رمان ملورین پارت 18

5
(3)

 

 

دکتر از مکثش استفاده کرد و گفت:

 

– بخاطر جسه‌ی کوچیک و سن کمش از روزی سه تا قرص باید شروع کنه تا به بالا ولی…

 

دکتر مکث کرد ولی ملورین متوجه شد که منظور دکتر از مکث آخر جمله اش چیست!

 

هزینه‌ی داروهای شیمی درمان برای او به شدت بالا بود و به حتم نمیتواست از پسش بر بیاید!

 

ولی با این حال دفترچه‌ی مینو را از جیب کیفش بیرون کشید و روی میز دکتر گذاشت و گفت:

 

– میشه داروهایی که باید برای بگیرم و اینجا بنویسین؟

 

دکتر بدون مکث گفت:

 

– بله حتما! بیمه دارین فقط؟

 

سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و برای اینکه خیال دکتر را راحت کند گفت:

 

– مشکل هزینش نیست!

 

دروغ که حناق نبود در گلویش ببندد!

بالاخره در این شهر بی در و پیکر جایی بود که بتواند پول در بیاورد!

 

دکتر نسخه‌ی مینو را نوشت و دفترچه‌ی قدیمی را به دست ملورین داد و گفت:

 

– این داروهاشه، دکتر داروخونه مینویسه که هر کدومو باید چطوری مصرف کنه، تنها خواهشی که ازت دارم اینه که به مینو کمک کنی که روحیشو حفظ کنه، حفظ روحیه واسه مینو از همه چیز مهم تره!

 

مینوی عزیزش خوب بلد بود که چگونه خودش را قوی نشان دهد.

 

در طول جلسات شیمی درمانی با وجود دردی که می‌کشید باز هم گریه نکرده بود.

 

هر بار که چشمش به اندام نحیف و لاغر و استخوان های بیرون زده‌اش می‌افتاد غصه می‌خورد ولی مینو… تنها می‌خندید!

 

 

 

نسخه به دست از درِ اتاق خارج شد و چشمش به مینو که روی صندلی نشسته بود افتاد.

 

گوش‌های عروسکش را گرفته بود و می‌خندید، عین همیشه که میخندید!

 

عین همیشه که اشک با کاسه‌ی چشمانش غریبگی میکرد و حتی در اوج غم می‌خندید.

 

لحظه ای از ذهنش گذشت که چقدر نیاز دارد که مادر داشته باشد، هم خودش و هم مینو!

 

مانند تمام انسان‌ها به موقع غم، زمانی که روحش داشت از کالبد جدا می‌شد، طلب مادرش را داشت!

 

– آبجی؟

 

صدای مینو از فکر بیرونش آورد.

سر بالا گرفت و با نفسی عمیق بغضش را پایین فرستاد و سپس اهسته گفت:

 

– جونم؟ بریم؟

 

مینو کوچک بود اما، غم را می‌فهمید، درد را تشخیص میداد، رنج را حس میکرد.

 

درست مثل همین لحظه که چانه‌ی لرزان ملورین را دیده بود و فهمیده بود که غم دارد… که درد دارد!

 

از روی صندلی بلند شد و عروسک به دست به سمت ملورین رفت و اهسته گفت:

 

– آبجی؟

 

ملورین روی زانوهایش نشست و دستی به سرش که تقریبا هیچ مویی نداشت کشید و گفت:

 

– جونش؟

 

مینو بی مقدمه گفت:

 

– من قراره بمیرم؟

 

 

 

ملورین تلخ خندید و حس کرد برای لحظه‌ای خون در رگ هایش جریان ندارد.

 

دستِ سرد و سنگینش از روی سرِ مینو کنار پایش افتاد و بهت زده زمزمه کرد:

 

– نه کی گفته؟

 

مینو لب‌هایش را به دو طرف کش داد و عروسکش را بالا گرفت و خطاب به عروسک گفت:

 

– دیدی؟ دیدی من قرار نیست بمیرم؟ آبجی ملورین که هیچ وقت دروغ نمیگه…

 

و بعد با چشم‌هایی که برق میزد به ملورین نگاه کرد و ادامه داد:

 

– مگه نه آبجی ملورین؟

 

ملورین به قربان زبانِ کوچک و لب‌های خندانش.

بی رمق از روی زمین بلند شد و دست مینو را در دستش گرفت و نامطمئن گفت:

 

– نمیگم…هیچ وقت دروغ نمیگم بهت.

 

از در بیمارستان خارج شد، مینو نه حوصله‌ی راه رفتن داشت و نه توانش را به همین خاطر او را از زمین جدا کرده و بغل کرد.

 

مینو سرش را روی شانه‌ی ملورین گذاشت و خسته از روزی که گذشته بود گفت:

 

– من بخوابم ابجی؟

 

ملورین ارام روی شانه‌اش را بوسید و گفت:

 

– بخواب، نگران چیزی نباش.

 

حرفش مینو را مطمئن کرده بود که بی ترس سر بر روی شانه‌ی تنها تکیه گاهش گذاشت و آهسته به خواب رفت.

 

 

 

از اتوبوس پیاده شد و مابقی راه را، در حالی که مینو را در اغوش داشت طی کرد.

 

صدای نفس‌های عمیق و منظمش نشان از خواب ارامی داشت که نصیبش شده بود.

 

طول کوچه را با سری زیر افتاده و با احتیاط طی کرد و روبروی خانه که ایستاد به سختی با کلید در را باز کرد..

 

کفش‌های کهنه و پاره‌ شده‌ی مینو را از پایش بیرون اورد و بعد از در اوردن کفش‌های خودش وارد خانه شد.

 

در فکر فرو رفته بود که چگونه هزینه‌ی گزاف داروهای مینو را در بیاورد؟

 

نه شغلی داشت و نه مدرکی که بتواند به واسطه‌ی آن پشت کار شود!

 

تنها مسیری که به ذهنش می‌رسید راهی بود که چند ماه پیش طی کرده بود و حال تبعاتش به وضوح در زندگی‌ خاکستری رنگش دیده می‌شد!

 

مینو را روی تشکِ جمع و جوری که کنار بخاری بود دراز کشاند و پتو را تو روی سر شانه‌های کوچکش بالا کشید.

 

رفته رفته به زمستان نزدیک تر می‌شدند و هوا رو به سردی می‌رفت و یک درد به درد هایش اضافه میشد.

 

کرایه‌ی خانه را که نداشت، قبض گاز و برق و آب را هم که پرداخت نکرده بود و از همه مهم تر داروهای مینو را هم تهیه نکرده بود!

 

بدبختی پشتِ بدبختی به ترتیب و از کوچک به بزرگ پشتِ درب خانه‌اش صف کشیده بودند انگار!

 

بی اراده فکرش سمتِ مردی کشیده شده بود که آخرین دیدارشان به یک ماه قبل بر میگشت، دیداری که رابطه‌ای داغ و پر هوس برای او به ارمغان آورده بود!

به این رمان امتیاز بدهید

روی یک ستاره کلیک کنید تا به آن امتیاز دهید!

میانگین امتیاز 5 / 5. شمارش آرا 3

تا الان رای نیامده! اولین نفری باشید که به این پست امتیاز می دهید.

سایر پارت های این رمان
رمان های pdf کامل
IMG 20230127 013646 0022 scaled

دانلود رمان نیمی از من و این شهر دیوانه 0 (0)

بدون دیدگاه
  خلاصه رمان :   نفس یه مدل معروف و زیباست که گذشته تاریکی داره. راهش گره می‌خوره به آدم‌هایی که قصد سوءاستفاده از معروفیتش رو دارن. درست زمانی که با اسم نفس کثافط‌کاری های زیادی کرده بودن مانی سر می‌رسه و…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۸۰۵۱۰۲۰۶

دانلود رمان نبض خاموش از سرو روحی 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :   گندم بیات رزیدنت جراح یکی از بیمارستان های مطرح پایتخت، پزشکی مهربان و خوش قلب است. دکتر آیین ارجمند نیز متخصص اطفال پس از سالها دوری از کشور و شایعات برای خدمت وارد بیمارستان میشود. این دو پزشک جوان در شروع دلداگی و زندگی…
InShot ۲۰۲۳۰۱۳۱ ۱۸۰۳۴۲۰۹۶

دانلود رمان اوژن pdf از مهدیه شکری 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       فرحان‌عاصف بعد از تصادفی مشکوک خودخواسته ویلچرنشین می‌شه و روح خودش رو به همراه جسمش به زنجیر می‌کشه. داستان از اونجایی تغییر می‌کنه که وقتی زندگی فرحان به انتقام گره می‌خوره‌ به طور اتفاقی یه دخترسرکش وارد زندگی اون میشه! جلوه‌ی‌ بهار…
۱۶۰۵۱۰

دانلود رمان تموم شهر خوابیدن 0 (0)

3 دیدگاه
    خلاصه رمان:       درمانگر بيست و چهارساله ای به نام پرتو حقيقی كه در مركز توانبخشی ذهنی كودكان كار می‌كند، پس از مراجعه ی پدری جوان همراه با پسرچهارساله اش كه به اوتيسم مبتلا است، درگير شخصيت عجيب و پرخاشگر او می‌شود. كسری بهراد از نظر…
InShot ۲۰۲۳۰۳۰۸ ۰۵۳۰۳۳۸۰۹

دانلود رمان شهر بی یار pdf از سحر مرادی 0 (0)

4 دیدگاه
  خلاصه رمان :     مدیرعامل بزرگترین مجموعه‌ی هتل‌‌های بین‌الملی پریسان پسری عبوس و مرموز که فقط صدای چکمه‌های سیاهش رعب به دلِ همه میندازه یک شب فیلم رابطه‌ی ممنوعه‌اش با مهمون ویژه‌ی اتاقِ vip هتلش به دست دخترتخس و شیطون خدمتکار هتلش میفته و…؟   «برای خوندن این…
Screenshot ۲۰۲۳۰۱۲۳ ۲۲۵۴۴۵

دانلود رمان خدا نگهدارم نیست 0 (0)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان :       درباره دو داداش دوقلو هست بنام های یغما و یزدان یزدان چون تیزهوش بود میفرستنش خارج پیش خالش که درس بخونه وقتی که با والدینش میره خارج که مستقر بشه یغما یه مدتی خونه عموش میمونه که مادروپدرش برگردن توی اون مدتت…
InShot ۲۰۲۳۰۶۲۹ ۲۳۱۰۴۵۹۰۵

دانلود رمان هشت متری pdf از شقایق لامعی 1 (1)

1 دیدگاه
  خلاصه رمان: داستان، با ورودِ خانواده‌ای جدید به محله آغاز می‌شود؛ خانواده‌ای که دنیایی از تفاوت‌ها و تضادها را با خود به هشت‌متری آورده‌اند. “ایمان امیری”، یکی از تازه‌واردین است که آیدا از همان برخوردِ اول، برچسب “بی‌اعصاب” رویش می‌زند؛ پسری که نیامده، زندگی اعضای محله‌ و خصوصاً خانواده‌ی…
IMG ۲۰۲۴۰۴۱۲ ۱۰۴۱۲۰

دانلود رمان دستان به صورت pdf کامل از فرشته تات شهدوست 4.2 (5)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   دستان سپه سالار آرایشگر جوانی است که اهل محل از روی اعتبار و خوشنامی پدر بزرگش او را نوه حاجی صدا میزنند دستان طی اتفاقاتی عاشق جانا، خواهرزاده ی بزرگترین دشمنش میشود چشم روی آبروی خود میبندد و جوانمردانه به پای عشق و احساسش می…
پروفایل عاشقانه بدون متن برای استوری 1 323x533 1

دانلود رمان مجنون تمام قصه ها به صورت pdf کامل از دل آن موسوی 5 (3)

بدون دیدگاه
    خلاصه رمان:   همراهی حریر ارغوان طراح لباسی مطرح و معرف با معین فاطمی رئیس برند خانوادگی و قدرتمند کوک، برای پایین کشیدن رقیب‌ها و در دست گرفتن بازار موجب آشنایی آن‌ها می‌شود. باشروع این همکاری و نزدیک شدن معین و حریر کم‌کم احساسی میان این دو نفر…

آخرین دیدگاه‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
فاطمه
فاطمه
1 سال قبل

کاش بیشتر بود و هر روز

دسته‌ها

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x