رمان عشق ممنوعه استاد پارت 94

با ورودم به سالن خاتون که طبق معمول مشغول نظارت به کار خدمتکارا بود با دیدنم چشماش برقی زد و‌ سمتم اومد

_قربونت برم الهی مادر !!

نمایشی اخمامو توی هم کشیدم

_عه خدانکنه خاتون

رو به روم ایستاد و با لذت نگاهش رو‌ توی‌ صورتم چرخوند

_باورم نمیشه بعد مدتها دارم مثل گذشته سرحال میبینمت !!

با مهربونی دستشو روی گونه ام گذاشت
سرمو کج کردم و بوسه ای کف دستش نشوندم خاتون تنها کسی بود که واقعا همیشه نگرانم بود و پا به پام غصه میخورد

_دیگه نبینم هیچ وقت بخاطر من ناراحت باشی و غصه بخوری !!

نَم اشک به چشمام نشست

_دست خودم نیست وقتی میبینم جلوم داری ذره ذره آب میشی و‌ کاری از دستم برنمیاد غصه میخورم

دستای گرمش رو توی دستام گرفتم

_دیگه هیچ وقت من رو اونطوری نمیبینی قول میدم

انگار به دنبال صحت حرفام میگرده با شک و‌ دودلی نگاهش رو توی صورتم چرخوند ، با آرامش پلکی زدم و خیره صورت مهربونش شدم که بالاخره خندید و شنیدم زیرلب زمزمه وار گفت :

_انشالله بتونم یه روز دوباره خنده از ته دلت رو ببینم !!

معلوم بود با وجود این همه تغییر و‌ به خودم رسیدن بازم متوجه غم توی‌ چشمام شده و‌ فهمیده توی‌ چه حال بدی دست و‌پا میزنم و به زور سعی دارم از منجلابی که توش گرفتارم بیرون بیام

با این حرفش تلخ خندیدم و بی اختیار به آغوشش پناه بردم و‌ عطر تنش رو‌ با تموم وجود نفس کشیدم عطر مادرانه ای که آرامش محض بود

آنچنان آرامشی از وجودش بهم منتقل شد که یکدفعه حس سبکی و راحتی کردم به طوری که انگار بار سنگینی از روی شونه هام برداشته شده باشه راه تنفسم باز شد

به سختی ازش دل کندم و درحالیکه ازش جدا میشدم به شوخی لب زدم :

_زیادی لوسم کردی خاتون !!

با مهربونی دستی روی گونه ام کشید و خندید

_لوس چیه مادر ؟؟ بشین برات صبحانه بیارم

دلم از هوای خونه گرفته بود
حس میکردم در و دیوار خونه دارن بهم فشار میارن پس با کلافگی نگاهمو به اطراف چرخوندم

_اینجا نه

_چی مادر ؟؟

نگاهمو بین چشماش چرخوندم

_بگو تو حیاط میز رو بچینن خاتونم

چشماش برقی زد

_باشه تو برو بشین تا بگم برات بیارن

سری در تایید حرفاش تکونی دادم و با چند قدم بلند از سالن بیرون زدم و خودم رو به حیاط رسوندم

ولی انگار جای بدی رو انتخاب کرده بودم چون هرجایی از حیاط رو که نگاه میکردم با نازی خاطره داشتم و اون رو میدیدم که با خنده توی باغ بین درخت ها و‌ گُل میگرده

بی اختیار چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم سعی کردم خاطرات گذشته رو از ذهنم پس بزنم و تا زمانی که اون دختر نازی رو پیدا نکردم خودم رو سر پا نگه دارم

ولی مگه میتونستم ؟!

مگه ذهن و قلب لعنتیم به اراده من عمل میکردن ؟!

بی اختیار با یادآوری و زنده شدن خاطرات دستام از زور خشم مشت شد لعنتی چطور من رو بازیچه خودش کرده و تموم مدت بازیم داده بود حرصی دندونامو روی هم سابیدم و خشن زیرلب زمزمه کردم :

_لعنت بهت آراد !!

باز چشمای لعنتیش که یه روزی تموم دنیام بودن توی ذهنم نقش بست ، با نفس نفس چشمامو باز کردم و با نعره بزرگی که زدم عصبی لگد محکمی به یکی از صندلی های توی حیاط کوبیدم

که با صدای بدی چپه شد ولی مگه خشمم کم میشد ؟!

درست مثل دیوونه ها لحظه به لحظه فشار عصبی روم زیاد و زیادتر میشد ، سرم به دوران افتاده بود پاهام لرزید بی اختیار خم شدم و دستم رو‌ به سرم گرفتم

_ای خدا باز چی شدی ؟؟

خاتون بود که با نگرانی صدام میزد ، سعی کردم به خودم مسلط بشم ولی لرزش صدام چیزی نبود که بشه پنهونش کرد

_چیزی نیست خاتونم یه لحظه سرم گیج رفت

با دستاش صورتم رو قاب گرفت

_رنگت چرا اینطور پریده ؟؟

دستش رو پس زدم و سعی کردم بلند شدم

_هیچی نیست خوب میشم

همین که میخواستم بلند شم باز سرم گیج رفت و‌ تلوتلوخوران چند قدمی رو جلو رفتم که صدای نگران خاتون توی گوشم پیچید

_وااای خدا مرگم بده چی شدی ؟!

به خودم مسلط شدم و‌ به سختی روی یکی از صندلی ها نشستم

_نترس هیچی نیست این چند وقته غذای درست حسابی نخوردم بدنم ضعیف شده همش بخاطر اونه

دستپاچه به سمتم اومد و با نگرانی گفت :

_یه کم به خودت برس این که نشد زندگی !!

هه زندگی ؟!

مگه زندگی هم برام باقی مونده بود
پوزخند گوشه لبم بزرگ و بزرگتر شد که دستش زیر چونه ام نشست و سرمو بالا گرفت

_به من نگاه کن !!

سرمو بالا گرفتم و بی روح نگاهمو بین چشماش چرخوندم

_پیداش کن !!

چی ؟! حس کردم اشتباه شنیدم
سرمو کج کردم و با بهت و ناباوری نگاهش کردم که حرفم رو از توی نگاهم خوند و با بغض لب زد :

_اگه اینقدر دوستش داری قبل اینکه خیلی دیر بشه برو پیداش کن و بیخیال اهالی این خونه شو

ناباور لب زدم :

_میفهمی داری چی میگی خاتون ؟!

_آره تو چی ؟! میفهمی زندگیت بعد رفتن اون دختر چه شکلی شده ؟؟

این حرف با اینکه واقعیت داشت ولی به قدری قلبم رو آتیش زد که عصبی صدام رو بالا بردم و فریاد کشیدم :

_بخاطر خیانتی که بهم کرده اینطوری شدم بخاطر خنجری که از پشت تا دسته توی کمرم فرو کرده اینطوری شدم خاتون …نه از روی دلتنگی و عشق میفهمی ؟؟

با شنیدن صدای داد بلند و حالت های جنون وارم ازم فاصله گرفت و غمگین لب زد :

_من اگه حرفی میزنم فقط به فکر خودتم همین !!

و بدون اینکه منتظر پاسخی از جانب من باشن پشتش رو بهم کرد و با عجله به سمت خونه قدم برداشت از لرزش شونه هاش میتونستم حدس بزنم که داره گریه میکنه

ای خدا لعنت به من !!

اصلا چرا نمیفهمیدن از اینکه برام دلسوزی و‌ ترحم میکنن و هر چیزی میشه حرف اون لعنتی رو پیش میکشن متنفرم ، حرف از اون که میشه ناخودآگاه باعث میشه اینطوری بهم بریزم و‌ داد و هوار راه بندازم

” نازلی ”

نمیدونم دقیق چند وقت بود که به این خونه کوچیک و نقلی اومده بودم ولی کم کم بهش عادت کرده و دیگه مثل روزای اول بهم سخت نمیگذشت

درسته دلتنگ آراد بودم و میخواستم ببینم چه اتفاقی براش افتاده و حالش چطوره ولی سعی میکردم جلوی خودم رو بگیرم و کاری نکنم که بعدا پشیمون بشم

سعی میکردم کمتر از خونه بیرون برم چون دلم نمیخواست ماجرای مرتضی باز تکرار بشه و از طرفی اصلا حوصله سوال پیچ شدن رو‌ نداشتم

ولی باید کم کم یه کاری برای خودم دست و‌ پا میکردم چون بالاخره این پولا یه روزی تموم میشدن نمیشد که اینطوری زندگی‌ کرد

طبق معمول این چند وقته از بیکاری پای تلوزیون کوچیک خونه نشسته بودم و سریال تماشا میکردم که یکدفعه حس کردم تموم محتویات معده ام دارن به سمت دهنم هجوم میارن

وحشت زده بلند شدم و خودم رو‌ به شیر توی حیاط رسوندم و با شدت شروع کردم به بلند بلند عووق زدن هرچی خورده و‌ نخورده بودم بالا آوردم و طوری که یه کم دیگه ادامه پیدا میکرد

مطمعن بودم از زور ضعف بیهوش میشدم چون چیزی دیگه توی معده ام باقی نمونده بود که بالاش بیارم با نفس نفس مشتم رو پُر آب کردم و‌ با تموم قدرت توی صورتم پاشیدم

4.7/5 - (6 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
7 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Arzo
Arzo
3 ماه قبل

بیا دیدن حامله‌ست من هی میگفتم شما هی میگفتین نه😂

علوی
علوی
3 ماه قبل

از اون خاک بو کردنش حاملگیش مشخص بود. الان مسئله اینه که چجوری آراد پیداش می‌کنه.
برخورد ناهید چیه و در آخر آریا و عباس نجم چی می‌شن.

سوگند
سوگند
3 ماه قبل

ز حامله شد این نازی ما خودش کم بوش هم اضافه شد
بچش پسر باشه هاااااا اشمس رو هم نمدونم ولی پسر باشه

Marzi
Marzi
3 ماه قبل

چرا کم شده اینقدز
چرا لحظات حساس تموم میشه خدااااااا
بیا اینم حامله شد
خداکنه آدمای آراد زودتر پیداش کنن

ملیکا
ملیکا
پاسخ به  Marzi
3 ماه قبل

اوووف دقیقا

مایکلیو
مایکلیو
3 ماه قبل

لطفااااااا پارت هاتو بیشتر کننن چرا اینقدر کم شد
نویسنده لطفااا بیشتر

ملیکا
ملیکا
3 ماه قبل

بله بله همین طور که تو پارت قبلی گفتم این حامله میشه😂😐

فهرست
7
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x
()
x