ضربه زندگیم رو میخوردم

نفسم رو با آه و افسوس بیرون فرستادم و دستی به صورتم کشیدم یکدفعه انگار تموم انرژیم ته کشیده باشه با لبهای آویزون سرمو بالا گرفتم و نگاهمو به عمارت منحوس دوختم

عمارتی که آدماش تموم رویای بچگی منو نابود کرده بودن طوری که این شده بود حال و روزم و به این حجم درموندگی رسیدم ‌

نمیدونم چقدر توی اون حال بودم که با شنیدن اسمم توسط آراد به خودم اومدم و سرم به سمتش چرخید

_اینجایی از صبح دارم دنبالت می…..

باقی حرفش رو نصف و نیمه رها کرد و با دقت بیشتری نگاهش رو توی صورتم چرخوند یکدفعه به سمتم قدم تند کرد و با نگرانی پرسید :

_چی شده چرا داری گریه میکنی؟؟؟

چی ؟؟ گریه ؟؟
دستمو به صورتم کشیدم و با خیس شدن سرانگشتام تازه متوجه اشکام شدم

لعنتی چرا اینقدر‌ لوس شدم که هرچی میشه این اشکا بی اختیارم پایین میان و اینطوری رسوام میکنن ؟؟

دستپاچه تکونی خوردم ودرحالیکه اشکامو پاک میکردم آروم به دروغ لب زدم :

_نه…. یه چیزی رفته تو چشمم

کنارم نشست و کلافه درحالیکه نگاه از صورتم نمیگرفت گفت :

_به خاطر حرفای خاتون ناراحت نباش او…

حرصی توی حرفش پریدم و گفتم :

_دیگه حرفش رو نزن !!

دستاش رو به نشونه تسلیم بالای سرش برد و گفت :

_اوکی اوکی آروم باش !!

فین فین کنان دماغمو بالا کشیدم و همین که بلند شدم از کنارش برم مُچ دستمو گرفت و گفت :

_کجا دختر بشین کارت دارم

بدون اینکه سمتش برگردم آروم لب زدم :

_چیکار داری ؟؟

دستمو به سمت خودش کشید

_بشین تا بهت بگم !!

به اجبار باز کنارش نشستم که دستمو نوازش کرد و ادامه داد :

_ازت میخوام منو بیشتر درکم کنی !!

ها چی ؟؟ درکش کنم ؟؟
سرم به سمتش چرخید و با تعجب لب زدم:

_بیشتر از این ؟!

دستپاچه لب زد :

_میدونم تو خیلی با من کنار میای ولی منظورم با اون نبود

ابرویی بالا انداختم و با تعجب لب زدم :

_پس منظورت با چیه ؟؟

انگار برای حرفی دودله نیم نگاهی بهم انداخت و مِنُ مِن کنان گفت :

_چطور بگم منظورم با حرفای خاتون و بچه دار شدن و ایناس دیگه ، اگه یه کم باهام راه بیای خوبه

از شدت شوک چشمام گرد شد و با تعجب اشاره ای به خودم کردم و گفتم :

_با منی ؟؟

مثل پسربچه های مظلوم سری در تایید حرفم تکونی داد و زیرلب آروم گفت :

_آره مگه غیر تو کسی دیگه ای هم اینجا هست ؟؟

آب دهنم رو وحشت زده قورت دادم و دستپاچه بلند شدم

_معلوم هست داری چی میگی ؟؟

بدون اینکه چیزی رو به روی خودش بیاره بی تفاوت شونه ای بالا انداخت و گفت :

_آره زنمی فکر نکنم چیز خلاف شرعی ازت خواسته باشم

واقعا دیوونه شده بود !!
یعنی چی زنشم ؟! معلومه که اصلا تو حال خوش نیست و سرش به جایی خورده

بی اختیار شروع کردم به بلند بلند خندیدن با تعجب‌ و دهنی نیمه باز نگاهم میکرد شاید پیش خودش فکر میکرد دیونه ای چیزی شدم

وقتی خوب خنده هامو کردم اشاره ای بهش کردم و میون خنده هام بریده بریده گفتم :

_زنت !!

انگار بهش برخورده باشه بادی به غبغب انداخت و گفت :

_آره‌ مگه غیر اینه !!

با خنده شونه ای بالا انداختم و با تمسخر لب زدم :

_نه !!

حرصی دستی به ته ریشش کشید و درحالیکه نگاه ازم میگرفت جدی پرسید :

_الان داری مسخرم میکنی ؟!

دست به سینه جلوش ایستادم

_خودت چی فکر میکنی ؟؟

منظورم رو فهمید چون عصبی بلند شد و درحالیکه رو به روم می ایستاد گفت :

_چرا لج میکنی ؟!

پوزخندی به صورت خودخواه و مغرورش زدم

_ هه لج چی ؟! تو انگار دیونه شدی من رو زن واقعی خودت میدونی و ازم بچه میخوای

یک قدم جلو گذاشتم و درحالیکه سینه به سینه اش می ایستادم با دست ضربه آرومی به سینه اش زدم و با تمسخر ادامه دادم :

_فقط اینو بگم که خواب دیدی خیر باشه جناب !!!

وا رفته نگاهم کرد که پوزخندی به صورتش زدم و خواستم ازش فاصله بگیرم ولی هنوز یک قدمی ازش دور نشده بودم

آنچنان دستم رو کشید که وحشت زده نگاهش کردم و یکدفعه تا به خودم بیام محکم به تنه درختی کوبیده شدم و با یه حرکت بهم چسبید دهن باز کردم چیزی بهش بگم ولی یکدفعه دستشو روی لبهام فشرد و چیزی گفت که خشمگین بهش چشم دوختم

_ تو مال منی و حقمه که ازت بچه بخوام !!

این واقعا دیونه شده چون رسما داره چرت و پرت بهم میبافه و حالش خرابه !!

تقلایی کردم و درحالیکه سعی میکردم دستش رو از جلوی دهنم پس بزنم توی چشماش خیره شدم و شروع کردم به نامفهوم حرف زدن

_ههشجم هعس من نکاهصی

وقتی دید متوجه حرفام نمیشه اخماش توی هم کشید و گیج لب زد :

_چی میگی ؟!

با چشم و ابرو اشاره ای به دستش که جلوی دهنم بود کردم و یه جورایی ازش خواستم برش داره ، با فهمیدن منظورم زودی دستش رو برداشت

با آزاد شدن راه تنفسم صدام رو بالا بردم و یک نفس شروع کردم به حرف زدن

_یعنی چی حقته هااااا ؟! مگه صاحب و رئیس منی ؟؟ اصلا چطور قول و قرارمون رو یادت رفته ازدواج ما سوری ب…..

یکدفعه با نشستن لبهاش روی لبهای نیمه بازم حرفم نصف و نیمه موند و همونطوری خشکم زد ، خشن لبهام رو توی دهنش میکشید و آنچنان با عطش میبوسیدم

که مطمعن بودم لبهام بعدش کبود میشن دستم روی سینه اش نشست و خواستم به عقب هُلش بدم ولی با گاز آرومی که از لب پایینم گرفت تنم بی حس شد

و بی اختیار آ….ه آرومی توی دهنش کشیدم که نفسی گرفت و با عطش بیشتری به جون لبهام افتاد توی حس و حال خوبی غرق شدم به طوری که با نشستن دستاش روی تنم

هیچ عکس العملی نشون ندادم و برعکس دوست داشتم بیشتر لمسم کنه و بهم بچسبه شاید این همه حجم از خواستن بخاطر این بود که مدت ها ازش دوری کرده و را…بطه ای با هم نداشتیم

آرادم وقتی دید من پسش نمیزنم سرش رو عقب کشید و با نفس های بریده بریده نگاهش رو توی صورتم چرخوند و آروم لب زد :

_بار دیگه بازم اسم ازدواج سوری و الکی رو به زبون بیاری بدتر از این سرت میارم

نگاهشو روی هیکلم بالا پایین کرد و با لحن خاصی اضافه کرد :

_گرفتی که منظورم رو !!

بی روح نگاهش کردم که حرصی خواست ازم فاصله بگیره و بره ولی قبل اینکه قدمی برداره با حسی که درونم رو به آتیش کشیده بود

یقه اش رو گرفتم و با یه حرکت به سمت خودم کشیدمش تا به خودش بیاد و بخواد چیزی بگه لبامو که هنوز از شدت درد بوسه هاش گِز گِز میکردن روی لبهاش گذاشتم

4.5/5 - (26 امتیاز)
[/vc_column_inner]
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
3 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
معصوم
معصوم
1 سال قبل

یعنی چی تا تقی به توقی میخوره می‌چسبند به هم😂😂😂

پانیذ
پارمیدا
1 سال قبل

پارت بعدش کی میاد؟

سوگند
سوگند
1 سال قبل

اخجون بوس بازی
پارت بعد. نویسنده جوووووووووووون

3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x