رمان ناسپاس پارت 20

 

داشت حرف رو عوض میکرد که من پیگیر پیشنهاد شکایت نشم.آخه چرا صبر کردن و زجر کشیدن رو به دفاع از خودش ترجیح میداد….!؟
اما اون شاید بتونه صبوری کنه و اینهمه بدبختی رو ببینه و دم بزنه ولی من نه.
عقب تر رفتم تا بهتر بتونم ببینمش و بعد گفتم:

-برای چی داری این زندگی رو تحمل میکنی!؟ از یه طرف خودش و از یه طرف زن و بچه اش…بس نیست اینهمه حقارت و زجر…اصلا بیا همین حالا بریم…وسایلتو بربز توی یه ساکو بیا با هم بربم پیش ننجون…

نگاهش عین نگاه افسرده ها بود.موهای پریشونش رو زیر روسریش فرستاد و گفت:

-میگی چیکار کنم!؟چاره ی دیگه ای ندارم…نمیتونم هم هم بیام اونجا و رو سر اون پیرزن هوار بشم…خودش کم غصه نداره…

واسه اینکه راضیش بکنم از این شکنجه خونه بزنه بیرون دوباره گفتم:

-بخدا اون از خداش تو پیش مظفر نمونی..بیا بریم مامان.وسایلمو جمع کن…اول میریم ازش شکایت مبکنیم بعدهم یه راست میریم خونه ی ما…

غمگین نگاهم کرد و گفت:

-نمیونم بیام بیرون…

-چرا!؟

مایوسانه گفت:

-درو از بیرون قفل کرده…نمیتونم بیام بیرون.

تا اینو گفت شدت غم و غصه ام بیشتر شد.یه چیزی عین غمباد تو گلوم گیر کرد و راه نفسم رو بست.
بغضمو قورت دادم و گفتم:

-اسیرت کرده آره !؟ زندونیشی!؟

نگران گفت:

-برو ساتو…برو قربونت برم اینجا نمون…میترسم خودش یا بچه هاش سرو کله شون پیدا بشه کار دستت بدن…

با نفرت دستهامو مشت کردم و گفتم:

-غلط کرده…مامان.بخدا داری اشتباه میکنی.اشتباه میکنی تحمل میکنی و دم نمیزنی….اشتباه میکنی…بیا ازش شکایت بکنیم تا حساب کار دستش بیاد

پرسید:

-فکر کردی اینجوری مثلا رفتارش عوض میشه!؟

با حرص گفتم:

-عوض نشد هم نشد به درک…حفشه لااقل یه کوچولو تو بازداشتگاه بمونه ..بخدا ما باید زودتر از اینها ازش شکایت میکردیم..بیا تا رد کتکهاش رو بدنت بریم کلانتری…

داشت منو نگاه میکرد اما یهو حالت صورتش عوض شد و انگار که کسی پشت سرم باشه با ترس عقب سرم رو نگاه کرد….

داشت منو نگاه میکرد اما یهو حالت صورتش عوض شد و انگار که کسی پشت سرم باشه با ترس عقب سرم رو نگاه کرد.خودمم صدای گام هایی رو که لحظه به لحظه بهم نزدیک و نزدیکتر میشدن رو میشنیدم برای همین خیلی سریع چرخیدم و پشت سرم رو نگاه کردم.
نفسم از دیدن مظفر با اون هیبت بلند و منزجر کننده اش تو سبنه حبس شد.
اسمش عمو بود ولی رسمش ناجوونمردی.
دستمالشو دور دستش پبچوند و با خشم گفت:

-توله سگ باز اومدی اینجا تا تو زندگی من موش بدونی!؟ میخوای مجبورش کنی بره از من شکایت بکنه!؟ داری راه و چاره نصونش میدی آره؟

مامان از بالا با التماس گفت:

-تورو به روح پدرت کاری باهاش نداشته باش مظفر…التماست میکنم بزار بره…

بیچاره دستش بجایی بند نبود.درو روش قفل کرده بود و نمیتونست حتی بیاد بیرون..از اون پنجره و ارتفاع هم که نمیشد خودشو بنداره پایین..
عقب عفب رفتم و با نفرت زل زدم تو چشمهاش و گفتم:

-تو حق نداری مادرمو کتک بزنی…حق نداری تو خونه حبسش بکنی!

پوزخندی زد و با صدای بلند گفت:

-جوووون؟ چی فرمودی جوجه؟ توی یه الف بچه داری حق و ناحق رو به من حالی میکنی!؟ تو اصلا غلط میکنی میای اینجا….غلط میکنی میای اینجا و نسرینو تحریک میکنی از من شکایت بکنه

خونم به جوش اومد.درست عموم بود اما…اما هر بلایی دلش خواست سر خودم و مادرم آورد.دیگه نمیتونستم این اجازه رو بهش بدم.نمیتونستم شاهد این باشم که اون ذره ذره جلو چشمهام آب بشه.
درحالی که از خشم نفسهام به شماره افتاده بودن گفتم:

-غلط و تو مبکنی که دست رو مادرم بلند میکنی…دستت بشکنه مظفر…دستت بشکنه…تلافی تمام کاراتو درمیارم…میندازمت زندان تا حالیت بشه دنیا هرکی هرکی نی…

چشماش اونقدر درشت شده بودن که حس میکردم هر آن قراره تخم چشماش بپره بیرون…لحظه به لحظه بهم نزدیک و نزدیکتر شد.
خرناس میکشید.دندونهاش رو روی هم فشرد و بعد گفت:

-خیلی داری گنده تر از دهنت حرف میزنیااااا…راحتت گذاشتم به حال خودت و حالا واسه خودم شاخ شدی…!؟ زبونتو کوتاه میکنم دختره ی کثافت…

هجوم آورد سمتم و با بالا بدون دستش قبل از اینکه من بتونم فرار کنم یه ضربه ی محکم به صورتم زد….
ضربه ی که باهاش یرم تکون خورد و پرت شدم روی زمین…خون از بینی و دهتم جاری شد و من گرمی این جاری شون رو احساس کردم…
صدای جیغ بنفش مامان تو کل کوچه پیچید…التماس میکرد و میگفت:

-نزنش مظفر…نزنش….توروخداااا نزنش….

سرشو بالا گرفت و با تکون دستش گفت:

-تو یکی خفه…برو گمشو برو داخل….گمشوو

سرشو بالا گرفت و با تکون دستش و لحن تندی رو به مامان گفت:

-تو یکی خفه…برو گمشو برو داخل….گمشووو…

دست برد سمت کمربندش و هموطور که بازش میکرد تا از کمر شلوارش درش بیاره گفت:

-تو بهت رو دادم هوا برت داشته… اگه همینجا نگهت میداشتم و اجازه نمیدادم بری پیش اون پیر خرفت اینجوری واسه من دم در نمیاوردی کثااااافت….

خودمو رو زمین کشیدم.تمام سرو تنم غرق خاک و خول بود و خون هم که روی پبرهن و شالم ریخته بود.
مامان از بالا التماس میکرد مظفر کاری بهم نداشته باشه درحالی که خودش دستش به هیچ جا بند نبود.
با نفرت به قیافه ی لعنتیش نگاه کردم و گفتم:

-من دیگه اون دختر کوچولو نیستم که اجازه بده هر دلتی بخواد سر مادرش بیاری و جز گربه وردن کاری ازش بر نیاد…اذیتش کنی اذیتت میکنم مظفر…

کمربندشو بیرون کشید و اونو برد توهوا و گفت:

-مبکشمت کثافت…خونتو می ریزم تا دیگه به بزرگتر از خودت…به منننننن همچین حرفهای گنده تر از دهنت نزنی…

وقتی خواست کمربند چرمشو روی تنم فرو بیاره مامان گریه کنان با دستهاش صورتش رو پوشوند اما قبل از اینکه دست مصیب فرود بیاد یه مشت خاک تو مشتم جمع کردم و پاشوندم تو چشمهاش…
کمربند رو انداخت روی زمین و با دستهاش چشماش رو بست و همونطور که به خودش میپیچید گفت:

-اهههه…کثافت…کثافت عوضی ..میکشمت… چشمامو کور کردی…میکشمت کثافت…

تا داشت به خودش میپچید فرصت رو غنیمت دونستم.خیلی سریع از روی زمین بلند شدم و پا گذاشتم به فرتر…ازش دور شدم و داد زدم:

-یه روز مامانمو از زندونت میکشم بیرون مظفر…یه روز تمام کارات رو تلافی میکنم…

هنوزم داشت با چشماب پراز خاکش ور می رفت.به زور بازشون کرد و با دراز کردن دستش گفت:

-وای به روزت اگه دستم بهت برسه ساتو…تیکه بزرگت گوشت…والله میکشمت….کثافت عوضی…

عقب عقب رفتم و پشت دستمو رو بینیم کشیدم.هنوزم خون ازش جاری میشد… نفس زنون گفتم:

-هیچ غلطی نمیکنی مظفرهیچ غلطی….

4.8/5 - (30 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
2 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
غزال
غزال
1 ماه قبل

واقعا عادلانه نیس که یکی مث ساتین که اینقدر خوبه و از راه درست پول در میاره به هیچی نرسه و اون سلدای هرزه که با همه بوده و از راه کثیف سر مردای زن دار رفته بخواد زن امیر سام بشه و خوشبخت بشه😐

هیچکس
هیچکس
پاسخ به  غزال
1 ماه قبل

واقعا

2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x