رمان ناسپاس پارت 98

 

ماشین رو ، مقابل یک درب عظیم مجلل که ترکیبی از چند رنگ سلطنتی بود نگه داشت.
اینجا برام کاملا نا آشنا بود اما احساس میکردم باید خونه ی نویان باشه و من نمیدونم چرا هرچه بیشتر به اینجا نزدیک میشدم اضطرابم بیشتر و بیشتر میشد!
دسته های کیفم رو تو مشتم فشردم.
دندونام روی هم کیپ شده بودن…انگار بدنم منقبض شده بود.
ترس…من هم ترس داشتم و هم اضطراب و ترکیب این دو مورد یه فیل رو هم از رمق مینداخت چه برسه به منی که همیجوریش هم وجودم سراسر آشوب بود!

بدون اینکه حضور کسی رو احساس بکنم یا ببینم دو طرف درهای بزرگ ازهم باز شدن و کنار رفتن.
ماشین رو حرکت داد و وهرد حیاط شد.
به صورت خیلی واضح و بخاطر دودی بودن یا بهتره بگم تقریبا سیاه بودن رنگ شیشه ها چیزی نیم دیدم تا وقتی که خود راننده پیاده شد و بعد درو برای من باز کرد و گفت:

-پیاده شین!

نه! دلم نیمخواست پیاده بشم.دلم میخواست بگم منو برگردون.برگردون همونجایی که سوارم کرده بودی…
لبهامو باغصه روی هم فشردم و یه نفس عمیق کشیدم.
نگاه های سنگینش رو روی خودم احساس کردم و پایین اومدن از ماشین رو اونقدر لفت دادم تا اینکه بالاخره گفت:

-آقا جلوی در منتظرتونن!

این یعنی باید زودترپیاده میشدم.قبل از اینکه احتمالا خودشون از اونجا بکشوننم بیروم.
کیفم رو توی بغل گرفتم و از ماشین پیاده شدم.
درست میگفت…نویان جلوی ورودی خونه ی خونسرد و آروم مقتدر ایستاده بود تا من بهش نزدیک بشم!
من قدم زنان به راه افتادم و تورج پشت سرم ایستاد…
نفسم تو سینه حبس شده بود.
راه می دفتم و آرزو میکردم مسیر رسیدن و نزدیک شدن به اون طولانی ترین مسیر دنیا باشه…
وقتی پایین پله ها رسیدم بیصبرانه و انگار که طاقت ایسنادن و ثبر کردن واسه بالا رفتن من از اون چند پله که حالت نیم دایره ای داشتن رو نداشته باشه خودش اومد پایین.
بهم نزدیک شد.
به پیرهن سفید تنش بود که آستینهاش رو تا زده بود و یه شلوار طوسی که رنگ پوستش رو روشن و ملیح نشون میداد.
دو دکمه ی اول پیرهنش باز بودن و سینه ی فراخش مشخص ….
لبخند عریضی زد وگفت:

-چقدر خوشحالم که اومدی!

ولی من خوشحال نبودم.احساس میکردم امروز بدترین روز زندگیمه.
بدترین و نفرت انگیز ترین…
دستهاش رو باز کرد و اومد جلو که بغلم بکنه اما من عقب رفتم و بااخم نگاهش کردم تا اینجوری بفهمه تمایلی به انجام اون کاری که تو سرشه ندارم.

لبخند روی صورتش ماسید.یعنی واقعا انتظار داشت من خوش خوشان بپرم تو بغلش؟
من…منی که ازش متنفر و بیزار بودم !؟
متحیر گفت:

-ساتین…تو مال منی…من دوست دارم…

بازم عقب رفتم.یگ گام دیگه…

بازهم عقب رفتم.یگ گام دیگه.میخواستم ازش فاصله بگیرم.ازش دور بشم…
من میترسیدم.
از این مرد مرموز و ناشناخته و مبهم وحشت و رعب داشتم و بدبختانه دل بی صاحاب شده ام پی کس دیگه ای بود!
کسی که خودش کَس دیگه ای رو دوست داشت.
آب دهنمو قورت دادمم و محض یاداوری گفتم:

-تو بهم گفتی بهم دست نمیزنی تا وقتی که خودم بخوام…

بی حرکت ایستاد.شبیه کسی بود که حرفی که خودش زده بود رو از یاد برده.چون مکث کرد خیلی زود پرسیدم:

-مرده و حرفش! نکنه حرفاتو فراموش کردی!؟

زبونشو توی دهن چرخوند و همزمان سرش رو با تاسف تکون داد.
تو گلو و آروم خندید.شونه هاش تکون میخوردن و بالا و پایین میشدن.
معنی حرکاتش رو نمی فهمیدم.سرش رو بالا گرفت و گفت:

-اوووه! دختر خوب! خیلی بده ساتین…خیلی بده یه چیز خوشمزه داشته باشی اما نتونی ازش بخوری!
حالا تو دقیقا حکم همون خوراکی خوشمزه رو واسه من داری…
دارمت اما حق خوردنتو ندارم

عجیب و ترسناک حرف میزد.
میدونم جملات و کلماتش ساده و معمولی بودن اما اگه رمز گشاییی میشدن تبدیل میشدن به کلامای که مخوف بودن!
دستهاش رو بالا و پایین کرد وانگار که تسلیم شده باشه گفت:

-اوکی اونی که تو میخوای همون میشه!

مکث کرد.کنج لبش رو به واضحی رو به بالا داد و بعد چشمهاش رو تنگ و باریک کرد و گفت:

-اما باهات که میتونم دست بدم هااان ؟!

با پرسبدن این سوال دستش رو به سمتم دراز کرد.
اما من حتی دوست نداشتم باهاش دست بدم.
چه حسی رو یه دختر پیدا میکنه وقتی که تو بازارچه یه مرد مجهول و غریبه عمدی دستی به روی باسنش میکشه!؟
من همون حس رو داشتم وقتی که اون دستش رو به سمتم دراز میکرد.
بدون اینکه باهاش دست بدم ار کنارش رد شدم و پرسیدم:

-باید کجا برم!؟

خندید و دستش رو پایین گرفت و بعد خودش رو بهم رسوند و گفت:

-خودم همراهیت میکنم بانو!

نا آشنا نبودم با عظمت خونه اش.
خونه ای که شبیه به قصر بود.قصری که البته واسه من فرقی یا زندان نداشت.
قصری که بنظر می رسید تنها در اونجا زندگی میکنه.
البته منظورم از تنها نبودن خانواده اش هست وگرنه اینجا هر قسمت یه خدمتکار داشت.
خدمتکارهای منظم و مرتبی که لباس فرم کلاسیک داشتن.
بنظرم نویان آردوچی که اگه اشتباه نکنم بیشتر زندگیش رو اونور گذرونده تلاش زیادی داره تا روالهای اونجا مثل همین دکوراسیون و حتی پوشش خدمتکارهاش رو اینجا هم پیاده بکنه!
از پشت سر بهم نزدیک شد.دستشو پشت کمرم گذاشت و به کاناپه های گرونقیمت خوشرنگش نزدیکم کرد و گفت:

-بشین و امر بفرما که چه میل داری!

از اینکه لمسم بکنه بیزار بودم برای همین نا بهم دست زد عین اینکه جریان برق دویست و بیست ولت بهم بهم وصل کرده باشن فورا خودمو کشیدم عقب و با غیظ گفتم:

-منو لمس نکن!

صاف ایستاد و دستهاش رو برد پشت کمرش و اونجا بهمدیگه وصلشون کرد.
اول بی حرف نگاهم کرد ولی بعد شروع کرد خندیدن.
خنده هایی که من اصلا درکشون نمیکردم.
بااخم بهش خیره موندم تا وقتی که سرش رو یکم آورد جلو و با تمسخر گفت:

-چی؟ Do not touch me ؟! لمست نکنم !؟ عزیزم…مثل اینکه یادت رفته برای چی اومدی اینجا؟ هااان؟

اومد سمتم.
یکی دو قدم عقب رفتم و با نگرانی بهش نگاه کردم.اون بی پروا اومدجلو و جلوتر…
انگشتشو زیر چونه ام گذاشت و بعد با نزدیکتر کردن خودش بهم گفت:

-ساتین…با معشوقه بودن خودت کنار بیا دختر قشنگم!

سرمو عقب بردم و دستشو از زیر چونه ام پایین آوردم و گفتم:

-تو هم فراموش نکن برای چه قولی بهم دادی! قول دادی بهم دست نزنی تا وقتی که خودم بخوام!

بهش خیره بودم درحالی که اصلا واکنشهاش برام قابل پیش بینی نبود.
نفس عمیقی کشید و بعد انگشت اشاره اش رو بالا آورد و گفت:

-نچ نچ نچ !من برای سکس به تو نزدیک نمیشم نه موردای دیگه!

4.3/5 - (45 امتیاز)
پارت های قبلی همین رمان

دسته‌ها

اشتراک در
اطلاع از
guest
5 دیدگاه ها
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
Maaayaaa
Maaayaaa
2 ماه قبل

آخه ساتو ببین این امیر سام نمیخوادت بعد که نویان میخوادت میگی نههه

2 ماه قبل

خاک ت سر ساتو ک عاشق این امیرسامه

sanaz
sanaz
پاسخ به 
2 ماه قبل

چرا تو همه جا هستی😂😂😂🤣🤣

T
2 ماه قبل

کوفت بگیری ساتو
باهاش یه ذره نرم باش یهو روانی نشه بزنه لهت کنه خب
با دست دادن به عشقت خیانت نمیکنی هاااا ، اونم عشقی که کلن پی یکی دیگه هست
بعد من نمیفهمم چه شکلی هنو امیرسامو دوس داره اون نکبت ادم بود اصن عاخه💔💔💣💣

یه نفر ....
یه نفر ....
پاسخ به  ارزو
2 ماه قبل

واقعا 😠

5
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x